|
صفحه 3 از 4
و این 3 ملت را اهل الذمه مینامند، که عیسویها و گبرها و یهودیان باشند. اگرچه بعضی از علماء، گبرها را جزء ملل اهلالذمه نمیدانند، اما این 3 جماعت، در نگاه داشتن مذهب خودشان مختار و آزادند، ولی مشروط بر این که خلاف و حرکتی که ضد شریعت مطهره باشد، ننمایند:
1- هنگام عبور در کوچه، خودشان را کنار کشیده، راه مسلمین را باز نمایند.
2- خانههاشان از خانههای مسلمانان مرتفعتر نباشد.
3- نسبت به حضرت رسول- ص - و قرآن مجید بد نگویند.
4- با زن مسلمان جمع نشوند.
5- آشکارا شُرب خَمر ننمایند.
6- گوشت خوک نخورند.
هر آینه، اگر در حین ارتکاب یکی از این شرایط گرفتار شوند، واجبالقتل اند.»19
در یوسف شاه یوسف سراج تناقضِ مسلمانان حاضر و اسلام غایب را فاش میکند؛ لزومِ حضور اسلام را. اسلام باید مقدس بماند؛ علما باید هوای نفس خویش کنترل کنند. اسلام یاورِ حکومت است، تنها باید به سرچشمهی خویش بازگردد: «به تمامی ولایات و حکام، اعلام نامه و حکم مؤکد بفرستند که بعد از این هرگز بدون تجویز شرع شریف، مسلمانی را بهمورد مؤاخذه نیاورند، محض هوای نفس کسی را جریمه نکنند. از حکم به قتل و گوش و دماغ کردن و چشم کندن، احتراز نمایند. و علاوه بر احکام اعلام، جاسوسان معتمد معین کردند بروند از احوالات ولایات و حوائج خلق خبردار شده، به عرض برسانند.»20
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دوران مشروطیت اسلامِ مقدس غایب است، مسلمانان درندهخو بساط چیدهاند. مسلمانان درندهخو باید به خانه بروند؛ اسلامِ مقدس باید دستِ عقل بگیرد.
۶
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دوران مشروطیت تقابل عقل و بیعقلی تقابلی همیشهگی است؛ فریادِ عقلی که میخواهد افسون جهان بزداید، بر طبیعت تسلط پیدا کند، صنعت بیافریند، شریعت را از خرافات پاک کند. در آثارِ ادبیی دوران مشروطیت سروریی عقل جهانی سعادتمندانه میآفریند؛ جهانی که در آن اقتدارِ قانونی حاکم است؛ مسئولیتِ اخلاقی.21 در جهانی که آثار ادبیی دوران مشروطیت آرزو میکنند، شریعت، البته، از صحنه حذف نمیشود، اما تحرک دنیوی، پیشرفت اجتماعی و گریز از خرافات جز به نیروی عقل تحقق نمیپذیرد. تقابل عقل و بیعقلی تا حل نشود، راه انسانِ ایرانی بسته است. تنها اندیشهی متفکران غربی است که این تقابل را حل کرده است؛ جهانی بایسته آفریده است.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او آوای عقل باید به آوای شریعت بیامیزد تا دولت به سویی برود که اندیشمندان پُرحسننیت توصیه میکنند؛ به سوی رستگاری: «خلاصه، بقا و دوام هر دولتی بسته بحسن سیاست است. و آن نیز بر دو قسم است: عقلی، و شرعی. آنچه عقلیست عبارت از حکمت عملی است. آنرا سیاست ملوک گویند. سیاست شرعی عبارت از تبعیت باحکام الهیه و انقیاد باوامر شریعت نبویه است.»22
در حاجیبابا اصفهانی همهی ماجرای زندهگیی حاجیبابا تبلور بیعقلی است؛ تبلور جهالتی کشنده؛ بی آنکه هیچ ردپایی از عقل به چشم بخورد؛ که دربار و مردم، هر دو، طلسم زده اند: «... صفر میدانی با این بوزینهای که در اختیار داری چه گنجی را همراه خود ساختهای؟ منظور زنده این بوزینه نیست، بلکه مرده آن است. میتوانم با اجزای بدن این حیوانات طلسماتی درست کنم که به وزن خود آنها از حرمسرای شاهی طلا بیرون آورم. باید بدانی که از جگر همین بوزینه بخصوص بوزینهای که تو در اختیار داری میتوان در قلب هرکس راه یافت و پوست دماغ حیوان اگر به دور گردن هر کس بسته شده باشد، او را از مارزدگی و عقرب زدگی و هر سم دیگری نجات میبخشد و خاکستر این حیوان اگر در آتش ملایمی سوزانده شده باشد، اگر خورده شود، ذکاوت و زیرکی و قدرت تقلید حیوان را به خوانده منتقل میکند.»23
