header image
 
سفرکرده­ها چاپ
حسین نوش­آذر   

 

 

 

 

 

داستانی که می­خوانید فصلی است از رمان در دست انتشارِ سفرکرده­ها. موضوع این رمان چگونگی شکل­گیری خشونت اجتماعی و خانگی در متن حوادث پس از کودتای 28 مرداد و محکمه­ی نظامی دکتر محمد مصدق است. فصل حاضر در مورد شخصی است به نام «خسرو پورداود»، نماینده­ی کرمانشاهان در مجلس هجدهم  و یکی از چهار شخصیت­ اصلی رمان .

***

 به مسجد سید عزیزاله راهی نمانده بود. پورداود روی صندلی عقب اتوموبیل دوج نشسته بود، تسبیح یُسر ِ سیاهی که دانه­­هایش نقره­نشان بود­ دست گرفته بود و با آن بازی می­کرد. ریش سه روزه آزارش می­داد. دستی به صورت کشید. در اطلاعات هفتگی و در روزنامه­ی اتحاد ملی خبر تیتر زده بودند: عزاداری خامس آل عبا در مسجد عزیزاله. اتحاد ملی نوشته بود: جمعی از رجال، و شخصیت­های برجسته و طبقات مختلف مردم در این عزاداری شرکت خواهند کرد.  پورداود به خاطر این مراسم ناگزیر شده بود، برخی کارها را پس و پیش کند. ماری لوئیس را به طرف شیراز راه انداخته بود، به پدر زنگ زده بود و به وی تلفنی اطلاع داده بود که سفرش به کرمانشاه را دو روز به تأخیر می­اندازد. به یاوری تلفنی وکالت داده بود که از طرف او زمین کارخانه را معامله کند. از خودش می­پرسید آیا سهراب توانسته است سبیل خلیل را چرب کند؟ خلیل که ماست­فروش بود و می­گفت ورزشکار است، اما چاقوکش بود. خلیل که باجگیر بود و کار راه­انداز و پاانداز بود. پورداود روی صندلی عقب اتوموبیل لم داده بود و از پنجره خیابان­های تهران را تماشا می­کرد. لبخند زد. با خود گفت به خلیل می­گویم پدری از فرشچی بسوزاند که در داستان­ها بنویسند. پورداود دانه­های نقره­نشان تسبیح را تق تق می­انداخت. انگار با هر مهره­ی تسبیح می­خواست ضربتی بر فرشچی وارد آورد. در همان حال از دیدن نفربرهای ارتشی خشمگین­تر می­شد. یک گاری که آن را به یک قاطر بسته بودند و بار آن مقواهای کهنه بود از حاشیه­ی خیابان عبور می­کرد. گاریچی روی بار نشسته بود و به قاطر هی می­زد و قاطر که پیر بود، کند می­رفت. کاظم ناغافل ترمز کرد و پیرداود اندکی به جلو پرت شد. داد زد: «مرتیکه­ی شیره­ای، حواست کجاست؟»

کاظم گفت: «قربان، تقصیر سورچیه که راه رو بند آورده.»

