header image
 
مادر چاپ
محمود خليلي   
رفتن به
مادر
صفحه 2
صفحه 3
مي¬کنيد ؟ احمد آقا بدون اينکه به سوال اوجواب بدهد پرسيد: نامه داشتيد؟ با تعجب گفت: بله شما از کجا مي دونيد؟! باز احمد آقا بدون اين¬که جواب بده گفت: شما نمي¬خواد بريد. من خودم مي¬رم و.... نگذاشت حرف احمد آقا تموم بشه. گفت: من حالم خيلي خوبِ. خودم مي رم  و ادامه داد اگه براي شما مشگله همين ميدون خراسان منو پياده کنيد. با اتوبوس هم مي¬تونم برم. خودش از حرفي که زده بود خجالت کشيد. احمد آقا هم بدون اينکه دلخور بشه گفت: چه ¬کاريه شما مي¬کنيد. اصلاً معلوم نيست ملاقات باشه يا نباشه.  شايد چيز ديگه¬اي باشه. خواهش مي¬کنم شما برگرديد بزاريد من برم اگه تاريخ ملاقات دادن به شما روز و ساعتش رو اطلاع مي¬دم. از اين همه سماجت احمد آقا متحير بود و داشت کم‌کم  عصباني مي¬شد. گفت: شما تا به¬حال در حق من خيلي برادري کرديد. نگران نباشيد من کاملاً سالم و سر حال هستم و از اين که اين کار روا خودم بکنم لذت مي¬برم. سکوتي بينشان برقرار شد. پيش خودش فکر مي¬کرد از وقتي من  مريض شدم احمد آقا چش شده. همه حرکاتش عجيب غريب و مشکوکه. ذهنش هزار جا کشيد. حتي کار به جائي رسيد که فکر کرد اينا بچه خودشون رو ديدن خيالشون راحت شده اما چرا نمي¬خوان من مجيد رو ببينم! ولي سعي کرد همه نقاط منفي ذهنش را پاک کنه و به مجيد فکر بکنه که الان چه ريختي شده.
نزديک کميته که رسيدن احمد آقا خيلي به ¬هم ريخته بود. بعد از پارک ماشين باز برگشت وگفت: اگه ميشه نامه رو بدين به من و توي ماشين بشينيد. خودم مي¬رم صحبت مي¬کنم لازم شد ميام دنبالتون.
در حالي که از ماشين پياده مي¬شد گفت: خيلي ممنون خودم مي¬رم. شما همين جا باشيد. احمد آقا گفت¬: نه منم ميام.
جلو در کميته مامور کميته با قيافه اخمالو جلو ا¬ونا رو گرفت و پرسيد¬: با کي کار داريد؟ بلافاصله نامه را بدست اون داد. کميته چي گفت: بايد صبح مي اومدين الان مسئولش نيست... ولي انگار خشم و نفرتي که در چشاش موج مي¬زد اونو ميخ¬کوب کرد چرا که بلافاصله سرشو کرد توي کميته و گفت: يکي ديگه از اوناست. مي¬خواست داد بزنه از کدوما! که کميته چي گفت: بفرمائيد تو. ابتداي راهرو اتاق سمت چپ پيش حاج قاسم. راستي  اين آقا  پدرشونه؟
گفت: نه يکي از اقواممان است.
کميته چي گفت: ايشان اجازه ندارن بيان تو. احمد آقا در حالي که اعتراض مي¬کرد، خواهش کرد اجازه بدن اونم وارد کميته بشه. کميته¬چي قبول نمي¬کرد. يه لحظه ديد احمد آقا داره در گوشي با کميته¬چي حرف مي¬زنه. توجه¬اي نکرد و خودش رو رساند به در اتاق که نيمه  باز بود. در همين موقع احمد آقا را هم کنار خودش ديد. تقه¬اي به در زد. کسي از داخل گفت: بيا تو. وارد اتاق که شد ميزي روبروش بود و سمت چپ ميز عکس بزرگي از خميني و گوشه اتاق تعداد زيادي ساک و کيسه قرار داشت. پشت ميز شخصي نشسته بود حدود 30 ساله با لباس کميته و ريش بلند. به¬ ظاهرسرش پائين بود. ولي زير چشمي اونا رو مي¬پائيد. قبل از اينکه چيزي بگه اون نامه رو جلوش، روي ميز گذاشت. فرد مذکور با نيش خندي که تمام وجود آدم رو مي¬آزرد گفت: شما مادر مجيد هستيد؟ گفت: بله من مادر مجيدم. کميته چي گفت: يه سري نکاته که بايد خوب توجه کنيد و رعايت کنيد. و اِلا براي خودتون دردسر درست مي¬کنيد. اولاً جارو جنجال راه نمي¬اندازيد. دوماً لباس سياه نمي پوشيد. سوماً حق برگزاري ختم و مراسم و اينجور چيزا رو نداريد.
در حالي که تمام بدنش مي¬لرزيد و هاج و واج مونده بود که اين اراجيف چيه که ميگه، کميته¬چي که از پشت ميز بلند شده بود و بين ساکها وکيسه¬ها مي¬گشت ادامه داد: بچه¬تون رو خوب تربيت نکرديد. ما هم هر کاري کرديم بي فايده بود. اسلام تحمل ضد انقلاب رو نداره در حالي که ساک شکلاتي رنگ مجيد رو در دست داشت و به مادر مجيد نزديک مي¬شد گفت: خدا را شکر کنيد که اين لکه ننگ رو از دامن شما پاک کرديم.
ديگه نتونست خودش رو کنترل کنه با فرياد گفت: چيکار کرديد، مجيد من، مجيد من، مجيد من... کو؟
 کميته چي باخونسردي گفت به درک واصل شد... 
  ديگه چيزي نشنيد دست راستش را گذاشت روي ميز ولي نتونست خودش رو کنترل کنه دست چپش خورد به عکس خميني که با صدا از روي ميز واژگون شد روي زمين و پشت سرش خودش با تمام سنگيني¬اش افتاد روي قاب شکسته خميني.
   مردادماه 1383



« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.