header image
 
قطعه­ای از نمایشنامه­ی بازی رویا چاپ
آگوست استریندبرگ / ترجمه­ی رضا صفوی­نیک   

 آگوست استریندبرگ در 22 ژانویه­ی  1849 در استکهلم متولد شد و در 14 مای 1912 درهمان شهر از دنیا رفت. از او به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ سوئد نام برده می­شود. نمایشنامه­ی بازی رویا متعلق به دورانی از کار او است که آن را دوران حماسی خوانده­اند. این دوران با نمایشنامه­ی پدر در سال 1877 آغاز می­شود و با نمایشنامه­ی جاده­ی بزرگ در سال 1909 پایان می­یابد.

   بازی رویا حکایت سفر دختر ایندرا، خدای هندی، است به زمین. ایندرا می­خواهد با زندگی زمینیان آشنا شود، اما تنها اندوه و  شرارت پیدا می­کند. در زمینی که ما ازچشم ایندرا می­بینیم هیچ چیز واقعی نیست. خانه­ها چون گیاه از زمین می­رویند، زندگی­ی انسان­ها به چشم­زدنی دود می­شود و خیر و شر در ثانیه­ای جا عوض می­کنند. دختر ایندرا در زمین به مکان­های خیالی مختلف سر می­زند. قطعه­ای که می­خوانید، پنج مکان از مکان­هایی است که  دختر ایندرا در زمین می­بیند. ­­­

9- پرديسان ؛ پيست رقص

شاعر: اينجا پرديسان است. اين هم لذات و آرامش تعطيلات.

اگنس: كارها متوقف شده­است. آن­ها هر روز جشن دارند.

شاعر: مردم با لباس­هاي تعطيلاتشان مي­گردند، بازي مي­كنند و مي­رقصند حتي صبح­ها.

اگنس: اينجا بهشت است.

10- مسئولين حمل زغال

مسئول شماره 2 حمل زغال سنگ: اينجا جهنم است.

مسئول شماره 1: كاملاً!

مسئول شماره2: من نمي‌توانم در چنين گرمايي كار بكنم.

مسئول شماره 1: پليس سراغت مي­آيد

مسئول شماره 2: تسليمم

مسئول شماره 1: آن وقت هيچ چيز براي خوردن نخواهي داشت.

اگنس: هيچ چيز؟

مسئول شماره 1: البته ما كه اين همه كار مي­كنيم بايد كم بخوريم و پولدارها بدون هيچ كاري همه چيز بدست مي­آورند.

اگنس: اما بگوييد ببينم چه كار كرده­ايد كه مجبوريد اين قدر سخت كار كنيد و چهره­تان سياه باشد؟

مسئول شماره 1: چه كار كرده­ايم؟ فقط در خانواده­اي فقير به دنيا آمده­ايم و پدر و مادر چنداني خوبي نداشته­ايم شايد يك بار و شايد دو بار تنبيه شده­باشيم.

اگنس: تنبيه؟

مسئول شماره 1: بله آن­ها كه تنبيه نشده­اند آن بالا در كازينو نشسته­اند و هشت وعده غذا با شراب مي‌خورند.

اگنس: اما چرا كسي براي بهبود وضعيت كاري نمي­كند؟

شاعر: اُه البته كه مي­كنند. اما همه آن­ها در نهايت يا به زندان مي­افتند يا راهي ديوانه­خانه مي‌شوند.

اگنس: چه كسي آن­ها را زنداني مي­كند؟

شاعر: تصميم سازان، بزرگان.

اگنس: چه كسي آن­ها را به ديوانه­خانه مي­فرستد؟

شاعر: نااميدي آن­ها از تلاش­هايشان.

اگنس: هيچ كس مشكوك نمي­شود كه شايد دليلي پنهاني وجود داشته باشد كه شرايط را همان طور كه هست نگه مي­دارد.

شاعر: البته ثروتمندان هميشه به اين مسئله فكر مي­كنند.