   پورداود از خشم دستی به میان موهای سیاه و سفیدش برد. سورچی! پدرسوخته یادش رفته که تا دیروز او هم سورچی و قاطرچی و خرک­چی بود. در شهر، سر هر چهارراه، دو ماه بعد از کودتا همچنان نفربرهای ارتشی ایستاده بودند.  سهراب گفته بود: مغازه­های سمت شرقی لاله­زار باز است. احتمالا به این دلیل که مغازه­ی فرنگی­ها در قسمت شرقی لاله­زار بود. مغازه­ی آلمانی­ها، فرانسوی­ها و بلژیکی­ها. پورداود پیش خود فکر کرد که موقع برگشتن از مغازه­ی فرانسوی­ها در لاله­زار هدیه­ای برای پوری بخرد. نه. پررو می­شود. بازار اما هنوز به اعتراض بسته بود. اتوموبیل سر چهارراه سعدی توقف کرد. پورداود از پنجره یک پسربچه­ی روزنامه­فروش را دید که داد می­زد: «اظهارات دادستان نظامی درباره­ی محاکمه­ی دکتر مصدق».  پورداود از مخبرین مجلس خبر گرفته بود که بازپرسی از مصدق از چند روز پیش شروع شده است. تیراژ روزنامه­ها به خاطر محاکمه­ی نخست وزیر مخلوع ظاهراً بالا رفته بود. مردم منتظر نزاع بودند. کافی بود که دو نفر به جان هم بیفتند. بی­جهت نیست که این­همه مارگیر و معرکه­گیر در این مملکت وجود دارد. در روزنامه­ی صبح دیروز عکسی از تالار آینه و صف متهمان و وکلاشان منتشر شده بود که مقارن ورود هیأت دادگاه به جلسه برخاسته بودند. تنها مصدق نشسته بود. در یک عکس دیگر مصدق را در روز اول دادگاه نشان داده بودند که با کمک وکیلش عصاکشان به سالن دادگاه می­آمد. سرگرد بلاری، یکی از آشنایان پورداود در سمت چپ عکس بود که به جایی نامعلوم نگاه می­کرد. پورداود شیشه را پائین کشید و از پسرک روزنامه­فروش روزنامه­ی آن روز را خرید. در صفحه­ی دوم عکسی از بزرگمهر را چاپ کرده بودند که او را در حال مطالعه­ی پرونده­ی مصدق نشان می­داد. پورداود به خود گفت: «باید مراقب باشم.» دلش بی­جهت شور می­زد. نکند نوبت من هم برسد. نکند پای مرا هم به میدان بکشند. نکند پرونده­ای برایم بسازند و دخلم را بیاورند؟ گاری و گاریچی با آن بار مقواهای کهنه مسافتی دور شده بود. راه باز شده بود و اتوموبیل از نو به راه افتاده بود. تا مسجد چندان راهی نبود. خیابان­ها اما شلوغ بود.  یکی مثل فرشچی، رئیس اداره­ی گمرکات هنوز حالی­اش نشده بود که ورق برگشته است. سنگ مردم را به سینه می­زند، یا او هم می­خواهد جیب خودش را پرکند؟ مردک خبر ندارد که اگر بنا باشد، کسی در این مملکت سنگ مردم را به سینه بزند، اوست که وکیل مجلس شورای ملی­ست. او که خرج داده است. او که آدم اجیر کرده و رأی خریده است تا بتواند بگوید من نماینده و وکیل مردمم. دلش می­خواست توی صورت فرشچی بگوید: آقا جان، این کلاه به سر تو گشاد است. در این مملکت انواع کلاه­ها بوده که همه ورافتادند. کلاه ماهوتی، کلاه پوست بره، کلاه پوست بخارا که بهترین و گران­ترین کلاه پوست بود، کلاه ژاپنی، کلاه مقوایی گرد، کلاه تخم مرغی، کلاه میرزاآنه، و کلاه نظامی. سر همه امروز بی­کلاه مانده است، جز همین نظامی­ها. امثال سرهنگ امیرمسعود، یا همین سروان، سرگرد یا سرهنگی که کنار نفربر ارتشی، با کلاه کج و سینه­ی فراخ و سبیل از بناگوش­دررفته ایستاده است. روزی هم می­رسد که سبیل شماها را هم  باد دهند. اما من آن روز بار خودم را بسته و رفته­ام. پورداود از خود می­پرسید ده سال آینده، بیست سال آینده کجاست، در کدام مملکت، در کدام شهر به سر می­برد؟ جنوب فرانسه بد نیست. اما نه. آنجا هم خوب نیست. با آن فرانسوی­های مقمپز. اروپای مقمپز. مدعی. از تخت­افتاده، پیر، مفلوک اما هنوز مدعی. مثل همین شاهزاده­های قجر که در فلاکت به سر می­برند، اما مراقب شازدگی­شان هستند. کالیفرنیا. بله. همان کالیفرنیا خوب است. پورداود این سخن پدر را به یاد آورد که زمانی همه­ی مردم ساعت ِ بزرگ سفارت انگلیس را درست­ترین ساعت تهران می­دانستند و ساعت­های خود را با آن میزان می­کردند. این­ها حواس­شان نیست که بعد از جنگ وقت آن است که ساعت­هاشان را با ساعت سفارت آمریکا میزان کنند. پورداود به ساعتش نگاه کرد. پنج دقیقه به شش بعد از ظهر مانده بود. مجلس ساعت شش شروع می­شد. اتفاقاً بد نبود، اگر به موقع نمی­رسید. حوصله­ی مجالس مذهبی را نداشت. اگر مقدور بود، حتی شاید بهانه­ای می­آورد و به کارهای دیگر می­رسید. یک مرد مگر چقدر وقت دارد که روزگار پیری­اش را سامان دهد؟ شماها همه از بین می­روید. من اما می­مانم. پورداود به خودش می­گفت این نظامی­ها همه روزی بازنشسته می­شوند، حزبی­ها همه روزی سرخورده یا مغضوب می­شوند. اما من، پورداود، فرزند ارشد میرزا اقبال می­مانم و زندگی می­کنم. 

