header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

‏  سازمان هاي سياسي در معرفي قهرمانان زن ‏همانقدر ناموفق بودند كه كوشش ما زنان در ‏سلول  براي بازخوانيِ خودمان و قهرماني هاي مان ‏در سرودهاي حماسي آن زمان كه حتا نازلي اش ‏در شعر شاملو اسم مستعار يك مرد بود. چه ‏سرودي بايد براي زنداني كه من در سلول نه بند ‏سه كميته مشترك ساواك شهرباني ديدم، مي ‏خواندم كه مضمونش او باشد يا كه خود من كه در  ‏پوست پژمرده و كبودم كه تا مي كشيدي كش ‏مي آمد و در كف پايم مي تر كيد، قفل بردهان ‏مثل يك مجسمه ثابت بودم. چه كسي سروده ‏است زنداني اي را كه من ديدم در سلول نه.  ‏بيضي رنگِ پريده صورتش تنها روشناييِ در سلولِ ‏تاريك و دودزده مان بود. اگر جاي پنجه هاي ‏مرگ روي گردن بلند و نازكش نبود مي شد گفت ‏كه تمثال مريم بود. با آن جاي شلاقِ حسيني بر ‏چهار ستون بدنش، دستان پرس شده اش و ‏قرةالعين فقط يك ملحد قانون شكن ‏نبود. خود زندگيش عليه هر عرف بود و ‏خلاف هر شرع. ملا و شاه متحد شدند ‏تكفير و در زندانش كردند، التماسش ‏كردند توبه كند، نكرد. فراري بود، ‏تبعيدي بود، زنداني بود، اعدامي بود، زن ‏بود و شورشي. پاهاي مجروحش خيال مي كردي كه خودش ‏عيسي بود. در خط خط وجودش اما هنوز افراشته ‏بود اين مادر سي ساله، كه از دم غروب تا صبح ‏روز بعد زير دست حسيني بود. هر چه را كه مي ‏شد انكار كرده بود. حتي باورانده بود كه بي سواد ‏است. او همه لحظات بي اعتمادي را افسانه وار ‏استوار، در برج اعتماد به يك بزرگ، كه خودش ‏بود تاب آورد. ‏
چه سرودي مي شد خواند همراه  زمزمه زنداني ‏كه در سايه روشن بين دو تخت در لحظه اعتماد ‏چيزي به تو مي سپرد كه نمي دانستي اسمش ‏چيست. شكنجه اي  نبود كه بدن لاغر بيست و ‏چند ساله اش در همان يك روز اول در اطاق ‏حسيني تجربه نكرده بود. پاهايش را كه متلاشي ‏كردند رفتند سراغ دست هايش. ده مشعل كوچك ‏افروختند در نوك انگشتان ظريفش كه هنوز از ‏تيزي فلزي، چيزي فرورفته زير ناخنهايش مي ‏سوخت. به عنوان آخرين حربه به او تجاوز كردند. ‏بعد  گفته بودند: جنده خودت را جمع كن! ‏خجالت بكش! خودت رو ولو كرده اي جنده! دِ ‏دكمه هاتو ببند! زن كوشش هم نكرده بود تكاني ‏بخورد. لبهاي بي رمقش  به زحمت باز شده بودند ‏به گفتن و گفته بود: همان كه باز كرده خودش ‏ببندد!‏
زن زنداني در روز هاي آزادي بي نظير زمان ‏انقلاب هم قهرمان نشد بر عكس در هير و وير ‏انقلاب پاك گم شد.‏
