header image
 
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد چاپ
نجمه موسوی‏   
رفتن به
ويژه نامه ي فروغ فرخ زاد
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23

دوست جوان و عزيزم؛ می دانم که به احتمال ‏زياد تو پس از خواندن اين نامه آن را در جيب ‏گذاشته، به تهران می روی، با فروغ خانم ازدواج ‏می کنی، او را با خود به اينجا می آوری، و حتی ‏ممکن است از او صاجب فرزندانی هم بشوی. اقرار ‏می کنم که من نيز اگر در سن و سال تو بودم ‏کاری چندان متفاوت با آنچه که فکر می کنم تو ‏خواهی کرد نمی کردم. يعنی فکر می کنم که من ‏هم اگر در سن و سال تو بودم، عليرغم همه ی ‏دلشوره ها و اضطراب ها، نمی توانستم در برابر ‏وسوسه ی هيجان انگيز وجود زنی چنين شوريده ‏و شورانگيز مقاومت کنم. هرکس سوار قطارهای ‏فراری پارک های بازی شده باشد معنای ‏همآميزی خطر و لذت را می داند؛ ملغمه ای که ‏به دوران جوانی تعلق دارد.‏
اما، بدين ترتيب، آشکار است که تو بايد خود را ‏برای يک زندگی پر فراز و نشيب هم آماده کنی. ‏ميل به پرواز و رهائی در وجود اين زن تا بينهايت ‏گسترده است؛ اما او هنوز پرنده ی پرواز نکرده ای ‏است که معنا و نتايج واقعی پرواز در آزادی را ‏درک نمی کند. به همين دليل هم هست که در ‏حال حاضر مقصد پروازش را در آغوش تو می بيند ‏و عليه همه جهان می شورد تا «فقط از اوامر تو ‏اطاعت کند» ـ حتی وقتی می نويسد «می دانم ‏که تو، بر عکس من، طرفدار يک زندگی آرام ‏هستی.» بدينسان، جای شک نيست که تو و ‏آغوش تو نمی تواند آرام کننده اين، بقول حافظ، ‏‏«شکاری ِ سرگشته» باشد و او چون از «وضع ‏موجود» زندگی کنونی اش در خانه مادر و پدری ‏به در آمد و به تو پيوست، پس از چندی، تو و ‏زندگی با تو را نيز «مبتذل و عادی» می يابد و باز ‏به پروازی ديگر می انديشد.‏
دوست عزيزم، نمی خواهم بگويم که اين زن ‏هميشه اينگونه خواهد ماند، يا هيچوقت و هيچ ‏کجا و به هيچ کس دل و سر نخواهد سپرد و تن ‏به «مقررات و آداب و رسوم» نخواهد داد؛ اما يقين ‏دارم که تا رسيدن به آن طمانينه و آرامش (که ‏البته به معنای خروج قطعی از اين دوگانگی ‏نيست اما ـ در ساحت اجتماعی ـ به يافتن ‏راهکردها و اتخاذ روش هائی سازگارتر با محيط ‏می انجامد) راه درازی در پيش روی دارد ـ راهی ‏سرشار از پرواز و بال شکستگی و سقوط و جان ‏گرفتن و برخاستن و دوباره پريدن. البته اگر او اين ‏سعادت را داشته باشد که، در اين پروازها، ذهن و ‏خرد و جان و روانش را نيز شرکت دهد و آنان را ‏به سوی بلوغی معنوی و انسانی راهنما شود آنگاه ‏خواهد توانست شوريدگی خويش را به نيروئی ‏سازنده و آفريننده، و دو گانگی روانش را به ‏سکوئی برای برجهيدن های بزرگ معنوی تبديل ‏کند و، در اين بی قراری پايان ناپذير، سيمرغ وار ‏به قله کوه های بلندی دسترسی يابد که از ديد ‏من و تو پنهانند. اما اگر اين پرواز ها تنها به بال و ‏پر تن او محدود شوند روزی نه چندان دور او را ‏غوطه ور در حرمان و دلشکستگی و ايستاده بر ‏آستانه ی خودکشی خواهی يافت.‏
