header image
 
نگاهي به اقتصاد جهان چاپ
مرتضی محیط   
مجله‌ي «اكونوميست» لندن كه يكي از بلندگوهاي اصلي جناح راست سرمايه‌هاي انگليسي و امريكائي است در شماره ۱۶ ژوئن ‏‏۲۰۰۱خود مقاله مفصلي زير عنوان «ثروت جديد ملل» نوشته است كه ضمن تجليل از ثروتمندترين افراد جهان و ثروت‌هاي ‏افسانه‌اي آنها، اطلاعات جالبي درباره ميزان اين ثروت‌ها، علت تمركز و تراكم اين ثروت در دست گروه بسيار كوچكي در سطح جهاني ‏و پيامدهاي اين تمركز و تراكم ثروت و سرمايه ارائه مي‌دهد كه نقل بخش‌هائي از آن مي تواند آموزنده باشد. در صفحه 3 از اين مقاله ‏مي خوانيم:‏

‏«اكنون در سطح جهاني 2/7 ميليون نفر وجود دارند كه لااقل يك ميليون دلار مي توانند (در بازار مالي) سرمايه‌گذاري كنند. اين ‏شمار، در 1997 2/5 ميليون نفر بوده است». به سخن ديگر در عرض 4 سال گذشته دو ميليون نفر بر ثروتمندترين افراد جهان ‏افزوده شده است. يك ميليون دلار سرمايه‌گذاريِ حداقل امّا به هيچ‌رو نشان دهنده ميزان ثروت اين 2/7 ميليون نفر (در ميان 6 ‏ميليارد نفر جمعيت كره زمين) نيست. چرا كه در دنباله مقاله مي خوانيم:‏
‏«اين 2/7 ميليون نفر يك سوّم كل ثروت‌هاي جهان را زير كنترل خود دارند». تازه اين يك سوّم كل ثروت‌هاي جهان زير ‏كنترل واقعيِ آن 2/7 ميليون نفر هم نيست بلكه: «طبق برآورد مجله‌ي فوربز ‏‎(Forbs)‎‏ در مورد ثروتمندترين افراد جهان (در ميان ‏اين 2/7 ميليون نفر) 425 نفر ميلياردر وجود دارند كه 274 نفر آنها در امريكا زندگي مي‌كنند».‏
طبق برآورد همين مجله 200 نفرِ اوّل اين ميلياردرها ثروت شخصي‌شان يك تريليون دلار است كه مساوي با درآمد سالانه 6/2 ‏ميليارد نفر از فقيرترين انسانها يعني نزديك به نيمي از جمعيت كره زمين است. طبق اقرار جورج دبليو بوش بيش از نيمي از ‏جمعيت كره زمين با كمتر از 2 دلار در روز امرار معاش مي‌كنند و طبق اقرار آقاي اُنيل ‏‎(O'Neil)‎‏ وزير خزانه‌داري كابينه جورج دبليو ‏بوش، بيش از 2/1 ميليارد انسان با روزي كمتر از 1 دلار امرار معاش مي‌كنند.‏
در ادامه مقاله مي خوانيم:‏
‏«در سال 1982 هنگامي كه مجله «فوربز» براي اولين بار فهرست ثروتمندترين 400 خانواده امريكائي را منتشر ساخت، معيار ‏ورود به اين فهرست داشتن ثروت خالصي به‌ميزان 90 ميليون دلار بود (كه به‌پول سال 2000، 161 ميليون دلار خواهد بود). در ‏همين سال 2000، براي ورود به اين ليست 725 ميليون دلار لازم بود. نزديك به دو سوم آنهائي كه در فهرست 400 نفر ‏ثروتمندترين افراد امريكا قرار دارند ثروتشان چند ميليارد دلار است و 18 نفر از اين‌ها بيش از 10 ميليارد دلار ثروت دارند. ‏ثروتمندترين آنها بيل گيت است كه ثروت او سال قبل 85 ميليارد دلار بود و امسال (2001)، 63 ميليارد دلار برآورد مي‌شود».‏
در ادامه مقاله مي خوانيم:‏
