header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

نمی‌توان هم‌زیستی با دیگری را نادیده گرفت ‏و به‌کلی تأثیر متقابل شخصیت‌های فرهیخته را ‏انکار کرد. هم‌چنان که نمی‌توان نقش سیر و ‏سیاحت و سفر به‌فضاهای دیگرگونه را فراموش ‏کرد، اما هم تجربه نشان داده است و هم دانش و ‏آگاهی‌ی علمی ثابت کرده که «بی‌مایه فطیر ‏است». یعنی به‌ قول ویلیام فاکنر، ضرورت داشتن ‏‏20 در صد استعداد، 60 در صد کار و 20 در صد ‏شانس. یعنی همه‌ی آن‌چه فروغ فرخ‌زاد داشت و ‏اضافه بر آن عطش خواستنش، عطش جست و جو ‏یا به‌قول خودش عطش «یک قدم به‌جلو» ‏برداشتنش، او را بیش از آن‌چه حتا خود تصور ‏می‌کرد، به‌عنوان شاعری ماندگار و همه‌گیر تثبیت ‏کرد. ‏
نویسنده‌ی متن می‌خواهد بر «خلاف مقرارات ‏و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقاید ‏مردم»7  عمل کند. اما «بندهایی بر پا»هایش است ‏که او را محدود می‌کند«و اجازه نمی‌دهد» روح، ‏وجود و اعمالش بیرون از «چهار دیواری‌ی قوانین ‏سست و بی‌معنی‌ی اجتماعی محبوس»8 نماند.    ‏
رهایی از این چرخه‌ی تکرار چگونه ممکن ‏است؟ فروغ به‌صراحت به‌اندیشه‌ی ‏اگزیستانسیالیست‌ها و به‌طور مشخص‌تر به‌بیتل‌ها، ‏هیپی‌ها یا زندگی‌ی جوانان معترض به‌آداب و ‏رسوم و اخلاق آن دوره اشاره می‌کند. اما با این که ‏نمای زندگی‌ی آرمانی‌ی خود را در چنین محیطی ‏تصور می‌کند و با این که از شاپور می‌پرسد «تو ‏فکر می‌کنی این زندگی لذیذ و زیبا نیست؟»9، ‏‏‌هنوز به‌آن یقینی دست نیافته که بتواند همه‌ی ‏بندهای ضروری را پاره کند. هنوز به‌آن آگاهی ‏نرسیده است که با توانایی‌، احساس، شعور و حفظ ‏استقلال خود راهی را برود که در زندگی‌ی ‏پیرامونی‌اش تغییر ایجاد کند. هنوز درنیافته است ‏که طغیان فردی اگر چه ضروری است اما کامل و ‏کافی نیست. هنوز نمی‌داند برای رسیدن به‌آرمان ‏خود، پیش از آن که به‌دنبال "قطعیت" یا ‏‏"قضاوت" باشد، باید به‌سوی آگاهی، تجربه و ‏تغییر برود. هنوز به‌این آگاهی نرسیده که ‏زندگی‌ی اگزیستانسیالیست‌هایی که به‌آنان اشاره ‏می‌کند، برآمد زندگی‌ی پیرامون خود آنان است. ‏نهضت بیتل‌ها و هیپی‌ها و ... حاصل یک جامعه‌ی ‏پیش‌رفته و آزادمنشانه‌ی فرهنگی است که از ‏سویی به‌زور می‌خواهد "اخلاق" ویکتوریایی‌ی ‏خود را حفظ کند و از سویی چنان در چنبره‌ی ‏داد و ستد صنعتی یا افتصاد ماشینی گرفتار شده ‏که «انسانیت» نیز در حال گم شدن و محو گشتن ‏است. واقعیتی که فروغ – اگر چه ار سر ‏ناشناخته‌گی- بالافاصله به آن پاسخ می‌دهد: ‏
‏«ولی البته بدی‌هایی هم دارد یعنی آن‌ها ‏به‌اصول اخلاقی و شرافت پس پشت‌پا زده‌اند.»10‏
