|
گزارش های محرمانه ی وزارت امور خارجه ی انگلیس
|
|
|
برگرفته از کتاب آبی
|
|
صفحه 1 از 2
خلاصه ی وقایع ایران در سال 1906 میلادی(1324 هجری)*
سال 1906 مبدأ مهم تاریخی ایران شمرده می شود، چه در این سال اساس مشروطیت برپا و مجلس مبعوثان منعقد و این مملکت در عداد ممالک مشروطه معرفی گردید. مدتی وضع ایران حالتی پیدا کرده بود که هیچ کس تحمل آن را نمی توانست نمود- پادشاه به کلی آلتی بود در دست عده ای از درباریان بی علم فاسدی که ممر و مدخل معاش خویش را از چپاول ملت و غارت مملکت قرار داده بودند- و آن چه را که شاه از پدر خود به ارث دریافته بود با بسیاری از ذخایر و اموال سلطنتی و ملی را تبذیر نموده لهذا مجبور به استقراض از خارجه شد- پس از وصول آن تمامی را چه صرف مسافرت فرنگ و چه بذل به درباریان کرده و چون همه ساله مالیه ی مملکت کسر و نقصان می یافت و بر قروض داخلی همه روزه افزوده می گشت در این صورت چاره ای به نظر نیاوردند جز این که مجدداً به قرض دیگر استعانت جویند و چنانچه معروف بود آن را نیز در همان راه هایی صرف خواهند نمود که قروض سابقه را به مصرف رسانیدند؛ و قروض هم داده نمی شود مگر به شرطی که به اعتقاد عامه سبب اضمحلالِ استقلال مملکت می بود. کسانی که از این مسایل اطلاع داشتند فقط جمعی از جوانان با استقلالی بودند که دولت آن ها را برای عقد معاهدات قروض و قبول شروط آن اختیار تامه بخشیده بود و جز معدودی از اشخاص که از رموز مطالب مستحضر بودند و نمی توانستند مکشوف سازند. اکثر ایرانیان، خاصه علما، وقایع را به طور مبهم می دانستند. علمای نجف در زمان صدارت اتابک سابق (1) هیجان سخت نموده در جلوگیری اعمالی که پادشاه و درباریان می نمودند و نزدیک بود بواسطه ی سوء اعمالشان مملکت به خارجه فروخته شود، اقدامات مجدانه کرده عاقبت اتابک استعفا داد و به جای او صدراعظم جدیدی(2) منصوب شد. ابتدا وی به اصلاح مالیه کوشید تا بواسطه ی مرتب شدن آن شاید مملکت از آن به بعد محتاج به استقراض نشود و از مساعدت مالیه ی خارجه نجاتی یابد ولی همین که اقتدار یافت و در دولت نفوذ پیدا نمود معلوم شد که قصدش نه چنین بوده بلکه غرضش اندوختن مال و مقصود عمده اش پر کردن کیسه ی خود بوده است. نصیحت گوی بزرگ(3) شاه را با خویش متحد نمود که آنچه غارت کنند بالسویه مابین خود تقسیم نمایند. حکومت ها متاع خرید و فروش گردید، محتکرین، غله و گندم را احتکار نموده به قیمت های گزاف می فروختند، اثاث(4) سلطنتی و اسباب دولتی یا به سرقت برده می شد و یا محض این که سودکی به دو متحد مذکور عاید شود برایگان فروش می رفت. متمولین را به طهران احضار و از هر یک مبلغ کثیری وجه نقد به زور و جبر می گرفتند. ظلم به انواع مختلفه شیوع تامه یافت. هیچ کس صاحب اموال خود نبود و از جان خویش اطمینان نداشت. تصرف اموال مردم و ریختن خون ایشان بسته بود به رحم اولیای امور. بالاخره بواسطه ی این بی عدالتی ها نزدیک بود اهالی شورش نموده پادشاه بی قدرت را، که از او سلب اختیارات شده بود، از سلطنت معزول و ولیعهدش را نیز مجبور به استعفا نمایند و در این موقع برخی به خیال افتادند که شعاع السلطنه پسر دویم شاه را که در ظلم و اجحاف حتی در خود ایران ضرب المثل است به ولیعهدی منصوب نمایند. تمام طبقات ایرانی ها و جمعی از دانایان وطن دوست که می دانستند مملکت گرفتار چه مخاطرات خواهد گردید، و هم چنین علما و پیشوایان