‏«در عرض 4 سال گذشته شمار ميليونرها در امريكا و اروپا بشدت افزايش يافته است امّا در آسيا با سرعتي بسيار كمتر بالا رفته ‏است». طبق برآورد شركت مريل لينچ «شمار ميليونرها در ديگر كشورها تقريباً مثل سابق مانده و افزايشي نداشته است: حدود ‏‏000ر200 نفر در امريكاي لاتين، خاورميانه و بلوك شرق سابق، و 000ر30 نفر در كلّ افريقا (اكثراً در افريقاي جنوبي). ميليونرهاي ‏امريكاي لاتين 3% از كل ميليونرهاي جهان را تشكيل ميدهند امّا صاحب 12% از كل ثروت اين گروه هستند».‏
براي نشان دادن سرعت‌گيري اين تمركز و تراكم سرگيجه‌آور ثروت در دست عده‌اي بسيار كوچك در سطح جهاني، در دنباله مقاله ‏ميخوانيم:‏
‏«كلّ ثروت زير كنترل ثروتمندترين افراد نامبرده ميان سالهاي 1986 و 2000، چهار برابر شد و از 2/7 تريليون دلار به 27 ‏تريليون دلار رسيد: ثروتمندان امريكاي شمالي از اين مقدار، 8/8 تريليون دلار را زير كنترل دارند و ثروتمندان اروپا 2/7 تريليون ‏دلار». اين 27 تريليون دلار درواقع يك سوم از كل ثروت‌هاي موجود كره زمين است.‏
لازم به تذكر است ـ چيزي كه مجله اكونوميست دانسته يا ندانسته ناديده مي‌گيرد ـ كه تفاوتي اساسي ميان ثروت و سرمايه ‏وجود دارد. ثروت ميتواند بصورت اموال منقول يا غيرمنقول (غيرفعال) باشد و در نتيجه اهميت اقتصادي (و سياسي) كمتري از ‏سرمايه داشته باشد. در حاليكه سرمايه، ثروت فعال و در حال حركت چه در حوزه‌ي توليد و چه در حوزه بازار مالي است. نكته ‏اينجاست كه در ميان ثروت‌هاي افسانه‌اي نامبرده در بالا كه در اساس در دست چند ميليون خانواده (و بخش اعظم آن در دست چند ‏صد خانواده) متمركز شده، بخش تعيين‌كننده و كنترل‌كننده‌اش بصورت سرمايه‌هائي است كه در چند صد انحصار عظيم فرامليتي ‏متمركز شده كه پايگاه اصلي (پايگاه ملي) آنها در خاك امريكا و چند كشور اروپاي غربي و ژاپن قرار دارد.‏
مجله سپس آمار جالبي درباره ميزان ثروت افرادي مي دهد كه اگر فردي به آنجا برسد ديگر احتياج ندارد كارد كند. بقول ‏مجله در اصطلاح سيليكان وَلي ‏‎(Silicon Valley)‎، اين مقدار  پول را «برو گائيدمت» ‏‎(Fuck-you money)‎‏ مي خوانند. يعني موقعي ‏كه به اين مقدار پول دست‌يافتي نه تنها منت كسي را براي كار گير آوردن نمي‌كشي بلكه به ريش همه مي‌خندي. و مي دانيم كه ‏‏«رؤياي امريكائي» رسيدن به اين نقطه است.‏
مجله مي‌نويسد: «داشتن ثروتي اضافي و آزاد باندازه 000ر250 تا 5 ميليون دلار براي سرمايه‌گذاري صرفاً شما را جزو آدم‌هاي ‏مرفه قرار ميدهد. براي اينكه واقعاً ثروتمند بحساب بيائيد نياز به مقداري خيلي بيشتر خواهيد داشت. در سيليكان وَلي اصطلاحي ‏مفيد امّا قدري قبيح براي داشتن اين مقدار پول وجود دارد، مقدار پولي كه شما را براي هميشه از گشتن بدنبال شغل و كار آزاد ‏مي‌كند: «پولِ برو گائيدمت». اين مقدار اكنون بايد بيش از 10 ميليون دلار باشد كه درآمد سالانه‌اي نزديك 000ر500 دلار براي ‏صاحبش تأمين كند. اگر بيش از 100 ميليون دلار براي سرمايه‌گذاري داشته باشيد، در آن صورت ثروتمند واقعي هستيد و هرگونه ‏نياز خود و خانواده را مي توانيد تأمين كنيد و تنها ناراحتي شما اين خواهد بود كه بعد از مرگِ تان چه بر سر اين ثروت خواهد ‏رفت». ‏
