|
صفحه 21 از 23
محمد رضا شفیعی کدکنی [...] شخصیت اصیل و ممتاز او [فروغ فرخزاد] با آخرین کتابش تولدی دیگر آشکار شد، و در این کتاب با شاعری بزرگ روبه رو می شویم که بی هیچ گمان، تاریخ ادبیات ایران او را به عنوان بزرگترین زن شاعر در طول تاریخ هزارساله ی خویش خواهد پذیرفت و در قرن ما یکی از دو چهره ی برجسته ی شعر امروز خواهد بود. مرگ فر وغ فرخ زاد (برگرفته از: شهناز مرادی کوچی، شناخت نامه ی فروغ فرخزاد، تهران 1379)
مایکل هیلمن [...] حدس من این است که صدسال دیگر شعرهای امثال «فتح باغ» جای محکمی در ذهن و دل دوستداران شعر فارسی خواهد داشت چرا که نوپردازی شعر فروخ زاد توسط راوی و گوینده ای که از چهره ی خود ماسک دو حجاب را برداشته و خود را به عنوان فرد نشان داده راهی پر ثمر و حتی ضروری را هم برای شعر فارسی و هم برای خوانندگان ایرانی گشوده است. [...] فراخوانی بر فردیت: فتح باغ (برگرفته از: شهناز مرادی کوچی، شناخت نامه ی فروغ فرخزاد، تهران 1379)
مهدی اخوان ثالث [...] من معتقدم «تولدی دیگر» نه تنها برای فروغ تولد تازه ای بود، بلکه مولود همایون شعر زنده و پیشرو امروز ما و تولدی تازه برای شعر پارسی است. روشن ترین دلیل این ادعا، آنکه دست اندکاران شعر جوان، همه آن چنان غرق در ماهیت این تولد شده اند که گوئی برای خود ایشان زادنِ نویی پیدا شده، شعر زمان ما را فروغ در عرض سال هایی اندک، به شکلی شگفت آور و با قدرت و جسارت تمام بدون هیچ تجهیز و سپاهی فتح کرد. «پادشاه فتح» شعر ما «نیما» بود و امروز یک فاتح تازه پیدا شده است. شیوه نگریستن این فاتح از جهت دیگر است. وی با یک تصادف، شهر شعر را نگشود بلکه با آگاهی و استحقاق کامل قدم به میدان نهاده، از همین روست که فتح او عمر و دوام بیشتری دارد. فاتح شعر امروز (برگرفته از: دکتر بهروز جلالی، فروغ فرخزاد «جاودانه زیستن» در اوج ماندن، تهران 1377)
م. آزاد [...] در شعر فرخزاد به حسب دو «حالت» شعری- دو شیوه ی تعبیر و بیان به هم آمیخته است که در بعضی شعرها گاهی یکی بر دیگری غلبه دارد. یکی همان بیان رهای خیالاتی و اعترافی که در «وهم سبز» و «در غروبی ابدی» به صراحت هست، و دیگر بیان «آن»- تأثر از دقت سریع و آتی در اشیاء، خیره شدن و سریعاً تصویر دادن. ..... [...] شعر فرخزاد چهره ایست در دو آیینه ی برابر هم- به این معنی که تضادی نیست- یکی حدیث نفس است، که همان بداهه سرایی های اوست و زمزمه گری های او، در اینجاست که از عبور دو کبوتر در باد سخن می گوید و روز ملول بیکاری. [...] زبان دیگر، زبان حالات به آن معنی، مراد ما نیست؛ بلکه زبان تأثرات است؛ زبان حساسیت شدید. هر چه هست حساسیت و تأثیرپذیری تند و بدوی است- و گویا شهودی است- که موجب دقت سریع و غیر طبیعی در اشیاء می شود. به حالت خیره شدن های در اشیاء. کشف رابطه ی چیزهای ظاهراً بی ربط و بریدن رابطه های «ظاهری» و ایجاد تداعی های تازه. [...] فرخزاد در راهی که رفته است، در کلمه ها و فکرها، تازگیها دیده و رابطه ها کشف کرده که کار اصلی و اصیل هر شاعر مستقلی است وگرنه کلمه ها همان است که در کتاب ها می خوانیم و از لبها می شنویم. (برگرفته از: زندگی و شعر فروغ فرخزاد «پریشادخت شعر»، تهران 1376)
