|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 2 از 23 اسیرِ رها
مدت ها بود موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده بود. بارها پای صحبت دوستان می نشستم و هر بار متعجب بودم از این که می دیدم بحث ها به اینجا ختم می شود که «ایرانی ها» از بقیه با هوش ترند، شاگردهای بهتری اند، در کار از دیگران جلوترند، و به دلیل برتری شان حاضر نیستند برای فرانسوی ها کار کنند و به دلیل داشتن توان مدیریت است که هر یک به کاری در گوشه ای از اروپا و امریکا مشغولند؛ در حالی که همه شان روشنفکران و فعالان سیاسی و غیر سیاسی سابق و حال هستند. من که نشسته بودم و به سخنان آنان گوش می سپردم در ضمن احساس خستگی از تکراری بودن این جملات، سؤالی ذهنم را به خود مشغول می کرد. پس چرا این ها رنسانس داشتند؟ پس چرا کانت و هگل و نیچه و مارکس از اروپا سربلند کردند چرا اندیشمندان، متفکران، فیلسوفان، تاریخ پژوهان، شاعران، نویسنده گان و نقاشان بزرگ دنیا از این خطه اند و نه از ایران و افغانستان؟ چرا اگر ما این همه هوشمند هستیم و اگر این همه «ناهید» از «فرانسواز» با هوش تر است، - که البته می تواند فرداٌ باهوش تر باشد- چگونه است که «فرانسواز» می تواند به ویکتور هوگو ببالد و همه ی ما از وجود فضل الله نوری به عنوان جدمان شرمنده ایم. چطور هنوز که هنوز است ده ها کتاب از زندگی ناپلئون نوشته می شود و ما از خراب کاری های نادر شاه نشان اندکی داریم و از وجودِ سازندگی و قدرت خلاقه در دوران شاهان مان اندک میراثی برای مان مانده است؟ و من هر چه زمان می گذرد نشانه های عقب ماندگی و عقب نگه داشته شدگی را در تاریخمان، اجتماع مان، فرهنگ مان و رفتارمان بیشتر می بینم و می فهمم به خصوص وقتی از بزرگیِ کورش می گوییم، و از فرهنگ 2500 ساله مان . وقتی از بی فهمیِ اروپائیان که تمایزی بین ایرانی ها و افغانی ها، ایرانی ها و عراقی ها قائل نیستند می گوییم بر فقر فرهنگی و فکری مان بیشتر پی می برم. از این که خود را محور جهان می دانیم و هیچ گاه از خود نمی پرسیم آیا ما تفاوت میان کامبوج و لائوس را به درستی می فهمیم و یا این که هر کسی چشمی تنگ دارد را چینی می خوانیم. سؤال دیگر که ذهنم را مشغول کرده اینست که این فاصله چند ده سال است؟ چند صد سال است؟ با چه معیاری می توان این فاصله ی فرهنگی و تمدنی را اندازه گرفت؟ چه چیزهایی را می شود با هم مقایسه کرد که از جنس هم باشند و ما را دچار اشتباه نکنند؟! به نظرم می آید یکی از موارد مقایسه کردنی، وقایع تاریخی باشند- وقایعی چون جنبش های سیاسی- اجتماعی- چگونگی وقایع، خواسته های مطرح شده در آن ها، ترکیب جمعیتِ شرکت کننده، مواضع رهبران، و وعده و وعیدهای داده شده در آن ها می تواند ما را به درک این تفاوت ها و میزان شان رهنمون شود. دیگر اندیشه ی اندیشمندانِ هم عصر و مقایسه شان با هم می تواند کمکی در این گذرگاه بکند. اما این کار محققان و تاریخ پزوهان است و در این مقاله و مقوله نمی گنجد. چندی پیش موضوعی دوباره مرا به فکر این مقایسه انداخت. کتاب «اولین تپش های عاشقانه ی قلبم» که نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور است به دستم رسید. این کتاب به همت عمران صلاحی تهیه شده و از آن جا که کامیار شاپور- پسر فروغ- این نامه ها را در اختیار آقای صلاحی قرار داده اند، نام ایشان هم بر روی جلد کتاب ثبت شده است. این کتاب را خواندم. با هر صفحه که جلو می رفتم خشمی