ملاحظه مي‌كنيم كه مجله اكونوميست علاوه بر دادن اطلاعات سودمندي درباره ارقام و اعداد ثروتِ چند صد يا چند هزار خانواده، ‏اطلاعات بسيار آموزنده‌اي درباره انگيزه‌ها و فرهنگ اين قوم و نوع فرهنگي كه به بقيه‌ي جامعه القاء مي‌كنند نيز ارائه مي دهد.‏
مجله بدنبال بيان اعداد و ارقام فوق به برخي پيامدهاي اين شكاف سرسام‌آور فقر و ثروت مي‌پردازد و بزعم خود مي خواهد ضمن ‏پاسخگوئي به اين پيامدها خطراتي را كه اين پديده متوجه نظام سرمايه مي‌كند بي‌اهميت جلوه دهد.‏
نخستين پرسش اينست كه در سال هاي اخير ظرفيت توليدي بالا رفته است در عين حال كه اكثريت عظيم بشريت قدرت ‏خريدش به هيچ‌رو نتوانسته است پا به پاي آن بالا رود. به سخن ديگر اگر از يكسو ثروت‌هاي افسانه‌اي در دست قشر كوچكي از ‏جامعه متمركز شده و مزد و مزاياي اكثريت كارگران در 20 سال اخير (بجز چند سال اخير) رو به كاهش داشته است، مسئله ‏تقاضاي مؤثر  براي جذب ظرفيت توليدي حاضر چه مي شود؟ و آيا ميان عرضه كالا (ظرفيت توليدي) و تقاضا (قدرت خريد ‏مردم) عدم هم‌آهنگي بوجود نمي‌آيد و اين ناهماهنگي موجب ركود و بحران نمي‌گردد؟ مجله اكنونوميست از قول يكي از اقتصاددانان ‏دانشگاه اكسفورد بنام ويلفرد بكرمن سئوال را به اين شكل مطرح مي‌كند كه «مشكل بوجود آوردنِ تقاضاي كافي.... براي جذب ‏ظرفيت توليدي، در آينده‌اي نه چندان دور مي تواند به مسئله‌اي مزمن تبديل شود». از نظر مجله امّا ايجاد تقاضا مشكلي نخواهد بود. ‏چرا؟ چون «به آقاي لاري اِليسون (رئيس شركت ‏‎(Oracle‏ و يكي از اين ميلياردرها نگاه كنيد كه يك قصر شبيه قصرهاي قديم ژاپن ‏براي خود ساخته. يا به اتومبيل‌هاي سراسر ضد گلوله‌اي نگاه كنيد كه ميلياردرهاي روسي و برزيلي را در مسكو و سائوپالو به اين ‏طرف و آن طرف مي‌برند و يا به مسافرت 20 ميليون دلاري آقاي دنيس تيتو به فضا در سفينه فضائي روسي نگاه كنيد».‏
مجله، با اين مثالها ميخواهد ثابت كند كه ميزان مصرف و در نتيجه تقاضا هيچ حد و مرزي نمي‌شناسد و هميشه تقاضاي مؤثر ‏براي پاسخگوئي به ظرفيت توليدي اقتصاد سرمايه‌داري وجود دارد. غافل از آنكه اين «تقاضاي مؤثر» بي‌انتها به عده‌اي قليل در ‏بالاي جامعه محدود مي‌گردد.‏
سئوال ديگر مجله اينست كه چرا «سرمايه‌داري در غرب موفق و در جاهاي ديگر دنيا با شكست مواجه مي‌شود». جواب او از زبان ‏يك اقتصاددانِ هم‌فكر مجله (هرناندو ليوسوتو اهل كشور پرو) چنين است: «ثروتمندان غرب، ثروت خود را در يك سيستم رقابتي ‏بدست آورده‌اند و ثروت‌هاي ثروتمندان كشورهاي عقب‌مانده از طريق روابط و امتيازات سياسي (امانت خواري)». مجله البته هيچ ‏اشاره‌اي به روابط تاريخي غرب با شرق و صدها سال استعمار و امپرياليسم و قوانين «بانك جهاني»، «صندوق بين‌المللي پول»، ‏‏«سازمان تجارت جهاني» در حال حاضر و نقش اين تاريخ در بوجود آوردن «عقب‌ماندگي و حكومت‌هاي ضد مردمي در كشورهاي ‏‏«عقب‌مانده» نمي‌كند و بقرار، كل اين اوضاع را به‌دليل ماهيت سرشتي (و لابد نژادي) تفاوت ميان «شرق» و «غرب» مي داند. ‏
مقاله سپس وارد اين بحث مي‌شود كه چرا بسياري از شركت‌هاي وابسته به تكنولوژي اطلاعاتي (دات كام ‏‎.com‏) چون حباب ‏تركيدند و تنها در سال 2000 نزديك به 70% از ارزش كاغذي خود را در بورس سهام از دست دادند. جواب مجله از زبان ‏Roy ‎Smith‏ نويسنده كتاب «آفرينندگان ثروت» چنين است: «نرخ رشد ارزش ثروت‌هاي ماليِ مورد دادوستد (منظور در درجه اول سهام ‏شركت‌ها و ديگر ابزار و وسائل پيچيده مالي در بورس سهام و بازار مالي است) در 20 سال اخير سرعتي دو برابر نرخ رشد اقتصاد ‏واقعي داشته است». به سخن ديگر در 20 سال اخير (از هنگام روي كار آمدن ريگان) آنچه رشد شديد داشته، سفته‌بازي ‏‎(speculation)‎‏ در بازار مالي بوده است كه يكي از علل اصلي تمركز و تراكم اين همه ثروت در دست عده‌اي قليل گرديده است. ‏اقتصاد واقعي (توليدي) امّا رشد چنداني نداشته است و در نتيجه رشد بورس سهام، رشدي حباب‌وار بوده است كه بالاخره بايد ‏خود را با اقتصاد واقعي تطبيق دهد (يعني فروكش كند).‏
در اواخر دهه‌ي 1920 حباب مالي شبيه دهه‌ي 1990 بوجود آمد. در آن سالها نيز عده‌اي قليل ثروت‌هاي عظيمي نصيب خود ‏كردند. نتيجه‌ي آن شكاف عميق فقر و ثروت، تركيدن آن حباب در اواخر سال 1929 و بحران اقتصادي دهه 1930 بود. مجله، اين ‏سئوال را مطرح مي‌كند كه آيا سناريوي كنوني نيز چيزي شبيه آن سالهاست؟ پاسخ به آن طبيعتاً از سوي اين مجله منفي است.‏
بنظر مجله اكونوميست ـ و بنا به پيش‌بيني شركت مريل لينچ ـ ثروت زير كنترل آن 5/7 ميليون نفر ثروتمندان جهان كه اكنون ‏بيش از 27 تريليون دلار است، تا سال 2005 هر سال 8% افزايش خواهد يافت و به 40 تريليون دلار خواهد رسيد. به سخن ديگر ‏اگر در سال‌هاي دهه 1930 بورس سهام فرو پاشيد، اقتصاد وارد يك دوران بحران عميق گرديد و گردانندگان نظام (بويژه دولت ‏فرانكلين روزولت) ناچار به پياده كردن برنامه «نيوديل» شد و به كارگران امتيازاتي داد و شكاف ميان فقر و ثروت را قدري كاهش داد ‏تا از فروپاشي كل نظام جلوگيري كند، در سالهاي دهه‌ي 2000، هيچ احتياجي به اين اقدامات نيست و ثروت زير كنترل اين شمار ‏كوچك در چهار سال آينده به خير و خوبي به 40 تريليون دلار خواهد رسيد و آب از آب تكان نخواهد خورد.‏