در کتاب احمد عقل باید بنیان قوانین دنیوی باشد؛ عقل سببسازِ تمدن است، هرچند که روح تنها با شریعت کمال مییابد: «قوانینی که راجع به روح است واضع آنها انبیای عظام هر عهد است که به طور وحی و الهام به نام شرع به امت خودشان تبلیغ نمودهاند. قوانینی که راجع به جسم است عبارت از تعیین حقوق و حدود است که عقلا و حکمای یک ملت در طبق اقتضای وقت و اطوار ملیه و هیئت جامعة خود به عنوان مدنی و سیاسی وضع میکنند.»24
در جهودکُشان رنج محمدشاه از خرافات است؛ رنج ملت از شاه ناعاقلی که سرنوشتِ خویش را به دستِ وزیری خرافاتدوست داده است؛ از دامی که تباهیی برآمده از غیابِ عقل ساخته است: «چون محمدشاه، هشتمین سلطان ایران بود و بر حسب تعیین مدت نبایستی بیشتر از 13 سال سلطنت نماید؛ و این سال سیزدهم بود. لهذا پیوسته خاطری ریش و دلی در تشویش داشت. روزها، بلکه ساعات عمر خود را شماره میکرد و همواره در بحر تفکر غوطهور و خیالش قوت گرفته بود، که البته غیبگویی آن منجم در حق خودش هم صدق داشته، مانند سلاطین سابق تغییر پذیر نیست و عنقریب بدرود زندگی خواهد گفت.»25
در یوسف شاه یوسف سراج منجمباشی را از دربار اخراج میکند تا عقل را ستایش کند؛ خرافات را تقبیح: «یوسف شاه مرد عاقل و از کواکب هرگز ترس و واهمه نداشت، مگر این ترقی غیرمتعارف، وحشت و خوفی بر قلب او انداخته بود ... منصب منجم باشیگری را بالمره متروک گذارد، که این منصب بجز ضرر برای دولت و ملت منفعتی ندارد.»26
در آثارِ ادبیی دوران مشروطیت عقل چشماندازی درخشان را نقش میزند، ناعاقلان بر جهان حکم میرانند، مردم سپاهِ گوش به فرمان ناعاقلان اند.
۷
در جهان آثار ادبیی دوران مشروطیت عقل هم باید شاه آرمانی بیافریند هم اسلام مقدس. تودهی مردم اما، خود مسلمانان درندهخویی هستند که در کنار مستبدان و علمای خونریز ایستادهاند. تودهی مردم فرسنگها از نخبهگانی که آرزوی رهاییی آنها را در سر میپرورانند فاصله دارند؛ آنقدر فاصله دارند که میتوانند سر یاران خویش را بر سینه بگذارند و در کنار نعش آنها بهشادی بچرخند. مردم تباهکار اند؛ نفاقپرور؛ کوتهفکرانی که به تحریکِ صاحبانِ قدرت دشنام میدهند، تکفیر میکنند، شکم میدرند، جوی خون جاری میکنند. رذالتِ خشونتآفرین ساکنان کوچهها و خانههای آثار ادبیی دوران مشروطیت مرز نمیشناسد. مردم در غیاب استبدادی که فرمان کشتار بدهد، جهان خود را نمیشناسند. در آثار ادبیی دوران مشروطیت تقابلِ مردم و نخبهگانِ ملتدوست حلناشدنی مینماید.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او تصویرِ مردمِ همهی شهرها سیاه است؛ مردمی جاهل و انتقامجو که از یاوهگویی بازی میسازند. مردم تبریز نیز چنین اند: «مردمان این شهر غالبا خودپسند و گرفتار درد تجملات. همه مستعد نفاق، و بیخبر از منافع اتفاق. همیشه فکرشان بکارشکنی یکدیگر مشغول و دلشان بدان خوش است که میان دو تن از ایشان اختلاف حساب یا خصومتی از جهات دیگر حاصل آید تا اینکه اینان نیز دو تیره شده هر فرقه بهواخواهی یکی از طرفین متخاصمین برخاسته اجلاسها کنند و رشوتها بدهند و بگیرند و در میان پلوها صرف شود تا بالاخره طرفین هر دو از پای درافتند. احدی از اینان در امثال این موارد بعنوان مصلحی سخن نمیگوید. همه از یکدیگر منتظر انتقام هستند که بمحض لغزیدن قدم یکی آندیگران پایمالش کنند.»27
در حاجیبابا اصفهانی مردم تنها منتظر اشارهای اند تا از اعتیادِ خویش به خونریزی صحنهای افسانهای بسازند. حاجیبابا، پس از مناظرهای که میان او و یک راهب مسیحی صورت میگیرد، مردم را چنین تحریک میکند: « ... ای مسلمانان! مسلمانان! به یاری ما بشتابید دین ما مورد هجوم واقع شده است - این کافر میکوشد که دین ما را تحریف کند. وامصیبتا، وااسلاما، کمک، انتقام.
