|
مصاحبه با يك شاعر “ديوانه”
|
|
|
مسعود نقرهكار
|
|
* آن چه كه مي خوانيد بخشهايي از مصاحبه با هيلاري . م شاعر و نويسنده آمريكاييست ، كه اوايل سال 2001 انجام شده است .
خنديد، از آن دست خندههايي كه انگاري چشمها و لبها جايشان را عوض كردهاند، موج خنده بر پهنهي چشمهايي به رنگ آسمانِ صاف و آفتابيِ آن روز بهاري لغزيد؛ « تازه استخدام شدي؟« « بله« « اسم من هيلاريِ، از اين كه شما رو ميبينم خوشحالم« » اسم من مسعودِ، منم از ديدار با شما خوشحالم« » من ده سالي هست كه اينجا زندگي ميكنم، رفت و آمدهاي زيادي رو ديدم، تغيير ، بدترين و خوبترين چيز در زندگي انسان است، بله، بدترين و خوبترين« » بله، بله« و خداحافظي كردم، فرصت نبود با او صحبت كنم. روز بعد ديدمش. روي صندليِ راحتي و متحركي نشسته بود، و آن را به آرامي حركت ميداد. در دستي سيگار، و در دست ديگر ليواني قهوه داشت، با همان لبخند زيبا بر چشمها و لبها. از جايش بلند شد و به نرمي دستم را فشرد؛ » من هيلاري . م هستم. از 18 سالگي شروع به سرودن شعر و نوشتن داستان كوتاه كردم، 19 ساله بودم كه تشخيص دادن به بيماري “اسكيزوفرني” مبتلا هستم، و از اون تاريخ تا به حال در بيمارستانها و مراكز روان درماني زندگي ميكنم، 49 سال دارم، باور كنين، دروغ نميگم. معمولاً زنهاي عاقل سنِ واقعيشونو نميگن و يا دروغ ميگن؛ خوب شايد حق داشته باشن. من صدها شعر سرودم، داستان كوتاه هم نوشتهام، 45 داستان كوتاه دارم، آثارم رو خودم تايپ ميكنم و اونها رو توي كلاسورهاي مختلف نگه ميدارم، رنگهاي كلاسورهام فرق ميكنن، من آثارم رو جايي چاپ نكردم، به هركسيام نشون نميدم، مگر خيلي دوستش داشته باشم. به هرحال از آشنايي با شما خوشحالم« نشست و سيگاري گيراند؛ » خوب شما چكارهايد، منظورم كاري كه اينجا ميكنين نيست، كار ديگهتون چيه؟ اوه، حتمي فكر ميكنين من آدم فضولي هستم، عيبي نداره، خدا انسان رو فضول و حسود آفريده، خب نگفتين كار ديگهتون چيه؟« » كار اصلي منم نويسندگيِ، منم داستان نويسم« چند ثانيهيي به من خيره شد، و بعد؛ » هان؟ نويسندگي ؟ هه، مثل چخوف، مثل سامرست موآم، مثل خيلي از دكتراي احمقي كه دنبال نوشتن افتادن، خب آدم بايد خيلي احمق باشه كه شغل نون و آب دارِ پزشكي رو فداي نوشتن يه مشت لاطائلات بكنه، البته ميشه هردو كار رو انجام داد، نتيجهش اين ميشه كه نه پزشك خوبي از آب در مياين، نه نويسندهي خوبي« » امّا چخوف تو هردو زمينه خوب بود« » نه، نه، اون اگر پزشك خوبي بود سل نميگرفت« روز بعد به دفتر كارم آمد، با كلاسور قرمز رنگي به زير بغل؛ »بعضي از شعرها و داستانهاي عاشقانهمو واسهتون آوردم، احتياجي ندارم كه درباره اونا نظر بدين، فقط قول بدين جايي چاپ نشن« قول دادم. و داستانهاي كوتاهام را كه به انگليسي ترجمه شده بودند برايش آوردم. » من اين كارا رو ميخونم امّا نظر نميدم، نظر دادن درباره كارهاي ديگران خيلي احمقانهست، من از منتقدها بدم ميآد، مثل زالو به بدن ادبيات و هنر چسبيدن، شايدم مثل شپش. اينارم جايي منتشر نميكنم« » امّا هيلاري من خيلي دوست دارم كارام چاپ بشن« » كه چي؟ خيليها اين كارا رو نميخونن، اوناييام كه ميخونن چيزي سردر نميآرن، براي چي بايد اين كارا چاپ بشن؟ ميخواي مشهور بشي؟، شهرت چيز خطرناكيِ، به دنبال محبوبيت باش« چيزي نگفتم. چند ثانيهاي نگاهم كرد، و رفت. نميدانم چرا به فكر افتادم با او مصاحبه كنم، از همان نخستين روزي كه ديدمش در ذهنم خانه كرد. » بعدش ميخواي مصاحبه منو چاپ كني؟ حتمي ميخواي عنوانش رو بگذاري مصاحبه با يك شاعر ديوانه، آره؟ « » هنوز نميدونم« » اگر ميليونر شدي هواي منو داشته باش، راستي براي مصاحبه هميشه قبل از غروب آفتاب بيا. ميدوني كه كار من با اومدن تاريكي شروع ميشه، ببين، چندروزه حموم نكردم، گرفتاريها امان ندادن. خب حالا پاشو برو سرِ كارت و منو تنها بگذار« به سراغش رفتم. دو ساعتي به غروب مانده بود. انگاري پرندهها هم فهميده بودند كه او شاعر است. دور و برش پر بودند، رنگارنگ و خوش آواز. سلامم بيجواب ماند. نگاه به تكهاي روزنامه كه روي زمين افتاده بود، داشت؛ » شما كه ميگفتين حكومت نبايد موروثي باشه، پس چي شد؟ حتمي بعد از اين پسر نوبت اون يكي ميشه، و بعد هم نوههات، هان آقاي بوش؟ چي گفتين؟ پسرتون لياقت داشت، شوخي نكن مرد، اگه اسم و رسم و پول تو و پشتيباني ارتش و سيا و ديوان عالي و ميلياردرها و مردم نادان نميبود اون رييس جمهور نميشد، اون يه پيتزا فروشي رو نميتونه بچرخونه چه برسه به يه مملكت . امّا همه ميدونن وقتي پاي شهرت و پول و قدرت و كتاب مقدس در كار باشه دمكراسي بي دمكراسي، آره اينو همه ميدونن« و ساكت شد. پكي به سيگارش زد، جرعهاي قهوه نوشيد و چشمهايش را بست. » هيلاري من اومدم با تو مصاحبه كنم، خودت گفتي پيش از غروب آفتاب بيام و …« » مگه نميبيني دارم با جورج بوش صحبت ميكنم، مزاحم نشو، وقتي آدم مهمي مثل جورج بوش با من حرف ميزنه بايد ساكت باشي، تو كسي نيستي، فهميدي؟« هنوز چند قدمي بيشتر از او دور نشده بودم كه صدايم زد، صدايي آميخته با پوزخند؛ » بيا، بيا، وقت پيدا كردم، اون رفت مستراح، همهم ميدونن يبوست داره، تو اين فاصله من و تو ميتونيم از سياست بگيم، آره بهترين موقعستالان « خواستم شروع كنم كه نگذاشت؛ » ميدوني كه ما همه چيزمون محرمانهست، البته خودمون نخواستيم، قانون خواسته، حواست باشه كه تو مصاحبه اسم واقعي منو نياري، اسم اين تيمارستان رو هم نبايد بياري، بايد بنويسي كه اسم من و اسم محل غيرواقعيِ، البته پولهايي كه ما به شركتهاي بيمه و دكترها و اين تيمارستان ميديم واقعيان، آره حواست باشه، بيدقتي نكني، والاّ چوب عدالت رو در مقعدت فرو ميكنن، چربش هم نميكنن، فهميدي؟« خواستم شروع كنم، باز حرفم را قطع كرد، اين بار كف دستش را جلوي دهانم گرفت؛ » صبركن، صبركن، در آمريكا عدالت وجود داره امّا خريدني و فروختنيست، نوعي معامله و كاسبيِ، اگه پول داشته باشي ميتوني اونو بخري، فقط كافيِ يك وكيل شارلاتان استخدام كني، البته همهي وكلا شارلاتان هستن، بعضيها كمتر، بعضيها بيشتر. عدالت خر رنگ كن هم داريم مثل بازيهايي كه سر نيكسون و كلينتون و خيليهاي ديگه آوردن. سرِ نمايش قضايي درباره كلينتون ميليونها دلار توي جيب صاحبان برنامههاي راديو و تلويزيون و مطبوعات رفت، و چندتايي زن “عدالت خواه” و “مبارز” ميليونر شدند و …« خودش را يك ور كرد و گوزيد؛ »ببخشيد دكتر مسعود، دست خودم نيست، وقتي ياد اينجور زنها ميافتم كه از آزادي زنان دفاع ميكنن گوزم ميگيره« خنديد. حتا يك دندان در دهان نداشت؛ » ميتوني شروع كني, امّا سؤالهاي فلسفي، تئوريك و قلمبه سلمبه از من نكن، من نه كشيشام نه سياست باز، من هيلاري هستم، شاعري عاشق سيگار و قهوه و پرندهها« » اولين سؤال من اينه كه بگي چه تعريف و تلقياي از سياست داري، و به نظر تو…؟