header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

از جوي حقير تا ته گودال

و هنوز نوبت ما نيست!

ژاله احمدي


كسي كه  فروغ را با ”اسير“، ” ديوار“، ”عصيان“، ‏‏”تولدي ديگر“ و ” ايمان بياوريم به آغاز فصل ‏سرد“ مي شناسد، ترديد ندارد كه كتابي با عنوان ‏‏”اولين تپش هاي عاشقانه قلبم“ از فروغ بيگانه ‏است. اگر به خودم بود ”نامه هاي فروغ به پرويز ‏شاپور“ را نمي خواندم، همانطور كه تا اين زمان ‏نخوانده بودم. به اصرار خانم نجمه موسوي قول ‏دادم نگاهي به كتاب  بي اندارم، بعد تصميم بگيرم ‏كه نه بگويم، يا نه. به قولم عمل كردم و نگاهي به ‏كتاب انداختم.‏
‏ يكه خوردم. يك لحظه فكر كردم، نكند كه  سردر ‏بودكلاب را كار گذاشته اند دم تآتر شهر، تا ما در ‏خاطرات كودكي مان هم راه گم كنيم و خيال ‏كنيم اين مائيم كه اشتباه مي كنيم.‏
‏ چطور ممكن است در چاپ دوم كتابي هنوز ادعا ‏شود كه كافه شهرداري معروف  بود به بودكلاب. ‏ديگر هيچكس يادش نيست كه بودكلاب اسم ‏ديگر كافه شهر داري نبود؟!  ساختمان  بودكلاب ‏اول  خيابان پهلوي شمالي سمت راست قرارداشت ‏و دهان ديو بر سر درش ساليان سال پس از ‏تعطيل هنوز گشوده بود، هرچند كه خشك شده ‏بود و قايق هاي نئوني درون آن خاموش بودند و ‏ديگر روي امواج نئوني نمي لغزيدند. ‏
‏ انگيزه من براي خواندن كتاب اما ديگر نه قول و ‏قراري،  بلكه كنجكاوي بود كه خود كتاب بر مي ‏انگيخت. از شماره  ثبت در كتابخانه ملي كه ‏بگذريم،  كتاب بعضي  مشخصات جزوات ممنوعه ‏را دارد. ‏
‏  كتاب نام مؤلف ندارد. انتشاراتي اش كتاب را به ‏كوشش شخصي منتشر كرده كه تنها كوشش اش ‏استفاده از حق وراثت نامه هاي ديگران است. در ‏مقدمه براي رفع هر نوع سوء تفاهم، با عنوان ‏كردن اين كه، ايشان نامه ها را نخوانده است، از او ‏بعنوان كوشنده هم سلب مسئوليت شده. 
دومين نفر (بعد از فروغ) كه نامه ها را خوانده، ‏نگهداري، حاشيه نويسي و احتمالا دستچين كرده ‏است در قيد حيات نيست. انتشاراتي با واگذار ‏كردن كليه حقوق كتاب  بعلاوه ي عنوان ”به ‏كوشش“ به وارث، از خود سلب  مسئوليت كرده و ‏از او سلب حق اقامه دعوي. و بي مدعي و با خيال ‏راحت در همان دوصفحه معرفي كتاب تا مي شده ‏از فروغ مايه گذاشته، با  جمله اي از فروغ در ‏عنوان كتاب و جمله اي  براي زينت  يك صفحه ‏خالي به خط فروغ ، از نام فروغ و حتي امضاء  ‏فروغ؛ انگاري  كه كار، كارِ خود فروغ است.   ‏
‏ نامه آغازين  خطاب به وارث نامه ها در واقع، هم ‏مقدمه است و هم لب كلام و مضمون اصلي  ‏كتاب، كه شباهتي  قريب به محتويات پرونده هاي ‏متهمين  زير بازجويي دارد؛  تلاشي است براي گم ‏كردن رد فروغِ شورشي و انكارِ هر آنچه كه ‏مشخصه فروغ است و زندگي او كه مضمون شعر ‏اوست، با توسل به هر وسيله اي، از ساده لوحي تا  ‏لودگي، از بي ربط گويي تا هزل يا هجاء. نوشته  ‏به تك نويسي اي مي ماند كه متهمي در اطاق باز ‏جويي در يكي از بازداشتگاه هاي جمهوري ‏اسلامي  براي فروغي در انتطار صدور حكم ‏سنگسار  نوشته است. جدال دليرانه فروغ براي ‏بيرون زدن از پيكر متحجر جامعه مرد سالار ايران ‏مسلمان و جسارت او در شكستن سكوت قرن ها ‏با فريادي رسا در ”اسير“، ”ديوار“ و ”عصيان“ همه ‏انكار و  فروغ شد يك مظلوم، قربانيِ بد حرفي ‏ديگران.  وگرنه ...! وگرنه...! وگرنه فروغ تافته ‏جدابافته اي نيست. همان است كه در هزاران  ‏پيشداوري پيش بيني شده است، واژگونه مرد ‏خود.‏
