|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 9 از 23 اين همه دقت در نرفتن سراغ منهياتي كه مرد گذاشته و « از عشق » سخن نگفتن چون گويا خدا- مرد از تكرار آن در نامهها خسته شده و سعي در پيدا كردن« سوژه و موضوعي بي نظير» براي او، خدا- مرد، همه نشان از اسارت زن در يك جامعه مرد سالار است، نشان از قيد هايي است كه دارد خودش را از بيرون به متن تحميل ميكند. اما فروغ بعد از افشاي اين اسارت، از همه آن چيزهايي كه خودش مي خواهد مينويسد. و از مجموع همهي آن عناصر متضاد و متناقض، ذرات پنهان وجودش را بيرون ميكشد. 3- فروغ در اين متن معصوم است. نه مثل يك قديسه، مثل يك خواهر كوچك. و معصوميت او كودكانه است. و اين معصوميت همان معصوميتي در جامعه ماست كه تهمت ميخورد. شانزده يا هفده سالگي او در آن زمان، تحقير او و به ديده نيامدن آمادگيها و توانائيهاي روحي و جسمياش براي رشد و تكامل در يك جامعه مرد سالار، من را ياد داستان ازدواج و طلاق ايرن عاصمي، هنرپيشه قديمي تئاتر و سينماي ايران در شانزده سالگي با و از محمد عاصمي شاعر و نويسنده انداخت و كتابي به نام «سيما جان» اثر همين نويسنده. اين كتاب در سالهاي اواخر سي جزو كتاب هاي مورد علاقه ي ما نوجوانان و جوانان علاقمند به سياست و ادبيات بود. متاسفانه آن را در اختيار ندارم تا نكات مورد نظرم را نقل به متن در اين جا بياورم. پس به نقل از حافظه مينويسم. در جاهاي زيادي از اين كتاب به كنايه اشاره هائي ميرود به ايرن عاصمي. البته بدون ذكر نام او. نويسنده در خطاب به سيما جان رويائياش مي نويسد كه ميخواهد براي او از كسي بنويسد كه نه زن بود و نه مادر بود و از اين قبيل. و با حمله به اين «نازن» از رنج هاي درونش و از شكست هاي سياسياش بعد از سال هاي سي و دو مي نويسد. آن موقع همه مي دانستند كه او در اين بخشها، قاطي اين رنج هاي سياسي، دارد به زن سابقش حمله مي كند. وقتي بر حسب تصادف همين يك ماه پيش در يكي از سايتهاي خبري مصاحبهاي خواندم با ايرن كه مي گفت وقتي با آقاي محمد عاصمي ازدواج كرد شانزده سالش بود و بعد از ازدواج با او به تهران آمد و با گروه تئاتر نوشين آشنا شد و پايش به تئاتر و سينما كشيده شد، و طلاق ، يكدفعه تمام فضاي فرهنگي و اخلاقي آن دوره مثل ديواري ويران روي سرم آوار شد. ما نوجوانان و جوانان آنروز با خواندن همين نوع «سيماجان»هاي احساساتي، قواعد و اخلاق و لعن و نفربن هاي رايج آن دوره را در وجودمان مي برديم. و زن كه از شوهرش جدا مي شد حالا به هر دليل «نازن» مي شد. و ما بي آن كه بدانيم، اين دختر شانزده ساله را كه بعد از ازدواج وقتي به تهران آمد و با گروه تئاتر نوشين آشنا شد و يكباره وجودش به عوالمي ديگر پر كشيد، نازن خوانديم. ما در ذهنمان اين زن نازن را در هربار خواندن كتاب سيما جان، با گزليك قطعه قطعه كرديم. كشتيم. دست و پاش را برديم و بر صورتش كارد كشيديم. فروغ در اين نامه، بي آن كه معصوم بنويسد، از معصوميت روح اين گونه زن هم دفاع ميكند. معصوميتي كه جامعهي ما نيازمند باور به آن است و ديدن آن، تا هيچ قمه كشي در سر هر چهار راهي در عمل و انديشه، در دفاع از ناموس، زنكشي راه نياندازد. ششم آوريل دو هزار و شش اوترخت
