header image
 
مادر چاپ
محمود خليلي   
رفتن به
مادر
صفحه 2
صفحه 3

حالا مونده بودند چکار ديگه¬اي  ازدست شون ساخته است وچطوري مي¬تونن از بچه¬هاشون خبر بگيرن.
مادر محسن سعي مي¬کرد به اون دلداري بده. ولي مثل مرغ سرکنده بود. توي صحبت هاش احساس کرد يه چيزي نهفته که نمي¬خواد بگه. چند بار انگار اومد سر زبونش ولي اونو قورت داد.
با زحمت بلند شد يه چيزي درست کنه که بخورن. مادر محسن با اصرار وادارش کرد چند تا تخم مرغ نيمرو کنه. حدود ساعت يازده و نيم شب بود که در زدن. وقتي درو وا کرد احمد آقا رو خسته و آشفته ديد. وقتي اومد يه ليوان بزرگ چائي جلوش گذاشت و پرسيد: شام براتون درست کنم؟ احمد آقا گفت: نه متشکرم. اشتها ندارم و سيگاري روشن کرد. وقتي زير سيگاري را جلو احمد آقا گذاشت احساس کرد احمد آقا از صبح تا به حال چقدر پيرتر شده. خيلي بدجوري به سيگار پک مي¬زد. مادر محسن طاقت نياورد و پرسيد: خوب رفتي چي شد؟ اونا چي گفتن؟  چقدر مي¬تونه درست باشه؟
 او که سر در نياورده بود منظور مادر محسن چيه. با تعجب چشم دوخته بود به احمد آقا. بعد از سکوت طولاني احمد آقا گفت: مي¬گن هشتاد درصد مطمئنن ولي از ميزان و چگونگي اون خبر ندارن. هاج و واج مونده بود که اين چه سئوال و جوابيه بين اين زن و شوهر رد و بدل ميشه. پيش خودش گفت شايد مشگل خانوادگي دارن و به اون ربطي نداره که بدونه. يه¬دفعه ياد صبح، توي قم ا فتاد. دلش هري ريخت و با دلهره پرسيد کسي رو توي قم دستگير کردن؟ اتفاقي براي خانواده¬ها افتاده؟ چي شده اگه اشکالي نداره به¬من هم بگيد بدونم.
احمد آقا گفت: نه براي خانواده ها تا اونجائي که من مي¬دونم ا تفاقي نيفتاده ولي...
با شک و ترديد پرسيد: ولي چي؟ چي شده؟ من¬هم مي¬تونم بدونم؟
 احمد آقا با مِن و مِن و مکث زيادي گفت: البته اين چند ماهه همه را کلافه کرده. اخبار ناگوار زيادي بگوش مي¬رسه...  اما... اما آدم نمي دونه چقدر مي¬شه روي اونا حساب کنه. يه لحظه چشمش به صورت مادر محسن خورد که غرق اشگ بود.
ديگه کلافه شده بود و اگه کس ديگه¬اي به¬جز احمد آقا بود حتما" با داد وفرياد دق دليش رو خالي مي کرد. اما احمد آقا کس ديگه نبود. احمد آقا همدرد و هم رنج او بود. با التماس گفت: چه شايعاتي؟ به ¬من هم بگيد آخه¬ مگه من نبايد با خبر شم؟ احمد آقا به آهسته¬گي گفت: من امشب پيش خانواده  ساسان بودم. چند تا پدر مادر ديگه هم اونجا بودن. مي¬گفتن...  مي¬گفتن بچه¬ها رو قلع و قم کردن. مي گفتن زندانيا رو قتل عام کردن. مي¬گفتن زندانيا روا...  مي¬گفتن....  مي¬گفتن....
 ديگه چيزي نمي شنيد. دنيا جلوش تيره و تار شده بود. انگار سقف اتاق رو سرش خراب شده بود. ديگه چيزي نفهميد.
وقتي چشاش رو باز کرد روي تخت بيمارستان بود و ماسکي جلو دهانش و سرمي به دستش. نمي¬دونست چند ساعت يا چند روزه که توي بيمارستانه. پرستار که متوجه اون شده بود دکتر رو خبر کرد. دکتر با مهرباني دستي به پيشاني او گذاشت و گفت: خوب به سلامتي خطر رفع شد. به زحمت سعي کرد لباش روا باز کنه و چيزي بگه.  ولي قدرت اينکار رو نداشت. دکتر که متوجه تلاش اون شده بود گفت: خودت را اذيت نکن به¬زودي حالت بهتر مي¬شه و مي¬توني بري توي بخش.
