|
آگوست استریندبرگ در 22 ژانویهی 1849 در استکهلم متولد شد و در 14 مای 1912 درهمان شهر از دنیا رفت. از او به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ سوئد نام برده میشود. نمایشنامهی بازی رویا متعلق به دورانی از کار او است که آن را دوران حماسی خواندهاند. این دوران با نمایشنامهی پدر در سال 1877 آغاز میشود و با نمایشنامهی جادهی بزرگ در سال 1909 پایان مییابد.
بازی رویا حکایت سفر دختر ایندرا، خدای هندی، است به زمین. ایندرا میخواهد با زندگی زمینیان آشنا شود، اما تنها اندوه و شرارت پیدا میکند. در زمینی که ما ازچشم ایندرا میبینیم هیچ چیز واقعی نیست. خانهها چون گیاه از زمین میرویند، زندگیی انسانها به چشمزدنی دود میشود و خیر و شر در ثانیهای جا عوض میکنند. دختر ایندرا در زمین به مکانهای خیالی مختلف سر میزند. قطعهای که میخوانید، پنج مکان از مکانهایی است که دختر ایندرا در زمین میبیند.
9- پرديسان ؛ پيست رقص
شاعر: اينجا پرديسان است. اين هم لذات و آرامش تعطيلات.
اگنس: كارها متوقف شدهاست. آنها هر روز جشن دارند.
شاعر: مردم با لباسهاي تعطيلاتشان ميگردند، بازي ميكنند و ميرقصند حتي صبحها.
اگنس: اينجا بهشت است.
10- مسئولين حمل زغال
مسئول شماره 2 حمل زغال سنگ: اينجا جهنم است.
مسئول شماره 1: كاملاً!
مسئول شماره2: من نميتوانم در چنين گرمايي كار بكنم.
مسئول شماره 1: پليس سراغت ميآيد
مسئول شماره 2: تسليمم
مسئول شماره 1: آن وقت هيچ چيز براي خوردن نخواهي داشت.
اگنس: هيچ چيز؟
مسئول شماره 1: البته ما كه اين همه كار ميكنيم بايد كم بخوريم و پولدارها بدون هيچ كاري همه چيز بدست ميآورند.
اگنس: اما بگوييد ببينم چه كار كردهايد كه مجبوريد اين قدر سخت كار كنيد و چهرهتان سياه باشد؟
مسئول شماره 1: چه كار كردهايم؟ فقط در خانوادهاي فقير به دنيا آمدهايم و پدر و مادر چنداني خوبي نداشتهايم شايد يك بار و شايد دو بار تنبيه شدهباشيم.
اگنس: تنبيه؟
مسئول شماره 1: بله آنها كه تنبيه نشدهاند آن بالا در كازينو نشستهاند و هشت وعده غذا با شراب ميخورند.
اگنس: اما چرا كسي براي بهبود وضعيت كاري نميكند؟
شاعر: اُه البته كه ميكنند. اما همه آنها در نهايت يا به زندان ميافتند يا راهي ديوانهخانه ميشوند.
اگنس: چه كسي آنها را زنداني ميكند؟
شاعر: تصميم سازان، بزرگان. …
اگنس: چه كسي آنها را به ديوانهخانه ميفرستد؟
شاعر: نااميدي آنها از تلاشهايشان.
اگنس: هيچ كس مشكوك نميشود كه شايد دليلي پنهاني وجود داشته باشد كه شرايط را همان طور كه هست نگه ميدارد.
شاعر: البته ثروتمندان هميشه به اين مسئله فكر ميكنند.
اگنس: زندگي به این خوبي.
مسئول1: و ما همچنان اركان جامعهايم اگر ما نباشيم اجاق آشپزخانه خاموش ميشود. آتش اتاق نشيمن سرد ميشود،كارخانهها از كار باز ميايستند؛ در نتيجه برق خيابانها، مغازهها و خانهها ميرود؛ تاريكي و سرما شما را فرا خواهد گرفت. ولي ما در جهنممان خوش خواهيم بود.شما به ما چه ميدهيد.
(جنتلمني با همسرش از روي صحنه ميگذرند)
زن: حوصله ورق بازي داري؟
جنتلمن: نه، بايد كمي قدم بزنم تا بتوانم شام بخورم.
