|
صفحه 3 از 23 فروغ، همیشه عاصی
اکبر معصوم بیگی
«اولین تپشهای عاشقانهی قلبم» مجموعه حدود 60 نامه و کارت پستال است از فروغ فرخزاد به پرویز شاپور که ویراستار این مجموعه، عمران صلاحی، آن را به سه بخش «پیش از پیوند»، «زندگی مشترک»، و «پس از جدایی» تقسیم کرده است. جز دو سه حاشیه بر نامه های فروغ، چیزی از شاپور در این مجموعه نیامده است و از اینرو باید از واکنشهای فروغ به جوابهای شاپور، حدس زد که شاپور در مقابل فروغ چه میاندیشیده، چه احساس میکرده و چهگونه در برابر زنی عاصی، از «ناموس» خود دفاع میکرده است. باری، چارهای نیست جز آن که به سیاق آن عالمِ عهد باستان، ارتفاع برج را از روی سایهاش اندازه بگیریم. بد هم نیست. التماس و درخواستهای مکرر فروغ که والله، به پیر، به پیغمبر من پاکم، عفیفام، وفادارم، چنانکه باید و شاید مضمون نامههای فرضی شاپور را روشن میسازد. واکنشهای فروغ چنان روشن، سرشار از حساسیت، صداقت و شفافیت است که راستش، تکرار میکنم، نیاز چندانی به نامههای شاپور حس نمیشود.
2 گرچه این سخن پُر بیراه نیست که نمی توان از روی زندگی شخصی هنرمندان، پی به کُنه آثار آنها برد- گیرم برخی از مورخان و منتقدان هنری مانند میرشاپیرو چه بسا کوچکترین آگاهی از گذشتههای پنهان و تاریک زندگی و شخصیت هنرمند را در روشن ساختن جنبههای مبهم آثار هنری مؤثر میدانند- نامههای فروغ، در هر حال، در این شمار قرار نمیگیرد. وانگهی، حتا اگر بپذیریم که هنرمند حکم درختی را دارد که باد بر او میوزد و تکانِ برگها و شاخهها از باد است و نه از درخت، باز نمیتوان انکار کرد که به هر حال درختی هست و ریشه در خاک دارد. از اینجاست که خط ِسیر نامهها نمودار اُدیسهای پر رنج و تعب است از خامی دخترکی دمبخت و گریزان از ستم خانگی و مراقبتهای جنونآور خانوادگی به شاعری نازکاندیش، حساس و ژرفنگر که پیوسته از ملال زندگی روزمره میگریزد و درجست و جوی جایی دیگر است، جایی که «مثل اینجا نیست». گذشته از این، حُسن انتشار نامههای بزرگان این است که تصویری واقعیتر، غیر اسطورهای، بلکه ضد اسطورهای، «رتوش» نشده و به دور از افسانه پردازیهای خُنَک و بیمزهی زندگیِ نامه نویسان حرفهای به دست میدهد. هنرمندان را از جایگاه خدایان اُلمپ به زیر میآورد و در زندگی زمینی و روزینه در برابر دید همگان قرار میدهد. چنان که محتمل است انتشار نامهها خاطر بسیاری کسان را که از هنرمند، و در اینجا فروغ، چهرهای قدیسوار پرداختهاند بیآزارد. سزان از پیسارو از بابت خریدن و هدیهی سر پستانک برای فرزند نوزادش تشکر میکند، داستایفسکی از بابت نیاز به پیشپا افتادهترین حوایج زندگی مینالد و کافکا میگوید امروز جنگ درگرفت و من به استخر رفتم.