که از صفحات اول کتاب بر من مستولی شده بود بیشتر می شد. نمی دانستم چه کسی و چه چیزی چنین مرا از خود به در می کند. آیا آوردن نام کامیار شاپور بر جلد کتاب است، در حالی که از نامه ی عمران صلاحی که به عنوان پیشگفتار به کامیار شاپور می نویسد، متوجه می شویم ایشان حتا تا به امروز این نامه ها را نخوانده است. یا طرز نگارش آقای عمران صلاحی است که از همان ابتدا سعی دارد به پسر پرویز شاپور و به خواننده ثابت کند که فروغ پسر و شوهرش را بی نهایت دوست می داشته، ثابت کند که او زنی شوهر دوست و بچه دوست بوده است. نمی دانم چرا بزرگترین شاعره ی دورانی بودن، خود به تنهایی ارزش نبوده و نیست که باید مادر و زنِ خوب و وفاداری هم بود؟ و کم کم می ترسم چادری هم سرِ فروغ گذاشته شود تا با ارزش های این دوران بخواند و بدین ترتیب این همه شوق و علاقه ی جوانان ایران به این شاعرِ عصیانی، شرعی و قانونی شود. صفحات کتاب که تماماٌ نامه های یک جانبه فروغ است به پرویز شاپور به سرعت جلو می رفت و من، هم چنان منتظر «اولین تپش های عاشقانه ی قلب» دوشیزه ای شانزده ساله بودم که محیط اجتماعی و خانوادگی امانش را بریده و او همه ی امیدش را به مردی بسته، که از او بزرگ تر است. منتظر بودم عواطفی که در میان دعواهای خانگی خفه و سر خورده می شوند چون سِیلی در نامه ها سرازیر شود. به صفحه ی 96 کتاب رسیده بودم و تنها سخنی که در میان بود صحبت آینه شمعدان بود و خرج عروسی و مقدار مهر. در دل بر سر پرویز شاپور فریاد می کشیدم که چرا پاسخی در خور به این احساس جوان و ناپخته نمی دهد؟ چرا او را درگیر این بحث های بی انتهای احمقانه کرده؟ چرا عشق بی آلایش فروغ را نمی فهمد که در همه حال نامه اش را با «دوستت دارم، تو را می پرستم، می بوسمت، برایت آرزوی خوشبختی می کنم» به پایان می رساند. چرا شرایط خانواده را نمی پذیرد و هم چنان محکم بر سر مقدار مهری که خود گفته پا برجا مانده؟ و می گذارد معشوقه ی جوانش میان پدر و مادر، و همسر آینده اش مانند عروسک خیمه شب بازی دست و پا بزند. از پرویز شاپور خشمگین بودم که با داشتن سن بیشتر و تسلط بر فروغ، او را چنین درمانده کرده که بنویسد: «پرویز من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت کردم و حالا می خواهم بگویم که مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است و دلایل تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را کاملاً متقاعد کردم» )ص 32( و یا چند صفحه بعد : «ولی پرویز ... مطمئن باش من هیچ وقت از تو بیش از حد استطاعتت تقاضایی ندارم من از تو خانه و زندگی لوکس نمی خواهم و این ها را که می نویسم افکار شخصی من نیست یعنی من شخصاً از تو چیزی نمی خواهم و فقط مقصودم این است که تو را پیش از وقت به پیشنهادات پدرم آشنا کنم و تو در فکر چاره باشی و جواب را حاضر کنی...» (ص 45 ) باز در نامه ی دیگری می نویسد: «پرویز محبوبم... من از تو هیچ چیز نمی خواهم همین قدر که تو مرا دوست داشته باشی و صاحب یک زندگی مختصر و شیرینی باشم برای من کافی است ولی از طرف دیگر نمی توانم در مقابل پدر و مادرم از تو دفاع کنم زیرا می دانم که با اخلاقی که دارند مسلماً این امر به ضرر من و تو تمام می شود ولی من تا آنجا که در قوه دارم سعی می کنم که از حیث مخارج به تو کمک کنم و حتی المقدور از خرج های زیادی و تزیینات مزخرف جلوگیری کنم زیرا می دانم که اگر تو رنج ببری برای من خیلی دشوار خواهد