header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

نامه ی فروغ فرخ زاد‏
‏ به پرویز شاپور

یک شنبه 13 مرداد‏
پرویز جان صبح برای تو نامه نوشته بودم و پیش ‏خودم تصمیم گرفتم که عصر هم بیایم و تمامش ‏کنم الان که آمدم بقیه ی نامه ی صبح را بنویسم ‏یک مرتبه هم،آن را از اول تا آخر خواندم چیز ‏مهمی ننوشته ام یعنی در خواندن این نامه چیزی ‏بر معلومات تو راجع به من اضافه نمی شود. یادم ‏آمد تو برایم نوشته ای از تکرار مکررات خودداری ‏کنم و دیدم که این نامه چیزی جز تکرارِ مکررات ‏نیست. من چه قدر از این که نمی توانم از نوشتن ‏این موضوع های عادی خودداری کنم و برای تو از ‏چیزی سخن بگویم که دیگران نگفته اند، ناراحت ‏هستم. من دنبال سوژه و موضوعی می کردم که ‏بی نظیر باشد و خواندن آن تو را لذت دهد. از ‏همه چیز نوشته بودم از تعزیه خوان هایی که ‏صبح در خانه ی ما معرکه راه انداخته بودند از ‏بحث ها و بالاخره دعواهای خودمان با زن های ‏چادر نمازی. از خواب هایی که می بینم و از افکار ‏همیشگی ام و از مردم و با همه ی این ها که ‏سعی کرده بودم از عشق سخنی نگویم باز هم نامه ‏ام خسته کننده و زشت شده بود آن را به دور ‏ریختم من دنبال چیزی می کردم که کلاً تازه و ‏جالب باشد ولی هرگز جز با حوادث عادی زندگی ‏با چیزهایی که ممکن است صدهزار مرتبه و در ‏صد هزار نقطه ولی فقط در یک روز اتفاق بیفتد ‏با موضوع و حادثه ی دیگری رو به رو نمی شوم.‏
هر چه در اطراف من وجود دارد و هر چه در فکر ‏من می گذرد و برای من اتفاق می افتد با هر که ‏روبه رو می شوم و همه ی سخنانی که از این و ‏آن می شنوم و جواب می گویم همه و همه در ‏سطح عادیات قرار گرفته است.‏
اگر من می توانستم یک قدم به جلو بردارم، اگر ‏من این جرأت و شهامت را داشتم که از میان این ‏محیط از میان این همه چیزهای مبتذل و عادی ‏بگریزم و به آغوش تو پناه آورم و با هم به جایی ‏برویم که از غوغا و جنجال زندگیِ روزانه خبری ‏نباشد، آن وقت بسیار خوشبخت بودم.‏
تو نمی دانی من چه قدر دوست دارم برخلاف ‏مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و ‏عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من ‏هست که مرا محدود می کند. روح من وجود من ‏و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی ‏معنی اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر ‏می کنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح ‏عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگیِ خسته کننده ‏و پر از قید و بند را دوست ندارم.‏
تو لابد با فلسفه ی (اکزیستانسیالیست)ها آشنا ‏هستی این ها یک دسته ی جدیدی هستند که ‏عقیده دارند هیچ چیز بدی در دنیا وجود ندارد. ‏هیچ چیز بد نیست و روی همین عقیده هر کار ‏که می خواهند می کنند حتی لخت در خیابان ها ‏می کردند زیرا هیچ بدی وجود ندارد پسرها لباس ‏دخترها را می پوشند و مثل آن ها آرایش می ‏کنند. دخترها اعمال مردها را انجام می دهند و ‏زندگی آن ها پر است از عجایب... تو فکر می کنی ‏این زندگی لذیز و زیبا نیست؟
ولی البته بدی هایی هم دارد یعنی آن ها به ‏اصول اخلاق و شرافت پشت پا زده اند و چه بسیار ‏دیده شده است که یک زن در آن واحد 3 معشوق ‏داشته و از رفاقت با برادر خود هم بیمی نداشته... ‏البته در مکتب اگزیستانسیالیست ها دیگر نگفته ‏اند که با برادر خود رفیق شوید ولی این مردم ‏محروم، این دخترها و پسرهایی که بهترین دوران ‏عمرشان را با محرومیت و ناکامی به سر آورده اند ‏اکنون که پناهگاهی یافته اند با همه ی احساسات ‏خشمگین و کینه های وحشیانه ی خود سعی می ‏کنند از قوانین اجتماعی انتقام بگیرند و اعمال آن ‏ها اغلب نتیجه ی یک عمر محرومیت است.‏