این تناقض آشکار میان احساس و شعور ‏موجود در متن، حتا اگر ما تنها همین یک نامه را ‏در دست داشتیم، نشان می‌دهد که فروغ در این ‏دوره از زندگی‌اش هنوز ساختار فرهنگ‌ها را، ‏چنان که بعدها در شعرهایش حضور ضمنی ‏می‌یابد، درنیافته است. آن‌چه او از آن به‌عنوان ‏‏"بدی" یاد می‌کند یا می‌پندارد "پشت پا زدن" به ‏‏"اصول اخلاقی و شرافت" است، نگرشی است که ‏از خاستگاه اجتماعی‌ی او برمی‌آید و نه از فردی ‏که خاستگاه اجتماعی‌ و نگرشش به‌مسایل به‌کلی ‏دیگرگونه است. چنان که جوانان فرهیخته‌ی ‏اروپای روزگار فروغ متعلق به‌چنین خاستگاه و ‏نگرش بودند. ‏
این نوع نگرش یا این نوع اندیشیدن و جست و ‏جو که فروغ در متن ارائه می‌دهد، دو راه بیش‌تر ‏پیش رو نمی‌گذارد. نخست دل‌بستگی به"‌اصول ‏اخلاقی" که برآمد تمام سنت‌ها و آداب و رسوم ‏است، یعنی بازگشت به‌گذشته‌ی خود و نادیده ‏گرفتن تمام آگاهی‌ها و دل‌خوش بودن به‌سرایش ‏شعرهایی چون مجموعه‌های "دیوار" و "اسیر" و ‏نهایت "عصیان"، دیگری مسلح کردن خود ‏به‌دانش و تجربه، دریافت و آگاهی بر چگونگی‌ی ‏مقابله با ناملایمات و هموار کردن راه آینده با ‏تغییر و جای‌گزینی‌ یا امکان رشد دادن به‌جوانه‌ها ‏و نهال‌های نو بر ریشه‌ و تنه‌ی فرهنگ خود. ‏فرهنگی با انبوهی از "کهن‌الگوها".      ‏
‏"کهن‌الگو"هایی که متأسفانه هم‌چنان ما را ‏حتا در دوره‌ی آگاهی و اشراف بر اعتراض ‏به‌سنت‌های پوسیده، وادار به‌جای‌گزینی می‌کند. ‏می‌خواهیم از امر قاعده و قانونی بگریزیم تا خود را ‏گرفتار در امر قاعده و قانونی دیگر کنیم. ‏درنیافته‌ایم که آن‌چه «عرصه» را بر ‌ما یا بر آزادی ‏‏«تنگ» می‌کند، وابستگی به "اوامر" است و فرق ‏نمی‌کند که این "اوامر" از سوی جامعه، اخلاق، ‏احزاب یا قانون باشد یا فردی که به‌هر حال در ‏همان جامعه یا جامعه‌ای دیگر رشد یافته و زندگی ‏می‌کند. ‏
‏«من دلم می‌خواهد با تو چنین زندگی داشته ‏باشم و فقط حاضرم اوامر تو را اطاعت کنم نه ‏قوانین اجتماع را.»11‏
آیا اوامر پرویز شاپور یا هر فرد دیگری ‏می‌تواند به‌دور از قوانین اجتماع باشد؟ تا چه حد ‏امکان گریز یک فرد روشنفکر از قوانین اجتماع که ‏برآمد شرایط موجود در آن، آداب و رسوم و اخلاق ‏مردمانی است که در آن زندگی‌ می‌کنند، می‌تواند ‏راه را بر دیگری هموار کند؟‏