از عصیان تا تسلیم
عباس صفاری
شاعری که در این نامه خود را «دیوانه ی عشق وحشیانه.... و خالی از نوازش و پر از خشونت» ترسیم می کند، یکی از اخلاقی ترین شاعران دوران معاصر ماست. فروغ فرخ زاد تا پایان عمر کوتاهش برخلاف تصور خود شاعری پایبند به اخلاق مذهبی باقی می ماند. اخلاقی که سرپیچی از آن «گناه» محسوب می شود و مانند هر گناه دیگری عذابِ وجدان و عقوبتی بدنبال دارد. هیچ شاعری از هم نسلان فروغ در حد او از واژه ی مذهبی گناه استفاده نکرده است. ذهنیت فروغ ددر رابطه با گناه از زمانی که این نامه را می نویسد، تا پایان عمر کوتاهش فرق عمده و چشمگیری نمی کند و دغدغه ی اخلاق در سرتاسر عمر لحظه ای رهایش نمی کند. اگر ما در اشعار تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، واژه ی «گناه» را کمتر می بینیم به این خاطر است که مضامین تن خواهی و عشق ورزی را دیگر برای شعر خود مناسب نمی داند و پس از یک رکود و بازنگری شش ساله نگاهش بیشتر متوجه جامعه، مشکلات آن و نقش انسان در آن میان است. بی آن که مسئله گناه و عقوبت را برای خود حل کرده باشد. فروغ در سه مجموعه ای که پیش از تولدی دیگر انتشار می دهد بیش از هر شاعری از هم نسلانش شعر عاشقانه دارد. اشعاری که بعدها از نوشتن آن ها اظهار پشیمانی کرد و در مصاحبه ای آن ها را حاصل ذهن «دختری احمق و احساساتی» قلمداد کرد. به استثنای «مرگ»، عشق ورزی و لحظه اوج همخوابگی تنها موردی است که انسان، آگاهی برگذر «زمان» را از دست می دهد. فروغ فرخ زاد به گمان من، و به دلیل ذهنیت مذهبی اش هرگز نتوانست شعری بنویسد که از چنین تجربه ای سرچشمه گرفته باشد. شعری که شرم و گناه بر آن سایه نگسترانده باشد و شاعر بتواند آسوده و فارغ بال به جای «گنه کردم گناهی پر ز لذت» بنویسد «عشق ورزیدم....». فروغ در اکثر اشعار عاشقانه اش لذت بردن و لذت بخشی اروتیک را حق حیاتی خود و دیگران و می داند، اما هرگونه رفتار خارج از عرف را گناه می شمارد. در این نامه نیز بی بند و باریِ جنسی را در میان اگزیستانسیالیست ها می ستاید، از سوی دیگر اما افسوس می خورد که در میان این قوم آزاده «عصمت و طهارت» معنی و مفهومی ندارد. هم خدا را می خواهد و هم خرما را و پنداری حواسش نیست که واژگانِ انتخابی اش «عصمت و طهارت» چه بار مذهبی سنگینی دارند و چه خونها که بر سر آن ریخته شده است. فروغ در این دوره از زندگی اش از یک سو بر قوانین و احکامِ بازدارنده و برآمده از اخلاق مذهبی که عصمت و طهارت را تبلیغ می کنند می تازد و از سوی دیگر هرگاه به خود جرئت می دهد که پا از دایره ی محدود آن ها فراتر بگذارد، خود را آلوده به گناه باز می یابد. حس گناه در تعداری از اشعار او آنقدر شدت دارد که خواننده می پندارد شاعر آن ها، عشق را نورزیده بلکه، «مرتکب» شده است. وقتی فروغ در این نامه می نویسد: «دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم»، دارد از شخصی می گوید که عامل بازدارنده در دستیابی به خواسته اش خودِ اوست و ترسِ او از پیامدهای روحی و روانی عملکردی که در قاموس او هنوز گناه محسوب می شود. حرفِ مردم و نگاه سرزنش آمیز آن ها در درجه ی دوم اهمیت قرار می گیرد. اگر فقط بهانه نباشد.
|