بود و من بیشتر از تو رنج خواهم برد.» (ص 47) و از آن جا که فروغ را به عنوان شاعری آزاده، گستاخ و عاصی می شناختم، از آن جا که چندین دهه او را و شعرش را ستوده بودم، از آن جا که او را شاعرِ شاعران می دانستم، هم چنان که در صفحات کتاب پیش می رفتم همه ی خشمم را متوجه پرویز شاپور می کردم و جامعه ی مردسالار ایران. می دیدم که بعد از ده ها نامه ی پر التماس و تمنا، بعد از هزار بار سوگند- بر وجود عشقی سوزان- بعد از این که دختر جوان تنها راه نجات و سعادت خود را در بودن با این مرد می داند، او چنین پاسخ می نویسد آن هم در حاشیه ی نامه فروغ: «تو را دختر با ارزشی میدانم ولی اصولاً نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارم نمی توانم باور کنم که در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچبز است زیرا آن چه زندگی به من آموخته و آن چه تجربه بر من ثابت کرده است تماماً دلالت بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی که خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از عقبده ی خود دست بکشم مثلاً بین محبوب که تو مرا خطاب می کنی و من تو را می خوانم، خیلی فرق قائل هستم یکی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می کنم. این است ایده ی من و در این باره جز این که خلاف آن را تو عملاً به من ثابت نمایی.» فروغ عاشق است و جوان. چشم بسته است، نمی بیند. رمانتیک است و واقعیت را خود می آراید و در دنیای خود رنگ و لعابی دیگر به آن می زند. سخت گیری را به متانت ترجمه می کند. بر بی صدایی می آشوبد و چون جواب دندان شکنی می گیرد عذر می خواهد و می گوید: «... تو از آن جا که درس حقوق خوانده ای، مثل یک حقوقدان از خودت دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی.... ولی اولاً باید بگویم که این جا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی.....پرویز... اصلاً من چرا تو را دوست دارم؟ آیا دختری که در پی عشق می رود که با هیجان و نوازش مصنوعی توأم باشد و آیا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تعریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبتی پیدا خواهد کرد.... نه. من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که وجود فوق العاده ای نیستم..... می دانی از تو چه می خواهم؟... یک محبت بزرگ، یک عشق سرشار، یک محبتی که هر جزء آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد... نه... پرویز...تو اشتباه می کنی... روح من تشنه ی محبت است. آیا یک نامه ی کوتاه پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند؟... »(ص 69-74) در چند صفحه از این کتاب اما، فروغ از خود می گوید و از اندیشه هایش. از شعری که در او می جوشد و چون شیطان رهایش نمی کند. از نیاز به احساس آزادی- آزادی ای که ندارد و از آرزوهایش حرف می زند که می خواهد پیاده دور دنیا برود و هر آن کار که خلاف عادات و آداب و رسوم است، بکند. اما هم چنان نگران قضاوت شاپور است، یک قدم جلو می رود، سه قدم به عقب. مبادا که تعبیر دیگری از گفته هایش بشود. چون عادت کرده که تعابیر دیگری از رفتارش بشود. از این که شعر می گوید، انگشت نمای همسایه ها بشود. از این که اولین کتاب اش وقتی چاپ می شود، سرزنش پدرش را بشنود که مادرش را باعث فساد دختر می داند. و شوهری که دائم او را منع می کند. آن چنان که باید برای رفتن به لاله زار و خریدن پارچه ی لباسی