|
زندان شیخ و شاه از زبان زندانیان
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 3 از 7 به هرحال اعدام اين پانزده نفر هيچ توجيهي نداشت و من چندنفرشان را از نزديك ميشناختم و اينها بچههايي بودند كه سابقهي كار سياسي نداشتند و حتا يكي از آنها به نام مهدي از ابتداي دستگيري گريه ميكرد. تصورش را بكنيد كه يك بچهي سيزده ساله رو به محيطي بيارن كه به اون چشمبند بزنند ، صداي جيغ و فرياد شكنجه را بشنود ، و قپان كردن و آويزان كردن را ببيند، چه عكسالعملي خواهد داشت؟ پاسداري كه گويا براي ترساندن ما از لحظهي اعدام او ميگفت چنين اظهار كرد كه : او مرتب گريه ميكرد و طلب بخشايش و حتي هنگام اعدام جلوي جوخهي اعدام نايستاد و روي زمين دراز كشيده بود و التماس ميكرد، به گونهيي كه ما مجبور شديم در همان حالت افتاده او را اعدام كنيم و تير خلاص بزنيم. در آن مقطع - به نظر من- رژيم جمهوري اسلامي با بستن فضاي باز سياسي، مبارزهي نظامي را به اپوزيسيون تحميل كرد . تا قبل از آن و به عنوان يك كار سياسي حداكثر حكم براي كار ما ميتوانست مدتي كوتاه زندان باشد. ولي آنموقع حكمها “كيلويي” بود و شامل اعدام وابد و يا پانزده سال زندان ميشد. رژيم ابتدا حكمهاي سنگين داد و سپس وعده داد كه در صورن توبه شما را آزاد ميكنيم . شرايط توبه هم در آن مقطع اين بود كه ميگفتند بايد سلام را بشناسيد و به آن روي آوريد. داستان تواب سازي رژيم توي زندان از اينجا شكل گرفت كه ميگفت برگرديد و توبه كنيد و اگر كمي عميقتر به آن نگاه كنيم از همان ابتدا در مييابيم كه اينان ميخواستند از هر زنداني يك پاسدار بسازند. به نظر من در داخل زندان، رژيم نيروي اصلياش را روي تواب سازي گذاشته بود و در ضمن ميخواست كه رعب و وحشت را در جامعه جا بياندازد. با دستگيريهاي خيلي گسترده و اعدامهاي گسترده - كه به نظر من در اين سياست جنايتكارانهاش موفق هم شد- مي خواست در دل مردم ترس بياندازد و به نوعي خود را تثبيت كند. همهي زندانها و به خصوص زندانهاي سياسي در همهي دنيا -بسته به فضاي هر كشور و قوانين آن- در ابتداي دستگيري، زنداني را براي كسب اطلاعات تحت فشار قرار ميدهند ولي زندانهاي رژيم اسلامي اين تفاوت را با آنها دارد كه نه تنها هنگام دستگيري ، كه در تمام مدت زندان، فشار و شكنجه وجود دارد و شما هميشه زير بازجويي هستيد. آن موقع تصور ما اين بود كه مثل همهي كشورهاي دنيا وقتي دورهي بازجويي تمام شد و به بند عمومي منتقل شديم، بايد دوران محكوميت را بگذرانيم، ولي ديديم كه فضا خيلي بدتر از دوران بازجويي است. چرا كه اگر دونفر با هم صحبت ميكرديم، بلافاصله ما را با چشم بسته زير هشت ميبردند، و تا ده روز تحت فشار و كتك بوديم كه شما داريد به يكديگر “خط” ميدهيد، و اگر سه نفر ميشديم، بهانه ميكردند كه“تشكيلات” زدهايم. شرايط سال 60 تا 61 و 67 ويژگي خاص خودش را داشت و توي زندان به طور خودجوش و براساس ضرورتها شكل ميگرفت. در ابتدا و به خاطر فضاي باز سياسي سال 60، رژيم و براي ايجاد رعب دستگيريهاي گسترده داشت و خود بهتر از همه ميدانست كه بخش عمدهي دستگيرشدگان هرچند مخالف هستند ولي