|
زبان فارسي نه مهاجم و نه نژادگراست
|
|
|
رضا مرزبان
|
|
صفحه 3 از 3 او مبشر دنياي نويي است كه در آن “جدلها منشاء ايدئولوژيك و اقتصادي صرف نخواهد داشت؛ بلكه علت عمدهي تقسيمهاي بشري و سرچشمهي اصلي، اختلافات فرهنگي خواهد بود.” … “جدالهاي مهم سياسي در ابعاد جهاني بين ملتها و گروههاي متعلق به تمدنهاي مختلف درگير ميشود و نبرد تمدنها بر سياست جهاني حاكم خواهد شد” و “در آينده احساس تعلق به يك تمدن بيش از پيش اهميت مييابد، و دنيا در مقياسي وسيع از تقابل هفت يا هشت تمدن اصلي ساخته ميشود، از اين قرار : غربي- كنفسيوسي- ژاپني- اسلامي- هندويي- ارتدكسِ اسلاوي- آمريكاي لاتيني و شايد افريقايي” و “مهمترين مجادلات در آينده در طول مرزهاي گسستهي فرهنگهايي مستقر خواهد شد كه اين تمدنها را از هم جدا ميسازد” مگر پيش از جنگ جهاني دوم نيز محور تبليغات حاكم اين نبود كه توجه دنيا را از واقعيت آنچه در حال تكوين بود به سوي ترويج خطر بروز “جنگ عقايد” منحرف سازند؟ و آيا راستي جنگ هيتلر و موسوليني و هيروهيتو، در اروپا و آفريقا و آسيا بر سر “عقايد” بود؟ امروز هم به گفتهي آن روز حميدي شيرازي: بر سر مرغ و خروسي جنگيست اين هم از شعبدهها، نيرنگيست و روشنفكر زمانهي ما برخود فرض ميداند كه هشيار بماند و در اين معركه بازار شعبده بازان، به بازي گرفته نشود. زبان فارسي اتفاقاً از غنيترين فرهنگنامهها برخوردار است. و پيشينهي فرهنگ نويسي فرهيختگان ايران به فارسي و عربي به بيش از هزارسال ميرسد. و از صدها سال پيش، در قلمرو رواج زبان فارسي كه بسيار وسيعتر از مرزهاي ايران بوده، براي تعليم كودكان دور از هرنوع تعصب قومي، نصابههايي به سه زبان فارسي، عربي و تركي، يا به زبان عربي و فارسي سروده شده كه در مكتب خانهها تدريس ميكردند. از خوارزم، تا خراسان و هند و فارس و عراق (ري و اصفهان) و آذربايجان و…- تواناييهاي زبان فارسي، حتا بيش از ظرفيت سرزميني بوده كه خود را وارث آن ميداند. روزنامهنويسي در ايران پس از فتحعليشاه قاجار- در سلطنت محمدشاه قاجار-پديد آمد. در حالي كه صدسال پيش از آن در هند كه مستعمرهي انگليس شده بود. روزنامه به زبان فارسي منتشر ميشد. همانطور كه سالها پيش از ايران، در تركستان روس هم روزنامه فارسي بود. نخستين درامهاي فارسي را در قفقاز نوشتند. هنگامي كه ميرزا فتحعلي آخوندزاده به نقد ادبي آثار سروش اصفهاني، شاعر پرقدرت دربار ناصرالدين شاه پرداخت، در ميان اهل كتاب كمتر كسي در تهران زبان او را ميفهميد، با آن كه حرفهايش را به فارسي ساده و روشن نوشته بود. حتا شصت سال و بيشتر از زماني كه او شعر سروش را و در واقع ادبيات درباري دوران خرده شاهان را به نقد كشيده بود، دو استاد مسلم ادب فارسي، ملكالشعراي بهار و جلالالدين همايي، استادان دانشگاه، با هم نشستند و شعر سروش را پيش رو گذاشتند و با معيار آن نقد سنجيدند و چون در اوج قدرت رضاشاه، و در مهد دانشگاه تهران، هنوز آن دو استاد مسلم و گرانقدر، به بينش ادبي آخوندزادهي مقيم قفقاز دست نيافته بودند، با عبارت طنزآميز “ترك بودن منتقد” حكم به زبان نداني وي دادند. و امروز هر شاگرد دبيرستاني ايران كه نقد آخوندزاده را بخواند، ميفهمد و در داوري به او حق ميدهد. اين نشان ناداني دو استاد بزرگ ادب فارسي نيست كه قضا را هركدام به گردن ادبيات و زبان فارسي حقي بزرگ دارند، بلكه از رابطهي تنگاتنگ زبان و فرهنگ با رشد و تحول جامعه حكايت ميكند كه آقاي اسد سيف ومن در اين برداشت مشتركيم. همان طور كه با بسياري از كليت ديگر هم نوشتهي آن عزير را تأييد ميكنم. تنها از اين در شگفتم كه ذهني چنين آگاه به ظرايف زبان، با گشودن كتاب لغتي كه به گفتهي ايشان نه نام مؤلف دارد و نه ناشر و نه محل چاپ، چنان آشفته خاطر ميشود كه زبان “ذليل، بيچاره، بيدست وپا، بي مصرف و دستو پاگير” فارسي را به شلاق ميكشد. آن هم به استناد عباراتي كه از كتاب نقل كرده است و نشان ميدهد اگر تراوش مغز بيماري جاهل نباشد، از قلم مفسدي فتنهانگيز تراويده است. نميتوانم باور كنم كه نويسندهي محترم (زبان فارسي، فرهنگ نويسي، نژادپرستي) از سابقهي هفتاد سالهي فرهنگستان در ايران و كارها كه در آنجا شده، يا پژوهشهاي متنوع زبان شناسي و واژهنگاري كه در دانشگاهها