« » ديگه ادامه نده، من منظور تو رو فهميدم. ببين، سياست دو تا تعريف داره، يكي يعني، دروغ، پول، سكس، آدم كشي، شارلاتانيزم و قدرت، يكي هم يعني علم سازمان دادن جامعه، تو آمريكا مخلوطي از هردو حكومت ميكنن، و پشت سر همه اينا پولداراي آمريكايي هستن، البته ميدوني وقتي ميگم سياست فقط قوه مجريه منظورم نيست، قوه قضاييه و مقننه هم جزءاش هست« از جايش بلند شد، سه دور دور صندلياش چرخيد، و دوباره نشست؛ » اين يكي ديگه از همه خنده دارتره، جورج دبليو رو ميگم، عروسك خنده دار جديد، البته مشاورهاي خوبي داره كه هميشه پشت صحنه هستن، شايد به اين خاطر كه كچل و شكم گنده هستن، تازگيها زنهاي خوشگلام توي مشاورها زياد شدن، خب بد نيست. آقاي رئيس جمهور به كارهاي غيرسياسي هم احتياج داره، البته نبايد اشتباه كلينتون تكرار بشه، بايد دنبال دهانهاي مناسبي براي انجام سكس باشه، آره بايد مواظب باشه. اوه ببخشيد، نميدونم چرا يكمرتبه ياد دبليوسي افتادم، نميدونم چرا. راستي تا يادم نرفته تلقيام رو از سياست بگم، ببين سياست يه مثلثه، يه رأس اون يبوست هست، رأس ديگهش مستراح و رأس سومش سيفون مستراحست. ميدونم تو دلت منو مسخره ميكني امّا تو تلقي منو خواستي منم گفتم« بلند شد، بسته سيگار و فندك و ليوان قهوهاش را برداشت، و با شتاب به طرف اتاقش رفت. روز بعد باران ميآمد، گمان ميكردم توي اتاقش ميبايد مصاحبه را ادامه بدهم، امّا نه، روي همان صندلي نشسته بود. چتر بزرگي را با طناب به صندلي بسته بود. چتر با صندلي تكان ميخورد و جلو عقب ميرفت. كلاهي پلاستيكي و سبزرنگ بر سر داشت. » برو براي خودت يه چتر بيار، ميتوني تيتر مصاحبه رو بنويسي مصاحبه با يك شاعر ديوانه. زير ضرب آهنگ دلنشين باران، ميبيني چه تيتر قشنگيِ، يه كمي البته دراز ميشه امّا عيب نداره، هر چيزي درازش خوبه، حتي تيتر يك مصاحبه، ايجاز فقط به دردِ … ولش كن، ولش كن، برو واسه خودت چتر بيار« براي مريضهايي كه از پشت شيشهي پنجرههاي اتاقهايشان به كار ما ميخنديدند دست تكان ميداد؛ » ميدوني جورج بوش آدم بدي نيست، يه مذهبيي ميليونر و گاهي احمقه، همين، اوه راستي تو مملكت تو اصلاً سياستمدار هست؟« » آره، امّا ساده لوحتر، قدرت طلبتر، احمقتر و ديكتاتورتر« سيگارش را روشن كرد، كلاهاش را از سرش برداشت و گذاشت روي سر من. » آره، يادم افتاد، خميني، خميني، من اصلاً تا قبل از گروگان گيري و جنگ ايران و عراق نميدونستم كشوري به اسم ايران هست. باوركن. خميني كشور شما رو معروف كرد. اوه راستي من ميدونم سؤال بعدي تو چيه، حتمي ميخواي نظر منو در مورد انتخابات امسال رياست جمهوري تو آمريكا بدوني، باشه برات ميگم، تو تا حالا سيرك ديدي؟« » آره، خيليام ديدم« « په چرا اين سؤال رو از من كردي؟! باشه، ولي نظرمو برات ميگم. ببين انتخابات آمريكا مثل سيرك ميمونه، خندهدارتريناش اون قسمتيِ كه فيل و خر رو در روي هم قرار ميگيرن، البته من خودم طرفدارِ خرم، آزارش به هيچكس نميرسه، آروم و ساكت فقط بار ميبره، حيوونه آزاده و دمكراتيِ، از انسان دمكراتتره و … خب اصلاً اين حرفها چه ربطي به سؤال تو داشت؟ امّا انتخابات امسال يعني تقلب قانوني، همه ميدونن كه اكثريت مردم به “ال گور” رأي دادن، امّا گًه خوردن به ال گور رأي دادن، مگه نميدونستن كه ارتش و كليسا و سيا و ميليونرهاي مذهبي دنبال كون جورج دبليو بوش هستن؟ البته اينو بگم اگه “ال گور” هم ميشد كاري براي مردم نميتونست بكنه، خب “رالف نادر” هم بود كه حرفهاي خوبي ميزد، امّا اونو به بازي نگرفتن. تازهشم معلوم نبود اگه اونم رييس جمهور ميشد چكار ميكرد، حرف زدن با عمل كردن خيلي فرق ميكنه« ساكت شد. سيگاري روشن كرد، و جرعهاي از قهوهاش، كه ديگر سرد شده بود، نوشيد. دست زير چانه ستون كرد؛ » اصلاً دنياي سياست، دنياي عجيب و غريبيِ، اينجا آدمكشها قهرمان ملي ميشن، وحتا كانديداي رياست جمهوري و گاه رييس جمهور. امسال ديدي؟ يارو مرتيكهي “سوراخ كون” در ويتنام آدم كشته امّا كانديد رياست جمهوري شده بود، اين بابا رو بايد به دادگاه ببرن و محاكمه كنن، امّا اونقدر شهر هرته كه طرف قهرمان ملي هم شده، گه، از اين سر دنيا رفته اون سر دنيا كه مثلاً دمكراسي راه بندازه، اونم با كشتار و جنايت. آدم بايد سياستمدار باشه كه بتونه اين حد وقيح باشه، خب صحبتش بود كه شوارتسكف هم كانديد بشه، آره ژنرالها دارن ميآن، و جنايتكارترين اونا، محبوبترين و موفقترين هست. بذار همين جا يه چيزي رو بهت بگم، تو آمريكا چند دسته هستن كه بايد خواب رييس جمهور شدن رو ببينن، يكي سياهها هستن، يكي ديگه زنها، يكي هم اونايي هستن كه مثل تو خيلي لهجه دارن، و اونايي كه كانديد حزب جمهوريخواه و حزب دمكرات نيستن« سيگارش را كه تا نيمه كشيده بود توي ليوان قهوهاش خاموش كرد؛ » من ديگه خسته شدم، بايد برم، تو هم برو سرِ كارت« عصر جمعه بود كه به سراغش رفتم. گوشهي اتاقش نشسته بود و مجموعهاي از كارهاي “ادگار النپو” را در دست داشت. كتاب ورق ورق شده بود، و گوشههاي جلدش را گويي موشها جويده بودند. گوشهي همهي صفحههاي كتاب را حاشيه نويسي كرده بود. انگار نه انگار روبرويش ايستادهام. قطعهاي كوتاه از “آلن پو” را پراحساس خواند. خواندنش كه تمام شد پرسيد ؛ » تو ميخواهي مصاحبه كني يا رمان بنويسي؟ منو خسته كردي، وانگهي تو چرا تو ساعت كارت ميآي با من مصاحبه ميكني؟ اين انصاف نيست. بايد به مريضها برسي، نه اينكه بيايي و راجع به سياست و فرهنگ و هنر و ادبيات با من صحبت كني، اين كار روزنامه نگارا و منتقدهاي مفتخوره نه كارِ تو« مجموعهي آثار “آلن پو” را بست و آن را زير كونش گذاشت، و به من زل زد. » تا يادم نرفته بذار يه چيزي رو بگم، مقالهاي خوندم، نمي دونم كجا، شايد نيويورك تايمز، كه خميني گفته “ اقتصاد مال خر است” البته اون مقاله عليه خميني بود امّا من خيلي از او خوشم اومد، فكر نميكردم اين آدمي كه حتمي بچهها خيلي دوستش دارن، چون شبيه داينوسورهاست، اقتصاد هم حاليش باشه، هيچ فكر كردي منظور خميني چيه؟ حتمي نه، اون مي خواد بگه مسايل اقتصادي رو فقط حزب خران، يعني حزب دمكرات آمريكا ميتونه بفهمه و حل كنه، و اين نشون ميده كه خميني از جورج دبليو، كه جاي “ال گور” رو تو كاخ سفيد غصب كرد، با شعورتر و سياسيتر هست. اوه، گفتم جورج دبليو ياد روٌياي عجيبي كه ديشب ديدم افتادم، چه رؤيايي، پرزيدنت آمريكا، توي دبليوسي داشت با من عشق بازي ميكرد. يك كتاب در دست راست و كتابي ديگر در دست چپ داشت، آلت تناسليشو هم گذاشته بود توي دهان من. يه نفر هم از بيرون مستراح ميكروفوني فرستاده بود توي مستراح و سخنراني رييس جمهور رو پخش ميكرد، رييس جمهور درباره “ارزشهاي خانواده” و “ احترام به خانواده” صحبت ميكرد خب منظورش به كلينتون بود. ميخواست به كلينتون حالي كنه كه كسي كه زن و بچه داره نبايد با كس ديگري سكس داشته باشه، البته گهگاه ميتونه، به شرط اينكه دو تا كتاب تو دستاش باشه، نميدونم چي شد كه من آلت تناسلي رييس جمهور را گاز گرفتم، لابد خيلي تحريك شده بودم، بيچاره فرياد كشيد و … من از خواب بيدار شدم، خندهم گرفت، آخه من دندون ندارم كه چيزي رو گاز بگيرم. ميدوني، نمي دونم چرا سياستمدارا دوست دارن تو مستراح عشق بازي كنن، ميگن كندي مرلين مونرو رو تو مستراح برد و ترتيبشو داد. كندي امّا آدم خوبي بود، اون بود