پیروان این مکتب اکنون به طوری در اعمال ‏خود پیشرفت کرده اند که سروصدای «ژان پل ‏سارتر» رهبر و مؤسس مکتب جدید در آمده و ‏فریاد زده است که شما راه افراط می پیمایید.‏
من به این چیزها کاری ندارم من فقط برای این ‏زندگی، آن ها را پر هیجان و دوست داشتنی می ‏دانم که آن ها توانسته اند یک  باره قیودات و ‏بندهای اجتماع را پاره کنند و از این زندان مهیب ‏بگریزند و در راهی قدم بگذارند که کاملاً عجیب و ‏غیر عادی است و تا به حال کسی جرئت و ‏شهامت رفتن در آن راه را نداشته در این تهران ‏خودمان هم اگزیستانسیالیست ها ظهور کرده اند ‏و گویا مجمعی هم تشکیل داده اند. من این ‏موضوع را از یک نفر شنیدم و به حقیقتش ایمان ‏ندارم این بهترین طریق زندگی کردن است ولی ‏افسوس که در میان این قوم آزاده عصمت و ‏طهارت معنی و مفهومی ندارد و به قول یک نفر ‏اصول بورژوازی در باره ی زن رعایت نمی شود.‏
من نمی دانم تو در این باره چه فکر می کنی ‏ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و ‏پرحادثه بوده ام شاید خنده ات بگرد اکر بگویم ‏من دلم می خواهد پیاده دور دنیا بگردم. من دلم ‏می خواهد توی خیابان ها مثل بچه ها برقصم ‏بخندم فریاد بزنم. من دلم می خواهد کاری کنم ‏که نقض قانون باشد.‏
شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی ‏این طور نیست من از این که کاری عجیب بکنم ‏لذت می برم.‏
من دلم می خواهد این لفظ (باید) از زندگی دور ‏شود. باید این کار را بکنی، باید این طور لباس ‏پوشید، باید این طور راه رفت، باید این طور حرف ‏زد، باید این طور خندید، آه همه اش باید همه ‏اش سلب آزادی و محدودیت چرا باید، می دانم ‏که به من جواب خواهند داد زیرا قوانین اجتماع ‏اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی. اگر ‏بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی، دیوانه و ‏احیاناً جلف و سبکسر خطاب خواهی شد. من نمی ‏فهمم این قوانین را چه کسی وضع کرده، کدام ‏دیوانه ای بشر را به این زندگیِ تلخ و پر از رنج، ‏محکوم کرده.‏
من تا به حال از این چیزها برای تو سخنی ‏نگفته بودم ولی تو خودت باید فهمیده باشی زیرا ‏من همان طور که دیوانه ی عشق وحشیانه، عشق ‏عجیب و غیر عادیِ خالی از نوازش و پر از خشونت ‏هستم، همان طور هم دیوانه ی زندگی آزاد و ‏بدون دغدغه هستم. من دلم می خواهد با تو ‏چنین زندگی داشته باشم و فقط حاضرم اوامر تو ‏را اطاعت کنم نه قوانین اجتماع را.‏
یک زندگی عجیب پر از حوادث،پر از هیجان ‏مثل زندگی قهرمان ها مثل زندگی آن ها که به ‏قعر جنگل های افریقا می روند. تو فکر کن در هر ‏قدم که بر می دارند چه قدر ترس، چه قدر ‏هیجان، چه قدر کنجکاوی و چه قدر لذت به ‏قلبشان راه می یابد. من هم دوست دارم در هر ‏قدم زندگی دچار چنین حالاتی شوم تو نمی دانی ‏من چه فکرها می کنم چه خیال ها می بافم ‏خودم هم از دست این افکار خسته می شوم. ‏گاهی اوقات خودم خودم را مسخره می کنم و ‏وقتی می بینم این قدرت را ندارم تا افکارم را اجرا ‏کنم احساس می کنم که پست و کوچک شده ام.‏
برای من بنویس ببینم آیا من حق دارم این طور ‏فکر کنم، آیا افکار من صحیح است بد نیست ‏گناهکارانه نیست، آیا تو آن ها می پسندی؛ من ‏می دانم که تو به عکس من، طرفدار یک زندگی ‏آرام هستی ولی می توانم بگویم که تو از این که ‏مجبوری از اجتماع و محیط اطاعت کنی و پیروی ‏کنی ناراحت هستی.‏
پرویز جان خیلی مزخرف نوشتم خداحافظ تو، ‏امیدوارم حالت حتی بعد از خواندن این نامه هم ‏خوب خوب باشد.‏
                                                                             ‏تو را می بوسم     ‏فروغ

 


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.