براي جامعه انقلابي ايران 1357 زن زنداني هنوز ‏جزئي از پيكر قهرمان مردانه ”زنداني“ بود،  رقمي ‏بود كوچكتر در ليست طويل زندانيان سياسي ‏آزادشده از زندان در روزنامه هاي كيهان و ‏اطلاعات. من يكي در همان ليست هم گم بودم، ‏با يك نام  مستعار در جلوي اسمم كه در دوران ‏بازجويي در ازاء تحمل شلاق  به عنوان اسم دوم ‏به ساواك قالب كرده بودم. در روز آزادي در جلوي ‏زندان قصر زندانيان اما همه زن بودند، عكسشان ‏هم در مجله تهران مصور چاپ شد. عكسها از من ‏بود و چند زن زنداني ديگر. اين عكس ها را هم ‏چاپ كردند در زير و بالاي خاطرات شب اول ‏آزادي يك مرد زنداني.‏
تا ما آمديم نفس تازه كنيم، دشمن ترين دشمنان ‏آزادي رسيده بودند به قدرت. نوبت به ما كه ‏نرسيد هيچ، براي زمان نا معلومي به عقب افتاد. ‏شورشي  بي نام ماند و بي نشان، هرچه كه مي ‏نوشت بي امضاء. در زندان جزوه هايمان را روي ‏كاغذ هاي نازك پرتقال لبناني مي نوشتيم يا كه ‏روي هر كاغذي. موقع بازرسي زندان تا مأموران به ‏ما برسند همه نابود شده يا در جاسازي ها مخفي ‏بودند. نوشته هركسي مال خودش بود ولي ‏خطرش را  هر جا كه مي بايست تقسيم مي ‏كرديم. مثل آن روز موقع  بازرسي زندان. «الف» ‏در اطاق يك، كه دم در بود غافلگير شد. ماموران ‏ريخته بودند تو. الف تر و فرز بود، خودش را ‏انداخته بود توي اطاق دو. ولي  ماموران آنجا هم ‏جلوي در سلول ايستاده بودند و زنداني ها را  به ‏نوبت بازرسي بدني مي كردند.  الف كه خود را به ‏وسط اطاق دو رسانده بود با رنگ پريده نااميدانه ‏در رويي مي جست. من و فرشته ته اطاق در زاويه ‏دو رديف تخت كمي پنهان از ديد مأموران ‏يادداشت دم دستي را بلعيده و با خيال راحت ‏ايستاده بوديم. جاي جزوه ها در جاسازي ها امن ‏بود.  الف دو قدم  برداشت رسيد به من. با سرعت  ‏گلوله كاغذ ي بهم فشرده را گذاشت توي دست ‏من و رفت جلوي در. اگر بند از بندم جدا مي ‏كردند هم اسمش را نمي گفتم. ولي چه كسي باور ‏مي كرد كه آن نوشته ها مال من باشد. كلمات ‏عربي پيچيده در آن لفاف كاغذي را فقط نمي شد ‏ديد ولي حتماً بود. پنجه هايم قوي شدند براي از ‏هم دريدن و لقمه لقمه كردن آن گلوله كاغذي، ‏يكي من يكي فرشته. يكي  من يكي فرشته، هي ‏خورديم.  تا اطاق خالي شد و نوبت به ما رسيد ‏هنوز در حال خوردن كاغذ بوديم.  وقتي كه از ‏بازرسي عبور كرديم و به حياط رسيديم  تكه هاي ‏كاغذ در دهانمان چسبيده بود. ‏
‏ ادبيات سياسي عليه خميني و جمهوري اسلامي، ‏ادبيات بي نام زير زميني بود ولي جاي زن در آن ‏امن نبود. در يكي از نشست هاي مخفي آقايي ‏مقاله اي چاپ شده از من را خواند و گفت كه ‏نويسنده اش آدم بسيار جالبي است. با تعجب ‏گفتم: مگر مي شناسیدش؟! گفت بله، از رفقاي ‏خوب من است. گفتم من هم او را مي شناسم از ‏زنان زندان است.  