|
محمود خليلي
|
|
صفحه 1 از 3
شب در شب پرستي خود غافل مانده است هنگامي که عشق را از ريسمان عدلش مي¬آويزد وخرمن خرمن خاک را شيار مي¬دهد تا ننگ خود را در غبار مدفون سازد هرگز طلوع سپيده را تجسم نمي¬کند تا بغل بغل شقايق سرخ سيراب گشته به خشم اشک بر دمد از فلات شهر
صبح کله سحر از خواب بيدار شد. با عجله دست وصورتي شست و شروع به پوشيدن لباس کرد. عجيب بود. يه مدتي بودکه سرما ودلشوره توي دلش لونه کرده بود و از تو جونش بيرون نمي اومد. عجب دلشوره سختي دا شت. اين حالت از موقعي بهش دست داد که ملاقات¬ها قطع شده بود و اون ديگه از مجيد خبري ندا شت. هفت سا ل بود که توي سرما وگرما با تمام گرفتارياش خودش رو مي¬رسوند به زندان براي ملاقات. روزاي اول خيلي سخت بود مخصوصا" دوره بي¬خبري. اون که کسي رو نداشت. ولي تمام بيمارستانها، پزشک قانون و بهشت زهرا رو با مشقت زير و رو کرده بود تا تونسته بود اونو توي اوين پيدا کنه. از اون به بعد پا به پاي مجيد زندان کشيده بود. از اوين گرفته تا قزل حصار و گوهردشت. طي اين مدت با خيلي از خانواده¬ها آشنا شده بود. هميشه با اونا به ملاقات مي¬رفت و با اونا برمي¬گشت. از طريق اونا توي يه شرکت کار پيدا کرده بود. با اونا يک خانواده بزرگ تشکيل داده بود. امروز هم قرار بود دوباره به قم برن شايد بتونن يه خبري از زندان بگيرن و علت قطع شدن ملاقات رو متوجه بشن. اين دفعه سومي بود که بعد از قطع ملاقات¬ها، خانواده¬ها قرار گذاشته بودند برن قم¬، جلو دفتر منتظري. فقط تونست يه ليوان آب بخوره. آخه هر کاري مي¬کرد چيزي از گلوش پايين نمي¬رفت. با صداي زنگ، انگار از خواب بيدارشده بود. به سرعت به ¬طرف در رفت. احمد آقا پدر محسن بود. محسن از سال 59 زندان بود. بعد از سلام و عليک بدون اين¬که تعارف کنه، از در بيرون زد. مادر محسن هم توي ماشين منتظرشان بود. احمد آقا با سرعت راه افتاد وگفت: خانواده¬ها ساعت ده ونيم جلو بيت منتظري جمع مي¬شن بايد هر جور شده سر ساعت برسيم. با مادر محسن از هر دري حرف زد. در کنار اين¬ها زمان براش به سرعت ميگذشت. حوالي ساعت ده به قم رسيدند. تعدادي از خانواده¬ها آنجا منتظر بودند. کم و بيش ديگه همه خانواده¬ها رو ميشناخت و با اونا تماس داشت. بعد از اينکه از ماشين پياده شدند متوجه شد حالا حدود 20نفر شدند و هر چه به بيت منتظري نزديکتر مي¬شدند تعدادشون بيشتر مي¬شد. برخلاف دفعات قبل، اطراف بيت پر بود از مامور. يه عده هم معلوم بود با لباس شخصي اون حوالي پرسه مي زنند. حالا حدود 60 نفر شده بودند. حدود 300 متر با بيت فاصله داشتند که شدند خيابون رو پاسدارها بسته اند. همه¬شون هم يکي يه باطوم چوبي تو دست داشتند. پچ وپچي بين خانواده¬ها رد و بدل شد. «مثل اينکه نمي¬خواهند بزارن بريم جلو». خودشو کشيد جلو صف. درست مثل هفته قبل جلو دفتر سازمان ملل که بهشون حمله کردند و با فحش و کتک متفرقشون کرده بودند. اونجا هم جلو همه بود. هنوز هم پايش از ضربات لگد درد مي¬کرد. پاسداري که به نظر فرمانده اونا بود جلو آمد و داد زد: برگرديد خونه¬ها¬تون. آقا امروز وقت ملاقات ندارند. مثل اينکه مي¬دونستن اين جمعيت براي چي اونجا اومده. احمد آقا داد زد: ما از تهران و بعضي از شهر¬هاي دور اومديم. بايد به¬ما اجازه بدين ملاقات کنيم تا بتونيم حرفامون رو بزنيم. همان پاسدار گفت: بمن ربطي نداره که از چه جهنمي اومدين بايد بر¬گرديد. ديگه نتونست خودش رو کنترل کنه، داد زد: ما از اون جهنمي اومديم که شما برامون درست کردين. امروز تا تکليف ما و بچه¬هامون رو روشن نکنيد از اينجا نمي¬ريم. پاسدار در حالي که با تهديد باطومش را تکان مي¬داد گفت: آقا گفته برين خونه¬هاتون بزودي تکليفتون روشن ميشه. يه عده زمزمه مي¬کردند: تا جوابمون را نگيريم از اينجا نميريم. پاسدار گفت: يا مثل آدم متفرق مي¬شيد يا اينکه خودمون متفرقتون مي¬کنيم. ديگه نتونست جلو خودش رو ابگيره. داد زد: هر غلطي که دلتون مي¬خواد بکنيد. مگه تا حالا کم کرديد... هنوز حرفش تمام نشده بود که از هر طرف حمله شروع شد. با لباس پاسداري و لباس شخصي، مشت ولگد و باطوم و چوب بود که نثارشون ميکردن. وقتي به خودش اومد که احمد آقا و مادر محسن زير بغلش را گرفته بودند و مي¬بردنش. به ماشين که رسيدند ديد از سر احمد آقا خون ميآو و يقه پيراهنش هم خونيه، درحالي که اونا کمک مي کردن سوار ماشين بشه شروع کرد به داد زدن وفحش دادن. مادر محسن با دست جلوي دهنش رو گرفت و به زور وادارش کرد روي صندلي بشينه. وقتي خواستند از دروازه تهران رد بشن چند تا ماشين خانواده¬ها منتظرشون بودن. يکي پرسيد: کسي را دستگير کردن يا نه؟ احمد آقا جواب داد: من متوجه نشدم. رسيدم تهران به اونائي که مي¬شناسم زنگ مي¬زنم و پي¬گيري مي¬کنم. وقتي رسيدن به تهران، رمقي براش نمونده بود. با کمک مادر محسن رفت تو خونه. احمد آقا هم ماشين رو پارک کرده بود و دنبالشون وارد خونه شد. بعد از ا ين¬که يه کم آب به سروصورتشون زدن احمد آقا گفت: من مي¬رم. بهتره مادر محسن پيش شما بمونه. و قبل از اين¬که آن دو اظهار نظري بکنن گفت: من الان بايد برم کسي رو ببينم. اگر تونستم آخر شب ميام و گرنه فردا صبح زود ميام دنبال مادر محسن. خدا حافظي کرد و تندي از در زد بيرون. اين دفعه اولي بود که مادر محسن به اين صورت بدون تعارف پيش اون مي¬موند براش يه مقدار غريب بود ولي فکر کرد شايد به¬خاطر وضعيتي که در قم پيش اومده بود اين کار رو کردن که اون تنها نباشه.
|