3 از اینرو، کسی که با دیدِ سطحی به نامههای فروغ نگاه کند و آرزویاش این باشد که فروغ اسطورهایِ «تولدی دیگر» و «ایمان بیآوریم به آغاز فصل سرد» همچنان در آسمانها سیر کند و هرگز پا به زمین نگذارد، بیگمان در بخش نخست این نامهها بلکه حتا در قسمتی از بخش دوم چیزی جز امیال و آرزوهای پست و حقیر دختری دمبخت نمیبیند که میگوید «لباس عروسیام را میخواهم خودم بدوزم»، «من در اینجا میل تو را رعایت میکنم»، «مرا ببخش، امیدوارم مورد عفو تو واقع شوم»، «من فقط برای این زندهام که با تو زندگی کنم»؛ از پرویز شاپور میخواهد که «تو هم سرسخت و فداکار باش، تا میتوانی در گرفتن جواب از پدرم پافشاری کن»، «همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سروصدا را میکردم»، «پرویز جانم، همین الان که یاد بچه افتادم اشک توی چشمم حلقه زد- خدای من آن روز که من و تو بچهای داشته باشیم و با او صبح تا شب بازی کنیم کی میرسد؟»، «این چیزها به من فهماند که وقتی مادر شدم چهطور فرزندم را تربیت کنم. تو خواهی دید که من او را حتا از تو هم بیشتر دوست خواهم داشت و او از فرط خوشبختی مرا پرستش خواهد کرد»؛ یا اعتراضی به چانه زنی بر سر میزان مهریه ندارد و از این که شاپور خواسته است مقدار مهریه را کم بگیرد تا اگر خواست روزی او را طلاق بدهد به مخمصه نیفتد به او خُرده میگیرد (ص66)، یا «آیا تو فکر میکنی من... میتوانم از روش مبتذل و پیشپا افتادهی عشقهای امروزی یعنی عشقهایی که با کلمات فریبنده به وجود میآید و با حرکات زشت و دور از عفاف و نجابت به پایان میرسد پیروی کنم، من که شرافت و آبرویم را بیش از هر چیز دوست دارم» یا «بزرگترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو زندگی سعادتمندی داشته باشم. برای تو همسری وفادار باشم. وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم»، یا «زن اگر مدبر، نجیب، باوفا، مهربان و خانهدار باشد، هرگز شوهرش او را ترک نخواهد کرد. ولی بر عکس اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده کند، ناچار مرد هم از زن و خانه فراری میشود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است»، یا «من همیشه آرزو کردهام که برای شوهرم همسری وفادار و مهربان باشم» یا «اگر من خوب و مهربانم، اگر من میتوانم تو را خوشبخت کنم، اگر می توانم برای تو همسری مطیع و باوفا باشم، اگر تو مرا دوست داری و اگر من صاحب صفاتی هستم که یک دختر نجیب و برجسته میتواند داشته باشد پس چرا حاضر نیستی مثلاٌ مِهر مرا با کمال میل 10000 تومان کنی و آن را با اکراه قبول میکنی»، یا «عزیز من، به خدا من در مقابل تو مثل یک بره مطیع خواهم بود هر چه بگویی اطاعت میکنم و هرگز کسی نمیتواند از ما ایراد بگیرد»، یا «من بندهی تو هستم» و .... ولی راستی این است که از لابلای همین نامهها، که در نظر اول جز آرزوی ازدواج، زندگی آرام، بچهدار شدن، «زن خوب و فرمانبر و پارسا» شدن و حتا انکار خلاقیت هنری خود چیزی از آن به دست نمیآید، نشانههای عصیان و شور و شَلتاق شاعرانه، سوختن و خاکستر کردن خود سرک میکشد و تقریباٌ کمتر سطری از نامهها از این نشانههای روشن نپذیرفتن و تن زدن بیبهره است. فروغ شاعر، فروغ «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم» و نه فروغ جعلی «سیر» و «دیوار» و «عصیان» که چیزی میگوید و طور دیگری رفتار میکند، فروغ شورشی سالیان بعدی از این جاست که رفته رفته سر بر میآورد، چون پاجوشهای ریزی بر تنهی