|
جنبش انجمنين در نهضت مشروطه*
|
|
|
خسرو شاكري (زند)
|
|
صفحه 3 از 7
گسترش جنبش انجمنين با اعطای قانون اساسی و تأسيس حکومتی مبتنی بر قانون، دست کم اگر نه در عمل که در سخن، انجمن های بسياری در سراسر ايران به وجود آمدند. (در اينجا بايد توجه خواننده را به هر دو جنبه ضد استعماری: 1: دفاع از توليدهای داخلی در برابر کالاهای وارداتی ارزان که ويرانی صنعت گران ايرانی را فراهم می آوردند، و 2: کوشش در نگهداری از سنن و آداب ميهن جلب کرد.) ازدياد تعداد انجمن ها در سراسر ايران پديده ای کاملاً خود انگيخته بود. حيدرخان عمو اغلی، انقلابی با سابقه و از پايه گذاران فرقه ي اجتماعيون-عاميون (مجاهدين) در ايران، در «تحريرات» خود به اين خود انگيختگی معترف بود و نوشت که : پس از انتخاب نمايندگان برای مجلس اول، وکلا انتخاب شدند، و رفته رفته انجمن ها تشکيل شدند که تمام ترتيبات سابقه ي ما بهم خورده و هر کس در انجمنی عضويت پيدا کرده، حوزه عمومی ما از هم پاشيد. پس از آن من ماندم و همان هفت نفر حوزه خصوصی که با فرقه ي اجتماعيون کارگری روسيه نيز رابطه داشتيم. (در اين جا بايد به ياد آورد که انجمن های گوناگونی در ايران پديد آمدند. انجمن شهری، ايالتی و ولايتی، حرفه ای يا صنفی؛ استفاده از واژه يکسان انجمن برای چند گونه گردهمآئی، که وظايف مختلفی داشتند، مانع از آن نمی شد که اراده مردم بيان خود را در ريخت های گوناگون بيابد.) نخستن وظيفه ای که اين انجمن ها برای خود قائل شدند هنوز عبارت بود از تعليم و تربيت توده های مردم؛ دومين اين وظايف دفاع از قانون اساسی تازه پا بود. بايد تأکيد ورزيد که، علی رغم وجود مجلس شورای ملی، قدرت واقعی در کشور در دست انجمن های محلی بود. مجلس ملی که در تهران بود، و بيرون از دسترس بسياری از مردم کشور قرار داشت، به سختی می توانست توده های کشوری به وسعت ايران را نسبت به فعاليت روزمره خود جلب کند. به وارونه، انجمن ها که از خود مردم يا از نمايندگان بلا فصل و دمِ دست ايشان تشيکل می شدند، به مرکز قدرت های غير متمرکز محلی و منطقه ای بدل شدند. مجلس ملی، با اين که با دربار قابل مقايسه نبود، برای مردم همچون پديده ی تجريدی و غيرقابل لمس و به دور از دسترس کارمندان ساده کشور می نمود. حتا هنگامی که لازم می آمد با مجلس ملی تماسی گرفته شود يا عريضه ای به آن فرستاده شود، اين اقدام از طريق انجمن صنفی، يا محلی انجام می پذيرفت.(15) اين واقعيت که انجمن ها غالباً موفق می شدند شهرها را از مأموران و حاکمان منفور و فرستاده تهران رها سازند، شاهد بر وجود و قدرت فعال آنان در اين دوران است. (يادآوری اولين برخورد محمد علی ميرزا و انجمن بس مهم است.