مسئول شماره 2: تا بتوانم شام بخورم! لعنت بر...!
مسئول شماره 1: اكنون زمان آن رسيده كه چاقوها را بيرون بياوريم و اين بدن فاسد را جراحي كنيم.
اگنس: (صورتش را پنهان ميكند و ميگريد) اين بهشت نيست پس اديت آنجا در لژ رقص نشستهاست؟
(اديت صورتش را درميان دستانش پنهان ميكند)
شاعر: مزاحمش نشو. الان سه ساعت است كه بدون اينكه كسي از او درخواست كند آنجا نشسته است
اگنس: چه لحظات سخت و دردناكي!
مادر: (وارد ميشود با گردني برهنه؛ به سمت اديت ميرود) چرا همانطور كه گفته بودن نرفتي داخل؟
اديت: چون… نميتوانم از كسي درخواست رقص كنم. من زشتم اين را ميدانم. هيچ كس با من نميرقصد در ضمن نيازي هم ندارم كه تو اين را به من يادآوري كني.
(اديت پيانو مينوازد. همه هرچه بیشتر گوش ميكنند. رقص متوقف ميشود)
ناوي: (دور كمر آليس را كه يكي از مهمانهاست ميگيرد و به سمت اسكله راهنمايي ميكند) زودباش بيا! (اديت بلند ميشود و نااميدانه به آنها نگاه ميكند. همانطور چون مجسمه ميايستد.)
11- اسكله
شاعر: به اين مرد نگاه كن! بيشتر از همهي ساكنان اينجا به او حسادت ميشود. (مرد كوري وارد ميشود) او مالك همه اين ويلاهاي ايتاليايي است؛ مالك همه اين خليجها آبراهها سواحل و جنگلها است. اين هزار نفر، همه مستاجر اويند وخورشيد از پشت درياهاي او طلوع ميكند و در انتهاي سرزمينهايش غروب.
اگنس : او هم شاكي است؟
شاعر: بله يه اين دليل كه نمي تواند ببيند.
سرپرست قرنطينه: او كوراست.
اگنس: حسادت برانگيزترين مرد!
شاعر: اكنون ميخواهد رفتن كشتياي را كه فرزندش بر عرشهی آن است، تماشا كند.
مردكور: من نميبينم،اما ميشنوم. ميشنوم كه چگونه لنگر كشتي بستر دريا را ميخراشد. مانند صداي قلابي كه شخصي براي گرفتن ماهي مياندازد يا صداي قلب ما كه از گلو خارج ميشود.پسرم تنها فرزندم به آغوش درياي پهن و فراخ ميرود و من فقط و فقط ميتوانم در ذهنم او را همراهي كنم. اكنون صداي قروچ قروچ كابلها را ميشونم و چيزي مانند لباسهايي كه روي بند پهن ميكنيم تا خشك شوند در هوا تاب ميخورند وخش خش ميكند- احتمالاً يك دستمال سفيد- و ميشنوم كه صدايش مانند گريهي مردم است. احتمالاً موجهاي كوچك به تورها برخورد ميكنند. آيا اين صداي دختراني است كه در ساحل تنها ماندهاند؟ صداي بيآرامي است؟ يک بار از كودكي كه پدرش در دريا بود پرسيدم چرا دريا شور است و او فوراً جواب داد: دريا شور است چون دريانوردان زياد گريه ميكنند. چرا دريانوردان گريه ميكنند. گفت: اُه چون هميشه مجبورند كه به دورها بروند به همين دليل است كه هميشه دستمالهايشان را به دكل آويزان ميكنند تا خشك شود. پرسيدم چرا وقتي كسي ناراحت است گريه ميكند؟ اُه چون هر از گاهي بايد مردمك چشمانشان شسته شود تا بتوانند بهتر ببينند.
اگنس: آن پرچم چه معنياي ميدهد؟
شاعر: يعني بله! آن رنگ قرمز به معني جواب مثبت يك افسر است. مثل رنگ سرخ خون روي لباس آبي آسمان.
اگنس: پس علامت نه چگونه است؟
شاعر: آبي است. به مانند خون لخته شده در سياهرگها، اما نگاه كن اليس چقدر خوشحال است!