‏ شورشي را كه بعنوان بي كله و احساساتي از ‏شكل بيندازي و دست ببري در همه خطوط ‏جسور اندامش و باز سازي اش كني در يك درام ‏بنجل خانوادگي، مي شود از نو وصله اش بزني بر ‏پيكر عمومي، بنشاني اش سر جايش در يك ‏عكس دستجمعي بي پرسپكتيو و نشان بدهي ‏خانم آقاي شاپور را، كه شعر هم مي گويد و انصافاً ‏طبع خوبي دارد.  ‏
هدف زنداني زيربازجويي از انكار، پنهانكاري و ياوه ‏گويي اين بود كه كسي را و چيزي را نجات دهد. ‏شلاق را به جان مي خريد، باز هم دروغ مي گفت ‏كه لو ندهند. كوچك كردن دوست در چشم بازجو ‏عينِ وفاداري بود،  پيش پا افتاده جلوه دادن ها ‏عين  رازداري. ‏
هدف از انكار، حفظ  بود. هدف اين نبود كه طوري ‏لو بدهند كه هيچوقت هيچكس نتواند يقه شان را ‏بگيرد. ‏
فروغ همراه سند دست چيني از نامه هاي خودش ‏با حاشيه نويسي هاي شاهدِ غايب، از زير چشم  ‏وزارت ارشاد سر در آورد. و باني اش كه هيچ گونه ‏مسؤليت رسمي بعهده ندارد، حاضر نيست اين ‏‏”افتخار“ را با كسي حتا با وارث نامه ها  تقسيم ‏كند. او به بهانه ميراث فرهنگي، حق مالكيت او را ‏بر ميراث پدري هم مردود اعلام مي كند و خود را ‏به عنوان سومين نفر بعد از فروغ و پرويز شاپور كه ‏نامه ها را خوانده و دومين نفري كه نامه ها را ‏نوشته است، و بدون ذكر اين كه او دومين نفري ‏است كه نامه ها را دستچين كرده است، با صد ‏عشوه و كرشمه از زير پوششِ نويسنده يك نامه  ‏به عنوان مؤلف ، تحليل گر، راوي، دوست و قوم ‏خويش، يعني شاهد نزديك و بيوگراف فروغ سرك ‏مي كشد، به رخ مي كشد  كه همه كاره خود ‏اوست. او با چشمي به تنگي سوراخ كليد، با ميدان ‏ديدي به حد اكثر تا كمركش ديوار روبرو، خيال ‏مي كند فروغ را عريان غافلگير كرده است و مي ‏شود او را به تماشا گذاشت به اميد كسب ‏مشترياني با ذهني ساده كه هيچ بعدي را نمي ‏شناسند.   ‏
فرضيه ی يك توطئه كوچك يا حتي بزرگ مردانه ‏را، خود كتاب در صفحات اول به ذهن مي دهد، ‏با نقش هاي واقعي دست اندر كاران كه عبارتند ‏از: شوهر، پسر و وارث پدر، دوست قديمي ‏شوهركه در نقش افتخاري برادر(امضای او پاي ‏نامه به پسر) در مناسبات خويشاوندي براي خود ‏جا باز كرده است تا در خود بي واسطه جامعه ‏مردسالار هيچ نقشي خالي نباشد. وزارت فرهنگ و ‏ارشاد اسلامي مدعي العموم نواميس جامعه ‏اسلامي است در فرهنگ، و انتشارات مرواريد رابط ‏بين اين خانواده خالصِ مردانه است با وزارت ‏ارشاد از يكسو و با جامعه بزرگ مردسالار از سوي ‏ديگر. مي شود فهميد جملگي جريحه دار بوده اند ‏يا كه هنوز هستند، از فروغ. از اين  فرزند زودرس ‏نسل شورشي دهه هاي چهل و پنجاه  كه در ‏همان اوائل دهه سي شمسي دفاعيه رهايي خود را ‏در آخرين لالايي بر گهواره خواب فرزندش به او ‏سپرد و خود را از قراداده ها رهانيده بود. رسوا ‏كردن فروغ  و تطهير او، اعاده حيثيت از مردان و ‏جامعه شان، خنثي كردن فروغ و انتگره كردن او ‏در جمهوري اسلامي، همان كوشش اصلي كتاب،  ‏تأييدي ست بر اين فرضيه. ‏