برای مادر شوهر، در نامه به همسری که در اهواز است توضیح بنویسد. بعد دیدم که همه گناه ها گردن پرویز شاپور نیست. جامعه ی سنتی که آبرو را در سر به زیری و رعایت سنت ها می داند! در جامعه ی عقب مانده ای که زنِ پرویز شاپور را در لاله زار می بیند و از سر بیکاری گزارش آن را به شوهر می دهد! در جامعه ای که مردان وروشنفکرانش مثل گرگ بر سر راه دختر جوانی می نشینند تا او را بد نام کنند؛ در این جامعه است که مردی که عمران صلاحی او را با لقب «انسانی والا» می نامد و تنی چند که او را از نزدیک می شناختند، از او به نیکی یاد می کنند، تبدیل به «صاحبی» سخت گیر می شود که فروغ را ناچار می کند تعداد دفعاتی که به خانه ی خواهرش می رود در نامه بنویسد. بنویسد «طبق دستورات تو، عذر خواهی کردم و به دعوت فلانی جواب منفی دادم». یا وقتی از دکتر شفا سخن می گوید حتماٌ ذکر کند که پیر مرد است. اما همه ی این ها که گفتم مسئله ی اولیه ی مرا حل نمی کرد. چگونه می توانستم بفهمم که فاصله ی زمانی ما و غرب چقدر است؟ فاصله ی سنت و مدرنیته چند سال است؟ و اشکال بروز این عقب ماندگی چگونه است؟ نگاهم به فروغ برگشت. فروغِ اسطوره، فروغِ عصیانی و فروغِ «نانجیب» فروغِ شاعر، فروغِ معشوق، فروغِ من. اما زنی که در این کتاب می دیدم اگر چه در فاصله ی 16 تا 21 سالگی ترسیم شده، زنی است در بندِ سخنانِ این و آن. زنی است که خواسته های خود را با صدایی رسا نمی گوید. خود از عفاف و اخلاق دم می زند: «آیا تو فکر می کنی ... من می توانم از روش مبتذل و پیش پاافتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات فریبنده به وجود می آید و با حرکات زشت و دور از عفاف و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم... » تعریفی که از زنِ لایق می دهد زنی است که خواسته های شوهرش را برآورد. خواسته های خود را با صدای بلند نمی گوید اگرچه به آن ها واقف است: « البته من همیشه میل دارم که رعایت نظر تو را کرده باشم ولی تو هم باید فکر کنی که زیاد مرا محدود نسازی زیرا من حتا اگر هم احتیاج به آزادی نداشته باشم همین فکر آزادی و تلقین آزادی مرا شخصیت می بخشد و به من کمک می کند و مرا تشویق می نماید.» این فروغ، زنی است که شعر را عامل بدبختی خود می داند. زنی است که خود را لایقِ مرگ می شمارد. زنی است که ادعای هنرمندی ندارد: «پرویز حالا دیگر نوشته ای که اگر دعوای مان بشود خواهی گفت «من خرج خودم را درمی آورم» این جمله ی تو به نظرم خیلی نیشدار آمد، من هیچ وقت نخواسته ام این چیزها را به رخ تو بکشم همان طور که هیچ وقت نگفتم هنرمندم.» اگرچه هنرمند است. و نمی داند «خود» چیست،آن قدر که از همه طرف بر سر او سنگ های تحقیر زده اند تا کم کم باور بر این «خود» را چون گناهی با خود بکشد و سنگینی اش تاب از او برباید. دنبال آن فاصله ی زمانی بودم و به فروغ که رسیدم گفتم بیایم ببینم در اروپا در همان زمان چه کسی را می توانم بیابم تا بتوانم خواسته های شان را با هم مقایسه کنم. گفتم نمی توانم فروغ شانزده ساله را با یورسه نار و یا با کسانی در سنِ سی چهل سالگی مقایسه کنم. باید او را کنار کسی بگذارم که در سن او ابراز وجود کرده باشد. در سال های هم عصر فروغ کسی را در کتابخانه ام نداشتم. پس به آندره آ سالومه مراجعه کردم که متولد 1861 است یعنی 73 سال قبل از فروغ. سالومه معشوق و دوست نیچه، ریلکه، فروید بود. نمی خواستم از اندیشه های او در سال های بلوغ فکری