در نخستين نبرد محمد علی ميرزا بر ضد مشروطه، او پيامی داير بر برچيدن انجمن ها فرستاد. كسروي مي نويسد: «انجمن نشينان که بيشترشان از مليان و بازرگانان می بودند، بيم کرده و فرمان بُرداری نمودند و انجمن را رها کردند. ولی آزادی خواهان يا بهتر بگوييم، مجاهدان، خرسندی ندادند. ... [در پاسخ ميرزا حسن مجتهد گفت] تا رسيدن قانون اساسی نبايد انجمنی باشد. اينان گفتند «ما نخواهيم گذاشت انجمن بسته شود. ما چيزی را که گرفته ايم از دست نخواهيم داد». در زير فشار مردم محمد علی عقب نشست و دست خط صادر کرد: «انجمن ملی کمافی السابق برقرار بوده، و يک نفر مأمور به تصديق اجزاء انجمن از جانب حضرت قدس معين و در انجمن حاضر خواهد شد که [کذا] اعضای انجمن [را] در امورات جزئی و کلی ملت [كند و] هر چه قلم نموده اند به موقع اجرا گذارده، کار گزاران حضرت والا در اجراي تمام احکامات انجمن ملی تقويت خواهند نمود»" کسروی، تاريخ مشروطه ي، ايران، تهران، 1346، ص 75 – 174.) در شمال ايران، از جمله آذربايجان، آنجا كه نفوذ سوسيال-دمكراسي بيشتر از هرجاي ديگر بود، انجمن ها گرايشي آشكارا ترقي خواهانه داشتند. در نقاط شمالي، كوشنده ترين اعضاي انجمن ها را سوسيال-دمكرات ها، مجاهدان و فدائيان تشكيل مي دادند.(16) در شهرهاي جنوبي يا مركزي (اصفهان، شيراز، و كرمان) يا حتي در شرق چون مشهد، ملايان بزرگ موفق مي شدند انجمن ها را يا تأسيس كنند يا تحت هدايت خود آورند. و در پاره اي موارد حتي زمينداران بزرگ را ميسر مي افتاد سلطه ي خود را بر انجمن ها مستولي سازند. مثلاً ضلّ السلطان، برادر مظفرالدين شاه و حاكم اصفهان، آن جابر خون آشام، بخاطر مبارزه با برادر و سپس برادرزاده ي خود محمد علي شاه، و به اميد جانشيني آنان، از انجمن اصفهان كه تحت هدايت ملابان بزرگ شهر بود، پشتيباني مي كرد. (گفتني است كه ظل السلطان آنقدر بي رحم بود كه به فرزند خود گفت كه، اگر مي خواست جانشين پدر شود، بايستي مادر خود، يعني همسر ظل السطان، را به قتل برساند. پسر هم چنين كرد. آنچه بر دهقانان، صنعتگران، و ديگر اهالي منطقه ي زير نفوذ او مي رفت ازين نمونه استنباط مي شود.) در تبريز، به وارونه، نه فقط حاكم شهر، كه حتي ملاي بزرگ كه مدافع زمينداران بزرگ آن ايالت بود از شهر بيرون رانده شدند. (احمد كسروي به تفصيل به اين مطلب پرداخته است؛ تكرار آنچه او نوشته است ضروري نمي نمايد. در ابن مورد، نگاه كنيد به تاريخ مشروطه ي ايران، تهران 13 صفحات: 46،75-173، 183، 90-188، 238، 43-241، 48-245، 66-265، 268، 82-481، 93-492، 22-516. كسروي در مورد اخراج ملاي بزرگ شهر نوشت كه مردم انجمن را واداشتند ميرزا حسن، مجتهد مقتدر تبريز، را از شهر بيرون براند. ... مردم خود را براي انجام اين خواست مسلح كرده بودند. در اعلاميه ي انجمن در اين باره آمده است كه «آن ملا آنچه توانست اقدامات در تخريب اين مقصود مقدس [مشروطيت] نمود تا اينكه عموم علماء و ملت جمع شده از جهت اسكات فتنه و صلاح عموم ملت، ايشان از شهر تشريف بردند.» همان كتاب، ص 245.) انجمن تبريز كه رفته رفته به كانون مركزي انجمن هاي حرفه اي و محلي آذربايجان بدل شد و همچون انجمن ملي ايالت شناخته شد. در فوريه 1907 وزير مختار بريتانيا در ايران گزارش داد كه انجمن ملي در اثر اختلاف هاي داخلي تضعيف شده بود. با اين همه، انجمن ملي آذربايجان زمينداران بزرگ را به هراس انداخته بود، كه شاهد قدرت مردم و، زير