گفت نه اشتباه مي كنيد ايشان ‏مرد است، از مبارزان قديمي ست. تا صبح همانجا ‏ماندم و نوشته اي را كه مفادش را توافق كرده ‏بوديم نوشتم تا شاهد داشته باشم كه خط و ربطم ‏مال خود من است. دوست عزيزي كه مرا با دست ‏نوشته هايم مي شناخت و از آن راه با من جدلي ‏داشت در اولين ملاقات حضوري با من پاك دست ‏و پايش را گم كرده بود، تمام مدت خيال كرده ‏بود كه با يك مرد طرف است. پرسيدم چرا؟  گفت ‏خط و ربطت مردانه است! در همين زمان بود كه ‏شنيدم اسم حقيقي ام  چاپ شد ه است به گمانم ‏در كيهان زير يك نوشته بنجل. خانم م. كارگر ‏چاپخانه كيهان جوياي مسئله شد و معلوم شد كه ‏زنِ هم نامي هم در كار نبود. اسم من اسم مستعار ‏يك مرد بود، از اعضاء هيآت تحريريه نشريه. ‏
‏ نوبت هنوز نوبت ما نبود. بر سرگذشت هاي ‏دلاوري كه در سلول هاي كميته، در قصر و در ‏اوين شاهد بودم يا كه شنيده بودم، بي شمار ‏سرگذشت هاي ديگر از دلاوري هاي زنان در ‏جبهه هاي مقاومت، در زندان هاي جمهوري ‏اسلامي افزوده شدند. سينه ام را پر كردم از راز ‏هزاران دلاور از زن و مرد پير جوان و نوجوان، اسم ‏ش. قاف. را نوشتم در يك پاسپورت جعلي و با ‏خود از مرز عبور دادم  تا به سلامت برسانمشان به ‏جايي امن، بسپارمشان به  طبايع خلاق تا جهان ‏پر شود از نور، از رنگ، از شعر، از آواز.  ‏
‏ آمدم ديدم كه در شهر تبعيدم در برلين در ‏سمينارهاي روانشناسي در دانشگاه دارند پياده ‏شان مي كنند در يك تل قرباني، بي نام و بي ‏نشان. رفتم با زبان الكن به زبان بيگانه، گفتم و ‏نوشتم درباره  نقش مقاومت در سلامت روح و ‏رشد شخصيت انسان و از نقش بيمار كننده ‏سكوت و تن دادن به سركوب. هيچ اسمي را هم ‏بر زبان نراندم. يك اسم جعلي هم گذاشتم پاي ‏نوشته خودم، دادم چاپش كردند. هنوز وقتش ‏نرسيده بود. در آن خيل قرباني اما جاي زن ايراني ‏خالي بود. جمع شديم ما زنان تبعيدي دست ‏داديم به دست هم تا افشاء كنيم كه اين پيكر ‏عمومي زن جمهوري اسلامي اصلاً زن نيست. زن ‏يك دسته و حزب واحد نيست، هم مرام نيست ‏هرچند يكپارچه قرباني است. و هي اسم حقيقي ‏خودمان را نوشتيم پاي مقاله ها به عنوان شاهد. ‏كار چند صباحي پيش رفت. مي رفت كه خيال ‏كنيم وقتش رسيده است و مي شود اسم برد. كه ‏سر وكله خود زنان پيدا شد. قرباني، زنداني، ‏اسلامي، فمي نيست، كمونيست، در تبعيد، در ‏داخل همه در يك صف واحد صلح جو و طرفدار ‏آشتي.‏
زن ايراني از دهه هفتاد يك پيكر بي شكل عمومي ‏مي شد، و از آن بيشتر جزئي از پيكر عمومي تر ‏زن مسلمان مولود قرن بيستم. زني نوظهور. ‏قرباني، ابزار و سمبل بود در عين حال فرد مختار ‏و فعال اجتماعي سياسي كه در چارچوب ‏جمهوري اسلامي   مدير ان.جي ا’. بود يا كه ‏مدرس ‏Gender StudY‏ يا كه محقق مسائل زنان ‏بود و صاحب نام. يك توده زن بود با  اسامي زياد ‏كه اسم  من و ما، در آن گم بود.‏