نادر نادرپور [...] به گمان من: لحن زنانه ای که در متشنج ترین برهه ی تاریخ ایران (سال های 1332-1340) از نای شعر «فروغ» برخاست و برای نخستین بار در فضای سخن فارسی طنین افکند و موجبات شهرت عظیم این شاعره را فراهم آورد، همان عاملی است که فارغ از بُعد «زمان»، هاله ی اسرار و جاذبه را بر اطراف نام و آثار «فروغ» پدید آورده است. توضیح عبارتی که گفتم این است که: اشتهار «فروغ» مولود بیان مضامین بی پرده ی عشقی و جنسی نبوده است، زیرا این گونه مضامین و این نوع بیان را- نه همیشه، اما گاهگاه- از زبان شاعران مرد و زن در سراسر تاریخ ادب فارسی شنیده ایم و آنچه شعر «فروغ» بر ما عرضه کرده است مضامینی تازه تر از آن ها که داشته ایم نبوده، بلکه لحن او بوده است که هیچ یک از شاعره های پیشین نداشته اند، چرا که همه ی آن شاعره ها، حتی در اشعار عاشقانه و یا حدیث نفس های «جنسی» نیز با لحن و زبان «مردانه» سخن گفته اند. .... [...] عقیده ی من در باره ی «فروغ فرخزاد» این است که استعداد راستین او در پشت اسطوره ی شخصیتش پنهان شده و اشتهاری که از این اسطوره برخاسته، به مراتب بیش از استحقاق او بوده است و به همین دلیل، در روزگاران آینده کاهش خواهد یافت و این نکته را آشکار خواهد کرد که اگر این شاعره در دام تظاهرات و «تبلیغات روز» نمی افتاد و در زندگی طبیعی و ادبی خویش بازیچه ی دست برخی از «رندان قلمزن» نمی شد، شخص و شعرش را از مهلکه هایی که فراراه خود داشت بهتر می رهانید. [...] «فروغ فرخزاد»، نه تنها خود و سخنانش را قربانی «اسنوبیزم» کرده، بلکه به دلیل شیوه ی گستاخانه ی زندگی و اشعارش، تأثیری «بازدارنده» بر نسل های بعدی گذاشته و راه استقلال جویی را در قلمرو سخن، مخصوصاً بر شاعره های جوان تر از خود- به جز تنی چند- فرو بسته و گویی که «حرف آخر» را به ایشان «هدیه» کرده است: من از نهایت شب حرف می زنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف می زنم/ اگر به خانه ی من آمدی/ برای من، ای مهربان! چراغ بیار/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم. و حال آنکه شعر او، یکی از پدیده های تاریخ ایران است و بناگزیر، بُردی فراتر از این برهه ی زمان نتواند داشت و پس از تغییر اوضاع محیطی که در آن زاده شده است، فقط به اندازه ی ارزش فرهنگی خود، تاریخ ادبیات امروز را خواهد آراست. فروغ در زیر نورافکن (برگرفته از: دفتر هنر، سال اول، شماره 2، نیوجرسی 1373)
محمد مختاری [...] روشن ترین توان مایه در شعر فروغ که فردیت او و فردیت ما را به یک تعمیم بشری هدایت می کند، «بداهت» زندگی است. ذات عاشقانه و زیبای حیات انسانی، گاه با شور و شوق و گاه با دریغ، اما همواره با التهاب، رخ می نماید، تا میزان نزدیکی و دوری خود را از آن بازشناسیم، و دریابیم که تا چه حد دستخوش تیرگیهایی شده ایم که جسم و ذهن ما را چنین زیر فشار خود گرفته، و از حس شدید زنده بودن دور کرده است: حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ (ص47 ایمان بیاوریم) فروغ از رابطه ی جسم به زنده بودن آدمی واقف شده است. و زنده بودن مایه و اساس نگرش او نسبت به انسان است. و پیش از هر چیز، از سمت دیگر رابطه نیز، همین درک حس زنده بودن را می طلبد. پرداخت فروغ به جسم در راستای معرفت جسم است که ذات زایش در آن نهفته است. عشق و زایش حتی در احساساتی ترین نمودهای شعری او، در دوره ی نخستین نیز، از هم جدا نیستند. این معرفت جسم از راه شور و شوق زیستن و زنده ماندن به ادراک ذهن می رسد، که خود باز برآمد معنوی همین جسم است. همآغوشی، شفاف شدنِ نهایی این جسمیت و ذهنیتِ وحدت پذیر است. از درون این شفافیت نهایی است که وحدت آدمی در عشق تحقق می یابد. [...] شعر فروغ فرخزاد، در حد تحوًل خویش، نموداری است از آرزوی رابطه ی بیواسطه در کل زندگی، و بیان این که برقراری چنین رابطه ای امکانپذیر است و می توان آن را درک و تصویر کرد، و حتی بدان تحقق بخشید. او هم این «رابطه» را کشف و طرح کرده است، هم موانع آن را تا آن جا که دریافته تصویر کرده، و به مبارزه طلبیده است، و هم شکلی از آن را در حیات هنری خویش، و در انتظام تخیلش مجسم