|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 18 از 23
آزاده زني شاعر و «اسير» بندهاي خانه
بيژن بيجاري
بعد ازتحریر: سلام برشما دوستِ عزیزِ نادیده خانم نجمه موسوی وسلام برپرویزِ عزیزِ همواره مهربان راستش اینکه، بابضاعتِ اندکِ من، و پراکندگیِ حرفهایی که به ذهنم رسید ه بود بعد ازخواندنِ متنِ پرسشِ شما، و بسیار حرفها که درحافظه و دل داشتم و می شد در این فرصت بهانه کرد بیانشان را، متأسفانه، متنی که به خواستِ شما نوشتم ، چیزی در نیامد مگر همین حاصلِ شاید تکراری؛ حتماً پراکنده و نا کامل؛ اما حتماً بر آمده از سوز. و چرا؟ شاید چون از من بر نمی آید؛ چون شاید بهترست به همان قصه ام بپردازم ـ که درست یا غلط ـ دستکم خود دوست دارم فکرکنم بهتر از کارهای دیگر بلدم؛ شایدعدمِ دسترسیِ دلخواه به منابع؛ و ... و صادقانه نوشته باشمتان ـ از همه ی اینها گذشته، این روزها هم مثل هشت سال پیش و ماههای نخستینِ خروج از ایران، باز عاجزم از تمام کردنِ نوشته ای ناتمام. حتا احساس می کنم، از تمام کردنِ پاسخِ نامه ی یک دوست نیز ناتوانم. و هم از اینروست که می اندیشم، این نوشته را دارم "نا تمام" برایتان می فرستم. می فرستم تا شما ـ دستکم ـ بد قولم محسوب ندارید . و اینها را نوشتم، تا اگراین متن به کار شما نمی آید، باخیالی آسوده بگذاریدش کنار. نوشتن ندارد که، عدم چاپش، از ِمهرِ من به شما وآرش نمی کاهد. بادوستی و احترام : چهارم جون2006/ جنوب ِ کالیفرنیا یک ممنون از اینکه مرا نیز در "شمار" آوردید. شما در مقدمه ی پرسشتان، نوشته اید : «... از خود پرسیدم با وجود گذشت بیش ازچهل سال از نوشتن این نامه، اگر از "مردانِ" [تأکید ها از من ست] روشنفکری که در اطراف خود می شناسیم مخاطب این نامه بودند چه برخورد متفاوتی به این نامه می کردند ... پس برآن شدم که پاسخ را از شما دوستان به صورت مستقیم بگیرم تا " قضاوت"ی عجولانه و"جانبدارانه" نکرده باشم ...» آیا اجازه ام می دهید، از شما بپرسم: راستی چرا فقط خواسته اید "مردانِ" روشنفکر را مورد پرسش قرار دهید؟ شما که بهتر ازمن می دانید، بسا که زنان روشنفکرِ بسیاری هستند که دقیق تر از - مثلاً من - می توانستند مخاطبِ شما قرار گیرند. مگر نه اینست که، فروغ بیش و پیش از آنکه یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی باشد "زن" بوده؟ آیا این تفکیکِ [حتماً عمدیِ شما]، به نیّت پاکی که می خواهد "قضاوتی" عجولانه و "جانبدارانه" نکرده باشد لطمه نزده؟ صادقانه اش اینکه: برای این چرایی درذهنِ خود، هنوز پاسخِ درخوری نیافته ام. شاید شما دارید به شرایطِ اجتماعی اشاره می کنید و بر آنید موقعیّت آزاده زنی شاعر و "اسیر" بندهای خانه، خانواده، اجتماع و جامعه ی روشنفکریِ روزگارش را در تقابل قرار دهید با برداشتهای امروزین "مردِ" روشنفکرِ ایرانی در باره ی خانه، خانواده، اجتماع و جامعه ی روشنفکریِ امروز؟ نه نمی دانم. و دیگر اینکه: سوای نکته های بالا، و با توجه به عمر آن نامه، با مرورِ آنهمه ناملایماتی که نه فقط آن سالها برفروغ و بر زمانه اش رفت، بلکه همین بیدادهایی که بر جامعه ی روشنفکریِ بعد از سال پنجاه و هفت آوار شد [قربانیان کانون نویسندگان، قتلهای زنجیره ای، سانسور، مشّقت و نا امنی ای که بختکوار روشنفکرِ داخلِ ایران را تهدید می کند، آوارگیِ هزاران روشنفکر ایرانی در سرزمین های دیگر و... و... و خلاصه، تفاوتهایی که دوره ی فروغ را از دوره ی اخیر متمایز می کند، آیا بیانگر آن نیست که، پاسخِ جامعِ پرسش شما، در هر حال، بسا که به بررسی تحقیقی ـ دستکم در حد یک پایان نامه ی دانشگاهی ـ نیاز داشته باشد. وتازه من هنوز به تنوعِ موضوعاتِ گوناگونِ مطرح شده در نامه ی موردِ نظر شما نپرداخته ام؛ هنوز یاد آور نشده ام که، سوایِ این نامه و نامه های فروغ به همسرش، فروغ در دوره های گوناگون زندگی کوتاه؛ اما پُر بارش به کسان دیگری هم بسیار نامه نوشته و برای مثال و از جمله به برادرش فریدون فرخزاد[تو صیه می کنم، بخصوص بخشِ نامه های فروغ را در "خنیاگر خون" که توسطِ شاعر ارجمند "مانی" در شناخت فریدون فرخزاد تدوین و منتشر شده نگاه کنید] وببینید، آیا فروغ همین فروغ ست؟ آیا مخاطبانِ پرسشِ شما، چرا باید فقط محتویّاتِ همان نامه را مَد نظر داشته باشند؟ و یعنی پس: چرا شما می خواهید مخاطبانِ پرسشتان، بخشی از حافظه شان را نا دیده فرض کنند؟ من تردید ندارم درحسن نّیت شما. همانگونه که تردید ندارم شما برای این پرسشها پاسخ درخور دارید. پس حرفم چیست؟ شاید در واقع، می خواهم تأکید کنم شاعر ِ بزرگی مثل فروغ را جا دارد از جنبه های گوناگون زندگی اش بررسی کرد. دیگر اینکه: دوستانی که مجموعه ی کتاب ارزشمند "اولین تپش های عاشقانهء قلبم" رنقد وبررسی خواهند کرد نیز، یادآور شوند که، سوای کار بسیار شرافتمندانه وچشایان ستایش کامیار شاپور وعمران صلاحیِ عزیز و همتشان در انتشارِ این کتاب، یادمان نرود آرزو کنیم، روزی هم شاهد باشیم که مجموعه های دیگری نیز از این دست، منتشر شوند و بسا و نه لزوماً توسط بستگان فروغ یا دوستان او یا همسرش که خواهی نخواهی دیدی تؤام با قضاوت را هم ضمناً به ذهن خواننده متبادر می کند. و راستی، کِی می رسد روزی که، جامعه ی فرهنگیِ ما زندگینامه ی کامل و واقعی ای از فروغ فرخزاد در دسترس داشته باشد؟
دو خواندنِ " اوّلین تپش های عاشقانه قلبم " را ـ شاید یکسالِ پیش ـ دوست ِ قصه نویس مهرنوش مزارعی توصیّه ام کرد. بارها و بارها با شور و اندوهی تؤامان، برگ برگش راخواندم. اما راستش فقط این نبود. شاید فقط این نبودکه داشتم با تاریک روشنهای دیگری از زندگیِ شاعرِ محبوبترین شعرهایی همراه می شدم که دهها سال ذهنم را به خود معتاد کرده بود. نه، آن هم نبود. بله، لذتّی شخصی را برایم فراهم کرده بود ـ این خوانشهای مکرر. بازخوانیِ بخشی ازخاطراتِ روزهای آغازِ نو جوانی: بعد از ظهری پاییزی. اصفهان. هزار و سیصد چهل و سه. حیاطِ با صفای دبیرستانِ "هراتی". معلم نیامده بود و من که کار دیگری نداشتم. برای نخستین بار رفته بودم به کتابخانه ی مدرسه و نمی دانم به چه دلیل ـ شاید عنوانِ کتاب، شاید خوشدست بودنش و... ـ از سرقفسه ی کتابهای ادبی، یکی از اولین چاپهای "دیوار" فروغ را به امانت برداشته بودم و آمده بودم نشسته بودم توی حیاطِ مدرسه و... و بعدها اینطوری ها شد که، "ادبیات" شد