سخت و استوار درختی. گرچه فروغِ این بخش از نامهها کمتر هویت شخصی خود را مینمایاند، تقریباٌ هیچ خبری از خواندههای او، نقل شعر یا عبارتی که دل او را برده باشد، دیدن فیلمی یا ذکر نام شاعر یا نویسندهای در میان نیست اما نشانههای تمکین نکردن به ملال زندگی روزمره، سر بر خط زمانهی نابکار نگذاشتن چنان نیرومند است که بدون آنها فروغ بعدی را نمیتوان در گمان آورد. فروغ وقتی پدرش را نسبت به رابطهی خودش و شاپور بیاعتنا میبیند کاغذی برای پدر مینویسد: «و در آن کاغذ صریحاٌ اعتراف کردم که تو را دوست دارم و از او خواستم که خوشبختی مرا در نظر بگیرد»؛ در بارهی خرید خانه میگوید: «من به این چیزها اهمیت نمی دهم و وجود و عدم خانه در نظر من یکسان است»، «سعی میکنم از حیث مخارج به تو کمک کنم و حتیالمقدور از خرجهای زیادی و تزیینات مزخرف جلوگیری کنم»؛ در مورد سندی مربوط به خواهرش پوران خانم و همسرش سیروس میگوید: «لابد از موضوع سندی که سیروس به مامانم داده اطلاع داری. این سند دلالت بر این میکرده که اگر روزی سیروس بخواهد به غیر از پوران زن دیگری اختیار کند مجبور است 10000 تومان بدهد. ببین پرویز بچهگانهتر از این پیشنهاد ممکن است در دنیا وجود داشته باشد. خیلی مضحک است» یا «فکر این که میخواهند خوشبختی را با یک آینه و شمعدان و یک انگشتر که هیچگاه در زندگی به درد من نخواهد خورد.. معاوضه کنند خیلی رنجم میدهد...» یا «با تو مخالفت میکنند چون نمیتوانی مطابق عقیدهی پوچ و رسم مهمل قدیمی عمل کنی و ناچار مجبور هستی مدتی سرگردان بمانی» یا «ولی موضوعی که همچنان لاینجل باقی میماند این است که باز هم من نمیتوانم تو را ببینم و با تو آزادانه معاشرت کنم» یا «همه خودخواه، همه مستبد و زورگو هستند. من هم آخر سر فرار میکنم. جز این چارهای نیست. یک وقت متوجه میشوند که من دیگر نیستم» یا «پرویز... تو همهجا و حتا در مرحلهی عشق هم میخواهی از درسهایی که خواندهای استفاده کنی. به من چه مربوط است که تو حقوقدان ماهری هستی. من وقتی همهی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعاٌ از تو توقع محبت و صمیمیتِ بیشتری دارم» یا «من هرگز نخواستهام که تو در نامهات از موی و روی من تعریف کنی... اصلاٌ اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود با این قدرت و نفوذ در قلب من حکمفرمایی کنی» یا «اگر کسی حقیقتاٌ دوست بدارد، در راه رسیدن به محبوبش نه تنها از مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده میگذرد بلکه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان میدهد»، یا «نوشته بودی که (حاضرم در راه حفظ تو همهگونه فداکاری کنم) نه پرویز، من احتیاجی به فداکاری تو ندارم»، «در حقیقت این بندها و قیوداتِ خانوادگی برای من مشکلی بزرگ و مانع پیشرفت کار مناند»، یا «من هم مثل تو با تشریفات، با جشن، با تجملات و از این قبیل چیزها مخالفم»، یا «بعد از آن همه گفتوگو و چانه زدن تازه نرخ مرا تعیین میکنی»، یا «نه، من این طور نیستم و این بندها و قیودات خانوادگی است که مرا وادار کرده است به این چیزها اهمیت بدهم» و «تازه تو تصور میکنی اگر ما در زندگی زناشویی مجبور شدیم از هم جدا شویم من به قباله و مِهر... اهمیتی میدهم»، یا «من از دستهی دخترانی نیستم که منظورم در ازدواج فقط تحصیل آزادی بیشتر و یا مثلاٌ پوشیدن لباسهای قشنگتر و توالت کردن باشد. من این چیزها را ننگ میدانم»... فروغ «تولدی دیگر» از همینجا متولد میشود.
