header image
 
مقدمه را فراموش مي کنيم!‏ چاپ
نسرين الماسی   

‏"یعنی با همين وقاحت گفت! بدون هيچ مقدمه ای؟"‏
نگاه ماتش را به چشمان از تعجب گرد شده شبنم دوخت و گفت "من اين طور استنباط کردم. حرف هايش همين معنی رو مي ‏داد."‏
شبنم کج خلق و عصبانی از جايش پريد و گفت "یعنی چی استنباط کردم؟ آخه بالاخره گفت یا نگفت؟
نگاه گيج شهلا روی چشمان گرد شبنم نماند.‏
سرتا پايش خيس شد. سرما فلجش کرد. نه دست و پايش که مغزش را. وسط راه شروع شد. اين اواخر ديگر زمان و مکان نداشت ‏هر جايی و هر زمانی با جرقه ای آتش خشم شان شعله مي کشيد. از ترس اين که نتواند  تحمل کند و خودش را از ماشين پرت ‏کند بيرون، پشت چراغ قرمز از ماشين پريد پائين. ‏
در خانه را که باز کرد از تصوير مچاله و آبچکان خود در آينه روبروی در وحشت کرد. تنها چيزی که در صورتش پيدا بود دو نگاه ‏مات و لبهای سفيد  بی خون بود. سرما مچاله اش کرد یا کلمات درشت که همچون باران سنگ بر سرورويش ريخته بود؟ اين همه ‏نفرت و بيزاری را تجربه نکرده بود. حس لزج نفرت تمام تنش را پوشانده بود. يک راست به طرف حمام رفت آب داغ را باز کرد و ‏سيخ ايستاد زير دوش. بايد خود را حسابی مي شست. بايد حس نفرت را با آب و صابون از تنش پاک مي کرد. وقتی قالب صابون را ‏به تنش ماليد متوجه شد تنها پالتويش را از تن درآورده. لباس هايش را دانه دانه درآورد و با قالب صابون افتاد به جان تنش تا ‏پاکش کند محوش کند اما نمي شد. حس لزج از سوراخ های پوستش سر خورده بود رفته بود تا رسيده بود به مغز استخوان. ‏وحشت هشيارش کرد. هشياری کامل. مغزش به هر طرفی مي پريد تا اين حس مرگ را از او دور کند. اگر نتواند اين حس را از خود ‏جدا کند چه کند؟ وحشت مرگ به رعشه انداختش. صدای  بهم خوردن دندانهايش گوش را مي خراشاند. سرگيجه امانش را بريد. ‏دل و روده اش بهم پيچيد. نفسش گرفت. دهانش را باز کرد تا شايد راه نفسش باز شود. خم شد به شکمش چنگ انداخت. مي ‏خواست دستش را توی شکمش فرو کند و آن حس لزج و چسبناک را از روی دل و روده اش بکند بريزد بيرون. مثل حيوانی که در ‏بند افتاده باشد زوزه مي کشيد و پيچ و تاب مي خورد. فضای حمام تنگ و تنگ تر مي شد. هيچ هوايی نبود. دوباره به شکمش ‏چنگ انداخت و دهنش را باز کرد. آنقدرعق زد که بی حال افتاد کف حمام. ‏
بي هوش شد يا خوابش برد.‏
با دردی که مغز استخوانش را مي ترکاند چشم باز کرد.  گردنش زير سرش تاب خورده بود. درد کمکش کرد تا از کف حمام بلند ‏شود. با هر جان کندنی بود خود را به اتاق مهمان که حالا مدتها بود اتاق او شده بود رساند و با حوله زير پتو خزيد. ‏
بي هوش شد يا خوابش برد. ‏
با درد چشم هايش را باز کرد. تنش کوفته بود. استخوان هايش درد مي کرد. زمان و مکان را از دست داده بود. همه جا تاريک بود. ‏کليد چراغ بالای سرش را زد. گيج و منگ به ساعت ديواری نگاه کرد. شب از نيمه گذشته بود. صدای خروپف حميد سکوت را  ‏شکست. دوباره حس لزج نفرت سربرآورد. از يادآوری ساعت های گذشته تنش داغ شد. "کی رسيده بود خانه، زودتر از او يا بعد از ‏او؟" دوست نداشت حال نزارش را ببيند. همه چيزش را در طبق اخلاص گذاشته بود. نمي خواست اين يکی را نيز بذل و بخشش ‏کند. ديگر به هيچ قيمتی حاضر نبود غرورش را به معامله بگذارد.‏
اشک هايش  جاری شد.‏
با صدای زنگ ساعت از خواب پريد. وقتی از تخت پائين آمد پايش به ورق کاغذی گير کرد. خم شد برش داشت. خيس خورده و ‏چروک بود. بالای صفحه نوشته شده بود"تاريخ مصرف"  سر سطر نوشته شده بود: "گفت برو. تاريخ مصرفم تمام شده بود. پيش از ‏اين ها ،خيلی خيلی دورها را مي گويم، دقيق تر بگويم از 20 سال پيش را مي گويم، همان موقع که تاريخ مصرف دار شدم، هر چند ‏صباحی تاريخم منقضی مي شد بعد تندی مي رفتم و تمديدش مي کردم. کجا؟ توی آشپزخانه،  توی رختخواب،  لابلای پيراهن ‏های اطوکشيده که مرتب چيده بودم شان توی کمد، لای ادکلن های خوش بو. و بعد که تاريخ مصرفم تمديد مي شد برمي گشتم."  ‏
اين چی بود؟ دست خط خودش بود ولی يادش نمي آمد که آن را او نوشته باشد. کي نوشته بود؟ هر چه بيشتر به مغزش فشار ‏آورد کمتر به خاطرآورد. اما حسی  دور و گم مي گفت که خيس خوردگی کاغذ حاصل  اشک هایش  است. فقط همين. به ياد نمي ‏آورد کی دست به قلم برده و اين سطرها را نوشته است. کاغذ را تا کرد گذاشت توی کمد بالای سرش.‏
دم در حمام سينه به سينه حميد شد. نگاهش را دزديد. حميد آرام  و پوزش خواه گفت صبح به خير. پيش از آن که اشک هايش ‏سرازير شود در حمام را پشت سرش بست. يادش نمي آيد چند صد بار ديگر حميد پوزش خواه و آرام گفته بود صبح بخير، شب به ‏خير، سلام، چيزی گفتی، مي خوای چيزی برات بيارم، آب مي خوای، مي خوای من غذا درست کنم، خسته ای، چه فيلمی دوست ‏داری بگيرم، يه آبجو برات باز کنم، راستی کدوم چيپس رو دوست داشتی؟ و خانه پر شده بود از پاکت های بزرگ و کوچک و ‏رنگارنگ چيپس.‏