اگنس: زندگي به این خوبي.

مسئول1: و ما همچنان اركان جامعه­ايم اگر ما نباشيم اجاق آشپزخانه خاموش مي­شود. آتش اتاق نشيمن سرد مي­شود،كارخانه­ها از كار باز مي­ايستند؛ در نتيجه برق خيابان­ها، مغازه­ها و خانه­ها مي­رود؛ تاريكي و سرما شما را فرا خواهد گرفت. ولي ما در جهنممان خوش خواهيم بود.شما به ما چه مي­دهيد.

(جنتلمني با همسرش از روي صحنه مي­گذرند)

زن: حوصله ورق بازي داري؟

جنتلمن: نه، بايد كمي قدم بزنم تا بتوانم شام بخورم.

مسئول شماره 2: تا بتوانم شام بخورم! لعنت بر...!

مسئول شماره 1: اكنون زمان آن رسيده كه چاقوها را بيرون بياوريم و اين بدن فاسد را جراحي كنيم.

اگنس: (صورتش را پنهان مي­كند و مي­گريد) اين بهشت نيست پس اديت آنجا در لژ رقص نشسته­است؟

(اديت صورتش را درميان دستانش پنهان مي­كند)

شاعر: مزاحمش نشو. الان سه ساعت است كه بدون اينكه كسي از او درخواست كند آنجا نشسته است

اگنس: چه لحظات سخت و دردناكي!

مادر: (وارد مي­شود با گردني برهنه؛ به سمت اديت مي­رود) چرا همانطور كه گفته بودن نرفتي داخل؟

اديت: چون نمي­توانم از كسي درخواست رقص كنم. من زشتم اين را مي­دانم. هيچ كس با من نمي­رقصد در ضمن  نيازي هم ندارم كه تو اين را به من يادآوري كني.

(اديت پيانو مي­نوازد. همه هرچه بیشتر گوش مي­كنند. رقص متوقف مي­شود)

ناوي: (دور كمر آليس را كه يكي از مهمان­هاست مي­گيرد و به سمت اسكله راهنمايي مي­كند) زودباش بيا! (اديت بلند مي­شود و نااميدانه به آن­ها نگاه مي­كند. همانطور چون مجسمه مي­ايستد.)

11- اسكله

شاعر: به اين مرد نگاه كن! بيشتر از همه­ي ساكنان اينجا به او حسادت مي­شود. (مرد كوري وارد مي­شود) او مالك همه اين ويلاهاي ايتاليايي است؛ مالك همه اين خليج­ها آبراه­ها سواحل و جنگل­ها است. اين هزار نفر، همه مستاجر اويند وخورشيد از پشت درياهاي او طلوع مي‌كند و در انتهاي سرزمين­هايش غروب.

اگنس : او هم شاكي است؟

شاعر: بله يه اين دليل كه نمي تواند ببيند.

سرپرست قرنطينه: او كوراست.

اگنس: حسادت برانگيزترين مرد!

شاعر: اكنون مي­خواهد رفتن كشتي­اي را كه فرزندش بر عرشه­ی آن است، تماشا كند.