مثال بیآورم. پس به شانزده سالگی اش رجوع کردم: وقتی که کشیش او را انسان بالغِ مسیحی می خواند. و پاسخ سالومه به او چنین است: «من نه خود را بالغ می دانم نه مسیحی.» بی آن که ترسی از انعکاس سخن اش داشته باشد. در سال هایی که همه چیز او را به سمت ازدواجی مرسوم دعوت می کند، نامش را در اولین دانشگاهی که زنان را پذیرا می شود، ثبت نام می کند. در جواب پیش نهاد ازدواج پل رِی Ree ، در حالی که آن را رد می کند، می گوید آخرین رؤیایش زندگی در آپارتمانی است با سه اتاق که او با دو مرد دیگر در آن زندگی کند. به نظر او به این ترتیب همگی می توانند سعادتمند زندگی کنند. و چنان در خواسته اش و در بیان خواسته اش محکم است و به خود اطمینان دارد که عاشق اش این خواسته را می پذیرد و از دوست فیلسوف خود نیچه می خواهد سفر کرده و بیاید با آن ها هم خانه شود. تا به این وسیله او بتواند رابطه ی دوستی اش با سالومه را ادامه دهد. یا هنگامی که مادر سالومه که همواره خواهان برگرداندن او به روسیه است اصرار می کند، و از کشیشی که اولین عشق سالومه هم بوده کمک می خواهد. در جواب کشیش که از او می خواهد به روسیه برگردد و به او تذکر می دهد که یک زن، نسبت به جامعه تکالیفی دارد. چنین پاسخ می دهد:« ما باید این کار را بکنیم. باید آن کار را نکنیم. من اصلاٌ نمی دانم این «ما» کیست. تنها من از «خودم» چیزهایی می دانم. من نمی توانم بنا بر ایده آلی زندگی کنم. اما می توانم بی شک آن چه سهم من از زندگی است را زندگی کنم و این کار را به هر قیمتی شده انجام می دهم. با رفتاری چنین، حتماٌ نماینده ی هیچ پرنسیپی نخواهم بود. اما چیز بسیار فوق العاده تری را نشان می دهم، چیزی که در من می جوشد، چیزی که سرشار از گرمای زندگی است. پر از لطف است، چیزی که سعی بر گریز دارد.» و هنگامی که نیچه نیز عاشق او می شود و به او پیش نهاد ازدواج می کند، با خنده می گوید: یک ازدواج بورژوایی! با بهترین قرار دادها! مگر نه؟ و آن زمان که با پل ری و یا با فردریک نیچه و یا حتا با همان کشیش است از چه حرف می زند: از مذهب، از مرگ، از سکس، از خدا، از آسمان و جهنم. این سوژه ها مورد اختلاط آندره آسالومه است با مردانی که او را احاطه کرده اند. در حالی که در تمام نامه های بین فروغ و پرویز شاپور که چون ناجی ای در ذهن او جلوه داشت، سخنی نیست مگر نفیِ خود، نفی روح سرگردانِ شاعرانه ای که از همان دوران جوانی در او سر می کشید و چون راه خروج و بروزی نمی یافت به بیماری و بدبختی تعبیر می شد. و در نهایت به آرزوی مرگ. بیش از این در زندگی آندره آسالومه پیش نمی روم. همین مقدار هم برایم کافی است. اختلاف بیش از 70 سال است. از آن جامعه عقب مانده و یا عقب نگه داشته شده که در آن «فرد»، «خود»، «فردیت» ارزش برتر نیست، نمی توانسته «فروغ»اش نامه هایی غیر از این بنویسد. نامه هایی که همه پر از التماس است به معشوق که بیاید و او را ببرد. بیاید او را نجات دهد. بیاید و درِ سعادت را به روی او بگشاید. حتا آن جا که خودِ ناجی نیز نقش «صاحب» و «مالک» را بازی می کند و نه عاشق را. که هنوز ازدواج صورت نگرفته، نقش شوهر را دارد نه معشوق را. می گویم درد از کجاست؟ از پرویز شاپور است که می گوید: «اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارم و نمی توانم باور کنم که در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچیز است ....