اما داستان به اين سادگي نيست. نامه ها را كه مي ‏خوانيد ديگر نمي دانيد محرك، دشمني با فروغ و ‏دوستي با شاپور است يا بالعكس؟! دوستي با ‏كاميار شاپور است يا  دشمني با او؟!  اصلا! ‏دشمني در كار هست يا نيست؟!  شايد فقط چشم ‏چرانيدني است در خلوت يك آدم به نام، يا ‏واكنشي است بر محروميت ها و دلتنگي براي ‏عشقي خام، يا ترس از وسوسه ها يا كه رشك و ‏ديگرستيزي، اين يا آن، يا هر دو توأمان. با هريك ‏از اين ها و با همه آنها مي توان اين كتاب را معني ‏كرد و از خود كتاب مدرك آورد و نشان داد كه ‏اين دكان هم صاحبي دارد. اين بديهي است، ‏گفتن ندارد. از همان اولش هم پيداست. اما با ‏كدام انگيزه يا انگيزه ها؟
‏ مي خواستند آب توبه بر سر فروغ فرخزاد بريزند، ‏چرا پرويز شاپور را بعنوان مستعار “زندانبان مرد“ ‏در شعر  فروغ رسوا كردند؟! از آن بدتر  مثل خود ‏زندانبان هو اش كردند؟! پسر فروغ را چرا اوديپ ‏خشمگين و انتقامجو جلوه دادند؟! به آرمانهاي ‏رهايي انسان ها، كه در فروغ فرديت عام يافته، ‏چنين مأمني شايسته، چكار داشتند؟! و چرا ‏انتشارات مرواريد با مشتريش چنين معامله مي ‏كند، از فروغي كه در درون آدمهاست تنقلات ‏گفتگوي پاي كرسي مي سازد و به خودشان قالب ‏مي كند؟! چرا روزنامه نگار قديمي كه با شعر هم ‏الفتي دارد، مي شود وكيل مدافع فروغ در محكمه ‏عوام الناس و خود را بدنام مي كند، با همسازي با ‏روح زمانه، در مستضعف بازي. در عوامانه كردن ‏شاعري كه شعر زلالش از سر تا ته همه حكمت ‏رهايي است، در خلقي كردن فروغ هنوز عصر ‏آينده، آن هم در جمهوري اسلامي، به خوراكي ‏ساده براي مغزهايي كه بعد نمي شناسد چه رسد ‏به پيچ و خم، آن هم  پيچ و خم راهي صعب ‏العبور كه فروغ در جستجوي خودِ خودش در ‏نورديد، تا فروغ باشد و فروغي بشود يگانه. راهي از ‏جامعه دهه بيست و سي ايران به آزادي در نقطه ‏اي نا معلوم، در جايي بيگانه، چه رسد به ‏پيچيدگي هاي درون، در هنگامه خيزش، از شوق ‏ها و ترديدها براي شكستن، از مستي اوج ها و ‏ترس از اعماق جراحت موقع كندن و  دل كندن و ‏بريدن آن هم براي پروازي به آن بلندي  و به آن ‏دوري به آنسوي اين زمانه. ‏
‏ در سال مرگ فروغ، در ميانه دهه چهل، دوراني ‏كه زنان با حقوقي از هميشه كمتر نابرابر با مردان ‏وارد جامعه بزرگتر مي شدند، در خود دانشگاهش ‏كه مهد آزادي بود،  زن دانشجو هر چند هزار هوا ‏در سر داشت ولي هنوز تلوتلو مي خورد، پر ‏درآورده بود ولي اگر دست از پا خطا مي كرد و ‏خيال مي كرد مي تواند پايش را از گليمش دراز ‏تر كند قلم پايش را خورد مي كردند.‏
‏ ش. قاف، در سال  چهل و پنج، جانِ خود را از ‏دست داد. نه در تصادف اتومبيل نه زير شكنجه و ‏نه بر چوبه دار؛  تير باران هم نشد. هيچ كس هم ‏نگفت كه كشتندش.  نوزده ساله بود، دانشجوي ‏سال اول علوم اداري. گاهي در تمرينات ‏ژيمناستيك دانشگاه حاضر مي شد. در فروردين ‏همان سال در مسابقات دانشگاه ها در اصفهان به ‏عنوان مهمان آمده بود تا با دوست پسرش ‏هوشنگ دال، دانشجوي سال آخر پزشكي و ‏قهرمان واليبال دانشگاه تهران همراه باشد. بعد از ‏سفر ديگر در سالن ورزش دانشگاه نديدمش. تا آن ‏روز پاييزي يا شايد هنوز بهاري كه از جلوي ‏آزمايشگاه فيزيك دانشكده پزشكي مي گذشت. ‏يقه باراني سفيد شيري رنگش را بالا زده بود، ‏موهايش آشفته و ريخته بود روي پيشانيش. ‏طوري راه مي رفت كه نمي توانستي بگويي ‏سبكبال بود يا كه سكندري مي خورد، مست بود ‏يا كه زمين زير پايش در مي رفت. و مي رفت، ‏انگار كه با مرگ قراري داشت. احوالش را با ‏احتياط پرسيدم، عينكش را يك لحظه برداشت. از ‏زير چشمهايش تا خود پيشاني كبود كبود بود و ‏يك چشمش از شدت ورم كاملاً هم آمده بود. ‏گفتم تصادف كرده اي؟  