header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

بر اندوه «پري شادخت» محبوبم گريستم

عباس هاشمي

 

سئوال شما، یعنی این «قضاوت»ی که در ‏سئوال شما هست، مرا به یاد شعری از خود فروغ ‏می اندازد که مثل همه ی اشعارش زیبا و ظریف ‏است:‏
‏«بعد از تو ما به میدان ها رفتیم/ ‏
و داد کشیدیم:/ «زنده باد/ مرده باد.»‏
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک ‏آوازه خوان
که زیرکانه/ به دیدار شهر آمده بودند دست ‏زدیم
بعد از تو ما که قاتل یک دیگر بودیم/ برای ‏عشق قضاوت کردیم
و هم چنان که قلب هامان در جیب هایمان ‏نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم...»‏
البته منظور شما حتماً نوعی «نظر پرسی»ست، ‏ورنه «قضاوت» کار دشوار و گاه ناممکنی است؛ ‏بویژه «برای عشق» و این نامه ی فروغ، نامه ای ‏عاشقانه و خصوصی ست. گرچه پُر است از ‏‏«پروبلماتیک»های فلسفی اجتماعی و فرهنگی!‏
اجازه بدهید قبل از هر چیز شگفت زدگی ‏خودم را از این نامه و مجموعه ی نامه ها بیان ‏کنم. چون برغم آن که من همیشه فروغ را از ‏بهترین شعرای مورد علاقه ی خودم می دانستم و ‏می دانم، و برایش جایگاه ویژه ای در کنار نیما و ‏در شعر نو قائل بودم (جایگاهی مثل هدایت در ‏کنار جمال زاده در نثر نو یا ساده نویسی.) ولی تا ‏این اندازه وجود و نبوغ اش را نمی شناختم! او در ‏‏16- 17 سالگی این نامه ها را نوشته!! ممنون از ‏شما که این دریچه را به روی جان من گشودید. ‏مسائلی که در این نامه مطرح شده برغم گذشت ‏‏60 سال هنوز اکتوئل هستند یعنی موضوع بحث
بسیاری از محافل فرهنگی و عناصر روشنفکر ‏دُنیاست. همین مدرنیسم و پست مدرنیسمی که ‏بعد از آن مطرح شده و«سئوال های بی پایان» ‏فروغ!‏
همان طور که می دانیم شخصیت و فکر فروغ ‏در اواخر دهه ی 20 و دهه ی 30 شکل می گیرد ‏که مصادف است با دهه های 40 و 50 در اروپا. ‏دوره ای که تحولات و جنبش های فکری و ادبیِ ‏نوینی پاگرفته و به نحو چشم گیری بر ادبیات و ‏روشنفکران جهان ثأثیر می گذارند. فروغ تحت ‏تأثیر پژواک های این مدرنیسم در فضای ‏‏«چادرچاقچوری» ایران و محیط بسته و سنتی به ‏کشف «دیوار»های اطراف «اسیر»ی خود و بعد به ‏‏«عصیان» می رسد و پس از این ها «تولدی ‏دیگر» می یابد.‏
‏ فروغ جزء نخستین روشنفکران پیشگام ماست ‏که بدون پیشداوری های سنتی و مذهبی احساس ‏می کند. می اندیشد و بسیار جسورانه در جدال با ‏زندان محیط زیست خود یعنی قوانین و سنن ‏ارتجاعی حاکم بر جامعه دست و پنجه نرم می ‏کند. فروغ خیلی زود کشته شد. اگر می ماند باز ‏هم جلو می رفت. خیلی جلو. فروغ هیچ ‏ایدئولوژی یا فکر خاصی ندارد به هیچ حزب و ‏گروهی وابسته نیست و ظاهراً از هیچ گروهبندی ‏سیاسی ای خوشش نمی آید. اما فروغ یک انقلابی ‏ست منتها «محور» مبارزه اش را روی آزادی ‏فردی و به طور ویژه «عشق» و «جسم» گذاشته ‏است عشقی که به جسم جان می بخشد ورنه ‏جسم «لاشه ای» بیش نیست. این واقعیت را ‏چشم تیزبین محمد مختاری بهتر دیده و آن را ‏زیبا فورموله کرده است:‏
‏«فروغ از رابطه جسم به زنده بودن آدمی واقف ‏شده است و زنده بودن مایه و اساس نگرش او ‏نسبت به انسان است و پیش از هر چیز از سمت ‏دیگر رابطه نیز همین درک حس زنده بودن را می ‏طلبد. پرداخت فروغ به جسم در راستای معرفت ‏جسم است که ذات زایش در آن نهفته است. ‏عشق و زایش حتی در احساساتی ترین نمودهای ‏شعری او در دوره ی نخستین نیز از هم جدا ‏نیستند این معرفت جسم از راه شور و شوق ‏زیستن و زنده ماندن به ادراک ذهن می رسد. که ‏خود باز برآمد معنوی همین جسم است. ‏همآغوشی شفاف شدن نهایی این جسمیت و ‏ذهنیت وحدت پذیر است. از درون این شفافیت ‏نهایی ست که وحدت آدمی در عشق تحقق می ‏یابد.» (انسان در شعر معاصر 1371)‏
حالا که آب ها از آسیاب افتاده است و زمان ‏گذشته است چهره ی فروغ را بهتر می توان ‏شناخت. گرچه شاملو گفته است: فروغ «گود است ‏و ناپیدا کرانه»(1). در پیشگاه فروغ اما می توان با ‏‏«شمس» همصدا شد:‏