این ایده ی من است در این باره جز این که خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمایی.» یا از فروغ است که می نویسد: « برای من بنویس ببینم آیا من حق دارم این طور فکر کنم آیا افکار من صحیح است، بد نیست، گناهکارانه نیست. آیا تو آن ها را می پسندی؟» یا از جامعه ی سنتی و عقب مانده و مرد سالار است؟ که پدر فروغ را به دعوا با مادرش می کشاند که او دخترشان را فاسد کرده است و حالا شعرهایش در مجلات چاپ می شوند. یا درد، همه ی این هاست و یا از همه ی این هاست؟ و باز هم تفاوت و میزان این تفاوت را در زندگی آندره آسالومه می جویم. نیچه او را «با هوش ترین و با استعدادترین زنان می نامد... که مثل یک عقاب است و مثل یک شیر شجاع». در حالی که این جامعه با زنی چون فروغ چنان می کند که درباره ی خود بنویسد: «من شایسته ی هیچ گونه محبت و ترحمی نیستم. من یک آدم بدبختی هستم که روح سرگردانم هر لحظه مرا به یک طرف می کشد و سرانجام هم می دانم جایم کجاست.» « نمی دانی من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم، ولی بندهایی بر پای من است که مرا محدود می کند. روح من در چهاردیواری قوانین سست و بی معنی اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می کنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم.» و تفاوتی که به دنبال درکش بودم در همین بندهاست که آندره آ سالومه آن ها را در شانزده سالگی در هفتاد سال پیش از تولد فروغِ من از پای خود برداشت و به این قید و بندها پشت کرد، در حالی که امروز هنوز بعد از گذشتن صد وچهل و پنج سال از آن تاریخ ما اندر خم بندهای اخلاقی، سنتی و مذهبی گرفتاریم. هنگامی که در انتها می خواهم راه امیدی را باز بگذارم و بگویم این ها همه مربوط به پنجاه سال پیش است و جامعه ما، روشنفکرانِ ما، زنان و مردانِ ما راه های بسیاری را طی کرده اند، با نگاهی به جامعه ی امروز ایران، با یادآوری ِ سخنان و رفتارِ رایجِ امروزمان، نمی گذارد که خود را به این امید بسپارم. می گویم: این همان جامعه است که 50 سال پیش، از فروغ یک زن «فاسد» ساخت. همین جامعه است که با سرزدن از بازبینیِ گذشته اش، آینده را در تکرار گذشته تجربه می کند. همین جامعه است که از تاریخ 2500 ساله اش، از فضل الله نوری اش، از به بند کشیدن و قضاوت های بی جا و شتابانه اش درس نگرفته. این همان جامعه است که زنان همین که معشوقه اند، فاحشه می شوند! همین که پی استقلال اند، خراب به حساب می آیند. این همان جامعه است که در موفقیت هر زنی ردی از رختخوابی را می جوید و چنان چه نیابد آن را می آفریند. تفاوت در نگاهی است که زن را به عنوان موجودی دارای روح، استعداد، اندیشه و احساس نمی بیند. او را مستقل نمی خواهد و بهای این استقلال را از او سخت می طلبد و آن که گردن کشی کند بی شک با بدنامی بهایش را خواهد پرداخت. این همان جامعه ای است که فروغ را «اسیر» می خواست؛ ولی او خود را رها کرد. در مقابل اش «دیوار» کشید؛ ولی او «عصیان» کرد. تا آرزوی مرگ و بیزاری از خود کشاندش، اما از خاکسترِ خودِ خود ساخته اش، « تولدی دیگر» ساخت؛ چرا که فروغ بود. اما دیگرانی که تا مرگ رفتند و از آن دیوار نتوانستند به سوی نور سَرَک بکشند، هم چنان بر حافظه ی تاریخ ما سنگینی می کنند. اما در این پویش به حتمیتی دست یافتم و آن این است که بی شک در چنان جامعه ای، فروغ فرخ زاد، عاصی ترین روح اسیر و زنجیر گسیخته ی آن بوده است که تا امروز نیز بی همتا مانده است. نجمه موسوی آوریل 2006
|