دوست عزيزم؛ متأسفم که اين را می گويم اما، ‏به گمان من، اين پرنده جـَلد توئی که از هم ‏اکنون به او فهمانده ای که «طرفدار يک زندگی ‏آرام هستی» نخواهد شد؛ پس اميدوارم اگر ‏تصميم گرفتی که اين ازدواج را انجام دهی آماده ‏اين هم باشی تا روزی که او از بام شانه های تو به ‏سوی افق های ديگر می پرد تو خود را خسته و ‏دلشکسته و در پشت سر وانهاده نيابی. تو شاخه ‏ای هستی که او بر آن لانه می نهد و خانه می ‏سازد؛ اما روزی که اين پرنده پريدن می آغازد ‏چاره ای ندارد جز اينکه تو را و لانه را به جای نهد ‏و برود.‏
دوست جوان و عزيزم، بگذار داستانی را برايت ‏بگويم. من چهل سال پيش دوستی داشتم که ‏نسخه بدل نويسنده اين نامه بود. با مردی همچون ‏تو ازدواج کرده و از او صاحب پسری شده بود. اما ‏عاقبت نتوانسته بود در آن خانه قرار و آرام بگيرد. ‏روزی او گريخت و شوهر و فرزندش را در اندوهی ‏ابدی باقی نهاد ـ بی آنکه خود توانسته باشد به ‏آنچه که مردم عادی «خوشبختی» می نامند ‏دست يابد. او شاعر بود و بيست و دو سه سالی ‏بيش نداشت. اولين کتاب شعرش را با نام «اسير» ‏به چاپ سپرد و در آن قطعه شعری بود به نام ‏‏«خانه ی متروک» که به خوبی وضع و حال ‏شاعرش را پيش روی خواننده ترسيم می کرد. ‏بگذار چند خطش را با هم بخوانيم: «دانم اکنون ـ ‏از آن خانه ی دور / شادی ِ زندگی پر گرفته // ‏دانم اکنون که طفلی به زاری / ماتم از هجر مادر ‏گرفته // ليک من ـ خسته جان و پريشان / می ‏سپارم ره ِ آرزو را / يار من شعر و دلدار من شعر / ‏می روم تا به دست آرم او را...»‏
دوست من؛ اين زن بی قرار از کتاب «اسير» به ‏بن بست و «ديوار» رسيد و آنگاه ديوانه وار سر به ‏‏«طغيان» برداشت. اگر در شعرهای اين کتاب آخر ‏ژرف پيمائی کنی می بينی که او وقتی در ‏روياروئی «عملی» با «ديوار» سديد زندگی ‏اجتماعی طغيان کرد و ـ همه ی نکته در اين ‏است ـ سعادت آن را داشت که اين طغيان يک ‏شورشی راستين و انسان ساز باشد. او، سیاوش ‏وار، به آتش زد، از دوگانگی های وجودش سکوئی ‏ساخت و به سوی ماهی که شاعران در آسمان ‏شعر می بينند چنگ انداخت و آن را گرفت و به ‏روزگار خويش زنی يگانه شد ـ هم در ظاهر و هم ‏در باطن. و کتاب بعدی شعرش را خود «تولدی ‏ديگر» نام نهاد. ‏
دوست عزيزم؛ من اين زن دوم را بيشتر از آن ‏زن نخستين می شناختم. می ديدم که از راهی ‏دراز آمده است. می ديدم که چگونه همه آن آتش ‏و شورش همچنان با اوست؛ اين بار به آغوش ‏مردی پناه برده بود که برايش نقش همان پدر و ‏ملجاء گمشده را بازی می کرد اما، در عين حال، ‏آنقدر گرفتار کارهای خويش بود که فرصت ‏نداشت تا به دست و پای اين زن بپيچد و مقيدش ‏کند. ‏