مردكور: من نمي­بينم،اما مي­شنوم. مي­شنوم كه چگونه لنگر كشتي بستر دريا را مي­خراشد. مانند صداي قلابي كه شخصي براي گرفتن ماهي مي­اندازد يا صداي قلب ما كه از گلو خارج مي­شود.پسرم تنها فرزندم به آغوش درياي پهن و فراخ مي­رود و من فقط و فقط مي­توانم در ذهنم او را همراهي كنم. اكنون صداي قروچ قروچ كابل­ها را مي­شونم و چيزي مانند لباس­هايي كه روي بند پهن مي­كنيم تا خشك شوند در هوا تاب مي­خورند وخش خش مي­كند- احتمالاً يك دستمال سفيد- و مي­شنوم كه صدايش مانند گريه­ي مردم است. احتمالاً موج­هاي كوچك به تورها برخورد مي­كنند. آيا اين صداي دختراني است كه در ساحل تنها مانده­اند؟ صداي بي­آرامي است؟ يک بار از كودكي كه پدرش در دريا بود پرسيدم چرا دريا شور است و او فوراً جواب داد: دريا شور است چون دريانوردان زياد گريه مي­كنند. چرا دريانوردان گريه مي­كنند. گفت: اُه چون هميشه مجبورند كه به دورها بروند به همين دليل است كه هميشه دستمال­هايشان را به دكل آويزان مي­كنند تا خشك شود. پرسيدم چرا وقتي كسي ناراحت است گريه مي­كند؟ اُه چون هر از گاهي بايد مردمك چشمانشان شسته شود تا بتوانند بهتر ببينند.

اگنس: آن پرچم چه معني­اي مي­دهد؟

شاعر: يعني بله! آن رنگ قرمز به معني جواب مثبت يك افسر است. مثل رنگ سرخ خون روي لباس آبي آسمان.

اگنس: پس علامت نه چگونه است؟

شاعر: آبي است. به مانند خون لخته شده در سياهرگ­ها، اما نگاه كن اليس چقدر خوشحال است!

اگنس: و اديت گريه مي­كند.

مردكور: دوستي و جدايي. جدايي ودوستي. زندگي اين است. من با مادرش آشنا شدم و سپس او رفت من پسرمان را نگه داشتم و اكنون او نيز مي­رود.

اگنس: مطمئناً بر مي­گردد.

مردكور: اين كيست؟ اين صدا را قبلآً هم شنيده­ام. در روياهايم، در جواني وقتي تعطيلات تابستان آغاز مي­شود در روز عروسي­ام وقتي فرزندم به دنيا آمد . هر زماني كه زندگي به من لبخندزده است اين صدا را شنيده­ام.

(وكيل مدافع وارد مي­شود به سمت مرد كور مي­رود و چيزي در گوش او مي­گويد)

وكيل مدافع: با معشوقش فرار كرده­است.

مردكور: كه اين طور!

وكيل مدافع: (به سمت اگنس مي­رود ناگهان تنها مي­شوند) اكنون تقريباً همه چيز را ديده‌اي اما هنوز بدترين چيز را تجربه نكرده­اي.

اگنس: مثلاً چي؟

وكيل مدافع: تكرار. تكرار يك نقش. برو دوباره درس­هايت را بخوان. برگرد.

اگنس: كجا؟

وكيل مدافع: به سوي انجام وظيفه.

اگنس: چه وظيفه­اي؟

وكيل مدافع: آن­ها كه از زيرش شانه خالي كرده­اي.آن­ها كه نمي­خواهي انجامشان دهي اما مجبوري. چيزهايي كه از آن­ها دوري جسته­اي. انكارشان كرده­اي. به حال خود رها كرده­اي و پشت سر گذاشته­اي همه­ي آن چيزهايي كه ناگوار زننده و ملالت آورند.

اگنس: آيا وظايف نامطبوعي وجود دارند؟

وكيل مدافع: وقتي انجامشان بدهي لذت بخش خواهند شد.

اگنس: يعني وقتي كه ديگر وجود ندارند! پس وظايف همواره ناگوارند چه چيزي لذت بخش است؟

وكيل مدافع: گناه لذت بخش است.