4 بخش دوم نامهها، یعنی نامههای «زندگی مشترک»، نه بی ارتباط به بخش نخست است و نه نامربوط به بخش سوم؛ یعنی بخش جدایی، با این تفاوت که آنچه در بخش نخست در نطفه است در بخش دوم میشکفد و در بخش سوم به بار مینشیند. تصویر جوانه زدن، شکفتن و بار دادن چنان تصویر مثبت، شادمانه و سرشاری است که یکسر با حقیقت زایمان پر درد و رنج هنرمند که میسوزد و خاکستر میشود تا چیزی را از خود جدا کند که گاه در ستیز و آویز دایم با اوست و هرگز به تمامی با او سازگار نیست تعارض دارد. بی گمان سخن آن فرزانهی ژرفاندیش راست است که هنرمند به بهای نابودی خود، به بهای انهدام زندگی شخصی خود، هنرش را به منصهی ظهور میرساند. در جامعهای که سرشار از تناقضها، تعارضها و کشاکشهاست هنرمند هرگز قادر نیست به تمامی با هنر خود یگانه گردد. گویی هنرمند چیزی است و هنر او چیزی دیگر. هنرمند به بهای بیگانگی خود به یگانگی در هنر خويش میرسد. می تواند خودخواه، تک رو، کينه توز، تنگ چشم، بی اعتنا به همه رسوم، سنت ها، اخلاقیاتِ رايج و چه بسا زشت کار باشد. از این جاست که در سرآغاز این یادداشت گفتم که در بیشتر موارد جزئیات زندگی شخصی هنرمند کمکی به درک هنر او نمیکند، گو که باز تأکید میکنم از لرزیدن برگها میتوان به وجود نسیم پیبرد. هنرمند ناگزیر از هنر است، شاید اگر میتوانست هنرش را کنار بگذارد، سر خود بگیرد و به گوشهای برود و زندگی آرامی پیش بگیرد ذرهای تردید نمیکرد؛ «من میتوانم برای تو بگویم که شعر و هنر برایم خوشبختی نیاورد همچنان که برای هیچ کس نیاورده، ولی من باز هم با تمام قوا آن را طلب میکنم و وقتی میبینم که از آنچه میطلبم دور هستم و مرا محدود کردهای دنیا در نظرم تاریک میشود و از زندگی بیزار میشوم» یا «تو هیچ وقت نباید به من رحم کنی، چون شوقی که من به هنر دارم آنقدر بر من مسلط است که دیگر به هیچ چیز توجهی ندارم. وقتی با تو هستم و وقتی تسلیم زندگی عادی میشوم حس میکنم و برایم ثابت میشود که پیشرفتی عایدم نخواهد شد».