‏«در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که چیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
هرگز چنین سری را تیر اجل نبٌرد
کین سر ز سربلندی بر طاق عرش ساید.»‏

به سئوال شما باز کردیم:‏
من با ارزیابی ناگفته شما که «مردان ایرانی ‏خارج از کشور با آن که پیش از دو دهه در غرب ‏زندگی کرده اند، هنوز بنوعی «مچو» هستند و ‏تغییری اساسی نکرده اند» مخالفتی ندارم و خودم ‏را شریک این ارزیابی میدانم! اما، میزان ‏‏«مچیسم» مردان را باید از زنان شان پرسید ‏نه از زبان شان!‏
زیرا زبان و قلم ما از فکر و اندیشه که ذهنی ‏ست سرچشمه می گیرد، حال آن که اعمال و ‏رفتار ما از عناصر سنتی فرهنگ و تربیت که عینی ‏ست!‏
هر چند این دو بر یک دیگر تأثیر گذارند. اما ‏فرهنگ سنتی و تربیت ما بسی عمیق تر، قوی تر ‏و ماندگارتر است. به همین جهت اعمال و رفتار ما ‏بیش از آن که از دانشِ ما و یا تئوری های مدرن ‏متأثر باشد، ناشی از عناصر سنتی فرهنگ و تربیت ‏خانوادگی ماست که قدمتی هزاره ای دارند. و ‏بگمانم منشاء اصلی بسیاری از بحران های ما ‏روشنفکران همین دوپارگی ست.‏
قدمت این عناصر به معنی آن است که آن ها ‏در لایه های ژرف روح و روان ما نفوذ کرده اند و ‏به پدیده ای «قوی تر از ما» بدل شده اند. ولی ما ‏چون روشنفکر هستیم و نمی خواهیم مثل ‏گذشتگان باشیم سعی می کنیم مثلاً «مچو» و یا ‏سنتی نباشیم اما همیشه موفق نیستیم و گاه و ‏بیگاه «دم خروس» بیرون می زند! این پدیده اما ‏مردانه نیست. به فروغ نازنین هم که نگاه می ‏کنیم این تناقض و دوپارگی را می بینیم.‏
فروغ هم با این که مدرن می اندیشد و دریافت ‏های زیبا و اصیلی از آزادیهای فردی دارد، و تلاش ‏جانکاهی در جلو رفتن و رسیدن به آزادی های ‏کامل از خود نشان می دهد و جسارتی غریب ‏دارد، باز می بینیم که در حوزه زندگی خصوصی و ‏عشق نمی تواند چندان پیش برود و «مدرن» ‏باشد. او گاه پس می زند: در مجموعه نامه ها بارها ‏با اظهار پشیمانی او مواجه می شویم که به ‏اصطلاح خودش دنبال «هوسی پوچ و مبتذل» ‏رفته است. او به شدت از این «هوس بازی» ‏پشیمان است. آیا آدم های «مدرن» دنبال ‏‏«هوس» رفتن را «پوچ و مبتذل» می دانند و تا ‏آخر عمر، خودشان را سرزنش می کنند. آن هم ‏در سنین زیر 20 سالگی؟!‏
البته این روندی ست طبیعی برای ما ‏روشنفکران جهان سومی که در هر گام مان با ‏هزار «دیوار» سنت و مذهب مواجهیم. مهم اینست ‏که برغم همه ی این موانع پیش برویم و نهراسیم.‏
و فروغ از پیش رفتن باز نمیماند گرچه هر روز ‏می میمرد و دوباره زنده می شود!‏