اگنس: گناه

وكيل مدافع: بله چيزي كه مجازات دارد. اگر من زماني يك روز دلپذير داشته باشم، روز بعدش در اثر درد شديد و ناراحتي روحي زجر خواهم كشيد. بلي صبح با سر درد بيدار خواهم شد؛ و دوباره تكرار آغاز مي­شود؛ اما تكرار ناگوار همه­ی آن چيزهايي كه ديروز زيبا دلپذير و خنده‌دار بودند امروز زشت منفور واحمقانه به نظر مي‌آيند. لذت­ها ضايع مي­شوند وخوشي­ها از بين مي‌روند. آنچه ديگران موفقيت مي­خوانند سرآغاز شكستي ديگر است. موفقيت­هاي من به شكست تبديل مي­شود. مردم به طور غريزي از موفقيت ديگران دچار ترس مي­شوند. آن­ها فكر مي­كنند كه اين انصاف نيست كه سرنوشت فقط به يك نفر روي خوش نشان دهد. به همين خاطر بر سر راهش سنگ­اندازي مي­كنند. داشتن استعداد خطرناك است. به هر صورت به سر كارت برگرد. وگرنه مجبورم تو را تحت تعقيب قضايي قرار دهم و درآن صورت مجبوريم هر سه مرحله­ی دادگاه را پشت سر بگذاريم ، يك، دو، سه.

اگنس: برگردم؟ به اجاق آهني و ديگ كلم به كهنه­هاي بچه.

وكيل مدافع: بله امروز روز شستشو است و ما بايد همه دستمال­هايمان را بشوييم.

اگنس: اه من دوباره بايد همه آن كارها را بكنم؟

وكيل مدافع: زندگي شامل انجام مكرر كارهاست. به آن مدير مدرسه درآنجا نگاه كن.ديروز دكترايش را گرفت و در ميان صداي توپ­ها تاج خار بر سرش نهاد. از پار­ناسوس بالا رفت و شاه او را درآغوش گرفت و امروز دوباره به مدرسه رفته است و از او مي­پرسند دو دوتا و بايد همين طور ادامه بدهد تا بميرد.

12- مدرسه

مدير مدرسه: (به افسر) خب پسرم مي­تواني به من بگويي دو دو تا چند تا مي­شود؟ (افسر همانطور در جايش نشسته باقي مي­ماند. با عذاب در ذهنش به دنبال جواب مي‌گردد بدون اينكه چيزي بيابد) وقتي از تو سئوال مي­شود بلند شو و بايست.

افسر: (با ناراحتي از جايش بلند مي­شود) دو دوتا اجازه بدهيد. دودوتا!

مدير مدرسه: كه اين طور تكاليفت را انجام نداده­اي.

افسر: (جغل) چرا، انجام داده­ام اما نمي­دانم چرا نمي­توانم جواب بدهم.

مديرمدرسه: بهانه مي­تراشي! مي­داني اما نمي­تواني بگويي؟ شايد من بتوانم كمكت كنم. (موهاي افسر را مي­كشد)

افسر: اُه خيلي وحشتناك است ، خيلي.

مديرمدرسه: البته كه خيلي وحشتناك است وقتي پسر بزرگي هيچ بلند همتي­اي ندارد.

افسر: (با درد و عذاب) پسر بزرگ، البته، من بزرگم ،خيلي بزرگ­تر ازآن­ها من دكتر ام چرا اينجا نشسته­ام؟ مگر من دكتر نيستم؟

مديرمدرسه: هستي، اما بايد اينجا بنشيني  تا كامل بشوي. بايد كامل شوي . درست است؟

افسر: (ضربه­اي به پيشاني خود مي­زند) بله درست است هر كسي بايد كامل شود. دو ضرب در دو مي­شود دو و من مي­توانم آن را به روش قياس كه برترين نوع اثبات است، ثابت كنم. گوش كن. يك ضربدر يك مي­شود يك؛ پس دو ضربدر دو بايد بشود دو. هرچيزي كه درباره يك صدق مي­كند بايد درباره بقيه نيز صدق كند.

مدير مدرسه: اثباتت از روش­هاي منطقي پيروي مي­كند، اما جوابت نادرست است.

افسر: هرچيزي كه بر پايه قوانين منطق باشد نمي­تواند غلط باشد. بگذار امتحان كنيم. يك در يك مي­شود يك؛ پس دو در دو مي­شود دو.

