|
صفحه 22 از 23 فروغ از فقدان آگاهی میان انسان های دورانش دردمند است. و به این ادارک، نخست از راه فقدان آگاهی در خویش، پی برده است. دریافته است که این زندگی فاقد آن چیزی است که در خور انسان است. و صراحت و صداقت انسانیش، سبب شده است که فقدان آگاهی را نه در خود نادیده بگیرد، و نه در هیچ کس دیگر. وقتی در می یابد که خود از چه رنج برده است، همان را به روشنی در شعرش می گوید و می طلبد. به این اعتبار «آگاهی آن مایه از تاریخ است که از خلال فرد می تواند درک شود.» و فروغ هم چنان که تاریخ را از راه تحلیل های سیاسی- فلسفی معینی درک نکرده است، از راه آموزش های فلسفی جدا از زندگی نیز، به آکاهی دست نیافته است. بلکه از غور در زندگی روزانه ی محسوس و ملموس بدان دست یافته است. [...] در شعر او کمتر با آن «من» خودمحور، خودبین و خودبزرگ پندار، مستبد، عقل کل، شبان و مراد و رهبر و حامل حقیقت مطلق رو به رو هستیم، تا در نتیجه خود را صرفاً یا مطلقاً درست و بقیه ی جهان را غلط بینگارد. خود را برتر از همه پندارد. و یک تنه آمده باشد تا به جهان خطاب و عتاب کند. [...] شاید فروغ نمی دانست که جهان را چگونه باید تغییر داد. اما دو چیز را بخوبی می دانست: نخست این که نحوه ی دگرگون کردن فردی خویش را بروشنی دریافته است. دوم این که زندگی بدین گونه که هست شایسته ی آدمی نیست. (برگرفته از: انسان در شعر معاصر، تهران 1371)
محمد حقوقی [...] [فروغ فرخزاد] هرگز دایره ای به گرد چشم اندازهای خود نکشید. بلکه از جایی حرکت کرد که گویی آغاز خیابانی بی انتهاست. و حرکت حرکت طولی است، حرکت بر روی خطی که پُر از چاه های عمیق است. که هر لحظه باید تا اعماق آن رفت و برگشت و هم چنان بر روی خط به حرکت ادامه داد. [...] (برگرفته از: شعر و شاعران، تهران 1368)
فریدون رهنما [...] و راز بزرگ او، اهمیت کار و وجودش، توقف نکردن بود [...] شعر او همیشه در جهت یک نیاز به تبادل بود و این نیاز از دلبستگی اش به همه ی جلوه های هستی سرچشمه می گرفت. [...] به شگفت می آیم هربار که به پسین گفت و گویمان می اندیشم، برایش سخت بود بپذیرد زندگی هم چون شعر تواند بود، تفاوت فقط در آن خواهد بود که شعر با واحد واژه گفته می شود و زندگی با واحد زمان. طرح ناتمام، (برگرفته از: پوران فرخزاد، کسی که مثل هیچ کس نیست، تهران 1380)
احمد شاملو [...] فروغ، تا آن حدی که من می شناسم و به من اجازه می دهد که قضاوت کنم، در شعرش- هم چنان که در زندگی- یک جستجوگر بود. من هرگز در شعر فروغ نرسیدم به آنجایی که ببینم فروغ به یک چیز خاصی رسیده باشد. هم چنان که ظاهراً زندگیش هم همین طور بود. یعنی فروغ چیز معیٌنی را جستجو نمی کرد. در شِعر او حتی خوشبختی یا عشق هم به مثابه چیزی که دنبالش برویم و پیدایش کنیم مطرح نمی شد، او در زندگیش هم هرگز دنبال یک چیز خاص نرفت، خواه به وسیله ی شعر، خواه به وسیله ی فیلم و خواه به وسیله ی هر عامل دیگر. من او را همیشه به این صورت شناختم که رسالت خودش را در حد جستجو کردن، پایان داد. [...] فروغ معتقد به روحی در ماورای جسم نمی توانسته باشد و خوشبختی را، شاید خوشبختی های یک کمی جسمی تر را در همین چارچوب زندگی جستجو می کرد و از این لحاظ چقدر واقع بین و حقیقت بین بود و ما این را در شعرش می بینیم. [...] شاعره ای جستجوگر (برگرفته از: فردوسی، شماره ی 848، اول اسفند 1346)