دغدغه ی اصلی زندگی ام. سال بعد رشته ی ادبی خواندم و همینطور بعدها و ... در واقع ، تصور می کنم بسیار ی ازهمنسلانِ من نیز از فروغ شروع کرده اند و از "پُلِ" فروغ با دیگر قُله های شعر آشنا شده اند. و اینگونه ست که، همدلی با " اولین تپش های عاشقانه ... " آن هم دور از"ظهیر الدوله"ی تهران، احساسی مملو ازشور، اندوه و لذّت را در من بر انگیخت. و از همین روست پس شاید که، مرا آن توان نیست که فقط و مختصر و صریح بپردازم به آن پرسشِ مشخص، مختصر و صریحِِ شما .
سه طیِ هفته ی گذشته هم، و همین روزهایی که داشتم به پرسش شما می اندیشیدم ، "اسیر" را می خواندم که قاعدتاً زمان سرایش شعرهایش، نزدیکترین فاصله زمانی را دارد ـ دستکم بر اساس اشعار منتشر شده ی فروغ ـ با متنِ نامه ای که شما مطرح کرده اید. اتفاقاً شعرِ "بازگشت" باز توجه ام را جلب کرد. همان انگار واگویه ای که قرابتِ بسیار نزدیکی دارد با مفهوم "اسیر" و "اسارت". همان دستمایه ای که، هم در آن نامه از موضوع های اصلی ست و هم اینکه بارها به َاشکالِ گوناگون رخ نموده در شعرِ فروغ. نامه، ظاهراً در روزهایی نوشته شده که، فروغ در خانه ی پدری زندگی می کرده [هرچند عمران صلاحی ، آنرا در فصل زندگیِ مشترک آورده. حتماً حق با اوست]. به هر حال، سالِ نگارشِ نامه نامعلوم ست. شعرِ "بازگشت" تاریخِ بهارِ هزار و سیصد و سی و چهار را دارد. سالهایی که، دیگر فروغ از همسرش جدا شده. در نامه، از"خانه" می نویسد و جایی هم به قیودی اشاره می شود که ، نهایتا باز تأثیرِ خانه و قیود خانوادگی را به ذهن متبادر می کند : "... من دلم می خواهد این لفظ (باید) از زندگی دور شود باید این کار را بکنی باید این طور لباس پوشید باید این طور راه رفت باید این طور حرف زد باید این طور خندید آه همه اش باید همه اش سلب آزادی و محدودیت چرا ...." در واقع، آیا مگر غیر از این ست که، فروغ دارد مخاطبِ نامه اش را فرا می خوانَد به همیاری و آزادی اش از قیود؟ آیا فروغ در پی ناجی و پشت و پناهی نیست که پناهگاهش باشد؟ لحنِ بیشترِ قسمت های نامه ی فروغ بر این نکته تأکید دارد. سالها بعد اجدایی، و حالا نه درهمان خانه ای که در آن، آن نامه را نوشته، که در خانه ای بزرگتر ـ جامعه ؟ جامعه ی روشنفکری؟ ـ باز فروغ از همان مفهومِ "اسیر" واسارت و دعوت از "یکی ناجی" می سراید: "... اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر / بار دگر به کنج قفس رو نموده ام/ بگشای در که در همه دوران عمر خویش/ جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام ." آیا راستی فروغ، در مراحل گوناگونِ زندگی اش، به حق همواره "بیشتر" می خواسته ـ آنهم با توجه به امکاناتِ بالفعل و بالقوّه اش؟ آیا این توقعِ حتا بجا، دستکم آیا ارزش رنجی را که می برده داشته ؟ حالا که فروغ ، فروغ شده، شاید پاسخِ بعضی آری باشد. خُب، اگر اما ملیّونها نفر عاشقانِ شعر و شخصیّتِ فروغ بخواهند ادایِ او را در آورند به امید آن روزی که فروغ شوند؟ نه معلوم ست که ایراد جای دیگرست. کجا راستی؟ رنج بردن با زندگی عجین شده. به زندگی تحمیل شده درست یا نه؛ اما انسانی و توجیه پذیر هم نیست .