اگنس: و اديت گريه ميكند.
مردكور: دوستي و جدايي. جدايي ودوستي. زندگي اين است. من با مادرش آشنا شدم و سپس او رفت من پسرمان را نگه داشتم و اكنون او نيز ميرود.
اگنس: مطمئناً بر ميگردد.
مردكور: اين كيست؟ اين صدا را قبلآً هم شنيدهام. در روياهايم، در جواني وقتي تعطيلات تابستان آغاز ميشود در روز عروسيام وقتي فرزندم به دنيا آمد . هر زماني كه زندگي به من لبخندزده است اين صدا را شنيدهام.
(وكيل مدافع وارد ميشود به سمت مرد كور ميرود و چيزي در گوش او ميگويد)
وكيل مدافع: با معشوقش فرار كردهاست.
مردكور: كه اين طور!
وكيل مدافع: (به سمت اگنس ميرود ناگهان تنها ميشوند) اكنون تقريباً همه چيز را ديدهاي اما هنوز بدترين چيز را تجربه نكردهاي.
اگنس: مثلاً چي؟
وكيل مدافع: تكرار. تكرار يك نقش. برو دوباره درسهايت را بخوان. برگرد.
اگنس: كجا؟
وكيل مدافع: به سوي انجام وظيفه.
اگنس: چه وظيفهاي؟
وكيل مدافع: آنها كه از زيرش شانه خالي كردهاي.آنها كه نميخواهي انجامشان دهي اما مجبوري. چيزهايي كه از آنها دوري جستهاي. انكارشان كردهاي. به حال خود رها كردهاي و پشت سر گذاشتهاي همهي آن چيزهايي كه ناگوار زننده و ملالت آورند.
اگنس: آيا وظايف نامطبوعي وجود دارند؟
وكيل مدافع: وقتي انجامشان بدهي لذت بخش خواهند شد.
اگنس: يعني وقتي كه ديگر وجود ندارند! پس وظايف همواره ناگوارند چه چيزي لذت بخش است؟
وكيل مدافع: گناه لذت بخش است.
اگنس: گناه
وكيل مدافع: بله چيزي كه مجازات دارد. اگر من زماني يك روز دلپذير داشته باشم، روز بعدش در اثر درد شديد و ناراحتي روحي زجر خواهم كشيد. بلي صبح با سر درد بيدار خواهم شد؛ و دوباره تكرار آغاز ميشود؛ اما تكرار ناگوار همهی آن چيزهايي كه ديروز زيبا دلپذير و خندهدار بودند امروز زشت منفور واحمقانه به نظر ميآيند. لذتها ضايع ميشوند وخوشيها از بين ميروند. آنچه ديگران موفقيت ميخوانند سرآغاز شكستي ديگر است. موفقيتهاي من به شكست تبديل ميشود. مردم به طور غريزي از موفقيت ديگران دچار ترس ميشوند. آنها فكر ميكنند كه اين انصاف نيست كه سرنوشت فقط به يك نفر روي خوش نشان دهد. به همين خاطر بر سر راهش سنگاندازي ميكنند. داشتن استعداد خطرناك است. به هر صورت به سر كارت برگرد. وگرنه مجبورم تو را تحت تعقيب قضايي قرار دهم و درآن صورت مجبوريم هر سه مرحلهی دادگاه را پشت سر بگذاريم ، يك، دو، سه.
اگنس: برگردم؟ به اجاق آهني و ديگ كلم به كهنههاي بچه.
وكيل مدافع: بله امروز روز شستشو است و ما بايد همه دستمالهايمان را بشوييم.
اگنس: اه من دوباره بايد همه آن كارها را بكنم؟
وكيل مدافع: زندگي شامل انجام مكرر كارهاست. به آن مدير مدرسه درآنجا نگاه كن.ديروز دكترايش را گرفت و در ميان صداي توپها تاج خار بر سرش نهاد. از پارناسوس بالا رفت و شاه او را درآغوش گرفت و امروز دوباره به مدرسه رفته است و از او ميپرسند دو دوتا و بايد همين طور ادامه بدهد تا بميرد.