   جلو در مسجد اولین چیزی که به چشمش خورد، ده­ها و بلکه صدها جفت کفش بود. کفش­دار پیری را هم در آنجا گمارده بودند که از کفش مردم مراقبت کند. چند کلاه مخملی که آن طرف­تر پا به دیوار زده بودند و تسبیح دانه­درشت می­گرداندند و با چشم­های وق­زده و کنجکاو به پورداود نگاه می­کردند. پورداود، هرچند که به اعتبار کمک مالی­ای که کرده بود از برگزارکنندگان مجلس به شمار می­آمد، اما  دیرتر از همه رسیده بود. چند وقت بود که پا به صحن مسجد نگذارده بود؟ به یاد نمی­آورد. همین­قدر می­دانست که مسجد در نظر او مکانی بیگانه می­آمد. با این حال جذبه­ای آشنا داشت. سخنان سخنران از بلندگو در صحن مسجد و در کوچه­های اطراف بازار طنین انداخته بود. مردها، شانه به شانه­ی هم نشسته بودند، آنها که پشت به دیوار داشتند، به دیوار تکیه داده بودند. بیشترشان چهارزانو یا دوزانو نشسته بودند. چند نفری هم بودند که یک پا را جمع کرده و زانوی پای دیگر را در بغل گرفته بودند. پورداود نمی­توانست چهارزانو بنشیند. چند وقت بود که چهارزانو ننشسته بود؟ در پاسخ به عده­ای که به احترام او سر خم می­کردند، سری تکان می­داد و از پی مردی می­رفت که راهنما بود و می­دانست که جای هر کس کجاست. در سمت راست سخنران، به فاصله­ی چند نفر، اندکی دورتر از فرماندار نظامی و شهردار تهران، در کنار چند تن دیگر از وکلای مجلس شورای ملی برای او جا باز کردند. پورداود نشست. از این که سرشناس بود، لذت می­برد. از این که به او احترام گذاشته بودند، لذت می­برد. احساس می­کرد یک سر و گردن بلندتر از باقی مردانی­ست که در مسجد گرد آمده بودند. از زیر چشم اطراف را می­پایید. عده­ای از بازاری­ها، عده­ای از باستانی­کاران، عده­ای از سیاستمداران و کارمندان ادارات را شناخت. سهراب در میان بازاریانِ موافق با حکومت کودتا نشسته بود. اینها کسانی بودند که حجره­هاشان را بازکرده بودند. یک عده نظامی بیرون مسجد ایستاده بودند، و نگهبانی می­دادند. نکند خبری بشود؟ نکند درگیری و زد و خورد پیش بیاید؟ عده­ای از فرمانده­هان نظامیان نزدیک فرماندار نظامی تهران نشسته بودند و ظاهراً به سخنان واعظ گوش می­دادند. واعظ سرشناس بود. از طرفداران و دعاگویان شاه بود. در رادیو، هر چند گاه سخن می­گفت و در روزنامه­ها، پس از کودتا از او همواره به عنوان دانشمند محترم یاد می­کردند. پورداود با آداب وضو و نماز جماعت ناآشنا بود. اولین بار بود که در چنین مجلسی شرکت می­کرد و می­ترسید اگر مردم به نماز بایستند، نتواند همراه آنان نماز بخواند. با این حال در جمع مردان احساس آرامشی به او دست داده بود. به رغم همه­ی تفاوت­ها او هم یکی از انبوه مردان بود. از این فکر نیرویی در او بیدار می­شد که برایش تازگی داشت. واعظ سخنش را به پایان