|
صفحه 20 از 23
شجاع الدین شفا [...] یک روز بانوی جوان و ناشناسی به طور بی مقدمه به سراغ من آمد و با پوزش خواهی گفت که وی مجموعه ی اشعاری دارد که مایل به انتشار آنها است ولی با توجه به بی پردگی نوآورانه ی بسیاری از آن ها، مؤسسات انتشاراتی که وی بدانها مراجعه کرده است با وجود اظهار علاقه به چاپ آن ها، این کار را موکول بدان کرده اند که نویسنده ی شناخته شده ای با نوشتن مقدمه ای بر این مجموعه از اصالت کار سرآینده ی آن ها دفاع کند، و توضیح داد که چون اشعار او درست در خط ذوقی و فکری ترانه های بیلی تیس است، در نظر گرفته است این کار را از من بخواهد. با خواندن اشعاری که برای من آورده بود احساس کردم که سخنور نوآوری با نبوغی واقعی و شاید بسیار بیشتر از آن که خودش متوجه آن باشد، پا به میدان گذاشته است و این احساس خود را در مقدمه ای که بر نخستین اثر او نوشتم منعکس کردم و در آن پیش بینی کردم که بزودی نام سرآینده ی اشعار این کتاب از نام نویسنده ی مقدمه ی آن بسیار فراتر خواهد رفت. (برگرفته از: میراث ایران، شماره ی 20، زمستان 1379)
دکتر میترا پرهام [...] خانم فرخزاد تلویحاً حق «آزادی جنسی» را حیاتی ترین و اساسی ترین حقی دانسته است که زن باید از اجتماع بخواهد. بالنتیجه، کوشیده است که زن را بر ضد مرد بشوراند، گویی که «قتل عام» مردان همه ی محرومیت های اجتماعی زنان را از میان خواهد برد و زنان آزاد خواهند شد! چنان که خطاب به خواهران خود می گوید: خیز از جای و طلب کن حق خود خواهر من... ز چه رو خاموشی خیز از جای که باید زین پس خون مردان ستمگر نوشی آیا شاعره ای که خود را «اسیر قفس مرد» می داند، واقعاً از این حقیقت آشکار بی خبر است که در اجتماع ما، زن و مرد هر دو محروم اند؟ و هیچ کدام از حقوق انسانی برخوردار نیستند و جای شایسته ی خود را ندارند؟ در اوضاع و احوالی که زن از حقوق اجتماعی و سیاسی و حق تعیین سرنوشت خود محروم است، «آزادی جنسی» را یگانه حق مسلم زنان دانستن نشانه ی بی خبری از مقام زن در اجتماع ماست. برای زن توهین آور است که آزادی ایده الی او را «آزادی جنسی» بدانند و بدینگونه وی را پست و خوار کنند. برخلاف پروین اعتصامی که احساسات خود را با منطق اجتماعی درهم آمیخته و بدان روح فلسفی بخشیده است، و برخلاف زنان هنرمند دیگری که خود را در این مبارزه تنها و یکه تاز مبدان نمی دانند، احساساتی که خانم فرخ زاد بیان داشته ناپخته و تلطیف نشده و رهبری نشده است [...] (برگرفته از: شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد دوم، تهران 1377)
بهرام صادقی (دانشجوی پزشکی) [...] دکتر میترا همانطور که می خواهد کُنه شعر «فروغ» و قعر درون او را می شکافد، آنگاه دوباره برمی گردد و علت وجودی کلمه به کلمه ی ترانه های گوینده را در کنار هم می گذارد. هم چون که یکبار صدای رادیویی را می شنویم ولی بعد «دکتر» که مهندس رادیوست یکایک جزئیات ساختمانی آن را از مبدأ تا انتها برایمان توضیح می دهد. آنگاه وقتی دوباره گوش به صدا می دهیم از آن درک دیگری داریم. مثل این که جز گوش و جز حس سامعه، چیزی دیگر- و خیلی قوی تر- نیز تحت تأثیر واقع می شود و به کار می افتد. دکتر میترا پس از این تحلیل نتیجه می گیرد که «احساساتی که خانم فرخزاد بیان داشته ناپخته و تلطیف نشده و رهبری نشده است» و در مقام مقایسه ی او با پروین اعتصامی اظهار می