شناخت ما از پرویز شاپور، فرض چگونگی یا ‏کیفیت پاسخ او را ممکن می‌کند. کاریکالماتور‌ها ‏یا«سیاه‌طرح»های او، - حاصل ناآرامی و تشویش ‏او به‌دلیل درگیری‌اش با همه‌ی جنبه‌های زیستی ‏و مصایب جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند - ‏چون اژدری در دوره‌ی خود حضور می‌یابد و نگاه ‏روشنفکران را جلب می‌کند. زبان تلخ و گزنده‌ی ‏شاپور نشان می‌دهد او با همه‌ی گوشه‌نشینی و ‏آرام بودنش به‌قول فروغ، در چنبره‌ی همان ‏مشکلات و مصایبی گرفتار است که فروغ از آن‌ها ‏می‌نویسد. نشان می‌دهد راه گریز یا غلبه کردن بر ‏زندگی‌ی پیرامونی، دست‌کم برای شاعران و ‏نویسندگان و هنرمندان، دست یافتن به‌زبان یا ‏روایتی مسلط بر آن است. یعنی دست‌یافتن ‏به‌زبانی چون ‌زبان «کاریکالماتور»‌ها یا ‏‏«سیاه‌طرح»ها که روایتی دیدگرگونه از ‏موضوع‌های تکراری‌اند و نشان می‌دهند که ‏آفرینشگر آن‌ها در راه دست‌یابی به‌پاسخی نو برای ‏پرسش‌های زمانه‌ی خویش است. ‏
بنابراین آن‌چه فروغ در جست و جوی آن ‏است، به‌راستی پاسخ پرویز شاپور یا دیگری ‏نیست، جست و جوی شگرد چگونه فراتر رفتن از ‏شرایط موجود است. جست و جوی راه‌های ‏رسیدن به‌جان آزاد است. چرا که نه تنها پاسخ ‏قطعی یا قضاوت پرویز شاپور که پاسخ قطعی یا ‏قضاوت هیچ فرد دیگری هم نمی‌تواند فروغِ این ‏نامه را از شرایطی که در آن درگیر است، ‏به‌گونه‌ای برهاند که سرانجام آن فروغ فرخ‌زادی ‏باشد که بخشی از حافظه‌ی امروز ما را اشغال ‏کرده است. پس "قضاوت" من یا دیگری نیز نه ‏تنها هیچ‌راه‌گشایی به کنه موضوع و مسئله نیست ‏که گام گذاشتن در بی‌راهه است. به‌سویی جنبه‌ی ‏نادرست نامه یا متن حرکت کردن است. ‏
آن‌چه بُعد بیرونی‌ی متن / نامه‌ی فروغ به‌ما ‏نشان می‌دهد، گرفتار بودن در امر "قضاوت" ‏است. نشان می‌دهد او و هم‌عصرانش به‌جای ‏تجزیه و تحلیل مسایل و دست یافتن به‌تعریف و ‏برداشتی آزاد از مسایل، به‌«قضاوت» کردن ‏می‌اندیشیدند. می‌خواستند با "قضاوت" خط تأیید ‏یا تکذیب بر مسایل پیرامونی بکشند. کاری که ‏متأسفانه هم‌اکنون نیز بسیاری از روشنفکران و ‏نویسندگان و هنرمندان ایرانی، در همه‌ی امور ‏انجام می‌دهند. ‏
آن‌چه امروز بیش از هر زمان ضرورتش حس ‏می‌شود، اندیشیدن به‌موضوع‌های گوناگون، دست ‏یافتن به‌تحلیلی روان و ساده، بدون پایان‌بندی‌ی ‏ابدی است. چرا که نه تنها "قضاوت" کردن در ‏باره‌ی مسایل مشکلی را حل نمی‌کند که نمی‌توان ‏موضوعی را با "حکمی" در باره‌ی آن کنار ‏گذاشت. موضوع‌ها هم‌مانند زندگی که بوده است و ‏هست و خواهد بود، ازلی و ابدی‌اند و هیچ گاه ‏محو و نابود نمی‌شوند. در هر دوره نسبت ‏به‌موقعیت‌های گوناگون، صورت‌های ویژه می‌یابند. ‏از این‌رو هر موضوع در هر لحظه دریافت هم‌زمانی ‏و در زمانی‌ی خود را دارد و حذف شدنی نیست. ‏چرا که حذف موضوع‌ها از زندگی، یک زندگی‌ی ‏آزاد و مستقل، زندگی‌ی مسلط بر پیرامون و نه ‏زندگی‌ی در سلطه‌ی پیرامون، چه با قضاوت و چه ‏به‌هر دلیل دیگر، زندگی را بی‌معنا و