فروغ هم عاشقِ  شیدای «پرویز شاپور» است و ‏هم از زندگی عادی و خانه نشینی معمول متنفر ‏است. او پرنده ای ست که در قفس نمی گنجد و ‏بسی میل پرواز دارد. با آن که صاحب فرزندی ‏شده از همسرش جدا می شود، به ایتالیا می رود، ‏تا «خودش را گم کند» در تنهایی و فقر رنج ‏هایش را مرور می کند و مدام از «پرویز شاپور» ‏می خواهد طردش نکند و برایش نامه بنویسد و با ‏او دوست باشد. «یرو زن بگیر ولی برایم نامه ‏بنویس...». او بکرٌات از کرده ی خود اظهار ‏پشیمانی می کند و در یک کابوس به سر می برد.‏
با خواندن این نامه ها، براندوه این «پری ‏شادختِ»‏‎*‎‏ محبوبم گریستم! در این نامه ها پی ‏میبریم که زندگی فروغ سراپا اندوه و رنج است اما، ‏رنج و اندوهی که براثر دو کشش شدید و ناهم ‏جهت (یعنی وابستگی به همسر و فرزندش و میل ‏مفرط به پرواز و کشف دنیاهای نو و رفتن و رفتن) ‏تراژدی فروغ را می آفریند و شاعرانگی فروغ را ‏به اوج می رساند.‏
این کشش ها فروغ را دوپاره می کند اما در ‏یک جان: فروغ دلبسته به نخستین عشق و ‏فرزندش، و فروغی که می رود و به «بیراهه های ‏راه» می زند. فروغی که «به چراغ و آب و آینه» ‏می پیوندد، و «به خواب سیمرغان» راه می یابد. ‏فروغی که می رود تا «خورشید را به غربت گل ‏های شمعدانی» مهمان کند. اما همواره «از فصل ‏های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق» و ‏از «کوچه های خاکی معصومیت» در می گذرد و ‏بی پروا فریاد می زند: «پیغمبران، رسالت ویرانی را ‏با خود به قرن ما آوردند/ این انفجارهای پیاپیِ ‏ابرهای مسموم آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون/ وقتی به ماه ‏رسیدی/ تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.»‏
او «شبدر چار پری را میبوید، که روی گور ‏مفاهیم کهنه روئیده است»‏
او«در کنار پنجره اش با آفتاب رابطه دارد»‏
اما می گوید: « کسی مرا به آفتاب معرفی ‏نخواهد کرد/ کسی مرا به مهمانی گنجشک ها ‏نخواهد برد/ پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ‏ست
او می رود و با تولدی دیگر: «از نهایت شب ‏حرف می زند
از نهایت تاریکی
و می گوید: «اگر بخانه من آمدی برای من ای ‏مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه ‏خوشبخت بنگرم»‏
