|
«حسین اقدامی»ها و «فاخته های عقیم»
|
|
|
عباس صدرایی
|
|
صفحه 4 از 4 پرسش: مگر پی از استقرار رژیم اسلامی در ایران چنین جنبش هایی تجربه نشده و نمی شود؟ آیا این جنبش ها، بدون رهبری قاطع و هدفمند روشنفکران نو نگر، جز این که گرو های دانشجوییِ اسلامی را بازیگر میدان کند، امثال خاتمی را به عنوان رهبر و پناهگاه جنبش های خود جوش درآورد، و به رژیم بهانه های تازه تر برای رادیکالیزه شدن و سرکوبی بدهد، چه طرفی بسته است؟ باور: گروه های پیشرو باید به صورت مسالمت آمیز- به ویژه روش های پارلمانی، در ارکان رژیم رخنه کنند، و از راه مشارکت و روش های نفوذی رژیم را، دانسته و ندانسته، تحت تأثیر قرار دهند که تا (گویا انشالله در حوالی قرن بیست و دوم) قدرت را به مردم منتقل کنند. پرسش: نمونه پیروزی چنین برنامه ای را در کجا باید سراغ گرفت؟ مگر بعضی از گروه های عملی چپ در ایرانِ پس از انقلاب دست به چنین شیوه هایی نزدند؟ حاصل چه بود؟ البته باورهای دیگری هم از این دست ارائه می شوند که اشاره به آن چیزی جز اطاله کلام نخواهد بود. ولی همه این باورها این وجه مشترک را دارند که یک بٌعدی هستند، به اصطلاحِ منطقیون پاسخی مانع و جامعه در برابر پرسش هایی که برمی انگیزانند، ندارند و جز القای یأس حاصلی برای نسل جوان ببار نمی آورند. چندان به دور از ذهن نخواهد بود که بگوییم این باورهای یأس انگیز می تواند در ضمیر ناخودآگاه نسل جوان چنان رخنه کند که به صورت باوری سنگواره ای و غیر قابل انعطاف درآید، و از آنان نیز نسلی جدید از فاخته های عقیم بسازد. و همان طوری که دو نسل گذشته از فاخته های عقیم نشان داده اند، وقتی یأس و برداشت های نیهیلیستی در ذهن به صورت سنگواره در می آید، تغییر دادن آن بغایت دشوار خواهد بود. باید تأکید کرد که داشتن باورهای سنگواره ای مِلک طلق روشنفکران ایرانی نیست و تازگی هم ندارد. شاید بهترین نمونه این نوع باور را بتوان از زبان شکوه و شکایت چه گوارا شنید. او در کتاب خاطراتش از مأموریت در کنگو که چندی پیش به نام رؤیای آفریقا به انگلیسی ترجمه و چاپ شد از چنین باورهایی ابراز شگفتی می کند. چه گوارا می نویسد که به هنگام اقامت اش در کنگو به قصد دادن آموزش های چریکی به مارکسیست های آفریقایی تصمیم می گیرد که آموختن کمک های اولیه پزشکی را هم در برنامه های آموزشیِ خود بگنجاند. ولی می بیند که با مخالفت برخی از چریک ها مواجه شده است که نیازی به آن نمی دیدند. به او چنین گفتند که در دهکده مجاور جادوگری هست که ورد می خواند، به آن ها فوت می کند، و آن ها را روئین تن می سازد، که دیگر در برابر گلوله های دشمن آسیب پذیر نخواهند بود! چه گوارا می نویسد که وجود این نوع باور- که همان باور سنگواره ایست- در ذهن آن چریک ها، علیرغم آموزش های دراز مدت مارکسیست ها، برایش نه تنها شگفت آمیز که حتا غیر منتظره بوده است. او از برخورد با چنین باوری به عنوان یکی از دلایل عمدهاش برای انصراف از مأموریت آفریقا و مراجعت به آمریکار لاتین یاد می کند.نمونه تازه تر از باورهای سنگواره ای را می توان امروزه در میان روشنفکران عراق دید. با وجود آن که بیش از یک سال از تهاجم و اشغال آمریکا می گذرد، خبری از واکنش ها و فعالیت های روشنفکران عراقی لااقل دانشجویان اش، در لابلای اخبار نمی توان یافت. ایا عراق روشنفکر ندارد، و یا این که آنان نیز، که تحت ستم و اختناق رژیم صدام حسین به فاخته های عقیم مبدل شده بودند، در سایه باورهای سنگواره ای خود تنها آیه های یاس می خوانند و سرنوشت خود و میهنشان را به دست خداوند سبحان و یا آل عبا سپرده اند؟ شاید بپرسید که هدف از این پراکنده گویی و گزافه گویی ها چیست؟ فقط یک چیز! شما اگر به دلیل سرخوردگی سیاسی، یأس فلسفی، کهولت زود رس، کم توانی های سنی، غم نان، ذلٌت در غربت و گرفتاری های دیگر، احساس یاس و ناتوانی می کنید و به آینده هم بدبین شده اید، این احساس را به نسل آینده که چشم به دست و قلم و دانش و رهنمود شما دوخته اند القا نکنید، که آنان نیز در را به روی خود بسته ببینند. شما کسانی هستید که موی را در کشاکشِ مبارزات گذشته خویش سپید کرده، و بسیاری از روزگار جوانی را در زندان ها و شکنجه گاه های شیخ و شاه از دست داده اید، که قابل تقدیس است و باید در برابرتان سر تعظیم فرود آورد. اما، اکنون که به هر دلیلی، ایدئولوژی علمی خود را بایگانی کرده اید، بگذارید تا نسل جوان، به جای سرمشق گرفتن از تجربه های ناکامتان که چون لالایی خوابشان می کند، از پختگی و حکمت شما به عنوان پیش کسوتان مبارز، درس بیداری بگیرند. منظور همین است و بس. در پایان، چون این نوشته در رابطه با حسین و امثال اوست، مثل روضه خوانی که سر آخر همیشه گریز به صحرای کربلا می زند، خاطره ای از دوران کودکی اش را نقل می کنم، که بی مناسبت هم نیست. حسین، وقتی حدود سه سال اش بود، یک روز در حالی که روی زانوی دایه اش لب حوض كوچک خانه ما نشسته بود و با پاهای کوچک اش آب بازی می کرد، از دست دایه رها شد و در آب افتاد. من که از صدای شیون دایه متوجه شده بودم حسین را از آب بیرون کشیدم. او که مثل موش آب کشیده در بغلم رو به دایه داشت با نگاهی مظطرب و چهره ای برافروخته، با زبان کودکی اش فریاد زد «کجا هستی بودی؟!» شاید امروز هم حسین، به همراه هم بسترانش در اعماق گورهای دسته جمعی خاوران، و از طرف همه ی رزمندگانی که جان در راه آرمان باختند، خطاب به همراهان زنده مانده اش در غربت غرب فریاد می کشد که پس «کجا هستی بودی؟». واسلام لس آنجلس، شهریور 1383
|