|
صفحه 2 از 5
«يکي از احکام جمهوري اسلامي اين است که هر کس در برابر اين نظام امام عادل بايستد. کشتن او واجب است. و زخمياش را بايد زخميتر کرد که کشته شود... اين حکم اسلام است، چيزي نيست که تازه آورده باشم.» ( کيهان 29شهريور 1360 موسوي تبريزي دادستان کل انقلاب اسلامي د يروزي واصلاح طلب امروزي)
باري، ما برعليه چنين رژيمي با تمام توان مقابله کرديم و بازتاب خشونت فاشيستي اسلامگرايان بر کشورمان را در زندانهاي ايران ميديديم.
در اين دوره حمله رژيم از جهات مختلف به نيروهاي سياسي آغاز شد در طي دو سال يعني از سال 60 تا 62 کليه سازمان ها و تشکيلاتهاي مخالف رژيم از ميدان به در شدند. سازمانهاي چپ در داخل ايران يا نابود شدند و يا نيروهايشان را براي جلوگيري از ضربات بيشتر از کشور خارج کردند. در عين حال علي رغم جو پليسي و ترور در فاصله سال هاي 60 تا 65، اينجا و آنجا مقاومتهايي نيز صورت ميگرفت و اين امر نشان ميداد که رژيم قادر نشده بود تا جامعه بحران زده بعد از قيام را کاملا" تحت کنترل خود نگاه دارد.
زندانها در اين دروه
به موازات بگير و ببندها و ايجاد ترور و حشت در جامعه، رژيم چنان جوي در زندان هاحاکم نمود که در تاريخ صد و پنجاه سال اخير ايران بي سابقه بود.در اين دوران طولاني، شکنجه، اعدام، تجاوز و کليه شيوه هاي تحت فشار قرار دادن زنداني به امري کاملا عادي تبديل شده بود. بازجوييهاي طولاني مدت - براي بدست آوردن اطلاعات که بلا استثناء با فشار و شکنجههاي جسمي، روحي و رواني همراه بود-به کار روتين مقامات زندان، بازجوها و دادستانها بدل شده بود. دادگاهها در فاصله چند دقيقه حکم صادر ميکردند و حتي در تير ماه سال 1360 لاجوردي به عنوان دادستان زندان اوين به خودش زحمت فرستادن زندانيان به دادگاه هاي فرمايشي را هم نداد.بلکه خود مستقيما تصميم ميگرفت و عمل مينمود. روزانه صدها تن به جوخههاي مرگ سپرده ميشدند. حتي در اين دوره رژيم براي ايجاد هراس در جامعه، از نام بردن علني افرادي که تنها به جرم مخالفت با آنها اعدام شده بودند، ابايي به خود راه نميدهد. چرا که مهمترين هدفش در اين دوره از يک طرف اعلام جنگ علني به مخالفين سياسي اش بود و از طرفي ديگر ايجاد جو رعب و وحشتي بود تا حتي توده ها جرأت بيان خواسته هاي صنفي شان را هم نداشته باشند. براي ارائه تصويري از فضاي زندانهاي ايران از گزارشي کوتاه درباره روشهاي شکنجه استفاده ميکنيم.
چشم بند:
شايد به جرات بتوان گفت اولين چيزي که زنداني با آن آشنا ميشود، چشم بند است. چشم بند مهمترين ارتباط انسان با محيط اطرافش را قطع ميسازد. يک انسان نابينا هميشه در وضعيتي قرار داشته که مجبور بوده با حواس ديگرش اطراف خود را لمس نمايد ولي چشم بند شرايط ابتدائي نابينا شدن يک شخص است که مدت زماني طول خواهد کشيد تا بتواند از قواي ديگرش براي انطباق با شرايط جديد ياري بگيرد.