كه قرص “واياگرا” را به سال 1964 كشف كرد و بين رهبران و اعضاء حزب توزيع كرد. خب اينم بهت بگم اين كارا از آدمكشي و پول مردمو خوردن بهتره، كاري كه بسياري از سياستمداران آمريكا هرروزه انجام ميدن. آره، بيشتر سياستمدارا جنايتكارن يا جنايتكار ميشن، البته نه همهشون، مثل خمينيِ خودتون يا صدام حسين و خيليهاي ديگه. خب جنايت كه فقط آدم كشتن نيست. منظورم آدم كشتن مستقيم نيست، ببين، سيرك انتخابات آمريكا و ميلياردها دلار خرج انتخابات و بادكنك هواكردنها و هورا كشيدنها شد و توي جيب مفتخورهايي كه راديو، تلويزيون و مطبوعات رو راه ميبرن ريخته شد، اين هم نوعي جنايت است. حالا هركي ميخواد بكنه، جمهوري خواهها يا دمكراتها، يا بقيهشون مثل “رالف نادر” كه معلوم نيست بياد سرقدرت چكار خواهد كرد. اوه گفتم تلويزيون ياد بواسيرم افتادم، اون كانالي كه آخوندهاي آمريكايي معجزه ميكنن و ميلياردر ميشن رو ديدي؟ حتمي ديدي؟ اونا كور و شل و كر و شفا ميدن. منو براي بواسيرم بردن پيش دكترم، گفت بهم دوا ميده اگر بواسيرم خوب نشد جراحي ميكنن، گفتم نه، من ميخوام برم پيش اين كشيشهاي آمريكايي، اگه راست ميگن، جلوي همون چند هزار نفري كه سالنهاي روضهخوني شونو پر ميكنن، و جلوي او چند ميليوني كه از تلويزيون تماشا ميكنن اين چندتا رگ و كه از سوراخ كون من زده بيرون بذارن سرجاش، به نفع اونام هست. آخه چقدر تماشاچيهاشون شل و كور ببينن، يه دفهم يه كون خوشگل و تر و تميز ببينن « قهقهه زد، يك دور دور اتاق چرخيد، روي تختش نشست، و به عروسكهايي كه گوشهي اتاقش چيده بود، خيره شد؛ » لابد ميگين من ديوانهم، هان؟ امّا باور كنين اينكارايي كه اينا ميكنن يه نوع جنايت هست، باور كنين حزب جمهوريخواه و خيلي از جريانهاي جانيرو همين كشيشها و تماشاچيهاشون پشتيباني ميكنن، باور كنين، باور كنين« و به سراغ تازهترين شمارهي مجله The New Yorker ، كه آبونه بود، رفت. » هيلاري، ميتونم يه سؤال ديگه ازت بكنم؟« » آره، امّا به شرطي كه سؤال اعصاب خُرد كن نكني.« » نظرت درباره جدايي دين از حكومت، يا از سياست، چيه ؟« » ما، منظورم خيلي از آمريكاييها ، سالهاست تكليف خودشونو با دين روشن كردن، دين براي ما يه مسأله خصوصيِ و سياست يه مسأله عمومي. منظور منو ميفهمي ؟ الكي سرِتو تكون نده، چشمهات نشون ميدن كه نميفهمي من چي ميگم. به هرحال ما تكليف رو روشن كرديم امّا نه روشِ روشن. حتمي در بحثهاي انتخابات رياست جمهوري ديدي كه جورج دبليو. بوش هم به قانون اساسي و هم به كتاب مقدس اشاره كرد و گفت به اونا وفادار ميمونه. خب وقتي هم پست رييس جمهوري رو عوض ميكنن به كتاب مقدس قسم ميخورن. اين يعني چي؟ خب كشيشها و كليساها هم مثل روز روشن هست كه تو سياست دخالت ميكنن، نيگا كن به اين مسألهي سقط جنين و حكم اعدام و خيلي چيزهاي ديگه، باور كن كه خدا به ميلياردرها و پولدارها نزديكتره، و سياست دنيا رو هم ميلياردرها و پولدارها ميچرخونن. البته از حق نبايد گذشت كه اينجا با كشور شما قابل مقايسه نيست. اونجا خيلي وحشتناكه، آره، اينها اقلاً ديگه سنگسار نميكنن، دست و پا نميبُرن، گردن نميزنن، شلاق نميزنن، آره خيلي فرق ميكنه. خب دكتر مسعود ديگه بسه، برو فردا بيا، نميدونم چرا اضطراب و طپش قلب پيدا كردم.