مطلب بعديِ مطرح شده در مقاله اينست كه اين ثروت‌هاي عظيم و افسانه‌اي را اكنون چگونه مي توان اداره و سرمايه‌گذاري كرد؟ ‏دلواپسي مجله از آن جهت است كه اين ثروت‌هاي عظيم نمي‌تواند راكد بماند و ركود به‌معناي افول و اضمحلال آنها خواهد بود. ‏سرمايه يا بايد رشد كند و يا از ميان مي رود، قانون بيرحم انباشت سرمايه چنين حكم مي‌كند. نتيجه آنكه اين سرمايه‌ها (27 ‏تريليون دلار در حال حاضر) در سراسر جهان در حال گردش‌اند (تنها 15 تريليون آن در بورس سهام نيويورك و شيكاگو جاي دارد) ‏و دروازه‌ها و مرزهاي همه كشورها را درهم مي‌كوبد تا بدنبال بالاترين نرخ سود بگردد. بنابرين هيچ دولتي نبايد در برابر ورود آنها ‏مقاومت كند. از آنجا كه هدف غائي اين سرمايه‌ها كسب سود حداكثر است، بنابراين لاجرم شرط ورود آنها «تعديل اقتصادي» خواهد ‏بود. تعديل اقتصادي نيز در قاموس صاحبان اصلي اين سرمايه‌ها به معناي اقدامات زير در كشورهاي «جهان سوم» خواهد بود: (1)ـ ‏خصوصي كردن همه منابع روزميني و زيرزميني اين كشورها و آزاد كردن سرمايه‌هاي خارجي براي «سرمايه‌گذاري» در آنها (كه در ‏اساس به‌معناي خريدن آنها به ثمن بخس است)، (2)ـ «تعديل» يا از ميان بردن قوانين مربوط به حفظ محيط زيست به هر شكلي كه ‏مانعي بر سر راه افزايش نرخ سود سرمايه‌ها ايجاد كند، (3)ـ «تعديل» يا از ميان بردن قوانين كارگري و آزاد گذاردن دست ‏سرمايه‌داران خارجي و سرمايه‌داران وابسته داخلي براي اخراج دسته جمعي كارگران و استخدام آنها از طريق شركت‌هاي پيمانكاري با ‏حداقل دستمزد بدون مزايا، (4)ـ كاهش بودجه دولت به بهانه «ايجاد موازنه بودجه براي حفظ ارزش پول كشور مربوطه» و در نتيجه ‏قلطع خدمات دولتي و عمومي و يا كاهش آنها كه موجب ‌قطع يارانه دولتي براي پايه‌اي‌ترين نيازهاي طبقات محروم، كاهش بودجه ‏خدمات بهداشتي و پزشكي و آب‌رساني و دادن وام با بهره‌ي كم به خرده توليدكنندگان شهر و ده، (5)ـ افزايش نرخ بهره بانكي (باز ‏هم به بهانه حفظ ارزش پول كشور و جذب سرمايه‌هاي خارجي، و بالاخره (6)ـ آزاد كردن نرخ برابري پول كه معمولاً موجب سقوط ‏ارزش پول و تورم وحشتناك در اين كشورها مي‌گردد.‏
علاوه بر تمام اين اقدامات ويرانگر و نابود كننده معمولاً كشورهاي وام گيرنده زير بار چنان قرض‌هاي كمرشكن و غيرقابل ترميمي ‏مي روند كه بخش عظيمي از درآمد ناخالص ملي را بايد بابت اصل و فرع اين وام‌ها هر سال به صاحبان سرمايه‌هاي مزبور بپردازند و ‏در نتيجه زير بار قرض هرچه عظيم‌تري روند.‏
كاهش ارزش پول كشور مربوطه، نرخ سرسام‌آور بهره بانكي و تورم موجب خانه‌خرابي و نابودي توليد كنندگان خرد و متوسط را كه ‏خانه‌خراب شده‌اند به شهرهاي بزرگ بدنبال امرار معاش و گير آوردن لقمه ناني مي‌كشد و در نتيجه لشكر بيكاران ذخيره را انبوه‌تر ‏كرده و لاجرم سطح دستمزد كارگران شاغل را نيز پائين آورده و باين ترتيب نرخ سود سرمايه‌هاي كلان را بالا مي برد.‏