می­برد. برای شاه دعا کرد و مردم صلوات فرستادند و از منبر پایین آمد. در مسجد همهمه­ای درگرفته بود. پورداود برخاست و خود را به سهراب رساند. سهراب به خلیل که کمی دورتر در کنار یارانش نشسته بود اشاره­ای کرد. پورداود دید که نیش خلیل تا بناگوش باز شد و ردیف دندان­های سفید و مرتبش بیرون افتاد. مردی بود یل و تندرست. پورداود از دیدن حجمی از مردانگی که به طرفش می­آمد، دلش فروریخت. از دیدن قلتشنی که خلیل بود، احساس ناتوانی می­کرد. احساس می­کرد سست و بیمار است. در دل به خود خندید. من توانایی­های دیگری دارم. صد تا یل­تر از این­ها به خواست من عمل می­کنند. پورداود از نو به خلیل نگاه کرد. داشت با اطرافیانش، با آشنایان و دوستانش چاق­سلامتی می­کرد. دست می­داد، دست به سینه می­گذاشت، می­خندید و در همان حال تلاش می­کرد از میان مردم که می­خواستند برای نماز جماعت وضو بگیرند راهی باز کند و خود را به اربابش برساند. پورداود به ساعتش نگاه کرد. هنوز اذان مغرب را نخوانده بودند. اگر عجله می­کرد، شاید می­توانست بهانه­ای بیاورد و بی­سر و صدا به راه خود برود. خلیل، با آن کلاه مخملی که بالاتر گذاشته بود، یکی از انبوه مردم بود. پورداود به این کلمه فکر کرد. مردم. وکیل و نماینده­ی مردم. مجلس و حکومت مردمی. آیا خلیل یکی از «مردم» بود. این کلمه، مردم، چه معنایی داشت؟ مفرد بود و می­شد آن را جمع بست. مردمان. اما به تنهایی هم جمعی را نمایان می­کرد. مردم. خلق. توده. گروهی که به هدایت، به رهبری احتیاج داشتند. گروهی که اگر اجتماع می­کردند، می­بایست آنها را پراکند. اگر منزوی می­شدند، می­بایست آنها را تهییج و تحریض کرد. مردم. همه به ظاهر می­خواستند به خواست این «مردم» عمل کنند. مردم که از گروه­ها و صنف­ها و جمعیت­هایی تشکیل می­شد. مردم که می­شد آنها را مثل جنگ دوم در آلمان به جبهه­ها فرستاد. گروه گروه. می­شد آنها را به خیابان آورد. دسته دسته. می­شد رأی آنها را خرید و به وکالت مجلس شورای ملی رسید. مردم. شاید هم مراد از مردم میلیون­ها نفر از آدمی­زادگانی بودند که هر یک خواسته­ها و توقعات و نیازهایی داشتند که سخت می­شد برآورد. شاید برای همین می­گفتند «مردم» که مثلاً خلیل­نامی، با آن هیکل تنومند فراموش شود، از یاد برود، به حساب نیاید. مردم زحمتکش. مردم شاه­دوست. مردم استعمارزده و آزادی­خواه. مردم غیور. اینها کلمات و عباراتی بود که همیشه به هر مناسبت به کار می­آمد. نمی­شد گفت: خلیل زحمتکش یا شاه­دوست، استعمارزده یا آزادی­خواه است. نمی­شد گفت من به خلیل که غیور و ملی­خواه است تکیه دارم. من با رأی خلیل به مجلس آمده­ام. خلیل یک نفر بود. مردم هزاران نفر، میلیونها تن بودند. سهراب گفت: « برویم بیرون؟» پورداود گفت: «شما همین­جا بمان.»