و من لحظه های خوشبختی او را هم ديده ام؛ ‏هنگام که پسرکی را که از جذام خانه آورده بود با ‏خود به سينما آورد و به دوستانش معرفی کرد، ‏هنگام که شعرش را در مجله ی «آرش» ديد که ‏سيروس طاهباز در کافه نادری به دستش داد. ‏ديدم که بی صدا می خنديد و حس رضايت ‏همچون قطره ای بلور در گوشه چشمانش حلقه ‏زده بود. ‏
لحظات خشم او و مردش را هم ديده ام؛ مثلاً ‏در شب عروسی سيروس طاهباز در هتل ونک ـ ‏‏41 سال پيش ـ که شاعر ما مست کرد و در ميان ‏جمع به رقصيدن و خواندن آوازهای سازـ زن ـ ‏ضربی پرداخت. مردش را ديدم که از خشم سرخ ‏شده است و بخود می پيچد و کم مانده است که ‏به صورت او کشيده ای بزند. ما او را از مجلس ‏بيرون برديم. دو سه ساعتی در اطراف شهر ‏رانندگی کرديم و او هم گريست و هم خنديد، هم ‏فرياد زد و هم ترانه خواند. اما اين تضادها هنوز ‏چندان اوج نمی گرفت که به گريزی ديگر ‏بيانجامد. شايد هم اگر عمرش را تصادف اتومبيل ‏قيچی نکرده بود، به زودی به اين رابطه هم پايان ‏می داد. اما حالا زندگی او برای من مثل يک قصه ‏ناتمام است. هرگز نتوانسته ام در ذهنم آن را به ‏صورتی قانع کننده به پايان برم.‏
و آن روز سرد بهمن ماه را هم ديده ام، هنگام ‏که همراه با دو سه نفری ديگر گوشه فرشی را که ‏جسدش در آن پيچيده شده بود گرفتم و آن را به ‏مرده شويخانه امامزاده اسماعيل زرگنده بردم تا ‏ساعتی بعد برف های زمين قبرستان ظهيرالدوله ‏را پس زنند و پيکر درهم شکسته ی در کفن ‏پيچيده اش را به خاک های خيس بسپارند. می ‏شنيدم؛ اين صدای او بود که در ابرها و شاخه های ‏خشک و ناودان های پر هياهوی قبرستان ‏همچنان به ما می گفت که: «پرواز را بخاطر بسپار ‏‏/ پرنده رفتنی است...»‏
دوست عزيزم، اگر نامزد تو هم چنين زنی است ‏من هيچ وعده شيرينی برای تو ندارم اما دريغ ‏است که روزگاری کوتاه را در کنار او به سر بری و ‏ندانی که تو نيز جزئی از تاريخچه ی زندگی زنی ‏خواهی شد که در آخرين ماه های زندگی اش می ‏سرود: «اين کيست اين کسی که روی جاده ی ‏ابديت / به سوی لحظه توحيد می رود / و ساعت ‏هميشگی اش را / با منطق رياضی تفريق ها و ‏تفرقه کوک می کند؟ // اين کيست، اين کسی که ‏بانگ خروسان را / آغاز قلب روز نمی داند / آغاز ‏بوی ناشتائی می داند.// اين کيست، اين کسی که ‏تاج عشق به سر دارد / و در ميان جامه های ‏عروسی پوسيده است؟»‏
دوست من؛ چه بد است که فروغ خانم تو هم، ‏اگر همين مسير دوست جوانمرگ شده مرا ‏بپيمايد، عاقبت در فصل بلندی از تاريخ ادبيات ما ‏زندگی خواهد کرد که نام تو را تنها در چند ‏صفحه اول آن خواهند نوشت.‏

‎*                                                           ‎‏ ‏

 


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.