فشار انجمن ها،تقليل بهاي غلات بودند. قدرت انجمن ها چنان رشد يافت كه ظرف يكسال شاه جديد محمد علي ميرزا با همه ي تفكر استبدادي اش در اكتبر 1907 (آبان 1286) ناچار از پذيرش متم قانون اساسي شد، كه نه فقط حقوق دمكراتيك مردم را گسترش مي داد، بلكه همچنين بر وجود رسمي و قانوني انجمن هاي ايالتي و ولايتي، يعني پايه هاي اساسي نوعي حكومت فدرال، صحه اي غير قابل انكار مي گذاشت. با اين همه، نه شاه و نه زمينداران بزرگ از توطئه و كوشش براي براندازي دمكراسي تازه پاي ايران دمي نمي ايستادند. در دسامبر 1907 (آذر ماه 1286)، هنگامي كه شاه نخستين بار به اقدام علني براي اضمحلال مجلس دست زد، انجمن هاي موجود در تهران ظرف 24 ساعت براي دفاع از قانون اساسي 3 هزار تن مسلح را بسيج كردند و ميدان بهارستان را به اشغال خود در آوردند. در فرداي آن روز افراد مسلح انجمن ها حتي افزايش يافت و به 7 هزار تن رسيد، و بدين سان، شاهِ بيمناك را به عقب نشيني، حتي اگر موقتي، واداشتند. (كسروي در مورد نقش انجمن ها نوشت: «انجمن تبريز، براي چاره به يك كار بخردانه برخاست، و آن اينكه به همداستاني مجاهدان – بلكه رهنمايي آنان – محمد علي ميرزا را به عنوان اينكه سوگند خود را شكسته بود، از پادشاهي برداشت و اين كار را در آن زمان به تهران، به خود محمد علي ميرزا، و به دارالشوراء آگاهي داد، و از آن سوی سران آزادي در تلگرافخانه نشسته، به همه ي شهر ها – رشت، قزوين، اسپهان، يزد، شيراز، مشهد، خوي، اروميه، و ديگر جاها تلگراف كرده، خواستار گرديدند كه در اين باره همداستان گردند و هم آوازي نمايند. اين كار نتيجه ي بسيار نيك و زودي داد، زيرا از همه ي شهر ها اين خواهش را پذيرفتند و از همه ي آن ها تلگراف بيزاري از پادشاهي محمد علي ميرزا به خود او و به دارالشوراء فرستاده گرديد. از دارالشوراء درخواست مي شد كه جانشين او را برگزينند.» [همان كتاب، ص 517؛ در مورد تلگراف انجمن هاي ديگر شهر ها، نگاه كنيد به صص 19-518. در اين مورد، همچنين نگاه كنيد به كتاب آبي، ترجمه ي اسناد وزارت خارجه ي بريتانيادر مورد نهضت مشروطه، چاپ اول توسط سردار اسعد بختياري، 1293؟، چاپ جديد به همت احمد بشيري، ج. يكم، ص 118) هنگامي كه محمد علي شاه در تابستان 1287 به حمله ي ويرانگر خود بر ضد مجلس دست برد، و به كشتار رهبران و كوشندگان آزاديخواه تهران دست زد، اين شهر تبريز بود كه به هدايت ستار خان، و با تكيه بر انجمن هاي ملي، مقاومت را سازمان داد و تا سركوبي سلطان جبّار، محمد علي شاه، ادامه داد. نقش انجمن تبريز در اين مقاومت نقشی اساسی و گذشت ناپذير بود. در دوران يک ساله ي مقاومت تبريز، انجمن ملی تبريز عملاً نقش دولت موقت را ايفا می کرد و از سوی نمايندگان سياسی دول غربی نيز بدين سان شناخته شد.(17) (در اسناد وزارت خارجه ي بريتانيا مكرراً به مذاكرات كنسول هاي روسيه و بريتانيا با مسؤولان انجمن ملي آذربايجان اشاره مي رود. آنان انجمن را طرف جدي مذاكره به حساب مي آوردند. نگاه كنيد به كتاب آبي، ج. 2، ص 388 و 485؛ ج 3، ص 543.)
|