دارد: «وی (پروین) محرومیت خود را یک محرومیت اجتماعی می داند و با تمام نیروی خود به بیان آن می پردازد. اما فرخزاد محرومیت خود را تنها به عنوان یک محرومیت جنسی می شناسد و تنها از این جنبه به توصیف احساسات خود دست می زند» و اضافه می کند: « احساسات پروین تصفیه شده و از حالت خام غرائز جنسی بیرون آمده است، و نیز تکیه می کند که : «پروین اعتصامی احساسات خود را با منطق اجتماعی درهم آمیخته و بدان روح فلسفی بخشیده است» [...] احساس هنرمند اگر هم به قول دکتر میترا هم چون احساس فروغ فرخزاد «ناپخته و رهبری نشده» باشد، از پشت عینک رآلیسم، به عنوان واقعیتی موجود، صاحب ارزش است. ارزش بزرگِ همین «گمراهی ها» و «خطاکاری های» فرخزاد این بس که گویاترین و روشن ترین سند اجتماعی امروز را به دست تاریخ می دهد. آیا احساس او از کجا آمده است؟ مگر نه این که عوامل و اسباب همین اجتماع و همین محیط تزریقش نموده اند؟ و مگر نه این که این عو.امل و اسباب و این اجتماع و محیط واقعیاتی موجودند؟ از سوی دیگر آن چنان بیرحمانه که دکتر میترا به تظاهرات شهوانی و جنسی فروغ فرخ زاد می تازد و آن ها را نفی می کند، منطقی نیست. با در نظر گرفتن اوضاع اجتماعی امروز ما، معلوم خواهد شد که رشته ی بسیاری از امور در مرکز مسائل جنسی گره خورده است. درهم دریدن و یکسره کردن کار این کلاف سردرگم و رها شدن از افتضاحات و دلهرهایش برای مردم ما امر قابل توجهی است تا به آن حد قشری که دکتر میترا حاضر نیست یک لحظه هم به آن تعمق کند. فریادی که از گلوی بیباک و متنفر فروغ بیرون می جهد، مجموعه ی درد دل ها و پیچیدگی های صحیح و خطائی است که به هر صورت در زوایای وجود مردم این اجتماع لانه کرده است. اگر خروش فرخزاد همه انحرافی است، این را دارد که ابتذال و افتضاحی را که مانند کثافت به احساس آدم چسبیده- و هم چون عجوزه ی مزاحم و نفرت انگیزی است که به جهت کبر سن، کسی خود را حاضر به شکستن احترامش نمی بیند- یک تنه و با نیروی زنانه خود، چنان با شجاعت و دلبری از جهان می شوید که دهان همه باز می ماند. این قیام متهورانه ی فرخزاد اگر هم هنوز دکتر میترا را مجاب نکرده است که عمقی تر از آن صورت قشری است، این نتیجه ی دیگر را هم داراست که می آموزد می توان قیام کرد. می توان و باید در مقابل بندها، محدودیت ها و موانع به پاخاست. او می آموزد که در قرن ما دیگر انسان به قلاده محتاج نیست. و همه ی این ها، همه ی این ارزش های فکری، اگر هم به زعم دکتر میترا حتی صفر باشد وقتی در احساس وسیع فرخزاد غرق می شود که با هر کلمه تمام جامعه عصر ما را بیان می کند، احساسی که زبان عمیق ترین نقطه های درون انسان هاست، احساسی که به هر جائی دامن افکند همه ی آن جا را در خود برمی دارد، احساسی که تنها در جاذبه ی قوی ترانه های او شناخته می شود،... همه ی این ها غرق در این احساس، هنر فرخزاد را تشکیل می دهند. [...] (برگرفته از: شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد دوم، تهران 1377)
جلال آل احمد [...] دیگر این که فروغ فرخزاد یک کتاب تازه داده که شاید برایت با آرش فرستادم. بدک نیست. «تولدی دیگر». از شر پایین تنه دارد خلاص می شود و این خبر خوشی است. [...] نامه ای به هانیبال الخاص (برگرفته از: علی دهباشی، نامه های جلال آل احمد، تهران 1364)