چشمبند يکي از مخربترين سلاحهايي است که در تمامي ارگانهاي پليسي رژيم به کار مي رود از ابتداي بازداشت تا شکنجه و دادگاههاي چند دقيقه اي. شايد بتوان گفت چشم بند جزئي از وجود يک زنداني مي گردد . کساني که مدتهاي مديدي در زير چشم بند نگهداري شدند، اولين عارضه ناشي از اين شکنجه افزايش نمره عينک و يا تبديل شخصي با چشمان سالم به فردي عينکي بود.و يا براي دوري از گزند نور لامپ در شبها از آن استفاده کردهاند. تا مدتها پس از خروج از زندان هم، شبها با چشم بند ميخوابيدند.
در نوشته يکي از زندانيان سياسي ايران ميخوانيم:«چشم بند زدن که يکي از وحشتناکترين شکنجههاست. کسي که شکنجهات ميکند را نميبيني و نميداني که ضربه از کجا فرود ميآيد. تناقض عجيبي که روح انسان را در هم مي شکند: نزديکي بدني شکنجهگر، و در همان حال ناشناختگي او براي قرباني، بدترين شکنجههاست. او بايد شکنجه گر را با صدا ، گامها و سايهاش بشناسد.» ( 5)
فوتبال:
در حالي که زنداني با چشم بسته با دايرهاي از شکنجهگران محاصره شده و از هر طرف مشت و لگد حواله او ميشود، او را به سمت يکديگر پاسکاري ميکنند. اين شيوه بيشتر در ابتداي دستگيري و بهقولي براي دستگرمي بازجويان اعمال ميشود و يا بعد از شکنجه با کابل، براي اينکه دوباره عصب پاي زنداني فعال شود و بتوانند به کابل زدن کف پايش ادامه دهند.
فحاشي:
فحاشي و کاربرد الفاظ رکيک يکي ديگر از بر خوردهاي دائمي است که با زنداني ميشود. شکنجهگران با بيان فحشهاي رکيک سعي بر اين دارند که علاوه بر خردکردن شخصيت زنداني، عقدهي شکستهاي خود را در به زانو در آوردن زندانيان، خالي سازند. الفاظي مثل مادر قحبه ، زن جنده ، خواهر کسده ، ديوث و قرمساق از رايج ترين فحشهايي است که در ساختمانهاي مختلف اوين مي توان شنيد.براي نمونه يکي از گزارشات منتشر شده در اين باره را ذکر ميکنيم:
«سال 1362 دوبار دادگاه رفتم ودر هردو بار آخوندي بهنام بيدمشکي بر سر مصاحبه کردن با من جدال ميکرد و هر دو بار، وقتي علت مصاحبه نکردن را خانوادهام ذکر کردم، آخوند مذکور با گفتن، مادر جنده ، خواهر کسده حالا که به خاطر آنها مصاحبه نميکني بايد بري به دَرَک. و وقتي در هر دو بار اعتراض کردم و گفتم چرا فحش ميدهي، وقتي شما که روحاني هستي فحش ميدهي، پس نبايد از پاسدارها انتظار داشت فحش ندهند. هر دو بار عصباني شد و از اتاق به اصطلاح دادگاه با کشيده بيرونم کرد» (12)
کمبود غذا و جا:
کمبود مواد غذائي و فشارهاي ناشي از آن همواره گريبانگير زندانيان در زندانهاي جمهوري اسلامي، بهويژه بعد از دستگيريهاي گسترده سال 1360، بوده است. دادن يک نان لواش براي هر نفر در 24 ساعت، دادن يک ليوان سوپ يا آش براي سه نفر، دادن پنير وکره به اندازه دوحبه قند و سه يا چهار قاشق برنج که به راستي ميتوانستي آنها را بشماري از نمونههاي گرسنگي مداوم دادن به زنداني است.جلاد رژيم، و به اصطلاح دادستان وقت به زندانيان صريحاً ميگفت: ...ما غذا نميدهيم که سير شويد، غذا ميدهيم که نميريد تا خودمان اعدامتان کنيم...
|