12- مدرسه
مدير مدرسه: (به افسر) خب پسرم ميتواني به من بگويي دو دو تا چند تا ميشود؟ (افسر همانطور در جايش نشسته باقي ميماند. با عذاب در ذهنش به دنبال جواب ميگردد بدون اينكه چيزي بيابد) وقتي از تو سئوال ميشود بلند شو و بايست.
افسر: (با ناراحتي از جايش بلند ميشود) دو دوتا اجازه بدهيد. دودوتا!
مدير مدرسه: كه اين طور تكاليفت را انجام ندادهاي.
افسر: (جغل) چرا، انجام دادهام اما نميدانم چرا نميتوانم جواب بدهم.
مديرمدرسه: بهانه ميتراشي! ميداني اما نميتواني بگويي؟ شايد من بتوانم كمكت كنم. (موهاي افسر را ميكشد)
افسر: اُه خيلي وحشتناك است ، خيلي.
مديرمدرسه: البته كه خيلي وحشتناك است وقتي پسر بزرگي هيچ بلند همتياي ندارد.
افسر: (با درد و عذاب) پسر بزرگ، البته، من بزرگم ،خيلي بزرگتر ازآنها من دكتر ام چرا اينجا نشستهام؟ مگر من دكتر نيستم؟
مديرمدرسه: هستي، اما بايد اينجا بنشيني تا كامل بشوي. بايد كامل شوي . درست است؟
افسر: (ضربهاي به پيشاني خود ميزند) بله درست است هر كسي بايد كامل شود. دو ضرب در دو ميشود دو و من ميتوانم آن را به روش قياس كه برترين نوع اثبات است، ثابت كنم. گوش كن. يك ضربدر يك ميشود يك؛ پس دو ضربدر دو بايد بشود دو. هرچيزي كه درباره يك صدق ميكند بايد درباره بقيه نيز صدق كند.
مدير مدرسه: اثباتت از روشهاي منطقي پيروي ميكند، اما جوابت نادرست است.
افسر: هرچيزي كه بر پايه قوانين منطق باشد نميتواند غلط باشد. بگذار امتحان كنيم. يك در يك ميشود يك؛ پس دو در دو ميشود دو.
مديرمدرسه: دقيقاً درست است بر اساس قانون قياس اما در اين صورت يك ضربدر سه چند ميشود؟
افسر: سه.
مديرمدرسه: پس دو ضربدر سه هم بايد بشود سه.
افسر: (متفكرانه) نه، اين نميتواند درست باشد نميتواند مگر اينكه...! (نوميد مينشيند)نه، من هنوز كامل نشدهام.
مدير مدرسه: نه، هنوز نه.
افسر: بنابراين تا كي بايد اينجا بنشينم؟
مديرمدرسه: تا كي؟ آيا فكر ميكني كه زمان و مكان وجود دارد؟ فرض كن زمان وجود داشته باشد؛ در اين صورت بايد بتواني بگويي زمان چيست. زمان چيست؟
افسر: زمان (فكر ميكند) نميتوانم بگويم، اما ميدانستم؛ بنابراين من ميتوانم بدانم دو دوتا چند تا ميشود بدون اينكه بتوانم جواب بدهم آيا شما ميتوانيد بگوئيد زمان چيست؟
مدير مدرسه: البته كه ميتوانم.
افسر: (و همه با هم ) پس بگوئيد.
مديرمدرسه: زمان؟ بگذار ببينم (بيحركت در حالي كه انگشتش در بينياش است ميايستند) مادامي كه ما صحبت ميكرديم زمان ميگذشت. پس زمان چيزي است كه موقع صحبت كردن ميگذارد.
يك پسر بچه: شما الان صحبت ميكنيد و موقعي كه صحبت ميكنيد من ميروم پس من زمان هستم (بيرون ميرود)
مدير مدرسه: اين دقيقاً بر اساس قوانين منطق درست است.
افسر: اما در اين صورت قوانين منطق احمقانهاند، چرا كه نيلس كه خارج شد نميتواند زمان باشد.
مديرمدرسه: و اين هم براساس قوانين منطق درست است و همچنين احمقانه.
افسر: پس منطق احمقانه است.