محمد علی سپانلو فروغ فرخزاد را از روی «تولدی دیگر»ش داوری می کنند و این اگر در مورد شعر صدق کند در مورد شاعر مصداق ندارد. او اگر به خاطر پروای فطری اش نسبت به ارزش های عواطف، ساتری از عریانی و بی پروایی به آثار اولیه اش کشیده بود از همانجا آمده است، و تولدش در دورتر قرار دارد. شعرهای متکامل او علی الاطلاق آینده ی همان نمودهای هیجانی آغازند و نیز مستقیماً از چند قطعه کتاب «دیوار» نشأت گرفته اند. و راستی را که برخلاف آن چه وانمود می کنند شاعر فقید ناگهانی خوابنما نشده بود. کتاب ها و یادگارهای او پیش ماست، و اگر یادبودهای ستمگر رفاقت بگذاردمان، او را در وضوح خیره کننده ای می بینیم.... و رد پا و اثرش را در نهضت ادبیات جدید ایرانی. پرنده ای بربام ستاره ای سرگردان(برگرفته از: امیر اسماعیل و ابوالقاسم صدارت، «جاودانه فروغ فرخزاد، تهران 1347)
سیمین بهبهانی [...] دلم می خواهد راجع به او عاطفی صحبت کنم. ضمیر خود را بشکافم: من و فروغ در عرصه ی به شهرت رسیدن، تقریباً همزمان از زمین جوشیدیم و سبز شدیم. او با جسارت حیرت انگیز شعر «گناه» به میدان آمد و من با واقعیت تلخ شعر «نغمه ی روسپی». هر دو تازه کار بودیم. دیگران هم بودند. مثلاً خانم پروین دولت آبادی، که آن روزها، مثل امروز با چاپ و ارائه شعرش مخالفتی نداشت و خانم لعبت والا که امروز خارج از ایران به سر می برد. اما میان من و فروغ رقابتی بود. پنهان نمی کنم، جلساتی بود که من و او و چندین تن شاعر و صاحب ذوق به طور مستمر در آن جلسات شرکت می کردیم؛ اما هرگز میان ما دو تن، دوستی برقرار نمی شد. غالباً از سخنانمان نسبت به هم بوی بی مهری می آمد. شاید بهتر است بگویم: رشک. نگاهمان مهربان نبود. من کمی خویشتن دارتر بودم، اما او عصبی و لجوج و سرسخت بود. هنوز شاید کسانی برخوردهای تند ما را در محافل ادبی به یاد داشته باشند. هر کدام برای خود طرفدارانی دست و پا می کردیم و به عبارتی «لشکر»ی داشتیم! شوری بود و هیجانی، و غالباً در پی آن جنجالی. یکی از جنجال ها بر سر عزل «شراب نور» بود. آن شب غوغایی به پا کردیم. یک شب در مجلسی آنقدر از او رنجیدم که تصمیم گرفتم دیگر نبینمش و ندیدم. با این همه تطور شعرش را دنبال می کردم. گریبان خاطر خود را نمی توانستم از دستش خلاص کنم. شاید او هم همین طور. [...] هیچ کس نمی دانست او- شاعری که آن همه نبوغ و استعداد داشت- چگونه زندگی می کرد، چرا آنقدر تندخو و عصبی بود، چرا ماه ها یا هفته ها در به روی خود می بست، دردش چه بود و چگونه می شد از این درد کاست. شاید ابراهیم گلستان و چند تن دیگر توانسته بودند اندکی یاری اش دهند؛ می گویم «شاید». از: «در بارۀ ادب معاصر، گفت و شنود با ناصر حریری، مجموعه ی درباره ی هنر و ادبیات، کتاب سرای بابل، 1368، به نقل از: (یاد بعضی نفرات، تهران 1378)