چهار آیا راستی، "معصومیّت" زاییده ی ترس از"گناه " ـ با نگاهِ افلاطونی ـ ست؟ "اعتراف" به گناه ، چه وزنی می کاهد از بارِ گناه؟ من فقط این می دانم، "اعتراف"ها در شعر فروغ، از عمده ترین ویژگیهای انسانی ست؛ خصوصیتی یگانه ست که همه ی گناهکاران می اندیشند شعر فروغ "تعمید"شان داده و با فروغ، خود را همذات می پندارند و پس، در شعرِ فروغ "معصومیّت"شان را باز می یابند. در نامه ی موردِ اشاره ی شما هم، این اعترافها ـ جاجا وسطر سطرـ به لونهای دیگر رُ خ می نمایانند [لزومی ندارد به مورد مشخصی استناد کنم. نامه را حتماً در اختیاردارید] . اینها نوشتم تا این بنویسم که: نه! فروغ سرنوشتش تنهایی بوده ـ خواندنِ همین فقط نامه ی شما بیانگر آن ست که فروغ عشقِ هیچ مردی، برای مدتی طولانی را تاب نمی آورده ست: شاید چون "شعر"ش رداشته؛ شاید طبیعتِ تجربه و ماجراجویانه و رویاییش مانع می شده؛ شاید ... شاید ... شاید. اما راستش نه! فروغ، در این نامه، صراحتاً در جستجوی کسی ست که به او "بسته" شود. در پیِ پناهگاه ست. از دیدی دیگر، بسیاری حرفها افکار از عدمِ انسجام روحی روانی نویسنده ی نامه، حکایت می کند. اینها شاید به کار شعر او می آمده ـ همچنانکه آینده ی ادبیِ فروغ مؤیدِ آن بود ـ اما به کار زندگی ـ آنهم زندگیِ مشترک چی؟ به گمانِ من به عنوانِ یکی از ملیونها شیفته ی شعر ِ فروغ، فروغ قربانیِ "انتخاب"ش شد: قربانیِ شعرش. این سرنوشتش نبود. این راه را خودش، همان بیش از چهل سالِ پیش ـ و انگار آگاهانه ـ انتخاب کرده بود. می گویید نه؟ یکبار دیگرهم، همین نامه را بخوانید. پشیمان نمی شوید ـ حتا اگر باز هم جوابتان "نه"باشد. و راستی اگر فروغ، خودش این نامه راحالا ـ و در هفتادو دوسالگی ـ می خواند، قضاوتش درباره ی محتویات این نامه چه بود و نویسنده ی آنرا چطور تعریف می کرد؟ هر چند یادم نرفته. نه. شما فقط مردان را پرسیده اید ؛ اما اتفاقاً آخر، فروغ نویسنده ی این نامه ست.
*
|