اسماعیل نوری علاء [...] عنصر اصلی و نطفه ی حیاتی شعر فرخزاد «عشق» است، و تفکر و احساس او برگرد این محور می چرخد، می بالد، رشد می کند و بارور می شود. به زبان دیگر می توانیم «عشق» را نیازی درونی فرض کنیم که فرخزاد را وادار می کند تا با بیرون از خودش تماس بگیرد و رابطه ایجاد کند. می توانیم بگوئیم که «عشق» یک روی سکه ی «شعر» فرخزاد است که از درون او و خیلی طبیعی، با رشد بدن او ظهور می کند. این رویه در جستجوی رویه ی دیگر است. و آن رویه ی دیگر بسیار طبیعی شناخته می شود: اگر هستی فرد به عنصری خاص وابسته باشد، تزلزل آن عنصر و سقوط و افول آن چیزی جز تزلزل و سقوط و افول زندگی فرد نیست. پس در فرخزاد آن روی سکه ی «شعر»ی «مرگ» است و سکه ی «شعر» او دو رویه دارد: مرگ و عشق. (برگرفته از: صور و اسباب در شعر امروز ایران، تهران 1348)
رضا براهنی [...] خانم فروغ فرخ زاد، در سه کتاب قبلی (اسیر، دیوار و عصیان) بیشتر هوس های زنانه را به نظم می کشید ولی با «تولدی دیگر» به سوی ایجاد تصاویر زنانه از زندگی خصوصی و اوضاع محیط خود گراییده است. و این تصاویر که در بسیاری موارد بکر و عمق و در منتهای پاکی و صافی است، او را به عنوان شاعره ای بی نظیر در شعر فارسی معرفی می کنند. «تولدی دیگر» که در نیمه راه عمر شاعر منتشر شده، تولد نخستین است، نه دیگر. جوهر شعری در کتاب های قبلی بسیار کم بود و فرخ زاد به عنوان شاعر با «تولدی دیگر» متولد می شود. فرخ زاد در کتاب جدیدش، برخلاف سه کتاب قبلی، کمتر احساساتی می شود و اغلب خود و اشیا و اشخاص محیطش را حس می کند. ». [...] مخاطب شعری فروغ فرخ زاد، مثل «نیما» و «شاملو»، نخست شاعر است و پس از شاعر، آنهایی که ذهنی شاعرانه دارند. فرخ زاد هرگز مقدمه نمی چیند و به ندرت نتیجه می گیرد. او شعرش را از وسط شروع می کند و گویی در وسط های همان حالت نیز آن را تمام می کند. تصاویر او به طرزی ابلهانه مبالغه آمیز نیستند؛ نه زیاده از حد شفاف هستند تا معمولی به نظر آیند و نه زیاد از اندازه مبهم، تا درک نشده بنمایند. تصاویر و یا تجربیات عاطفی هستند که می توانند به صورت تجربیات عمومی درآیند و یا تجربیاتی هستند با خصوصیات عمومی که موقتاً به او تعلق یافته اند. [...] شعر فروغ فرخ زاد، در «تولدی دیگر» بیش از هر شعر معاصر دیگر، تجربی است و خصوصی؛ به این معنا که فردی تجربیات و تأثرات خود را از زندگی و محیط طبیعت در دامن تصاویر شعری می ریزد. این تجربیات یا متعلق به گذشته ای نسبتاً دور (دوران کودکی) هستند و فرخ زاد با درهم آمیختن وتلفیق آن خاطرات شعرش را می سازد؛ و یا مربوط به دوران حرکت از کودکی به سوی بلوغ هستند که فرخ زاد، تصاویری روشن از آن دوران می دهد؛ و یا این که مربوط به زمان حال هستند، وضع کنونی خود شاعر، وضع مردم اطرافش و جهان محیطش. گاهی هر سه حالت در شعر فرخ زاد درهم می آمیزد و بینش عمومی فرخ زاد را به طرزی جامع نسبت به زندگی و اجتماع و سرنوشت و عشق نشان می دهند. [...] [...] (در شعر فروغ) وزن عروضی تبدیل به آهنگی شده است که اغلب از تقطیع دقیق براساس اوزان فارسی می گریزد و به سوی نوعی سیلان و روانی می گراید. فروغ فرخ زاد تکنیک جدید خود را آنقدر عمیق در ذهن خوانندگان جای داده است که اگر امروز، شعری از او حتی بدون امضای او چاپ شود، منتقد شعر معاصر می تواند بی درنگ نام او را برزبان براند. [...] (برگرفته از: طلا در مس، جلد دوم، تهران 1380)
|