نتيجه‌ي كل اين دور تسلسل يا حلقه معيوب آنست كه نرخ سود سرمايه‌هاي ثروتمندان بزرگ جهان و منافع آنان تضادي ‏آشتي‌ناپذير و حل ناشدني با اكثريت عظيم بشريت پيدا مي‌كند يعني انباشت هرچه بيشتر سرمايه آنان به‌معناي گسترش بيكاري، ‏فقر، گرسنگي، بي‌خانماني مهاجرت‌هاي جمعي، گسترش بيماري‌هاي واگير و عمومي، فحشاء عمومي، سوء استفاده از كودكان، نابودي ‏محيط زيست و آلودگي رودخانه‌ها، درياچه‌ها، آب‌هاي زيرزميني و هواي اطراف كره زمين مي گردد.‏
هر كشوري كه جرأت كند در برابر قوانين حاكم بر ورود اين سرمايه‌ها ـ كه توسط «بانك جهاني»، «صندوق بين‌المللي پول» و ‏‏«سازمان تجارت جهاني» كوچكترين مانعي ايجاد كند يا بعبارتي دم از استقلال و حاكميت كشور زند و يا بخواهد از صنعت و ‏كشاورزي كشور مربوطه حمايت كند و در نتيجه به نرخ سود اين سرمايه‌ها خدشه‌اي وارد كند، توسط پنتاگون و وزارت خارجه امريكا ‏‏(به‌همراه شركاي كوچكتر امريكا) به‌عنوان كشوري گردنكش ‏‎(Rogue nation)‎‏ اعلام خواهد شد و در آنصورت نه‌تنها در معرض تحريم ‏اقتصادي قرار خواهد گرفت بلكه در صورت لزوم به‌عنوان كشوري «شيطان صفت» كه مستحق تنبيه است مورد تجاوز نظامي قرار ‏خواهد گرفت.‏
بدين سان مجتمع نظامي ـ صنعتي وارد صحنه مي‌شود، مجتمعي كه خود نيز دوستاني جداگانه دارد و تضمين كننده حفظ اقتصاد ‏امريكا از فروپاشي است. پس مجتمع نظامي ـ صنعتي هم تضمين كننده سود سرمايه‌هاي ثروتمندان مورد بحث در خارج است و هم ‏تضمين كننده امنيت اين سرمايه‌ها در داخل.‏
پس فرهنگ تسلط‌جوئي، جنگ‌طلبي و ستيزگري و خشونت نه در ذات مردم امريكا ـ يا شهروند هر كشور ديگر ـ بلكه ساخته‌ي ‏نظامي است كه قانون حاكم بر آن و تعيين‌كننده سرنوشت مردم‌اش قانون انباشت سرمايه و حفظ نرخ سود سرمايه‌هاي قشر ‏كوچك بالاي جامعه در سطحي «قابل قبول» است.‏
مقاله، سپس به مسئله جالب ديگري، به‌عنوان پيامد اين تمركز ثروت و سرمايه در دست شمار بسيار كوچكي از خانواده‌ها و اثر آن ‏بر زندگي خصوصي و خانوادگي آنها مطرح مي‌كند و مي‌نويسد: «بانك هاي خصوصي و بزرگ جهان (جائي كه اين ثروت‌ها در آن لانه ‏مي‌گزينند تا براي حركت بعدي آماده شوند) اكنون شماري از مشتريان خود را تشويق به مراجعه به روان‌پزشك مي‌كنند تا اينان ‏بتوانند رابطه‌ي خود با ثروتشان را تنظيم كنند». در ادامه اين بحث مي‌خوانيم: «ثروتمندان تازه به‌دوران رسيده در مقايسه با ‏ثروتمندان قديمي و جاافتاده دچار احساس گناه بوده و نسبت به تيره‌روزيِ امريكائيان معمولي احساس همدردي مي‌كنند». پيش ‏نهاد مجله به اين ثروتمندان دسته اخير اينست كه نبايد چنين احساسي داشته باشند و اگر هم داشته باشند بايد هرچه زودتر از ‏كمك‌هاي روانشناسي و روان پزشكي برخوردار گردند. به سخن ديگر از ديدگاه مفسرين مجله اكونوميست حتي داشتن كوچكترين ‏احساس انسانيت و حس همدردي نسبت به انسان‌هاي ديگر چيزي جز بيماري و اختلال رواني نيست.‏

‏                                                                                16 اوت 2001 ، نيويورك ‏

 

 

 

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.