این سخنان تأثیری فوری بر مردم گذارد و هزاران صدا از حنجرهها بر ضد او بیرون زد و عدهای فریاد زد. بگیریدش. و عده دیگری به خروش گفتند: بکشیدش. جمعیت از خشم چون امواج دریایی به پیش و پس میرفت.»28
در کتاب احمد میان واکنشهای مردم و خواستهای ملت تفاوت بسیار است؛ چنان که گویی ملت موجودی غایب است که هیچ سنخیتی با مردمِ حاضر ندارد. در گوشهای از کتاب احمد، احمد، که حالا جوانی برومند شده است، پدر خویش را چنین پند میدهد: «هرچه تاکنون گفته و نوشتهاید، اگر میخواندند و میشنیدند، برای بیداری هر خفته، و هشیاری هر مست و تأدیب هر بی ادب، و تعلیم هر جاهل و تعدیل هر ظالم بالغاً مابلغ کافی بود. میبینید که در دل جماد ایرانی چون بر سنگ خاره قطرة باران اثر نکرد و از اینها عوض قبول و اذعان، اسناد جنون و ضعف ایمان شنیدی.»29
در جهودکُشان مردم کسالتِ زندهگیی خویش با کشتار درمان میکنند؛ پیر و جوان؛ فقیر و غنی؛ به دنبالِ غنیمت؛ ابزار کشتار به دست: «تمام جمعیت، به صدای صلوات و جهودکُشان، جهودکُشان، رطب اللسان شدند، حتی اطفال خُردسال هم. مردم، دکاکین و بازار را بسته و از هر صنف دستهبندی و هر کس یک آلت حربی قتاله، از بیل و کلنگ، شمشیر، قداره، تفنگ برداشته و نیز در این ضمن، کسبه، طناب، انبان و غیره برای آوردن غارت فراوان برمیداشتند.»30
در یوسف شاه مردم چنان به خشونت معتاد اند؛ که حکومتی که درندهگی را وابگذارد، تحقیر میکنند. به چشمِ مردم حکومتی که مردم را ندرد، نه امنیت ایجاد میکند نه هیجان: «اهل قزوین که هرروز هر روز شقههای آدم را در دروازة قلعه آویزان ندیدند، و در میدان شاه آدم کشتن، دار کشیدن، چشم در آوردن، و گوش و دماغ کردن میرغضب را تماشا ننمودند، این کیفیت بر آنها خیلی غریب آمده، اول گفتند؛ پیداست که این پادشاه تازه بسیار رحیم دل و بردبار است. بعد به حلم و رحم او بحثها وارد کردند. و این حرکت را به سستی رأی و ضعف نفس او حمل نمودند ... مختصر کلام، در تحت امر این قسم پادشاه صاحب رحم زندگانی کردن در نهایت درجه ملالافزا مشاهده افتاد.»31
در آثار ادبیی دوران مشروطیت مردم سپاهیان ابلیس اند؛ بالاتر از مرزهای خیال.
۸
۸در پنج اثری که ما از میانِ آثار ادبیی دوران مشروطیت برگزیدهایم، خیال به سه شکل رنگ میگیرد؛ در کسوتِ سه نوع اثرِ خیالی. این سه نوع اثر را چنین مینامیم: داستانخیال، دیدهخیال، علمخیال. داستانخیال روایتی است که بر داستان بودن خود تأکید میکند؛ بر خیالی بودن خود. جهودکُشان و یوسف شاه داستانخیال اند. دیدهخیال روایتی است که وانمود میکند خیال خود را دیده است. سیاحتنامة ابراهیم بیک و حاجیبابا اصفهانی دیدهخیال اند. علمخیال روایتی است که از زبان شخصیتهای خیالی احکام علمی صادر میکند. کتاب احمد علمخیال است. هر سه نوع آثار خیالیی ما یک صدا را فریاد میکنند: تقابل شاه آرمانی و شاه مستبد، تقابلِ اسلام و مسلمانان، تقابل عقل و بیعقلی، تقابلِ نخبهگان و مردم؛ عناصری که در آینهی ادبیات سیاسی - نظریی مشروطیت نیز انعکاسِ تمام دارند؛ از آن میان در دفتر تنظیمات، نوشتهی میرزا ملکمخان ناظمالدوله، سه مکتوب، نوشتهی میرزا آقاخان کرمانی.
|