و مؤسسات ايراني جريان داشته است ناآگاه باشد. تنها گمان ميبرم زخمي كه از دشنام مؤلف بينام و نشانِ فرهنگ بيهويت برجان او نشسته. ابر خشم را برنگاه بلند و دور پرواز وي پوشانده است. از انقلاب مشروطه به اين سو براي همآهنگ ساختن زبان فارسي با نيازهاي جهاني و امروزين فارسي زبانان كوشش هاي پراكندهي بسيار شده است. از جمله تلاش براي سردكردن زبان كه از جانب زندهياد احمد كسروي آغاز شد و او با توجه به زبان اسپرانتو كه در آغاز قرن بيستم به عنوان يك زبان كردن زبان فارسي رو آورد و رسالهي كوچك “زبان پاك” را نوشت. روشنفكران ايراني اغلب تعريف “انگلس” را از آسان بودن آموزش زبان فارسي خواندهاند. بسا كه كسروي نيز آرزوي جهاني كردن زبان فارسي را در سر ميپرورده است. اما هم از واژگان پيراسته وگزيدهي او جز اندكي كه ريشه در گذشتهي پيوسته -دوران بعد از اسلام- داشت چيزي جذب زبان رايج نشد و هم از دستور زباني كه نوشت و بنيادش بر زنده كردن و تصريف واژگان و كنار گذاشتن افعال معين بود، به ندرت استفاده شد. او به تنهايي ميخواست كار فرهنگستاني را به عهده بگيرد. ديگراني سالها پيش از كسروي به تفنن سره نگاري كردهاند. به صورت رساله يا به صورت رساله يا به صورت نامه. (از جمله در ديوان يغمايي جندقي) و در سالهاي آخر سلطنت رضاشاه، يك جلد از فرهنگ فارسي سره منتشر شد كه ناتمام ماند و اگر حافظهام خطا نكند تأليف استاد بديعالزمان فروزانفر بود- البته هيچ ربطي به فرهنگ بينام و نشان كه آقاي اسد سيف كشف و نقد كردهاند، ندارد - و طبيعي بود كه ناتمام بماند زيرا چنين كاري، نميتوانست از سر آگاهي علمي باشد. زبان فارسي همين پيكر زنده است كه دوازده قرن تاريخ منظوم و مكتوب دارد و تفكيك آن و زدن شاخههاي پيوندش با دهها زبان و نيمزبان به آن آميخته به حذف اعضا و جوارح اين پيكر ميماند، ناتواني آن از ذات زبان ناشي نميشود، به دشواريهاي علمي و اجتماعي جاري ساختن زبان در بستر امروزين دادههاي جهاني باز ميگردد و به محدود ماندن دادوستد آن با زبانهاي ديگر. ايران كه پايگاه زبان فارسي است، حتا از شكوفايي زبان فارسي در افغانستان و تاجيكستان كه هنوز فارسي را از خود نراندهاند، بيبهره مانده است. تنها در سالهاي پرآشوب كنوني است كه ماجسته گريخته با واژگاني كه در اين دو كشور روييده، آشنا ميشويم و در آنها تازگي و طراوت ميبينيم. به يقين آفت آپارتايد مذهبي، و رجعت به نوعي خلافت در آيين كشورداري ايران، كه در جهت خط ترسيم شدهي نظم نو جهاني به ايران تحميل شده، از جمله به جنبش فرهنگي سازماندهي زبان فارسي آسيب رسانده است. بلايي كه بر سر لغتنامهي دهخدا آوردند و از اعتبار نام اين تأليف سرشار از وسواس و احتياط پژوهشي، خبيثانه بهره برداشتند، و سرمايهيي را كه بايد صرف گسترش كار بنيادهاي علمي پژوهش فرهنگي شود به حيف و ميل در نشر و ترويج مرده ريگ نهاد روحاني سپردند از امور بديهي است،اما گناه اين آفت را جهتگيرانه از گردن زبان فارسي آويختن، به دور از انصاف است. تصادف را تهمت “نژادگرايي” به زبان فارسي بستن و نسبت تجاوز به زبانهاي ديگر به آن دادن، به گناه اين كه نامش با نام استان فارس يكي افتاده است بيشتر از جانب كساني عنوان ميشود كه خود گرايشهاي قومي دارند، ولي فرصت نيافتهاند بينديشند كه زبان فارسي در طول تاريخ دوازده قرني خود، براي حفظ هويت خويش، در برابر اقوام مهاجم عرب و ترك حالت دفاع و عقبنشيني داشته است و كانونهاي نخستين شكوفايي اين زبان امروز تنها نامي در تاريخ ادبيات ايران دارند. در حالي كه هيچ“فارسي” آن گونه كه آنان ميپندارند، براي رواج فارسي در كشورهاي ديگر شمشير نكشيده است. طلسم سياه ارتجاع را در ايران و در منطقه، تفرقه و تشتت پراكني برخاسته از حدس و گمان نيست كه ميشكند، بايد برشگردهاي طلسم سازان، مسلط شد و آن چهرهها را كه پشت نقاب در فضاي مهآلود و آشفته، به پيوندهاي همبستگي و تفاهم شبيخون ميزنند، در روشنايي آگاهي و هوشمندي بينقاب ساخت. و آقاي اسد سيف خود از شمار كساني است كه با شايستگيهاي روشنفكرانه در اين راه تلاش كردهاند. 6 آوريل 2001 1 - نشريهي “ايران”. سال اول- شمارهي ششم: چاپ پاريس 2 - Ignacio Ramonet : Manière de voir N° 29 “پارانوياي هويتي و كينتوزيها”
|