|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 5 از 23 قره العين تا همين چند سال پيش وصله ناجوري بود برپيكر جامعه ايران و در به در. در تاريخ آقاي رجالي در كتابش« Torture and modernitly. Self, society, and state in modern Iran هنوز در سال 1994 هم براي قرة العين جايي در درون مرزهاي تعريف شده پيدا نكرد و او را حتا از ليست متهمان بابي هم در آورد از تر س آن كه مبادا حتا ذكر نام او تعاريف، تئوريها و تاريخ نگاري زندان و زنداني سياسي و تاريخچه مردانه آن را بهم بريزد. آقاي آبراهاميان هم در كتاب Tortured Confession and public Recontations in Modern Iran هنوز در سال 1999 همان مشکل را به همان دلايل و به همان شيوه حل كرده است. قرةالعين فقط يك ملحد قانون شكن نبود. خود زندگيش عليه هر عرف بود و خلاف هر شرع. ملا و شاه متحد شدند تكفير و در زندانش كردند، التماسش كردند توبه كند، نكرد. فراري بود، تبعيدي بود، زنداني بود، اعدامي بود، زن بود و شورشي. مثل يك بيگانه مورد ذم بود، مثل يك بيگانه مورد ستايش. وصله اي بود كه بر پيكر عمومي جامعه نمي چسبيد، مرده اش مثل زنده اش. اگر مي شد، دورش مي انداختند، نمي شد. شاه قانون عرف را زيرپاگذاشت و ملا شريعت را؛ اعدامش كردند. ماجرا خاتمه نيافت. او يك فرديت عام بود. بهايي ها از دسترس بني آدم و بنت حوا دورش كردند. حضرت طاهره نامش دادند و به عنوان قديس حبسش كردند در محراب ممنوع خود. قرة العين اما در جائي پنهان در درون جامعه در نبض تپنده شورشي باقي ماند. معضل قرةالعين آواره در تاريخ حل نشد. تا اين كه در جمهوري اسلامي راه حل اين هم پيدا شد. چند سالي است كه در اروميه در مسجد شيعيان، نسوان اهل مسجد، نه پنهاني كه زير چشم انجمن اسلامي، براي يك طاهره ي شيعة اثني عشري جلسه مي گذارند. و اين ديگر كار ابراهيم و اسماعيل، پسران قرةالعين نيست. به شوهرش ملا محمد برقاني هم هيچگونه ربطي پيدا نمي كند، هرچند كه او مدتي زندانبان قرةالعين بود، حقيقتا و نه به استعاره. عمران صلاحي هم احتمالا از اين امور, چيزي نمي داند. چه كسي مي خواهد قرةالعين را موضوع پاي منبري زنانه كند؟! چه كسي مي خواهد زندانيان سياسي زن را بت نشده، سرنگون كند؟ قهرمان نشده بشكند و مردم را نه، باز ماندگان آنها را تنهاي تنها كند، بيگانه از خود و از خاطرات خود در برابر خداي يگانه جبار و قهرمانان شمشيركش اسلامي. كسي فكرش را مي كرد كه زنداني سياسيِ زن، موضوع تحقيق بشود در جمهوري اسلامي؟! در رژيمي كه بزرگترين رقم زنداني سياسي و اعدامي زن را نه در دوران مدرن كه در تمام اعصار و قرون دارد و نمونه بي نظير و كامل زندان هاي زنان از ابداعات اوست. و رقم تبعيديان زنش سر به فلك مي كشد؟! فكرش را نمي شد كرد! اما شد! چراغ سبز وزارت ارشاد براي كار روي زندان زنان و زندانیان سياسي زن، بي مقدمه نبود. لازم نبود مردان، زنداني سياسي زن را موضوع هجو عوام و سكه يك پول كنند. تك نويسي هاي بد در پرونده هاي اعضاء سازمان مجاهدين خلقِ در زير باز جوئي، و كتابي راجع به فعالين سازمان هاي چپ، جزو مدارك ساواك بود براي بي حيثيت كردن سازمان ها و جنبش ضد شاه. در سلول كميته مي شد آن ها را خواند، اما داوطلب نداشت. ساواما، وارث ساواك، دست چيني از اوراق اين پرونده ها و پرونده سازي هاي مشابه را به عنوان سند گذاشته در مركز آمار و اسناد ملي براي كسبي به نام كار تحقيقي در هر مورد كه بخواهي بنا بر “تخصص”. اگر زني، در مورد زنان حتا زنداني. تخصصِ ”زنداني بودن“ هم لازم نيست، همان تخصص “زن بودن“ كافي ست. اسناد مشترك ساواك و ساواما، غير از آماده سازي روحي زن، محقق براي پرداختن به موضوع، يك فايده ديگر هم دارد و آن ذكر ”مركز آمار و اسناد ملي“ است براي دادن اعتبار به اين مهم به عنوان كار تحقيقي. اصل موضوع منابعی است كه همان خاطرات زن زنداني ايراني است، كه فراوان است در هر گوشه جهان. براي عبور از وزارت ارشاد اما بايد جر زد و يكسره رفت سر زنداني زمان شاه. از آن هم به اندازه كافي هست. و لي اين به معني رفع مشکل نيست. براي درج خاطره هم موازيني هست. خاطره زمان شاه هم بايد از نوع مجاز آن باشد. مثلا مال آن زنداني زمان شاه كه در جمهوري اسلامي فرصتي ديده براي ستايش بي شهامتي، براي تبرئه خود، و زندانيان سياسي زن را توصيف مي كند هنوز كه هنوز است از پشت دريچه ترس، در يك مشت رفتار از هم گسيخته، بي معني، ول شده در يك خلاء، بي تاريخ، بي پيكر ولي همه تپانده شده تقريباً يك دست در پوست هايي عموماً زرد زير ابرواني همه پرپشت و سياه و موهايي اغلب كوتاه و سياه و غالباً ژوليده كه فقط مولد يك ولوله دائمي اند كه گوش را مي آزارد؛ خاطره اي افسرده مشوش پر از جابجايي ولي نه بي شائبه و چنان بي مقدار، مثل تك نويسي هاي بد در پرونده يك تواب. وگرنه مي شود رفت پاي صحبت زنان شجاع، به شرط آن كه حرف هايشان مثل تك نويسي هاي خوب در زير بازجويي باشد، مثلاً زن زنداني خودش را جا بزند اين جا و آن جا بعنوان يك زن مظلوم، مؤدب و بي آزار، نه فقط بي اطلاع، كه كمابيش خام و بفهمي نفهمي نادان. انگار كه خودش نشسته سر جايش در يك عكس دستجمعي از يك دوره زنانه در يك مجلس خودماني در حال تعريف في البداهه از عصري كه گذشته؛ و پرگويي اش پر از جاي خالي، پر از سكوت و كلمات افتاده يا كه نامفهوم. احتمالاً وزارت ارشاد به اين راضي ست. اصل اين است كه پايان گفتگو روزهاي خوش انقلاب باشد. البته خوب است كه افشاء، فقط افشاء ساواك باشد، اما نه سخت گير و خشن، چه بهتر كه زنداني با دلي رئوف دمي هم كنار جلاد خود باشد. و اگر اشارتي به يكي دو قرباني جمهوري اسلامي هست، بايد علت اصلي در اشتباه خود او روشن باشد، همراه يك انتقاد ناكرده سرِ وقت از مبارزه مسلحانه، گذشته از وقت و بي موقع در امروز، به پرونده هاي بد، متهمين در جمهوري اسلامي شبيه باشد. اگر زنداني خود ناقد خط مسلحانه ديروز است يا كه از طرفدار آن امروز، خوب است كه سرگرم نقل ديگري باشد تا كه اين قصه يك دست و منسجم باشد. و اگر ذكري از قهرماني هست فقط از مرد آن هم از مرده اش باشد، اگر كه واقعاً بوده يا كه هرگز نبوده. و با چند انتقاد و انتقاد از خود با مزه و يا كه ريشخند اين و يا آن رفتار، چيزي بنشاند در دل، كه آدم هميشه خنده اش بگيرد، حتا از تصور اينكه زني حماسه آفرين باشد. مانعي در برابر حقايقي چند موجود در اين قصه ها نخواهد بود، به شرط آن كه كمي جا بجا باشد و تكراري، تا كه ظرف حقيقت پر باشد. و اگر زنداني زمان شاه، زنداني اين رژيم هم بوده يا كه تبعيدي است، بايد در باب اين مقولات دهانش چنان چفت باشد، كه خواننده ذهنش نرود به اينور و آنور، بسنده كند به قصه هايي براي خواننده در ساعتي فراغت، براي سرگرمي. خيالتان راحت، هيچ بازجويي و هيچ نگهبان كميته اي جرأت نخواهد كرد پا پيش بگذارد و بگويد: اي بابا اين حرف ها چيست كه مي گوييد، نه ساواك اينهمه احمق بود و نه آن دستگاه عريض و طويل زندان بيهوده، خودتان را زده ايد به فراموشي! حسيني هم كه مرده است. وزارت ارشاد هم راضي است. اما اين ها را كه خود زنداني مي تواند بنويسد و چاپ كند، يا كه كرده است. پس براي محقق زن چاره اي نمي ماند جز اين كه يك سر برود سر كشته شدگان در درگيري در زمان شاه. اگر نشد مي شود كار را خلاصه كرد به سه زن اعدامي زمان شاه. خواهي نخواهي گم مي شود رد زنان و دختران دلاور شكنجه ديده و اعدام شده در زندان هاي جمهوري اسلامي در يك تاريخ بي سر وته و تنها و گم مي شوند در گور