مذهب که اضمحلال استقلال خویش و وطن خود را آشکار می دیدند و نیز اغلب اهالی و کلیه طبقات تجار و کسبه که قربانی ظلم ظالمین و مستبدین غنیم بودند از رفتار اتابک (عین الدوله) و رفقایش بستوه آمده به مخالفت و ضدیت وی برخاستند تا در ماه دسامبر طوفان انقلابات وزیدن گرفت. حاکم طهران سید پیری را بدون تقصیر و جنایتی که سزاوار تنبیه باشد امر نمود به چوبش بستند و با کمال بی رحمی وی را تازیانه زدند. جمع کثیری از علما و مجتهدین که این گونه بیرحمی را مشاهده نمودند خودداری نتوانستند نمود؛ از طهران هجرت نموده در زاویه ی حضرت عبدالعظیم محض دادخواهی مظلومین متحصن شدند. دولت چه بدادن رشوه و چه به واسطه ی تهدید هر قدر کوشش کرد که ایشان را از حضرت عبدالعظیم به طهران عودت دهد و جلوگیری از اقداماتشان نموده مجامع آن ها را متفرق سازد، فایده ای نبخشید بلکه در پافشاری و استقامتشان افزوده گشت و اگر کسی از علما و غیره موافقت با خیالات دولت می نمود و از آن طرفداری می کرد فوراً به خیانت معروف و مطرود عامه گشته داغ باطله می خورد. شاه که علما و کسبه و سایر طبقات را متفق و ثابت قدم دید از اقدامات خویش مأیوس گشته سرتسلیم پیش آورد و به دروغ وعده ها داد که عدلیه را اصلاح و وزارتخانه ها را مرتب نماید، و به ملت اجازه داد که از طرف خود نماینده به عدلیه و سایر ادارات بفرستند. اما متحصنین حضرت عبدالعظیم تظلمات خویش را با عباراتی بسیار ساده و متهیج به طبع رسانیده انتشار دادند و مردم را به وطن دوستی و پیروی احکام الهی و متابعت عقاید اسلامی دعوت می کردند و از وضع سلطنت شاه و بد سلوکی درباریان، که مسئولیت خرابی مملکت و صدمات اهالی آن در عهده ی ایشان است، آشکارا بنای مذمت و سرزنش را نهادند. این بود اول عملی که ملت اقدام کرد؛ و در آخر ماه ژانویه {دی ماه- ذی قعده} ختم شد با این معنی که متحصنین زاویه ی حضرت عبدالعظیم را در کالسکه های سلطنتی به طهران عودت داده در حالتی که جمع کثیری از اشخاص با حرارتِ وطن دوست اطراف آن ها را محض حفظ از مخاطرات، احاطه داشتند. دولت گمان کرد که به واسطه ی معاودت ایشان رفع غائله شده دیگر بیم هیچ گونه خطری نخواهد بود. بعضی از ملاها که می دانستند اگر تنظیمات جدیده روی دهد هر آینه تسلط و استقلال ایشان گرفتار مخاطرات و دچار محظورات خواهد گردید بنای نفاق را با رؤسای ملت نهادند، ولی این حرکات اثری نبخشید و آنان را از این مسلک فایده ای حاصل نگردید. جمعی از مقدسین و کسانی که گمان می رفت می توانند از اغتشاشات جلوگیری نمایند به امر شاه احضار شدند که با ایشان مشورت و مصلحت نمایند ولی شاه به هیچ وجه اقدامی در مشورت و ایفاء به مواعید خود ننموده از آن همه نویدها که داده بود هیچ یک را به موقع اجراء در نیاورد مگر مجدداً به دادن یک دستخط مبهمی که دایر کردن عدلیه و اعطای قانون جدید و منعقد نمودن مجلسی را که ممیز اصلاح امورات باشد وعده می داد. پس از چندی روزی معلوم شد که اجزاء و کسانی که در این مجلس بایستی وضع قوانین اصلاح و تنظیم امور را نمایند در تحت حکم و اقتدار دولت خواهند بود، و مدتی نگذشت که نیز فهمیده شد بعضی از مجتهدین باطناً مانع از پیشرفت مقاصد ملت می باشند. باری در طهران از ترس و خوف، آرامی و سکون روی داد و لیکن در سایر ولایات، مانند شیراز و رشت، اهالی جداً به ممانعت برخاسته متفق القول اظهار داشتند که پسران شاه را به حکومت