« آسمان آبي، بيلكهيي ابر، زير نور خورشيد برق ميزد. پرندهها هياهويي راه انداخته بودند، هيلاري روي زمين نشسته بود. ليوان قهوه و جاسيگارياش را روي صندلي گذاشته بود. با يكي از پرندهها كه روي درخت چنار روبروي اتاقش ميخواند حرف ميزد؛ » بخون كوچولوي من كه قلب تو از قلب انسان بزرگتره، قلب تو پرواز ميكنه امّا قلب انسان نه« و صدايش را تغيير داد، صدايي ديگر شد، صدايي مردانه؛ » قلب انسان هم پرواز ميكنه، قلب همهي انسانها، زندگي يعني پرواز« باز با صداي خودش پاسخ داد؛ » زندگي يعني پرواز؟ زندگي يعني مجازات انسان، انساني كه زندگي رو هر روز پيچيدهتر ميكنه تا سرانجام ميان همين پيچيدگي له بشه، نه، نه، منم دارم اشتباه ميكنم، زندگي يعني يه تيكه گٌه» ساكت شد، و خيره به من؛ « باز اومدي مصاحبه كني؟ اين مصاحبه داره براي من يه كابوس ميشه، امّا ادامه بده» « امروز اومدم درباره ادبيات با تو مصاحبه كنم، درباره شعر» از جايش بلند شد. با سر و صورت و دست به من فهماند كه سر جايم بنشينم، و او برخواهد گشت. ليوان قهوهاش را برداشت و به اتاقش رفت. چند دقيقهي بعد برگشت. هيلاريِ ديگري شده بود. كلاهي قرمز بر سر داشت كه پري سفيد رنگ بر آن چسبانده بود. پيراهني قرمز رنگ، شلواري به رنگ پيراهن و كفشهايي قرمز رنگ و براق و پاشنه بلند بر تن و پا داشت. سيگارش را بر سر چوب سيگاري قرمزرنگ نشانده بود، پررنگتر از ماتيكي كه بر لبهاي كوچك و زيبايش ماليده بود؛ « لباس خيلي قشنگي پوشيدي هيلاري، زيباتر شدي، زيباتر» «متشكرم، گفتي ميخواي درباره ادبيات، و به ويژه شعر با من مصاحبه كني، ميدوني من اگر جاي تو بودم امروز شيكتر لباس ميپوشيدم و كراوات قرمز رنگ ميزدم. بايد شيك و شاد به سراغ ادبيات و شعر رفت» شادي توي چشمانش برق ميزد و خنده صورت استخوانياش را پوشانده بود. چوب سيگارش را گوشهي لبش گذاشت و با فندك قرمزرنگ سيگارش را گيراند، امان نداد كه من سؤال كنم؛ « حتمي ميخواي بپرسي چه تعريفي از ادبيات دارم، و ادبيات و شعر اصلاً چي هستن؟، من به شما گفتم كه مادر و پدر من شاعر و داستان نويس بودن، پدرم روزنامه نگار هم بود و نشريهيي منتشر ميكرد. منم شاعر و داستان نويسم، ديوانه هم هستم كه البته گفتن ندارد. آدم عاقل شاعر و داستان نويس نميشه. عضو The Academy of American Poets هستم. البته عضو جاهاي ديگهيي هم هستم، امّا مهم نيست، كافيه حق عضويت بدي و عضو صدجا بشي، خيليها با اين عضويت ها چسي ميآن امّا من اهلش نيستم. اينا رو گفتم كه بدوني من حق دارم راجع به ادبيات و شعر نظر بدم، البته من فكر ميكنم كه ادبيات و شعر روي آدما زياد تأثير نميگذارن، منظورم بهتر شدن آدماست، ببين آدماي دوره شكسپير و گوته با آدماي امروز فرقي نكردن همان گٌهي هستن كه بودن. امّا بريم سر تعريف ادبيات. ببين واقعيت توي كلهي همهي آدما منعكس ميشه، بعضي آدما امّا عينكهايي به چشم دارن كه بعدهاي مختلف واقعيت رو با اون ميبينن و توي كلهشون منعكس ميكنن، اين عينكها البته نامرئي هستن، بعدش اون چيزايي رو كه ديدن توي مغزشون راست و ريس ميكنن و ميارن روي كاغذ، يا جاهاي ديگه. اين عينك خريد و فروش نميشه. بذار اين جوري بگم كه ادبيات بازتاب واقعيت هست توي كلهي اهل ادب، و تغيير اين واقعيت و رهاكردنش روي كاغذ. اگه زندگي رو يه پيتزا فرض كني ادبيات نمك و فلفل پيتزاست، نمك و فلفل زندگيست، اگه پيتزا نمك و فلفل نداشته باشه چه اونو بخوري چه صندليمنو فرق نميكنه، نميدونم منظور منو ميگيري؟ شايدم دارم چرت و پرت ميگم. بهت گفتم كه از من سؤالهاي سخت نكن، گوش نكردي. گفتم نمك و فلفل باز ياد سياستمدارا افتادم. ببين توي كاخ سفيد اصلاً جايي براي ادبيات هست؟ نه، نه، ادبيات براي سياستمدارا كشندهست. براي اينكه اونا فشار خون دارن، هرچيزي كه بوي انسانيت بده فشار خون اونارو ميبره بالا، باور كن و …” قهقههيي سرداد، و كلاهاش را از سرش برداشت. با انگشت نشانه با پر سفيدرنگ آن بازي كرد. و به آسمان خيره شد؛ « واقعيت، ادبيات، مغز، شعر، هه، هه، سياست، چه حرفهاي قشنگي. بهت گفته بودم كه من شاعرم، و شعر يعني بازي با كلمهها، كلمههايي كه قلب دارن، مغز دارن، ريه دارن، دست و پا دارن، فكر ميكنن، درست مثل ما، بعضيهاشون عاقلن، بعضيهاشون سمبل حماقت هستن، مثل رييس جمهورما، مثل هيلاري ديوانه، اوه، حواست باشه منظورم خودم هستم نه عيالِ جفرسون كلينتون، اون اصلاً كلمه نيست، اون همسرِ جفرسون كلينتون هست. ميدوني شاعر پزشك كلمههاست، مثل تو كه با ديوانهها سر و كار داري، امّا يك پزشك عاشق، گوشي روي قلب كلمهها ميگذاره، ريههاشونو گوش ميكنه، گلوشونو ميبينه، نبض كلمهرو ميگيره، به اونايي كه تب دارن دارو ميده، گاهي اونا رو ميبوسه، دست و پاشونو ميماله، بعضي وقتهام با اونا ميخوابه، باور كن، من بارها با كلمهها خوابيدم، عشق ورزيدم، مخصوصاً با كلمه لب، آلت تناسلي و …» دكمههاي پيراهناش را بست، دستي به موهاي جوگندمياش كشيد، چشمهاي درشتش را ريز كرد و ؛ « امّا خيليها قاتل كلمهها هستن. ميدونم داستان نويسها حرف شعر رو قبول ندارن؛ شايدم نميفهمن. براي اين كه كارشون فرق ميكنه، نارسايي دارن، امّا تو شعر نه، آدم بايد دارو باشه، يعني متخصص قلبِ كلمههاي شعر باشه كه بفهمه من چي ميگم. الان قيافهي وارفتهي خود تو نشون ميده كه حرفهاي منو نميفهمي، تازه تو هم پزشك هستي هم داستان نويس، حالا حدس بزن بقيهي آدما چقدر گيج ميشن. اينم بگم شاعر دروغ نميگه امّا داستان نويسها و رمان نويسهاو فيلمسازها و وكيلها سرمايههاشون دروغه، اصلاً ادبيات، غير از شعر يعني دروغ، يعني حرفهايي كه تو طبيعت و زندگي و انسان وجود نداره. امّا نه، شاعرام دروغ ميگن منتها خيلي كمتر، اوني كه ميگه دروغ نميگه، دروغ ميگه. اِ ، اِ ، نيگا، نيگا كن، ببين خورشيدو، ببين داره غروب ميكنه، چقدر قشنگه، نيگا كن، قلبِشو، دهانِشو، چشماشو، نيگا اون پاهاي قشنگشو، چقدر آروم قدم ور ميداره، داره ميره كه بخوابه، خيلي قشنگه، نه؟ البته تو اين چيزايي كه من ميبينم نميبيني، همهي داستان نويسها همينطورن، امّا بدتر از سياستمدارا و كشيشها نيستن. اينا اصلاً خورشيد رو نميبينن چه برسه قلبشو. اوه راستي، تو “آنجلا ديويس” رو ميشناسي؟ حتمي ميشناسي، اون يك شاعرهست. ميدوني شاعر بودن معنيش اين نيست كه فقط شعر بگي، ميتوني شاعر باشي امّا شعر نگي، به نظر من همهي انسانهاي خوب شاعرن، اي، تك و توكيشونم داستان نويس. ميدوني اگه آنجلا ميخواست مثل زنهايي كه با رييس جمهورا و پولدارا ميخوابن و بعدشم دم از آزادي زنان ميزنن باشه تا حالا بيليونر شده بود؟ راستي ميدوني آنجلا كمونيست بوده؟ اوه اينم لابد ميدوني كه حقوق بشر كشيشا و ميليونرا و ميلياردراي آمريكايي يه بندٍ خيلي جالب داره، اينا ميگن “كمونيست خوب كمونيستيِ كه مرده باشه”، ميبيني چقدر انسانهاي شريفيان اين كشيشا و پولدارا؟