هنوز نوبت ما نيست. و من هنوز هم اسم ثبت ‏شده در پاسپورت جعلي ام را، كه بيست سال ‏پيش به  پليس پناهندگي برلن تحويلش دادم،  بر ‏زبان نمي رانم و براي شما مي نويسم ش. قاف. ‏
اسم واقعي عقيل اين قهرمان زنده، زنده سر بريده ‏را كه هيئتي عمومي شده است همه مي دانيم.  ‏
همين عقيل خودمان كه منطقش ديالكتيك بود و ‏جا و بيجا  دنبال تز و آنتي تز و سنتز مي گشت،  ‏مدتي است  خيال مي كند كه پنتاگون و سازمان ‏سي آي اي با همكاري موساد سال هاست دارند  ‏روي اين نقشه كار مي كنند كه بيايند به ايران كه ‏مادر او را ”بكنند“؟! ( در گيومه نقل قول مستقيم ‏است) ‏
‏  بي شك پارانويا در كار نيست. اگر قرار بود عقيل ‏پارانوئيد بشود بايد خيال مي كرد كه چه ‏گواراست. نه! بر عكس!  سال هاست كه كت و ‏شلوار تنش كرده،  به مناسبت هاي خاص كراوات ‏هم مي زند. سبيل خاكستري شانه زده اش ديگر ‏توي ذوق نمي زند، بخصوص كه موهاي جو ‏گندمي اش را هم كمي بلند كرده و با دقت آب و ‏شانه مي كند. تازه شده شكل يك استالين درست ‏و حسابي  در كت و شلوار فيدل كاسترو در روز ‏ديدار پاپ از كوبا در سال  1377 شمسي.  با رضا ‏پهلوي كه چند وقت پيش آمده بود برلن هم رفته ‏بود كافه پول آبجويش را هم داده بود . تنها كسي ‏را كه نمي تواند ببخشد روبسپير است.  چنان ‏نفرتي از او دارد كه خيال مي كني او بوده كه در ‏سال 60 ، 62 و 67  خون رفقايش را ريخته. يك ‏ماري آنتوانتي مي گويد انگار كه همان عمه كذايي ‏است كه او هم مثل خيلي هاي ديگر كم كم ‏يادش آمده كه عمه خود او بوده، همان كه  گزمه ‏هاي رضا شاه چادرش را از سرش كشيده اند و ‏لگد بر گرده اش زده اند و هنوز كه هنوز است ‏پهلويش درد مي كند و هرجا كه زن ها عليه ‏حجاب حرف مي زنند  داغ دلش تازه مي شود و ‏تازه ياد قلدري رضا شاه مي افتد. انصافاً هر گز ‏نگفت كه احمدي نژاد مرد و مردانه ايستاده است.  ‏اين حرف خودش است كه: آقا چرا ما بمب اتم ‏نداشته باشيم!  در واقع صلح طلب است ولي اسم ‏آمريكا و اسرائيل را كه مي شنود از خود بي خود ‏مي شود و خيال مي كند كه اين چكمه سربازان ‏گردن كلفت آمريكايي ست كه بيست و چند سال ‏است دارد خاك و طنش را لگدمال مي كند يا كه ‏اين قوم بني اسرائيل است كه نشسته روي چاه ‏هاي نفت ما و دارد بر ما حكومت مي كند و بعد  ‏فوراً مي خواهد اسلحه بگيرد و جلوي آمريكا ‏بايستد. و اگر در عالم بي ريايي ناموس مادرش را ‏به ميان نكشيده بود خيال مي كردي پارانوئيد ‏شده و خيال ورش داشته كه خود احمدي نژاد ‏است.                                               اما  نه!  جاي نگراني نيست، او فقط  بلوف ‏مي زند و خيال مي كند اسرائيل و آمريكا هم فقط ‏بلوف  مي زند.                                                            



مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.