گفت: نه، كتك خورده ام! ‏اول برادرانش تا مي خورد زده بودندش و در خانه ‏حبسش كرده بودند. فرار كرده بود رفته بود در ‏خانه هوشنگ دال. راهش نداده بود كه هيچ، ‏مادرش و برادرهايش ريخته بودند سرش و تا مي ‏خورده كتكش زده بودند. در مقابل نگاه حيران من ‏لبخندي زد و گفت: غمت نباشه. به اين ميگن ‏جنده كتك خورده! و قهقهه اي سر داد  كه هيچ ‏شبيه خنده نبود. بك ريشخند بلند بود كه به ته ‏نمي رسيد. ترسيدم. هفته بعد با بچه هاي تيم ‏ژيمناستيك رفتيم بيمارستان ديدنش. در بخش ‏رواني بستري بود. همانجا سيم تلفن را پيچيده ‏بود دور گردنش كه پرستارها سر رسيده بودند. ‏بابت ملاقات خيلي تشكر كرد. انگار ديگر انتظار ‏هيچ مرحمتي نداشت از هيچكس. بجز دلداري، ‏حرفي كه در خاطر بماند نزديم. حتماً از حق او ‏براي آزادي گفته بوديم. ما از نسل هاي اول زنان ‏دوران آزادي و برابري بوديم، سر از پا نمي ‏شناختيم. آزادي، حرف مفتي نبود و پاي عمل هم ‏به آن وفا دار بوديم. حتا  فكر كردن به راه هاي ‏ممكن در شأن هيچيك از ما نبود، چه رسد به ‏توصيه آن. وگرنه: او مي بايست  كه حرمت پدر ‏مرحومش حاجي آقا قاف وجامعه را نگه مي ‏داشت،  پنهاني كورتاژ مي كرد و پرده بكارت را ‏مي دوخت ‍‍( قيمت ها : بكارت موقت 200 تومان ‏پيش قابله،  بكارت پايدار 7000 تومان پيش ‏جراح).  يا كه صدايش را در نمي آورد و به وقتش ‏به سنت ديرينه چيز نوك تيز يا برنده اي را در ‏حجله پنهان مي كرد، يا از راههای بسيار ديگري ‏كه زنان كشف و اختراع كرده بودند استفاده مي ‏كرد، مثلا  از شٌش ماهي كه قبلا با خون پر شده و ‏استعمال آن قبل از ورود به حجله. در فضاي آزاد ‏و عطر آگين دانشگاه تهران آن سال ها بن بست ‏ها فكرناشدني بودند.  ‏
‏ پس از مرخصي اش از بيمارستان در صفحه ‏حوادث كيهان خبر سانحه تركيدن گاز را خوانديم. ‏سوخته بود.  قال قضيه كنده شد. ‏
‏ هوشنگ دال، در همان سال فارغ التحصيل شد و ‏ازدواج كرد و احتمالاً همچنان از ستايشگران فروغ ‏بود يا كه هنوز هم هست.   ‏
فروغ  بعد از مرگش در سال 1345 هم هنوز نه از ‏قضاوت عوام در امان بود، نه از سوء تعبيرهاي ‏ستايشگرانش. و با اينهمه هركس در او چيزي ‏عزيز و گرانبها از خودش را مي يافت و با او قد مي ‏كشيد. فروغ  نقطه تاريكي را نشانه مي گرفت كه ‏در نهانِ آدم آزاده ی آن روز هم هميشه به هدف ‏مي خورد، زخم مي كرد. نمي شد بتش كرد، نمي ‏شد شكستش. نه مجسمه اش را ساختند و نه ‏توانستند متوقفش كنند. او خواهشِ رهايي بود و ‏هست. در گوشه اي پنهان در درون انسان مي ‏زيد، در جايي كه دست دراز جمهوري اسلامي هم ‏به او نمي رسد.  ‏
پشت اين دكانها اما شايد فقط سرخوردگي است و ‏خود ستيزي و نه فقط از آن اين يكي يا آن يكي. ‏درد فراگيري است، انگار كار يك دست غيبي ‏است. همان دستي كه قرة العين را به مسجد ‏شيعيان در آورد و  بر سر مرده اش آب توبه ‏ريخت. ‏


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.