   و برخاست و با خلیل دست داد و همراه او از در مسجد بیرون رفت. در راه احساس می­کرد دوشادوش خلقی قدم برمی­دارد. احساس می­کرد با مردم همراه و همگام شده است. خنده­اش گرفته بود. در دل می­خندید، اما با چهره­ای عبوس، با ظاهری خشک، جدی و پیگیر به آشنایان سلام می­داد. همراه مردم می­رفت و به همه سلام می­گفت. دوشادوش مردم بود و در نقش وکیل مردم اظهار ادب می­کرد. با مردم بود و در همان حال گاهی می­ایستاد و با کسی دست می­داد. با گام­هایی بلند، همراه خلیل از مسجد بیرون آمد و وارد خیابان شد. نزدیک بود بگوید: من نماینده و وکیل مردم­ام یا تو؟ راستی کی او را به وکالت رسانده بود؟ پول و نفوذ پدر یا یکی مثل خلیل که حالا دوشادوش او در یکی از ده­ها خیابان تهران قدم برمی­داشت. یلخی. یک کتی. لخ لخ­کنان. با کتی که روی شانه انداخته بود. با آن تسبیح دانه درشتی که در دست داشت. با آن کلاه مخملی مسخره که سرش گذاشته بود و در او احتمالا، شاید، احساسی از آقایی به وجود می­آورد.  چقدر دور بود از کسی مثل خلیل. چقدر بیگانه بود با این بخش از ایران و با این جنم ایرانی. من کجایی هستم؟ اگر کُردم، در تهران چه می­کنم. اگر وکیل و نماینده­ی مردم ام، پس چرا هیچ چیز از آداب مردم، از توقعات و درگیری­های مردم نمی­دانم و حتی در دل آنها را تحقیر می­کنم؟ اگر بازرگانم، حجره­ام کجاست. اگر پدر یک خانواده­ام، چرا خانواده­ام تا این حد از هم­گسسته است. پورداود پای یک درخت کاج ایستاد. به خلیل نگاه کرد که یک سر و گردن از او بلندتر بود. گفت: «فرشچی را می­شناسی؟» خلیل گفت: «خدمت آقام عرض شود، کسی نیس تو تهران که ما نشناسیم.»