، راستش من وقتي از اين نوع “حقوق بشر” و كشيشا و پولداراي آمريكايي حرف ميزنم بدجور باد توي شكمم ميپيچه» كلاهاش را برداشت. كفشهايش را از پايش درآورد، و به طرف اتاقش راه افتاد. هنوز امّا چند قدمي بيشتر بر نداشته بود كه ايستاد، كمي فكر كرد. و برگشت؛ «هي دكتر، يادم رفت بگم كه سياستام مغز داره، ريه داره، دست و پا داره، موهاي بلوند و بلند داره، همه چي داره غير از قلب. آره، اگه سياست قلب داشت وضع دنيا اينجوري نميشد» كلاه بر سر گذاشت و رفت. قصد نداشتم چند روزي به سراغش بروم، امّا صداي گيتارش نگذاشت. روي همان صندلي نشسته بود. با دامني كوتاه و پيراهني يقه باز. نيمي از پستانهايش ديده ميشد، و پستان بند توري و سياه رنگش توي چشم ميزد. چشمهايش را به وقت نواختن گيتار ميبست. چشمهايش را باز كرد روبرويش ايستاده بودم. «خيلي زيبا ميزني، خيلي زيبا، آدمو ديوانه ميكني» «ديوانه نشو، اينجا تخت خالي ندارن. اولين دوست پسرم گيتاريست بود، اون به من ياد داد. موسيقي منو ديوانه ميكنه، موسيقي كار منو به اينجا كشوند، من بتهوون و نيل دياموند و باربارا استرايسه را خيلي دوست دارم. باربارا يه مدتي با من تو يه ديوونهخونه بود، اونموقع شوهر اولشو حامله بود، نيل دياموند هم بود، بتهوون امّا تو بخش كرها بود. آه اگر موسيقي نبود چه به سر جهان ميآمد؟ من نقاشيام ميكنم، حتمي تابلوهاي منو ديدي، من تو مستراح نقاشي ميكنم. اونجا بهترين جا براي خلق اثر هنريِ» خندان از جايش بلند شد، دور خودش چرخيد، و دوباره روي صندلي نشست. «هيلاري چه مواقعي شعر ميگي؟ ميبايد شرايط ويژهيي وجود داشته باشه يا در هر شرايطي ميتوني شعر بگي؟» «گاهي خوابيده، گاهي نشسته، گاهي تو مستراح و … او معذرت ميخوام تازه منظورتو فهميدم. وقتي صداها رهايم ميكنن، صداهاي بد و چندشآور، وقتي خيلي تنها ميشم، وقتي فكر ميكنم چرا منو به اينجا آوردن و وقتي پرندهها و ستارهها و ماه رو ميبينم. ميدوني تنهايي براي هنرمند خوب چيزييِ، اونو به مرگ، و گاه به زندگي نزديك ميكنه. تو آمريكا همهي هنرمندهاي خوب يا تنها هستن، يا تو ديوانهخانهها به دنبال تنهايي ميگردن. اوه اصلاً ول كن اين سؤال و جوابهارو، سؤالهاي احمقانه گاهي پاسخهاي احمقانه رو همراه ميآره» سيگاري روشن كرد، جرعهيي قهوه نوشيد و چشم به درخت چنار دوخت؛ «كجا رفتي پرندهي خوش آواز؟ نكنه F.B.I. ترتيب تو را هم داد؟ ميدوني پرندهها هم مثل تو پناهندهي سياسي هستن، سياست پناهنده درست ميكنه، ادبيات اينكارو نميكنه. سياست حتا شاعر كُشه، با تفنگ ميكشه، شاعر امّا گلولهش كلمهست، و عشق، ايكاش شعر بر جهان حكومت ميكرد، ايكاش» و زير لب چيزهايي گفت كه مفهوم نبودند. چند دقيقهيي سكوت كرد، خيره به آسمان. شروع به سوت زدن كرد. سيگاري ديگر روشن كرد. از جايش بلند شد و روي زمين نشست؛ «حس ميكني؟ بوي خاك رو، بوي زندگي رو؟ تو لنگستون هيوز رو ميشناسي؟ خداي من تو چگونه آفريدگاري هستي، لنگستون هيوز، بتهوون، خداي من. خب دكتر مسعود آخرين سؤال رو بكن، خستهام، خسته» پكي محكم به سيگارش زد، جرعهيي قهوه نوشيد، و چشم به دهانم دوخت؛ «هيلاري، از اينكه اينجا زندگي ميكني چه حسي داري؟» «هه، حس؟ نميدونم. ميدوني من قبول كردم كه ديوانهم، طبيعيٍ كه براي اين مسأله حس خوبي نداشته باشم. امّا دلم براي اونايي ميسوزه كه ديوانهان امّا انكار ميكنن، به اين سياستمدارا نيگا كن، متوجه ميشي منظورم چه كسانيِ، اونا صادق نيستن حتا با خودشون. بگذار برات اعتراف كنم اي غريبه، من از اينكه اينجا هستم گاهي احساس خوشحالي ميكنم. من ميدونم كي هستم و بايد كجا باشم. من با خودم رو راست هستم، و اين منو راضي ميكنه. حرفهام ديگه تموم شد، از دفههاي ديگه فقط برات شعر و داستان ميخونم، گفتن اين حرفهاي تكراري خستهم ميكنه» و گربهاش را صدا زد، “پلنگ” آمد، روي صندلياش پريد، و آنجا جا خوش كرد. لبهاي گربهاش را بوسيد و چنگ توي موهاي بلندٍ پلنگ برد؛ «بيا عزيزم، قول ميدم برات بيشتر وقت بگذارم، قول ميدم» آمريكا فوريه سال 2001
|