مديرمدرسه: دقيقاً درست است بر اساس قانون قياس اما در اين صورت يك ضربدر سه چند مي‌شود؟

افسر: سه.

مديرمدرسه: پس دو ضربدر سه هم بايد بشود سه.

افسر: (متفكرانه) نه، اين نمي­تواند درست باشد نمي­تواند مگر اينكه...! (نوميد مي­نشيند)نه، من هنوز كامل نشده­ام.

مدير مدرسه: نه، هنوز نه.

افسر: بنابراين تا كي بايد اينجا بنشينم؟

مديرمدرسه: تا كي؟ آيا فكر مي­كني كه زمان و مكان وجود دارد؟ فرض كن زمان وجود داشته باشد؛ در اين صورت بايد بتواني بگويي زمان چيست. زمان چيست؟

افسر: زمان (فكر مي­كند) نمي­توانم بگويم، اما مي­دانستم؛ بنابراين من مي­توانم بدانم دو دوتا چند تا مي­شود بدون اينكه بتوانم جواب بدهم آيا شما مي­توانيد بگوئيد زمان چيست؟

مدير مدرسه: البته كه مي­توانم.

افسر: (و همه با هم ) پس بگوئيد.

مديرمدرسه: زمان؟ بگذار ببينم (بي­حركت در حالي كه انگشتش در بيني­اش است مي­ايستند) مادامي كه ما صحبت مي­كرديم زمان مي­گذشت. پس زمان چيزي است كه موقع صحبت كردن مي­گذارد.

يك پسر بچه: شما الان صحبت مي­كنيد و موقعي كه صحبت مي­كنيد من مي­روم پس من زمان هستم (بيرون مي­رود)

مدير مدرسه: اين دقيقاً بر اساس قوانين منطق درست است.

افسر: اما در اين صورت قوانين منطق احمقانه­اند، چرا كه نيلس كه خارج شد نمي­تواند زمان باشد.

مديرمدرسه: و اين هم براساس قوانين منطق درست است و همچنين احمقانه.

افسر: پس منطق احمقانه است.

مدير مدرسه: مطمئناً اين طور به نظر مي­رسد. اما اگر منطق احمقانه است پس كل دنيا احمقانه است، و چرا من بايد اينجا بنشينم و به شما چنين چيزهاي احمقانه‌اي را ياد بدهم؟بيايد برويم يك نوشيدني پيدا كنيم و بنوشيم و بعدش شنا كنيم.

افسر: اين سر و ته است. دنيا وارونه شده اول شنا مي­كنند بعد مي­نوشند. پير خرفت!

مديرمدرسه : حالا ديگر گستاخ نشو دكتر.

افسر: ستوان اگر اشكالي ندارد. من افسرم. نمي­فهمم چرا بايد اينجا بين بچه مدرسه­اي­ها بنشينم و توهين بشنوم.

مدير مدرسه: (انگشتش را بلند مي‌كند) ما بايد كامل بشويم!

سرپرست قرنطينه: (وارد مي­شود) قرنطينه شروع مي­شود! قرنطينه شروع مي­شود!

افسر: اه تو اينجايي مي­تواني تصور كني كه اين مردك مرا مجبور كرده كه پشت ميز مدرسه بنشينم در حالي كه من دكترم.

سرپرست قرنطينه: خب چرا بلند نمي­شود بروي!

افسر: چی؟ بروم؟ نمي­توانم اين كار را بكنم.

مدير مدرسه: من هم فكر نمي­كنم مي­تواني امتحان كني.

افسر: (به سرپرست قرنطينه) نجاتم بده! مرا از دست نگاه­هاي او نجات بده!

سرپرست قرنطينه: همراهم بيا. بيا و به ما كمك كن برقصيم. بايد قبل از اينكه مرض شايع شود برقصيم. بايد! (همگي مي­رقصند)

13- شاعر

(صحنه غار فينگال است. امواج بلند و سبز رنگ به آرامي به درون غار موج مي­زنند. آهنگي به شكل صداي باد. موسيقي صداي امواج. دختر ايندرا و شاعر وارد مي­شدند)

شاعر: اي دختر ايندرا مرا به كجا مي­بري؟

دختر ايندرا: بسيار دورتر از همهمه و شيون انسان­ها.