مجید روشنگر [...] خاطره ی دیگری که می خواهم یاد کنم، مربوط می شود به صدو چند نامه و کارت پستالی که فروغ از اروپا برای یکی از دوستانش فرستاده بود. این دوست، پس از مرگ فروغ، کپی تمام آن نامه ها را در اختیار ما گذاشت و خواست که ما آن نامه ها را دچاپ کنیم. من همه ی آن نامه ها را خواندم. نخستین واکنش من این بود که زمان چاپ آن ها اکنون نیست. در آن نامه ها، بیشتر مطالب، در باره ی مسایل زندگی خصوصی فروغ بود. و هم چنین قضاوت های حاد او در باره ی افرادی که هنوز زنده بودند و هنوز زنده هستند. برخی از آن نامه ها از چنان لحنی برخوردار بود که به نظر من- در صورت چاپ آن ها- جیغ همه را در می آورد. نظر من این بود که زمان انتشار این نامه ها باید تا سال های سال به تعویق بیفتد. معهذا برای آن که یک تنه به قاضی نرفته باشم، با پوران فرخزاد، خواهر فروغ، در منزل ایشان ملاقاتی کردم و موضوع نامه ها و فکر انتشار آن ها را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان هم نظر مرا تأیید کردند و به این ترتیب چاپ آن نامه ها به آینده موکول شد. و آن نامه ها را عیناً به آن دوست دیرین فروغ برگرداندم. اکنون که دارم این سطور را می نویسم، افسوس می خورم که کاش نسخه ای از آن ها را نگاه داشته بودم. اهمیت تاریخی آن نامه ها بسیار زیاد است و انتشار آن ها- در زمان مناسب خود- ضرورت حتمی دارد. اما دیگر نمی دانم بر سر آن نامه ها چه آمد. مضمون برخی از نامه ها را- هنوز هم- پس از این همه سال، به یاد دارم: از جمله آن که در یکی از نامه ها فروغ از ترجمه ی خاطرات «آن فرانک» یاد کرده بود. در تهران من از پدر (شادروان محمد فرخزاد) و برادر (امیر مسعود فرخزاد) و خواهر فروغ (پوران فرخزاد) سراغ این ترجمه را گرفتم اما آن ها از آن خبری نداشتند. بعدها هم نشنیدم که کسی آن ترجمه را دیده باشد. آیا فروغ ترجمه را در اروپا جا گذاشته است؟ آیا آن را به کسی سپرده است؟ دلم می خواست آن ترجمه را می دیدم و آن را چاپ می کردم، زیرا حسی به من می گوید که فروغ بازتابی از تألمات درونی زندگی اش را در آن خاطرات یافته است.[...] از: کتاب تولدی دیگر و چند خاطره، لوس آنجلس، تابستان 1373(برگرفته از: دفتر هنر، ویژه هنر و ادبیات، سال اول، شماره ی2، آمریکا پائیز 1373
سیرس طاهباز [...] در زمستان سال 1340 بود که افتخار آشنایی با او [فروغ فرخزاد] را پیدا کردم. در آن زمان مجله ی آرش را منتشر می کردم. شماره ی دوم را ویژه ی نیما یوشیج منتشر کرده بودم و برای شماره ی سوم بود که به سراغ او رفتم. «تولدی دیگر» هنوز منتشر نشده بود اما شعرهایی که پس از کتاب سومش، عصیان، در گوشه و کنار منتشر شده بود تولد شاعری به کلی متفاوت با شعرهای گذشته اش را بشارت می دادا. در کافه نادری دیدمش و مجله های آرش را تقدیمش کردم و برای شماره ی سوم از او تقاضای همکاری کردم. با خوشرویی پذیرفت و نشانی خانه اش را داد که در خیابان زُمرٌد، بهار، بود. شماره ی سوم آرش با شعرهای «ماه، ای ماه بزرگ»، «مرداب»، «در غروبی ابدی»، «در خیابان های سرد شب»، «معشوق من» و «آیه های زمینی» منتشر شد و از آن پس بود که به صورت یکی از همکاران ثابت این مجله درآمد و در واقع با شعرها و مصاحبه اش به این مجله ی گمنان ادبی، وزن و اعتبار بخشید. در شماره ی هفت آرش شعر «ای مرز پرگهر» او را منتشر کردم که نزدیک بود حسابی باعث دردسر و توقیف مجله شود که با پادرمیانی چند نفر به خیر گذشت. (برگرفته از: زندگی و هنر فروغ فرخزاد، زنی تنها، سیروس طاهباز، تهران 1376)
|