نخواهند پذیرفت و به قدری استقامت ورزیدند تا به مقصود خویش نائل آمدند. اگر چه در بازارها و کوچه های پایتخت هیچ صدایی شنیده نمی شد و سکوت و آرامی غلبه داشت ولی در مساجد همه روزه واعظین و ناطقین مردم را موعظه می نمودند چنان چه یکی از طرفداران عامه با کمال قوت قلب به مردم خطاب نموده بود که ای مردم «آن چه را که قدرت تصورش را نداشتیم در سال گذشته با کمال آزادی و آشکار به زبان راندیم»؛ و نیز یکی از شاهزادگان، که از معاریف وعاظ و ادبا است، همه جمعه در منابر و مساجد از فساد اعمال درباریان و ظلم ددولتیان و مظلومیت ملت نطق ها می کرد و مردم را موعظه می نمود. از طرف دولت حکم صادر شد که وی را نفی بلد نمایند. علما و مجتهدین بزرگ به تحریک مردم به ممانعت بر خاستند و به دولت فشار سخت وارد آوردند که از گرفتاری وی صرف نظر کند و مزاحم او نگردد. دولت مجبور شد قبول نماید و نیز در ضمن این واقعه مطلب تازه ای کشف گردیده معلوم شد واعظ مذکور در اتحاد کلیه مسلمین سمت نمایندگی دارد و بدین واسطه وزیر مختار دولت عثمانی با وی دوستی داشته کمال حمایت را از وی می نماید. در این اوقات دولت چاره ای ندید جز این که مجلسی را که سابق وعده ی انعقادش را داده بود منعقد ساخته در خصوص اصلاح امورات مشاوره شود. لهذا وزراء و اعیان به امر شاه در دربار حاضر شدند ولی درباریان و کسانی که شاه را در چنگال خود داشتند هنوز امیدوار بوده اعتنایی به این گونه اقدامات نمی کردند زیرا کسی جرأت نداشت عقاید خود را در آن مجلس ظاهر سازد و به طور واضح و آزاد سخن بگوید مگر احتشام السلطنه که روزی با زبان فصیح و بیانی بلیغ و کلماتی شدید اظهار داشت که منشاء ویرانی مملکت و سبب خرابی دولت صدراعظم و رفقای او است، مذلت و مسکنت دولت نیست مگر به واسطه ی اینان. در همان وقت سخنان وی در شهر انتشار یافت، اما وزیر دربار (امیربهادر) که خود را از ملازمین و نوکرهای مخصوص صدراعظم می دانست پی در پی بیانات احتشام السلطنه را قطع کرده می گفت «هر کس چنین بگوید خائن و نمک به حرام است»- بواسطه ی این سخنان نگذاشتند این ناطق دلیر در پایتخت بماند؛ فوراً او را به یکی از نقاط بعیده ی مملکت به مأموریت فرستادند و نیز وزیر تجارت را، که در موقع و اوقات مختلفه از ترتیبات اداره ی مسیو نوز رئیس گمرکات آشکار عیب جویی می نمود و بر ضد او حرف ها می زد، نفی بلد نمودند، بدین جهات در طهران ظاهراً انقلابات فرو نشست. در اواسط ماه مه {اواخر اردیبهشت} شاه مبتلا به مرض فلج گردید و طوری از حس افتاد که هیچ کاری از وی ساخته نمی شد- دوست یگانه و رفیق شفیق صدراعظم یعنی وزیر دربار مستبد کهنه پرست اخبار را تغییر و تبدیل می داد و هرگز نمی گذاشت عین وقایع به عرض شاه برسد و اگر کسی از حقیقت مطالب اظهاری به شاه می نمود فوری اقوالش را تکذیب می کردند. چون موقع رفتن به ییلاق شد شاه را در اواسط ماه ژوئن به صاحبقرانیه که مقر ییلاق سلطنتی است حرکت دادند و بدینوسیله هیجان اهالی شهر بیشتر تسکین یافت ولی مدت زمان این آرامی و سکوت تا هفته ی اول ماه ژوئیه {نیمه جمادی الاول} بیشتر به طول نیانجامید. مجدداً علما و ناطقین در مساجد بنای موعظه و نطق را گذاشتند. رفتار زشت درباریان را تقبیح می کردند و مردم را به دفع اهل ظلم و فساد بر می انگیختند. در یازدهم ژوئیه {18 جمادی الاول} وزیر اعظم امر به قید یکی از وعاظ معروف نمود. مأمورین از دور