داشته است. شعر او عرصه ی احساس همین رابطه بیواسطه، و کوشش برای تبین و برقراری آن است. یا فقدان این رابطه او را آزرده است، یا دشواری ها و بازدارنده های ذهنی و عینی موجود بر سر راه آن، او را به فریاد و فغان و اندوه تلخی و نومیدی و ایمان و ستیز و تلاش، و ایثار واداشته است. و با آرمان و آرزوی آن در شعرش، با صمیمیت، با صراحت، و با مسئولیت، پیگیری شده است. فقدان چنین رابطه ای گاه او را به تصور «تنهایی ابدی» کشانده است، و او را به ادراک «تنهایی اجتماعی» نزدیک کرده است. و گاه احساس این که امکان بالقوه ی برقراری چنین رابطه ای در آدمی هست، او را با ذات خلاقیتی آشنا کرده است که در پیوند و حضور «دیگری» نهفته است. یعنی کل حرکت او در یک تغییر کیفی نسبی، از احساس رابطه به ادراک رابطه است. از فقدان رابطه به ضرورت برقراری رابطه است. از درگیری و ستیز با فاصله ها و بازدارنده ها، به بیواسطگی رابطه است. و سرانجام از فردیت خاص رابطه، که مدت ها ذهن او را در محدودیت خود مشغول داشته بود، به عمومیت جمعی رابطه ی آدمی، یعنی از خود به دیگری، و سپس از عشق فردی به همبستگی انسان ها. [...] فروغ بیش از آن که دستگاه اندیشگی مشخصی داشته باشد، ذهنی اندیشمند دارد. اندیشمند شدن این ذهن شاعرانه، یک خاصیت تکامل یابنده در سیر و سلوک شعری اوست. او از زاویه یک گرایش مکتبی که بیرون از شعر بدان گراییده باشد، به انسان نمی نگرد. انسان را با ارزش هایی که از راه شعر و عاطفه بدان ها نرسیده ارزیابی نمی کند. در یک زمان یا حرکت معین سیاسی، یا از برش فلسفی خاصی به آدمی نمی نگرد. از روز نخست، و یا به تبع از فرهنگ سنتی منتقل شده به او، نیز دارای چنان دیدی نبوده است. منطق دید او یک منطق حسی است. [...] فروغ خود را به شعر می سپارد، تا هرجا که می خواهد او را ببرد. شعر نیز به طور طبیعی و بدیهی، او را به احساس و ادراک آدمی، و رابطه یابی ناگزیر او می رساند. پس این گرایشی است که هرچه پیشتر می رود، پالودن تر می شود. واسطه ها را وامی نهد. بازدارنده ها را پس می زند. روابطه کهنه را درهم می کوبد. به ذات آزاد آدمی و شعر روی می کند. تا رهایی انسان و رابطه هایش در شعر او مسئله ای محوری شود. در این دید غنایی، کمتر چیزی از بیرون بر شعر تحمیل می شود. محور ذاتی اندیشیدن شعری او همواره تعیین کننده است. حتی هنگامی که سایه های عصر اضطراب و بدگمانی، و گاه شبح هیچ و پوچ انگاری مرسوم و معمول آن ایام، بر کلامش می افتد، آن ها را در روشنای باور به آفرینندگی و ذات رابطه جوی آدمی و شعر کمرنگ می کند. [...] او به ذات شعر، به ذات رابطه ی انسانی و عشق روی کرده است. از این راه دریافته است که آدمی به زندگی بسته است. و سلب زندگی از آدمی، سلب هویت خود اوست. زندگی به عشق بسته است و سلب عشق از زندگی یعنی سلب هویت از آدمی. عشق نهایی ترین رابطه ی بیواسطه میان انسان با انسان است. و شعر و عشق شاهدِ همند. پس، از درون شعر، به کشف عشق، و از عشق، به کشف انسان می رسد. ذات آزاد شعر از ذات آزاد آدمی جدایی ناپذیر است. از هر یک که آغاز کنیم، به دیگری می رسیم. و کسانی که از این یگانگی باز می مانند، در ادراک ذات شعری شان نیز خللی پدید می آید و یا هست. هم سیر زندگی، و هم سیر شعرهای فروغ، او را در راستای چنین نگرشی نشان می دهد. و چه شگفت آور است تجانس نهاییِ نیما و فروغ در این دو مسیر. یکی از زندگی و بینش فلسفی- اجتماعی خود به شعر و انسان رسیده است؛ و یکی در مسیر و حرکت شعر، به زندگی و آدمی نزدیک شده است...... [...] فروغ تبلور ذهن و جسم انسان را در لحظه ی یگانگی دو تن، تا گستره ی عمیق و اجتماعی میلیون ها انسان از هم جدا نمی بیند. [...]
|