مدير مدرسه: مطمئناً اين طور به نظر ميرسد. اما اگر منطق احمقانه است پس كل دنيا احمقانه است، و چرا من بايد اينجا بنشينم و به شما چنين چيزهاي احمقانهاي را ياد بدهم؟بيايد برويم يك نوشيدني پيدا كنيم و بنوشيم و بعدش شنا كنيم.
افسر: اين سر و ته است. دنيا وارونه شده اول شنا ميكنند بعد مينوشند. پير خرفت!
مديرمدرسه : حالا ديگر گستاخ نشو دكتر.
افسر: ستوان اگر اشكالي ندارد. من افسرم. نميفهمم چرا بايد اينجا بين بچه مدرسهايها بنشينم و توهين بشنوم.
مدير مدرسه: (انگشتش را بلند ميكند) ما بايد كامل بشويم!
سرپرست قرنطينه: (وارد ميشود) قرنطينه شروع ميشود! قرنطينه شروع ميشود!
افسر: اه تو اينجايي ميتواني تصور كني كه اين مردك مرا مجبور كرده كه پشت ميز مدرسه بنشينم در حالي كه من دكترم.
سرپرست قرنطينه: خب چرا بلند نميشود بروي!
افسر: چی؟ بروم؟ نميتوانم اين كار را بكنم.
مدير مدرسه: من هم فكر نميكنم ميتواني امتحان كني.
افسر: (به سرپرست قرنطينه) نجاتم بده! مرا از دست نگاههاي او نجات بده!
سرپرست قرنطينه: همراهم بيا. بيا و به ما كمك كن برقصيم. بايد قبل از اينكه مرض شايع شود برقصيم. بايد! (همگي ميرقصند)
13- شاعر
(صحنه غار فينگال است. امواج بلند و سبز رنگ به آرامي به درون غار موج ميزنند. آهنگي به شكل صداي باد. موسيقي صداي امواج. دختر ايندرا و شاعر وارد ميشدند)
شاعر: اي دختر ايندرا مرا به كجا ميبري؟
دختر ايندرا: بسيار دورتر از همهمه و شيون انسانها.
به نهايت اين دنيا، اين غار
آن را گوش ايندرا ناميدهايم،
زماني كه خداوندگار از اينجا به شكايات انسانها گوش داد
شاعر: (گوش مي دهد) من چيزي جز زمزمهي باد نميشنوم---
دختر ايندرا: بگذار من ترجمه كنم. گوش كن! باد شكايت ميكند.
دختر ايندرا و شاعر (با هم): از اعماق گستردهی بهشت زاده شدم.
و با آذر رخش ايندرا فرستاده شديم.
پايين به زمين غبار آلود.
دختر ايندرا: ايندرا خداوندگار بهشت به ما گوش فراده!
به آههاي ما گوش فراده!
شاعر: زمين پاك نيست.
انسان شيطان نيست.
انسان فرشته هم نيست
انسانها هر طور كه بتوانند زندگي ميكنند
آن به آن
فرزندان خاك ميبايد در ميان آن بگردند
زادگان خاك
به خاك بايد بازگردند
به آنها پا عطا شده تا گام بردارند.
اما بال ندارند
آنها بزرگ ميشوند خاك آلوده
اين گناه آنان است
يا گناه تو؟
ما باديم ، فرزندان هوا
شكايتهاي انسانها را حمل ميكنيم
آيا ميشنوي
صداي ما را در ميان دودكش بخاريها در عصر روزهاي پاييزي
در شيار اجاق
در شكاف پنجره
آنگاه كه آسمان ميگريد بر كاشيها
يا در عصرهاي زمستاني
در جنگل برفي؟
در ميان توفان دريا
ميشنوي نعرهها و گريههاي ما را
درميان كشتيها و بادبانها
دختر ايندرا و شاعر: ( باهم) ما باديم
فرزندان هوا،
كه از ميان سينهها
بيرون ميشويم
به نشانه غم
دختر ايندار: دراتاق بيماران در كشاكش ميدان جنگ
و مخصوصاً در پرورشگاه
آنجا كه نوزادان تازه متولد ميگيرند،
ميگريند و جيغ ميكشند.
از درد زادهشدن
اين ماييم، ما، بادها
كه نجوا ميكنيم و ضجه ميزنيم.
موجهاي بدلي و بيسرانجام همهی آنچه نسوخته است،
|