به نهايت اين دنيا، اين غار

آن را گوش ايندرا ناميده­ايم،

زماني كه خداوندگار از اينجا به شكايات انسان­ها گوش داد

شاعر: (گوش مي دهد) من چيزي جز زمزمه‌ي باد نمي­شنوم---

دختر ايندرا: بگذار من ترجمه كنم. گوش كن! باد شكايت مي­كند.

دختر ايندرا و شاعر (با هم): از اعماق گسترده­ی بهشت زاده شدم.

و با آذر رخش ايندرا فرستاده شديم.

پايين به زمين غبار آلود.

دختر ايندرا: ايندرا خداوندگار بهشت به ما گوش فراده!

به آه­هاي ما گوش فراده!

شاعر: زمين پاك نيست.

انسان شيطان نيست.

انسان فرشته هم نيست

انسان­ها هر طور كه بتوانند زندگي مي­كنند

آن به آن

فرزندان خاك مي­بايد در ميان آن بگردند

زادگان خاك

به خاك بايد بازگردند

به آن­ها پا عطا شده تا گام بردارند.

اما بال ندارند

آن­ها بزرگ مي­شوند خاك آلوده

اين گناه آنان است

يا گناه تو؟

ما باديم ، فرزندان هوا

شكايت­هاي انسان­ها را حمل مي‌كنيم

آيا مي­شنوي

صداي ما را در ميان دودكش بخاري­ها در عصر روزهاي پاييزي

در شيار اجاق

در شكاف پنجره

آنگاه كه آسمان مي­گريد بر كاشي­ها

يا در عصرهاي زمستاني

در جنگل برفي؟

در ميان توفان دريا

مي­شنوي نعره­ها و گريه­هاي ما را   

درميان كشتي­ها و بادبان­ها

دختر ايندرا و شاعر: ( باهم) ما باديم

فرزندان هوا،

كه از ميان سينه­ها

بيرون مي­شويم

به نشانه غم

دختر ايندار: دراتاق بيماران در كشاكش ميدان جنگ

و مخصوصاً در پرورشگاه

آنجا كه نوزادان تازه متولد مي­گيرند،

مي­گريند و جيغ مي­كشند.

از درد زاده­شدن

اين ماييم، ما، بادها

كه نجوا مي­كنيم و ضجه مي­زنيم.

موج­هاي بدلي و بي­سرانجام همه­ی آنچه نسوخته است،

زمين غرق مي­شوند در ميان موج­ها. بنگر به اينجا

بنگر كه چه چيزي درياچه را غارت كرده است و ويران

شاعرك اين تخته اسم همان كشتي­اي است كه پسر مرد كور را در حال ترك پرديسان با خود برد پس غرق شده است و در آن كشتي معشوق آليس هم بود، عشق بي­سرانجام اديت. واديت زشت روي.

دختر ايندرا: مرد كور؟ پرديسان؟ بايدآن­ها را در خواب ديده باشم! معشوق آليس ، اديت زشت. مرگزار و قرنطينه ، سولفور واسيد فنيك ،جشن در كليسا ، دفتر وكيل مدافع، راهرو و ويكتوريا، قصر رويان و افسر همه اين­ها را در خواب ديده­ام.

شاعر: من آن را نوشته­ام

دختر ايندرا: پس تو مي­داني شعر چيست،

شاعر: من فقط مي­دانم رويا چيست. شعر چيست؟

دختر ايندرا: واقعيت نيست اما فراتر از واقعيت

شاعر: رويا نيست بلكه رويا در بيداري و سرنوشت انسان

........................................................................................

........................................................................................

........................................................................................

 

 

 

 

 

« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.