|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 16 از 23
نگاهي به نامه ي فروغ فرخ زاد
از ديدگاه روانگاور فرويد
مجيد روشنگر
من فروید هستم. زیگموند فروید. بیمار من، خانم فروغ فرخ زاد، برای یک جلسه ی روانکاوی نزد من آمده است. به او می گویم روی تخت دراز بکشد و چشم هایش را ببندد و هرچه دل تنگش می خواهد بگوید. به او می گویم ویژگی روانکاوی مدرن در این است که از طریق جریان سیال ذهن و کاوش ضمیر ناخودآگاه، ما می توانیم به برخی از تضادهای روحی و روانی بیمار پی ببریم. به او می گویم او نباید خودش را سانسور کند و باید هرچه به فکرش می رسد بیان کند. خانم فرخ زاد می گوید دیروز نامه ای به شوهرم نوشته بودم که همه اش از مقوله مهملات بود و آن را پاره کردم و نفرستادم. می گوید در شرایط فعلی من نمی توانم از نوشتن موضوع های عادی خودداری کنم. خانم فرخ زاد گفت از این موضوع ناراحت است اما به طور ناخودآگاه وقتی قلم روی کاغذ می گذارد فقط از همین حرف های خاله زنکانه می نویسد و من که فروید هستم به او یادآوری می کنم که این کار او عصاره ی آن شرایطی است که او در بستر آن بزرگ شده و پرورش یافته و در ضمیر باطن او خانه کرده است و به طور طبیعی تراوش می کند و نباید خودش را از این بایت آزار دهد. می گوید، می خواهد از سطح عادیات خود را برهاند و نیازمند یاری های شوهر خود است. به او می گویم اشتباه او همین جاست. برای رهایی و آزادی باید فقط به «خود»ش متکی باشد. «خود» او باید مرکز ثقل جهان باشد و به احدی جز خود متکی نباشد. به او می گویم باید این قدرت ذهنی را پیدا کند که خود را از سطح عادیات به جهان دلخواه خود پرتاب کند و هراسی به دل راه ندهد. خانم فرخ زاد از فلسفه ی اگزیستانسیالیست ها می گوید. متوجه می شوم که برداشت او از این فلسفه برداشت عمیقی نیست. یعنی می گوید کتاب های کلیدی این فلسفه را نخوانده است و چون زبان فرانسه یا انگلیسی نمی داند، به عمق فلسفه اگزیستانسیالیسم دسترسی ندارد و درک او از این فلسفه سطحی است. و تا سال 1343 خورشیدی که دکتر مصطفی رحیمی کتاب «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» ژان پل سارتر را ترجمه و آن را برای چاپ به مجبد روشنگر می سپارد، سال ها فاصله است و به او توصیه می کنم که وقتی ترجمه ی فارسی این کتاب چاپ شد حتماً آن را بخواند. وقتی خانم فرخ زاد می گوید، «[در میان اگزیستانسیالیست ها] اصول بورژوازی در باره ی زن رعایت نمی شود» می فهمم که در باره ی این مکتب فلسفی خیلی از مرحله پرت است. اما، می گذارم جریان سیال ذهنش همه ی ضمیر ناخودآگاه او را به بیرون پرتاب کند تا بتوانم ذهن واقعی او را کالبد شکافی کنم. وقتی جلسه ی روانکاوی من با خانم فرخ زاد تمام می شود، به او می گویم که شخصیت او- در این مرحله از زندگی- بین دو قطب متضاد در نوسان است. از یک طرف اسیر آداب و رسوم اجتماعی و خانوادگی است و خود را- تا اندازه ای و فقط تا اندازه ای- مجبور به رعایت آن ها می بیند و از طرفی روح آزاده و سرکش او می خواهد خود را از سطح عادیات برهاند و در این مرحله از زندگی، خود را برای رهانیدن از این بندها ناتوان می بیند. به او می گویم برای این رهایی فقط باید به خودش ایمان داشته باشد و به نظر دیگران بی اعتنا بماند. بعد از مدتی با خبر می شوم که نخستین مجموعه ی اشعارش را منتشر کرده و حرف های دلش را روی دایره ریخته است. اما، هنوز آن اعتماد به خود را به دست نیاورده است. به پیر و پاتال های ادبی زمانه چسبیده و تأیید خود را از آن ها طلب می کند. اما من که روانکاوم و بیمارانِ بیشماری را روانکاوی کرده ام، به روشنی می بینم که روح آزاد و «ماجراجوی» خانم فرخ زاد روزی همه ی این بندها را خواهد گسست و به عنوان زنی آزاده و رها، به خود خویشتن خویش باز خواهد گشت. من از درازی این راه و این که در چه فاصله ای بین اکنون و آینده این اتفاق رخ خواهد داد اطلاعی ندارم، اما به ضرس قاطع می گویم که این اتفاق رخ خواهد داد. من تجزیه و تحلیل علمی این جلسه ی روانکاوی را در میان یادداشت های خودم برای شاگردانم بایگانی کرده ام و. اگر لازم شد روزی آن را منتشر خواهم کرد. اما در حال حاضر انتشار آن را به مصلحت نزدیک نمی دانم. خرداد 1385 کالیفرنیا *
|