و کنار در اطراف خانه و کوچه ای که محل آمد و رفت وی بود به کمین نشسته منتظر بودند که او را دیده دستگیر نمایند. اتفاقاً همان وقت که او را مقید ساخته می خواستند ببرند یک زنی که از آن محل عبور می کرد چون کیفیت واقعه مستحضر شد مردم را از گرفتاری وی مطلع ساخت. جمع کثیری از کسبه و غیره برای استخلاص او از هر جانب هجوم آوردند. رئیس مأمورین که از صاحب منصبان نظامی بود سربازها را فرمان شلیک داد. سربازها از این حرکت امتناع ورزیده امر صاحب منصب را اطاعت نکردند. فرمانده خودش مبادرت به شلیک کرده جوان سیدی را هدف کلوله و در همان نقطه هلاک نمود. مردم از کشته شدن سید بیشتر به هیجان آمده به قراولخانه ایی که واعظ مذکور در آن جا حبس بود حمله آوردند و در این وقت چهار تیر از طرف سربازها شلیک شد و چند نفر از مردم مجروح گشتند. پس از جنگ مختصری سربازها شکست خورده فرار اختیار کردند. آنگاه جسد سید را به مدرسه ای که در همان حوالی بود انتقال دادند و جمعیت کثیری در آن جا اجتماع نموده صورت واقعه را به ملاها و پیش نمازهای آن اطراف پیغام فرستاده ایشان را بدانجا طلبیدند. طولی نکشید که علما و طلاب با بسیاری از مردم وارد مدرسه گردیدند و در همان وقت بازارها نیز بسته شد. مردم کفن به گردن افکنده در کوچه و بازار ازدحام نموده، مثل این که بخواهند جهاد کنند و برای کشته شدن آماده باشند، و هم چنین زن ها مویه کنان بر سر و سینه می زدند و دولت را به نفرین و دعای بد یاد می کردند. چون خبر این حادثه به وزیر اعظم رسید معجلاً با گروهی از سواران که اطرافش را احاطه داشتند به طهران آمد و بلا تأمل مجلسی منعقد ساخته پس از مشورت صلاح دیدند که قوه ی نظامی استعمال شود. لهذا در تمام بازارها سرباز مأمور نمودند و به دیوارهای شهر اعلان نصب کردند که مفادش سرزنش و توبیخ از هیجان بود، و نیز امر بر طبقه ی علما که هر تظلمی دارند اظهار نمایند، و هم چنین مشعر بود بر استقرار دائمی صدراعظم و عدم عزل او از صدارت. تا 12 ژوئیه هیچ گونه تغییر و تبدیلی در اوضاع داده نشد. محترمین علما و مجتهدین و بسیاری از تجار و کسبه در مسجد جمعه ی طهران اجتماع نموده آن جا را مأمن خود قرار داده بودند. سربازها آن جا را احاطه نمودند. روز 13 ژوئیه {20 جمادی الاول} عده ای از مردم پیراهن خونی سید مقتول را بر سر چوب نصب کرده به دست گرفتند و به حالت سینه زنی و حسین حسین گویان در بازار به گردش در آمدند. سربازها که مانع از حرکت ایشان بودند یک مرتبه به طرف جمعیت شلیک کرده جمعی را مقتول و عده ای را مجروح ساختند. اجساد مقتولین را سربازها مخفیانه حمل کردند و در چاهی که نزدیک شهر است فرو ریختند. وقتی خبر این واقعه به آقا سید عبدالله مجتهد که در مسجد جمعه موعظه می نمود رسید قرآن را بر سر دست گرفته مردم را قسم داد که متفرق شوند و در مسجد توقف نکنند و ضمناً پیغاماتی که کتباً از طرف شاه فرستاده شده بود در حضور جمع قرائت نمود و پس از آن گفت «ای مردم آن چه را که در باب عدالت خواهش و تمنا نمودید عاقبت جز گلوله جوابی نشنیدید.» از سیزدهم تا پانزدهم ژوئیه علما و مجتهدین از مسجد نتوانستند خارج شوند و چنان محاصره شده بودند که آذوقه و نان با کمال اشکال و به طور مخفی به آن ها می رسید. بالاخره دولت علما را اجازه داد که از طهران خارج شوند و به هر جا مایل باشند عزیمت نمایند به شرط آن که مردم با آن ها مسافرت نکنند.
|