هاي دستجمعي در گورستان حافظه يا در خيل مظلومين قرباني آن هم ديگر نمي دانيم قرباني كي و كدام. زنان شورشي دهه پنجاه نه ادامه فروغ بودند نه ادامه قرة العين. در جسارت و دلاوري اما فرزندان راستين و حقيقي آنان بودند و پيشاهنگان زنان رزمنده دهه شصت. آن ها وصله ناجوري بودند كه بر پيكر عمومي جامعه ی رفرم شده هم نمي چسبيدند. نه از يك مرام بودند نه داراي يك خط مشترك سياسي واحد و نه يك شيوه مبارزه و نه لزوماً تشكيلاتي بودند يا كه حتماً فعال سياسي. ولي در شكستن سنت و گذشتن از مرزهاي ممنوع يك صف فشرده بودند. بوي آزادي به مشامشان خورده، يا بند بريده بودند، يا كه در فاصله اين قفس و آن قفس لحظه هاي موقت آزادي را تجربه مي كردند. در دانشگاه ها و دانشسراها از پيشگامان جنبش نوين دانشجويي بودند. تا به جنبش زيرزميني مي پيوستند از هفت خان رستم گذشته و به ندرت امكان ميان بٌر داشتند. براي زنان، عدالت و آزادي وعده در بهشت نبود. مبارزه موضوع هستي و خود، هستي بود در بيرون از جامعه سركوبگر و نابرابرِ مرد سالار. جنبش ممنوع، پناهگاه امني بود براي حفظ و زيستن ايده ی رهايي، براي ماجرا كردن، انتخاب كردن، براي فرد بودن. زن شورشي دهه پنجاه، يك فرد-زن بود، يك پناهنده فراري به محيطي خارج از سيستم، فارغ از قانون، سنت و بندهاي اجتماعي. زن شورشي نمونه فرد-زن بود كه سرگذشتش يك جدال دائم بود. دستگير و زنداني شان كردند. شكنجه شان كردند. درِ دادگاه نظامي را برويشان باز كردند. همچنان بر تعدادشان افزوده مي شد. روانه ميدان اعدامشان كردند، باز هم گويي رِي مي كردند. ساواك با پديده نوظهوري مواجهه شده بود. آن ها براستي نوظهور بودند. در شكنجه گاه هاي ساواك قهرمانان حماسه هاي مقاومت بودند. مدعيان، شاكيان و قاضيان و مجريان حكم، اما فقط حكومتي نبودند. شاكيان خصوصي و عمومي فراوان بودند. زندان زنان جايي داشت ويژه در رأس زنجيره مارپيچ زندان هاي زنان در جامعه. زن شورشي دهه پنجاه در هيأت زنداني سياسي زن، يك پيكر عمومي مي شد، قطب مقابل دستگاه سركوب و اعمال قهرمردانه. بيرون كشيده شده از مناسبات شخصي، اجتماعي و سياسي، زن در ارتباط بود با مرد تنها در هيات زندانبان، و نه به استعاره. زنداني زن چه بخواهد چه نخواهد، بداند يا كه نداند عضو يك جنس است در زير سركوب جنس ديگر. زندان زنان نمونه خالص مناسبات قدرت در يك سيستم دو قطبي جنسي است. زنداني زن، نه اين زن يا كه آن زن زنداني است و نه همه آن ها روي هم رفته و نه اين يا آن رفتار، موضوعي براي نظر سازي يا متعلق به اين يا آن نيست. زنداني سياسي زن، يك شورشي محكوم است، مثل فروغ بيگانه، مثل قرةالعين در به در، در تاريخ. و اين ها همه نشانگر ظرفيت هاي خارج از سيستم زير سركوب ديكتاتوري هاي مردسالار، ظرفيت يك ملت مدرن و آزاد اند. تصادفي نيست كه اين نشانه ها در سر پيچهاي تاريخي، سر مرزها و در فاصله اين شكست و آن شكست در پشت دروازه تمدن مدرن قرار دارند و نه در ميدان آزادي يا كه در ميدان انقلاب. زنان زنداني قهرمان نشدند. اگر اشرف دهقاني خودش حماسه مقاومت خودش را ننوشته بود، از همان اولش بي نشان بوديم. حسيني كه حرفه اش ساختن قرباني بود از همان پشت در اطاق شكنجه مي غريد كه جنده، مي خواي ليلا خالد بشي؟! بازجوئي كه در بهداري كميته مشترك يك هو روبرويم سبز شده بود اسمم را پرسيد. گفتم. سرگذاشت به داد و هوار كه: اين مي خواد بشه زن لنين، اسم بچه شم بذاره بوخانوف! در اوج بازجويي دومم عضدي رئيس كميته روكرد به بازجويم و گفت: مي خواد حميد اشرف بشه! اصلاً خود حميد اشرفه! محمدي بازجو گفت: نه آقای عضدي، حميد اشرف كيه، اين فمي نيسته! و به خودش باليد، بعد تأملي كرد و با لحني پر تبختر گفت: روزالوكزامبورگ!
|