   این منطق برای پورداود بیگانه بود. یک لحظه وحشت کرد. یک لحظه خیال کرد به قلمرویی وارد شده است که قلمرو او نیست. او که نازپروده بود. او که تحصیلکرده و فرنگ رفته بود. با این حال در یلی که نیشش همیشه تا بناگوش باز بود سادگی و حتی حماقتی می­دید که اطمینان خاطرش را جلب می­کرد. پورداود به اطراف نگاه کرد. از مسجد دور بود. از این فاصله ممکن نبود کسی او را با خلیل ببیند. دست او را گرفت و با خود برد. گفت: «تو نوچه­ی کی هستی؟» خلیل که نیشش همچنان باز بود، گفت: « همه­ی کارایی که ما کردیم، به میل خودمون بوده. هیچوقت زیر علم کسی سینه نزدیم.» پورداود گفت: « به­ت هم نمی­آید که نوچه­ی کسی باشی.»

    درنگ کرد و در چهره­ی خلیل دقیق شد. انگار می­خواست در چهره­ی او تأثیر حرفی را که گفته بود بسنجد. خلیل گفت: « اگر امری دارید در خدمتیم.» پورداود گفت: «برو دفتر فرشچی. قدری گوشمالیش بده، زیاد هم شلوغ پلوغ نکن. طوریش نشه ها!» خلیل گفت: «چقدر تو این کار واسه ما مایه هست، ارباب؟» پورداود گفت: «مگر پسرم باهات حساب نکرد؟».

   خلیل گفت: «آقازاده حساب کرد. خوبم کرد. اما این گرد­گیری که شما از ما توقع دارید، خرجش یک خرده بیشتره. این را که می­گویم عین حقیقته­ ها. جون شما نمی­خواهم اصلاً بیخودی صحبت کنم. همچین کار ساده­ای نیست که ما مثلاً برویم تو دفتر این آقا، گرد و خاکی کنیم و برگردیم. داستانش علیحده­­ست. سوای کارهای دیگه­ست.» پورداود گفت: «بسیار خوب.  بعداً که کار انجام شد، از خجالتت درمی­آیم.»

خلیل لبخند زد. معلوم بود راضی­ست. معلوم بود ارادتمند و شکرگزار و سپاسگزار است. گفت: «این کاسب ماسب­ها را می­بینی حاج آقا؟ این­ها همه یک چیزی به ما میدن که مثلاً مواظبشون باشیم. این­ها همه ما را می­شناسند. می­دانند که تو کار خلیل نامردی نیست»  پورداود گفت: «متوجه­ام. اما حالا  دیر وقته. بهتره از هم جدا شیم.» خلیل گفت: «من می­رم طرف مسجد. در خدمت باشیم.» پورداود گفت: «نه. لازم نکرده. من کار دارم.»

   خلیل خندید، دست داد و رفت که راه رفته را برگردد. در خنده­ی این مرد کنایه بود. در پوزخندش نوعی سرزنش، نوعی تحقیر نهفته بود. بیخود نبود که نیشش همیشه تا بناگوش باز بود. انگار می­خواست زندگی یا چیزی در زندگی را ریشخند کند. پورداود به او نگاه می­کرد که لخ لخ­کنان دور می­شد. با خود گفت: فعلاً زمانه­ی شماهاست. فعلاً کار ما با هم گره خورده است. اما من می­مانم. فردا معلوم نیست نعش تو را در جوی کدام خیابان پیدا کنند. من اما می­مانم. خیالت تخت. فعلاً بخند. پوزخند بزن. جهان به کام توست. حق داری که نیش­ات باز باشد. از دور صدای نفربرهای ارتشی می­آمد. ساعتی از اذان مغرب می­گذشت. اطراف مسجد عزیزاله شلوغ شده بود. پورداود حدس زد که بازاری­های مخالف حکومت کودتا با بازاری­های موافق حکومت درگیر شده­اند. به ساعتش نگاه کرد. ساعت رولکس سوئیسی که پدر به او هدیه داده بود. وقت او همیشه تنظیم بود. دلش می­خواست با صدای بلند قاه قاه بخندد. هر اتفاقی ببیفتد ممکن نیست گزندی به من برسد. من می­مانم و تماشا می­کنم که چطور شما، همه به روی هم چاقو می­کشید. پورداود پای پیاده راه افتاد. اوایل مهرماه بود. هوا داشت تاریک می­شد. کاظم اتوموبیل را در یکی از کوچه پس­کوچه­های اطراف بازار پارک کرده بود. پورداود بر سرعت قدم­هایش افزود. اگر شتاب می­کرد، شاید می­توانست شام را در رستوران پولونیا صرف کند.

 

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.