بعد از ظهر که احمد آقا و مادر محسن آمدند برا ي ملاقات فقط  5دقيقه به مادر محسن اجازه دادند که وارد بخش سي سي يو بشه. هنوز منگ بود. نمي¬دونست چه اتفاقي افتاده، اصلا" يادش نمي¬آمد که چرا به اين روز  افتاده. فقط به زحمت از مادر محسن پرسيد: چند وقته من اينجام؟ مادر محسن پنجه¬اش را به او نشان داد و با ورود و اخطار پرستار از اتاق بيرون رفت. مونده بود 5 دقيقه است يا 5 ساعت يا 5 روز. دو روز بعد که به بخش منتقل شد فهميد يک هفته است که در بيمارستان بستري است. پدر مادر محسن هر روز به  ملاقات او مي¬آ مدن. وقتي حالش بهتر شده بود احمد آقا با شرم و ناراحتي گفته بود اون قضيه يه شايعه بوده و همه چيز رو به راه است. 17 روز در بيمارستان بود. قرار بود احمد آقا بياد و برنامه مرخص شدنش رو فراهم کنه. ولي نيومد. عجيب بود. احمد آقا آدمي بود که سرش مي¬رفت حرفش نمي¬رفت. شايد براش کاري پيش آمده بود. نمي¬دونست و همين موضوع کلافه¬ا¬ش کرده بود. تلفن احمد آقا اينا از يادش رفته بود. پيش خودش مي¬گفت: من فراموش شده¬ام . سه روز پر عذاب گذشت که سر و کله احمد آقا پيدا شد. با صورتي نتراشيده و چهره¬اي شکسته، بر خلاف ظاهر  مرتبش. در حالي که سعي مي¬کرد نگاهش را از چشمان او بدزد سلامي کرد و گفت: بلند شو بريم خونه. شما مرخص شديد. در حالي که از زحمات اون تشکر مي¬کرد سراغ مادر محسن را گرفت که احمدآقا در جواب گفت: يه کم مريض احواله. تو ماشين براتون تعريف مي¬کنم. با بي¬قراري تا توي ماشين خودش رو کشيد. وقتي که حرکت کردند پرسيد: چي شده؟ از زندان وبچه‌ها چه خبر؟ ملاقات بر قرار شد يا نه؟ پرسيد و پرسيد و پرسيد. خودش هم تعجب مي¬کرد با چه انرژئي اين سوالات را پشت سر هم مي¬پرسه. وقتي ساکت شد احمد آقا با اندوه گفت: همه چيز حل شد. به ما ملاقات دادند. اونم حضوري. توي کميته زنجان يه ساک لباس اضافه هم داشت به¬ من تحويل دادن. از اون لحظه مادر محسن شوکه شده. در حالي که ذوق زده شده بود گفت: حتما" نوبت مجيد هم بوده بايد برم ببينم کي مي¬تونم اونو ملاقات کنم. اول بريم خونه شما من يه سر بزنم به مادر محسن بعد فردا صبح مي¬رم گوهردشت ببينم چي ميشه. انگار احمد آقا متوجه حرف اون نشده بود و در حالي که اونو به طرف خونه خودش مي¬برد گفت: اميدوارم ملاقات نداشته باشي. از تعجب دهنش باز مونده بود چند ماه بود که منتظر اين بود که بتونه بره ملاقات. حالا احمد آقا مي¬گفت اميدوارم ملاقات نداشته باشي! با دلخوري و نگراني گفت: حالا زخم و زيلي باشن، لاغر و ضعيف شده باشن عيبي نداره. همين که من مجيد رو دوباره ببينم برام کافيه. رسيدن در خونه. احمد آقا گفت: ببخشيد نبردمتون خونه خودمون مادر محسن مريض بود فرستادمش شهرستان. در حالي که متحير و گيج بود از ماشين پياده شد و خدا حافظي کرد. احمد آقا به سرعت دور شد. احساس ناخوش آيندي داشت، شکل برخورد احمد آقا براش غريب بود. بد جوري احساس تنهائي مي‌کرد.
در را که باز کرد متوجه نامه¬اي شد که از زير در انداخته بودند توي خونه. به سرعت نامه را برداشت. از اين که مهر دادستاني روي آن بود ذوق زده شد. نمي¬دونست چطوري نامه را باز کند. وقتي نامه را باز کرد فقط چند کلمه به چشمش خورد. «لطفا" به کميته خيابان پيروزي مراجعه نمائيد»  نه تاريخي نه چيزي. عجب نامه غريبي بود. ساعت حدود 12 بود. از دولت آباد تا پيروزي حتماً يک ساعتي طول مي¬کشه. يه لحظه ياد احمد آقا افتاد. پيش خودش گفت: خوب اونا هم رفتن محسن رو توي کميته خيابان زنجان ديده‌اند. منم بايد برم خيابان پيروزي. اما ننوشته چه روزي، چه ساعتي. پيش خودش گفت عيبي نداره يه بار مي¬رم. اگه دادن که عاليه  ندادن مي¬گن کي بيا براي ملاقات. با اين فکر بود که به سرعت وارد اتاق شد مقداري پول که زير فرش داشت رو برداشت و با سرعت از خانه خارج شد. اولين ما شيني که جلوش بوق زد گفت: در بستي و بدون اينکه منتظر واکنش راننده بشود سوار شد. با سلامي که راننده کرد خشکش زد! احمد آقا شما ا ينجا چکار

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.