انگيزههاي سياسي انجام كاري را ندارند و اصلاً كاري نكردهاند. خوب اين دستگيرشدگان “كيلويي” و مثلاُ در پاركها را زير فشار قرار ميدادند و به قول خودشان اگر چندنفر را هم وادار به شكستن ميكردند، ميگفتند كه خب تواب است و هر اتهامي را هم كه ميخواستند برايش ميتراشيدند. خيلي از بچهها هم بودند كه مسائلشان لو نرفته بود، فضاي زندان و به طور خودجوش طلب ميكرد كه براي حفظ اين بچهها وبراي لو نرفتن مسائلشان و ندادن آتو به رژيم - چون خيل راحت اعدام ميكرد- فضاي حزبالله بازي در سطح شعار و شركت در نماز جماعت به اجراء درآيد. نماز جماعت صددرصد اجباري بود و برايش مسئول تعيين كرده بودند و ليست ميگرفتند و اسامي را مينوشتند و خب براي كسانيكه مسائلشان لو نرفته بود خيلي پوشش خوبي بود كه در آن فضا قرار بگيرند و مسائلشان لو نرود. حالا اگر كسي در اين فضا وارد كار اطلاعاتي ميشد، ديگر بحث پوشش نبود و درواقع او بريده و خائن تلقي ميشد. به هرحال اينكه به عنوان يك سياست فردي ياحتا به طور خودجوش در زندان كسي تواب شود، ميتوانست وجود داشته باشد ولي اينكه به عنوان خطي از طرف سازمان آمده باشد نبوده و من در هيچ مقطع از زندگيام اين را نشنيدم و فكر نميكنم كه چنين بوده باشد. توجه داستهباشيد كه رژيم تواب را تا ته قضيه ميكشاند كه حتا تير خلاص بزند . و خوب اينرا ديگر نميتوان تواب تاكتيكي ناميد. يكي هست كه مسائلش لو نرفته ، و خوب ميگويد كه كارهيي نبودهام و حزباللهي بوده و هستم و براي لو نرفتن مسائلش چنين وانمودي ميكند كه البته اين زنداني تا حد مثلاً كار صنفي -پخش نان و غذا- پيش ميرفت. هيچ عنصر شرافتمندي تا آخر قضيه نميرفت مگر اينكه بريده باشد كه خوب نمونههايش هست مثل آقاي شاهسون كه تير خلاص ميزد و او نميتواند مدعي شود كه من تاكتيكي اين كار را كردم. بعد از سال 60 لاجوردي تعدادي تواب را كه صورتشان را پوشانده بودند براي شناسايي زندانيها ميآورد.ا ز هر تشكلي يك تواب بود كه زندانيها را شناسايي ميكرد و لو ميداد. از اين هنگام بود كه رفته رفته مسائل بچهها لو رفت و تعدادي اعدام شدند و تعدادي حكم گرفتند. و با اين لو رفتن بود كه فضاي مقاومت يواش يواش شكل گرفت. يعني مرز بين تواب و ديگر زندانيها كاملاً مشخص بود و آنان بايكوت شدند. مثلاً وقتي مسئول زندان در سال 60 به بند ميآمد، به ظاهر لبخند و سلامي بود ولي وقتي در سال 61 -با روشن شدن مرزها- به بند ميآمد كسي تحويلش نميگرفت. در سال 60 من اوين بودم ولي بخشي از دوستان و هم پروندهييهاي ما را به قزلحصار برده بودند. من در بند چهار اوين بودم و اعدامها پشت بند 4 شكل ميگرفت، كه من يادم است كه اولين بار صدايي شنيدم مثل خالي كردن تيرآهن، فكر كردم و تصويري كه ديگر بچهها داشتند اين بود كه مثلاً بيست تن تيرآهن روي زمين خالي كرده اند ولي بعد كه صداي تكتير آمد ما همراه اشك ريختن آنها را ميشمرديم. اگر يادتان باشد در آن مقطع روزنامهها يا تلويزيون با وقاحت تمام آمار اعداميها را اعلام ميكردند ولي شايد يك هشتم ليست اعداميها را ميخواندند. ابعاد اعدام خيلي وسيعتر از آن چيزي بود كه آنها اعدام ميكردند.
|