و شاید ده سال پیش از «تولدی دیگر» است که ‏در همین نامه نوشته است: «دلم می خواهد کاری ‏کنم که نقض قانون باشد... اگر بخواهی برخلاف ‏دیگران رفتار کنی دیوانه و احیاناً جلف و سبکسر ‏خطاب خواهی شد. من نمی فهمم این قوانین را ‏چه کسی وضع کرده. کدام دیوانه ای بشر را به ‏این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟». «من ‏از این «باید» متنفرم. باید این کار را کرد، باید آن ‏کار را نکرد...» می دانیم که پدر فروغ یک افسر ‏نظامی بوده است و معمولاً فرزندان از تربیت ‏نظامی گریزان اند و بسیار دیده شده که فرزندان ‏نظامیان برخلاف تربیت زمخت نظامی، بسیار ‏ملایم و حساس شده اند. شخصیت و این نفرت ‏فوق العاده ی فروغ از باید و نباید می تواند بیش ‏از هر چیز متأثر از فضای تربیتی خانه شان باشد.‏
باز گردیم به سئوال و ادامه جواب:‏
پیش از این گفتم که علت پایداری سنت ها در ‏ما قدمت آنان است حال اضافه می کنم پدیده ای ‏هم چون «مچیسم» را می بایست به عنوان ‏عنصری فرهنگی باز شناخت و عنصر فرهنگی ‏بدون تغییرات بنیادی جامعه تغییری بنیادی نمی ‏کند.‏
حال بدرستی این سئوال پیش می آید که آیا ‏با «انقلاب اسلامی» تغییری در این زمینه مهم رخ ‏نداده است؟ اتفاقاً چرا. و خیلی هم چرا! انقلاب ‏اسلامی طی بیش از یک ربع قرن که منادی ‏اخلاق و مذهب بوده است، عملاً بنیادهای اخلاق ‏و مذهب را نابود کرده است. اما فراموش نکنیم که ‏ما روشنفکران و یا «مردان» خارج از کشور، دور از ‏حیطه ی نفوذ روزمره ی حکومت اسلامی بوده و ‏هستیم و مضافاً این که فرهنگ متفاوتی را داشته ‏و داریم. اسلام چون دینی ست مرد سالار، مچیسم ‏خاص خودش را در پیروانش و در حوزه هایی ‏پرورش داده است. کسانی که با ایرانیان مقیم ‏ایران حشر و نشر دارند این تفاوت را احساس می ‏کنند. اما در بخش وسیعی از جوانان، اخلاق و ‏مذهب پاک مرده است و ما شاهد روحیات نوینی ‏در اکثریت جوانان نسبت به سکس، زن، پول، ‏اخلاق و خانواده هستیم که می تواند به نتایج ‏دهشتباری منجر شود زیرا برش از اخلاق و مذهب ‏الزاماً به رهایی منجر نمی شود باید فرهنگ و ‏شعور دموکراتیک از طریق فهم لائیسیته یا ‏پذیرش آزادی کامل برای کلیٌه ی گرایشات دینی ‏و غیر دینی، جایگزین دیدگاه های یک جانبه و ‏‏«خطی» شود، و مهم تر از آن محرومیت ها و ‏محدودیت ها یک سر ریشه کن گردند!‏
فروغ در نامه اش انگار به همین معضل اشاره ‏دارد. نگاه کنید:‏
‏«... این دخترها و پسرهایی که بهترین دوران ‏عمرشان را با محرومیت و ناکامی به سر آورده اند ‏اکنون که پناهگاهی یافته اند با همه ی احساسات ‏خشمگین و کینه های وحشیانه ی خود سعی می ‏کنند از قوانین اجتماعی انتقام بگیرند و اعمال آن ‏ها اغلب نتیجه ی یک عمر محرومیت است.»‏


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.