خالی از ‏جنبه‌های زیستی می‌کند. آن‌چه حایز اهمیت ‏است، شناخت مسایل، حفظ فاصله با مسایل، ‏زندگی‌ی هم‌جواری و موازی با مسایل و تداوم ‏استقلال منشی است که هر فرد در هر دوره از ‏زندگی‌اش انتخاب می‌کند. احساساتی عمل کردن ‏یا به‌درستی‌ی عقل یا شعور و دانش ابدی متکی ‏بودن، یا با تأکید و تکذیب از مسایل گذشتن، ‏بی‌راهه‌ای است که تاریخ سیاسی و روشنفکری‌ی ‏ایران طی کرده است. کسی که با قضاوت کردن ‏موضوعی را کنار می‌گذارد یا از سر خود وامی‌دارد، ‏بر این گمان نادرست است که می‌خواهد ‏به‌زندگی‌اش برسد. چنان که دیگری هم که گمان ‏می‌کند با تجزیه و تحلیل توانسته است موضوعی ‏را از سر خود وابکند، با همین اشتباه روزگار ‏می‌گذراند. آن‌چه به‌گمان من می‌تواند پاسخی ‏شایسته به‌نامه‌ی ‌فروغ باشد، شناخت نبض زندگی ‏یا شناخت بطن نامه است:‏
با شناخت زندگی‌ی پیرامونی و شناخت ‏زندگی‌ی آرمانی و تلاش در راه ساخت پل میان ‏این دو، می‌توان به‌آن‌چه رسید که فروغ جوان در ‏جست و جوی آن است. در این‌ صورت است، ‏شاید، که بتوان به‌آن‌چه نیچه "جان آزاد" یا ‏‏"ابرانسان بودن" می‌گوید و به‌نظر می‌رسد جست ‏و جوی فروغ هم همین است، دست یافت. چون ‏نه انکار سنت‌ها و اخلاق و قانون‌های اجتماعی ‏ممکن است و نه تغییر یک شبه‌ی آن‌ها و نه حتا ‏نادیده گرفتن‌ها مشکلی را حل می‌کند. به‌نظر ‏می‌رسد با "جان آزاد" است که می‌توان بدون ‏خرد و فرسوده شدن در زیر تازیانه‌ی سنگین ‏شرایط موجود اجتماعی، مسافت پرمخافت میان ‏یک جامعه‌ی سنت‌گرا و یک جامعه‌ی مدرن را ‏هموار کرد و در هر دوره بر بستری از رویا یا آرمان ‏خود چیره گشت. چرا که نه ذهنیت بی‌رویا نجات ‏دهنده است و نه رویای بی‌عینیت. هیچ ‏نجات‌دهنده‌ای هم بیرون از خویشتن آدمی ‏نیست.12‏
استاوانگر، آپریل 2006‏

‏1- فروغ فرخ‌زاد خود در نامه یا گفت‌وگویی به‌این نکته ‏اشاره می‌کند که متأسفانه منبع آن را به‌درستی ‏به‌خاطر ندارم.‏
‏2- مجموعه‌ی نامه‌های فروغ فرخ‌زاد: "اولین تپش‌های ‏عاشقانه‌ی قلبم"، نامه‌ی یک‌شنبه 13 مرداد.‏
‏3- همان‌جا.‏
‏4- باطل الاباطیل. هیچ چیز زیر آفتاب تازه نیست. ‏کتاب جامعه. تورات.‏
‏5- مجموعه‌ی نامه‌های فروغ فرخ‌زاد: "اولین تپش‌های ‏عاشقانه‌ی قلبم"، نامه‌ی یک‌شنبه 13 مرداد.‏
‏6- نامی که مهدی اخوان ثالث با نوشتن مرثیه‌اش در ‏مرگ فروغ فرخ‌زاد به‌او داد.‏
‎۷‎‏- همان‌جا
‏8- همان‌جا
‏9- همان‌جا
‏10- همان‌جا
‏11- همان‌جا. تأکید از من است.‏
‏12- نجات‌دهنده در گور خفته است. فروغ فرخ‌زاد.‏

‎*                                            ‎

 


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.