5 چنان که در نقل گفتههای فروغ آمد او همواره خواهان زندگی آرام است: «بزرگترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم. برای تو همسری وفادار باشم. وسایل راحتی تو را فراهم سازم». او در محبت پرویز شاپور محبت پدر، مادر و خواهران و برادرانش را میجوید (ص73)، «همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سروصدا را میکردم» و... اما هنگامی که وصلت دست میدهد و فروغ به خانهی شوهر میرود دیگر نمیتواند هنرمندیِ خود را انکار کند (حتا اگر بخواهد نمیتواند)، دایماٌ از خواندهایش میگوید، مینویسد: «من اکنون آنقدر قدرت فکر و استقلال اراده پیدا کردهام تا هر وقت که لازم باشد به این زندگی سراسر قید و بند و پُر از رسوم و عادت پوسیدهی قدیمی پشت پا بزنم»؛ نخستین کتاباش در آستانهی انتشار است و او از شادی در پوست نمیگنجد و به شاپور مینویسد«... نمیتوانم میزان خوشحالیم را برای تو بنویسم و این یکی از آرزوهای بزرگ من بود و مسلماٌ بعد از این سعی خواهم کرد که آثار زیباتری به وجود بیاورم»، سپس از رازهایی سخن میگوید که ما البته چیزی از آن نمی دانیم: «من همهی رازهای زندگیم را به تو گفتهام، چیزهایی را که هیچ کس نمیداند تو میدانی»؛ تمکین نمیکند «من کمی کم ظرفیت هستم. زود عصبانی میشوم و زود فحش میدهم و زود هم پشیمان میشوم» و میافزاید «تو مرا خوب میشناسی، من از هیچ چیز نمیترسم و اگر تصمیم بگیرم هیچ کاری برایم غیر ممکن نیست» و اندکی بعدتر «نمیدانی من چهقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم، ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود میکند، روح من، وجود من و اعمال من در چار دیواری قوانین سست و بی معنیِ اجتماعی محبوس مانده....» سپس با همدلی و همدمی از فلسفهی اگزیستانسیالیستها سخن میگوید: «اینها یک دستهی جدیدی هستند که عقیده دارند هیچ چیز بدی در دنیا وجود ندارد، هیچ چیز بد نیست و روی همین عقیده هر کار که میخواهند میکنند، حتا لخت در خیابانها میگردند زیرا هیچ بدی وجود ندارد، پسرها لباسِ دخترها را میپوشند و مثل آنها آرایش میکنند، دخترها اعمال مردها را انجام میدهند...» فروغ، به ظاهر، افراط کاریهای این جماعت را بر نمیتابد ولی زندگی آنها را پُر هیجان و دوست داشتنی مییابد چرا که «توانستهاند یک باره قیودات و بندهای اجتماع را پاره کنند و از این زندان مهیب بگریزند»؛ سپس خطاب به شاپور مینویسد: «من نمیدانم تو در این باره چه فکر میکنی، ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پُر حادثه بودهام. شاید خندهات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم، من دلم میخواهد توی خیابان ها مثل بچهها برقصم، بخندم، فریاد بزنم، من دلم میخواهد کاری کنم که نقض قانون باشد» و چند سطر بعد اضافه میکند «شاید فکر من غلط و مطرود باشد اما من زیبایی زندگی را در هیجانات و تلخیهای آن میدانم... ». اکنون فروغی که در بخش نخست و حتا گاه در بخش دوم نامهها خواهان زندگی آرام و بی دغدغه در کنار فرزند و شوهر است در کشاکشی غریب، مبهم و گیج کننده قرار میگیرد: شوهر، فرزند و زیستن در مرداب روزمرگی، گسستن از مردی که گاه تا حد پرستش دوستاش دارد، دل کندن و وانهادن فرزندی که از دوری او یک دم قرار ندارد و رفتن به سوی هنری که از آن گزيری نیست، چون خار خار غريب و ناشناختهای در جاناش افتاده و دست بردار نیست: «در من نیرویی هست، نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شدهام» و بعدتر «من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازهای برخورد نمیکند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده... برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشهی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد»، «تنهاییِ روح مرا، هیچ چیز جبران نمیکند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم»، «اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم گم شوم»؛ کشاکش ادامه مییابد، در جای دیگر مینویسد: «به زنهای خوشبختی فکر میکنم که توی خانهی شوهرشان با رؤیاهای کودکانهای سرگرماند و با لذت خوشگذرانیهای گذشتههاشان را نشخوار میکنند»، آنگاه از دست خودش کلافه میشود: «من میبینم که تو حاضری زندگیات را در راه موجودی فدا کنی که جز خودخواهی و دیوانگی هیچ کاری نمیتواند انجام دهد»؛ در جایی دیگر نقلی از هدایت میآورد و خود چیزی بر آن میافزاید: «به قول هدایت «آدمها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در یک کادر کثیف»، من نمیتوانم زشتیها را تحمل کنم. روحم مثل یک پرندهی محبوس بیتابی میکند. من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشمهای باز کثافت وتيرگی محیط زندگی و اجتماعم را تشخیص میدهم»؛ و میان خود و موسیقیِ پُر جنب و جوش مشابهتی میبیند: «گاهی اوقات این موزیکهای وحشی جاز چه قدر با آشفتگی و حرکتهای دیوانه آسای روح من مطابقت دارد» و از محال اندیشی خود در عذاب است: «پرویز از حال خودم نمینویسم زیرا تو خودت بهتر میدانی که من آدمی نیستم که قدر آرامش و خوشبختی را بدانم و همیشه در طلب چیزهای محال و پوچ بودهام»؛ اما در عین حال نمیتواند از راه بی بازگشت برگردد: «روی بازگشت به طرف تو را ندارم و اصلاٌ نمیخواهم با دیوانگیها و سبکسری خودم باز هم زندگی تو را خراب و مغشوش کنم و هیچ چیز دیگر هم نمیتواند بعد از تو مرا به طرف خود جلب کند، حتا شعر...»؛ از تناقض کشندهای که زندگی شخصی او را در رهگذر نابودی قرار داده رهایی ندارد: «این بدبختی مرا تخدیر کرده. تو را میخواهم و نمیخواهم. نمیخواهم زیرا بدبختی را از من میگیری و میخواهم به این جهت که آرامش من هستی»؛ سپس به شاه بیت این کشاکشِ میان زندگی و هنر میرسد: «آه، حالا میفهمم که دردِ بیگانگی چه درد بزرگی است»، «من میدانم که خوشبختیام به پایان رسیده و اگر همهی کتابهای عالم را هم بخوانم هرگز آن را دوباره به دست نخواهم آورد»، «من آنقدر تنها هستم که هیچ چیز نمیتواند تنهاییام را پر کند. شاید تو و دیگران بعد از من فکر کنید که من خیلی بد بودهام. من بچهام را دوست نداشتم اما من نمیدانم چه بگویم. من فقط او را به تو میسپارم. تو میتوانی حس کنی که در زندگی به کجا رسیدهام». حتا پس از جدایی از شاپور مینویسد: «با تمام وجودم آرزو میکنم که مرا و بدیهای مرا فراموش کنی. من همیشه دوستت دارم... من آدمی هستم که خودم را توی جریان وحشتناک دیوانگیهای انداختهام و بیش از هر چیز به نیروی شگرفی فکر میکنم که دستهایم را راحت نمیگذارد و در درونم وجود دارد و من میان پنجههایش موجود ضعیفی بیش نیستم»، ولی هرگز باز گشت به زندگی روزمره را چارهی کار نمیداند: «برگشت به طرف تو و تحمل زندگی محدود خانوادگی برایم مشکل است» و «هیچ وقت برای تو من زن خوبی نبودم، همیشه اذیتات میکردم و تویِ رؤیاهای خودم غرق بودم» و از این جاست که سفر دشوار و سنگین فروغ به سوی آفرینش آغاز میشود.
6 چنان که اکنون همگان میدانند فروغ در کشاکش میان زندگی بی دغدغه، آرام، نگاه کردن از دریچه به کوچهی خوشبخت از یکسو، و زندگی گسیخته، بیسامان، ناروشن و سراسر دغدغهی خلاقیت هنری از سوی دیگر، دومی را برگزید، گو که در قید مفهوم گزینش تردید دارم. چنان که از همین نامهها بر میآید شاعری که بعدها سرود: «تنم به پیلهی تنهاییام نمیگنجد»، چندان اختیار و مجالي برای انتخاب نداشت؛ نیرویِ در آنِ واحد ویرانگر و آفرینندهی هنر چنان او را گوش کشان به دنبال خود کشید که فقط مجازاٌ و به استعاره میتوان از انتخاب سخن گفت. فروغ نمیتوانست فروغ نباشد.
*
|