يادش نمي آيد در گذر کدام کار و برنامه و رفت و آمد و شتاب و مسئوليت  بود که بالاخره لحن پوزش خواه حميد راه نفس آن ‏حس لزج و زشت را گرفت و او را از روی تن و جان شهلا پس زد. نياز شهلا به خوش باوری بود یا پوزش خواهی صميمانه حميد، يا ‏هر دو، که آن تجربه دردناک به صندوقخانه ذهن پس رانده شد و در آن مهر و موم. و آنقدر در اين کار افراط شد که حتی گاهی ‏شهلا خود را متهم مي کرد که آن شب ساخته ذهن است و کابوس.‏
آن دو به همه چيز و همه کس مي توانستند اين را بقبولانند مگر به رابطه بين خودشان. چيزی خراب شد. چيزی خرد و خاکشير ‏شد و رابطه شان بهتر از هر دوی  آنها اين را مي دانست که ترميم شدنی نيست. مثل مهر داغی که بر پيشانی بخورد حک شده بود. ‏ثبت شده بود و نمي شد نديدش. مي شد استتارش کرد،  مي شد به تعويق انداختش، اما نمی شد نباشد. نمی شد واقعيت نداشته ‏باشد. داشت و همين داشتن ديواری نامرئي اما محکم بين رابطه شان علم کرده بود. هر قدر تلاش مي کردند اين ديوار را کنار بزنند ‏و تن و جان يک ديگر را دوباره لمس کنند نمي شد. دستشان به سنگ و شيشه و آهن، وحتی ابريشم ميخورد اما تن و جان نبود. ‏بی واسطه و خالص نبود. چيزی زشت و لزج، سمج و سخت آن وسط مثل کرم مي لوليد. هر چند نامرئي، مي لوليد.‏
‏ "حرف بزن  داری منو مي ترسونی  چرا اين جوری ماتت برده؟" شبنم  بود که روبرويش ايستاده بود و او را تکان مي داد.  شهلا ‏نگاه ماتش را به دهان شبنم دوخت:‏
‏" یعنی با همين وقاحت گفت برو! بعد از اين همه سال، بعد ازاين همه خون دل، چشمت کور يادته چندهزار بار گفتم اينقده قاقا ‏به ليلی ش نذار، همه شون سروته يه کرباسن، يادته خانم عاشق پيشه" و گريه امانش را بريد. خاطرات تلخ خودش داغدارش  کرده ‏بود. چند لحظه ای هق هق کرد و بعد که نگاهش به نگاه مات شهلا افتاد خودش را جمع و جور کرد نفس عميقی کشيد و گفت ‏‏"آخه دق مرگم کردی دختر، ده بار نزديک بود توی راه تصادف کنم. خب بگو چی شد؟ یعنی چی  که اين طور استنباط  کردی؟" ‏
نگاه مات شهلا ناگهان هوشيار شد و جرقه ای زد. به سرعت به اتاق مهمان که حالا ديگر اتاق خودش بود رفت و از توی کمد ‏بالای سرش کاغذ خيس خورده و چروک را که بر بالايش نوشته شده بود "تاريخ مصرف" برداشت. دست خط خودش بود. آن موقع ‏يادش نيامده بود که کی آن را نوشته ولی حالا مثل روز برايش آشکار بود که آن را همان شب کذايی باران نفرت نوشته است. حس ‏لزج نفرت دروغ نبود. وهم  و خيال نبود. واقعی واقعی بود. زوزه ها  عق زدن ها  چنگ به شکم انداختن ها کابوس نبود واقعی بود. ‏واقعی تر از آن بود که بشود با پوزش خواهی صميمانه و یا نياز به خوش باوری  و يا کار و مسئوليت و هزار ريسمان و طناب آويزان ‏شو و حاشا کن خود را به نفهمی زد. همه چيز شفاف و روشن همان جلو ايستاد.  حالا مي فهميد چرا هيچ وقت نمي شود. چرا اين ‏قدر سخت مي گذرد.‏
ديوار قطوری که که او به شب باران نفرت نسبتش مي داد پيش از اين ساخته شده بود. هميشه بود گيرم ظريف و نامرئي. در واقع ‏از همان روزی که تاريخ مصرف دار شد اين ديوار بود.‏
نگاه هشيارش را به چشم های گرد شبنم  دوخت و گفت: " چشمهاتو اينقده گرد نکن  انگار که از کره مريخ اومدی و نمی فهمی ‏دنيا دست کيه. آره به همين سادگی." ‏

‏ ‏

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.