|
زندان شیخ و شاه از زبان زندانیان
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 1 از 7 بازگویی زندان از زبان: بنفشه، فائزه (فریبا ثابت)، یکی از بچه های گروه “نودی ها”، مریم، عباس مظاهری، ابراهیم آوخ و قدرت.
بنفشه هوادار ساده پيكار بودم . در سال 60 هنگام دستگيري ششماهي بود كه هوادار تشكيلاتي بودم . سر يك قرار همراه مسئولم دستگير شدم. در آن هنگام من تازه وارد دانشگاه شده بودم. در اواخر سال 69 آزاد شدم. منطقهيي كه ما قرار گذاشته بوديم، از نظر سازمان منطقهي سرخ بود و هنگامي كه من از مسئولم پرسيدم چرا در خيابان سهروردي، او گفت كه اين آخرين قرار است چون انشعاب شده است، به هرصورت در همين آخرين قرار دستگير و به زندان اوين برده شديم. هنگام ورود به اوين بافتني دست بافي را كه در دستم بود، به عنوان چشمبود استفاده كردند و شروع به زدن با مشت و لگد كردن. سپس ما دو نفر را جدا كردند و به من چشمبند دادند و از پلههايي بالا بردند و وارد راهرويي شديم كه صداي ضجه و ناله تمام فضايش را پُرميكرد. من كه واقعاً هوادار سادهيي بودم و هيچ آمادگييي براي دستگيري نداشتم خود را باخته بودم و نميدانستم كه چه كار كنم! از زير چشمبند ديدم كه مردي توي راهرو نشسته و از سرش خون جاريست و از اتاقها هم صداي شلاق ميآمد و يكي ميگفت نزن ، من كارهيي نيستم و همه چيز را ميگويم و ديگري هم فرياد ميزد و ... خلاصه توي راهرو جمعيت موج ميزد. مرا هم پشت به ديوار ايستاندند و هركس رد ميشد لگدي نثارم ميكرد و اساساً به همه آنهايي كه در راهرو بودند و به رغم اينكه از پا يا سرشان خون ميآمد لگدي ميزدند. مرا به اتاق بازجويي بردند و يكي با باتوم به سرم زد و در مقابل اعتراض من كه كارهيي نيستم، گفت كه اين جيرهي هركسياست كه وارد اينجا ميشود. پس از پنج دقيقه زدن، بيرون رفت و سپس كاغذي آورد كه من مشخصاتم را در آن بنويسم و اگر دروغ بنويسم اعدام خواهم شد. اسم و فاميلم را نوشتم و وقتي او آن را خواند، گفت كه ميدانم توچهكاره هستي، تو عضو اصلي سازمان هستي و مسئول دانشجويي آن ميباشي! او رفت و من دوباره نوشتم و در برگشت و با ديدن ورقه باز به جانم افتادو مشت و لگد نثارم كرد و سپس مرا به اتاق باصطلاح انتظار فرستاد. اين اتاق مخصوص آنهايي بود كه منتظر اعدام يا بازجويي مجدد هستند، و چون در آن باز بود، آنهايي كه نشسته بودند صداي برآمده از اتاقهاي شكنجه را ميشنيدند و به اين وسيله ميخواستند به آنها حالي كنند كه اينجا چه خبر است! من كه در انتظار بازجويي بودم ، كه البته انتظار طاقت فرسايي ست، با خودم فكر ميكردم كه اگر مرا بر اجاق بنشانند - چيزي كه از پسر داييام كه زنداني زمان شاه بود شنيده بودم و خود هيچ تجربهيي نداشتم- چه خواهم كرد؟ مني كه يك هوادار ساده هستم و هيچ اطلاعاتي كه لزوم اقرار داشته باشد، ندارم؟ ميتوانم بگويم كه اكثر بچههايي كه حتا اعدام شدند، هوادار ساده بودند و وضع مرا داشتند. آنها كار نداشتند كه تو هوادار و يا عضو سازمان هستي ، فقط وقتي تو بر موضع خودت ميماندي برايشان كافي بود كه هركار كه ميخواهند، بكنند. يادم است كه يكي از بچههاي ما كه او هم هوادار بود، فقط چون دفاع كرد و گفت كه من سازمان پيكار را قبول دارم و ماركسيست هم نبود- ما واقعاُ ماركسيست نبوديم كه بخواهيم از آن دفاع كنيم- درجا به جوخهي اعدام سپرده شد، در حاليكه بيش از هژده سال نداشت. اسم كامل او يادم نيست و فقط ميدانم كه اسم كوچك او مهناز بود. خلاصه مرا به بازجويي خواندند و پس از آن بر تختي خواباندند و با كابل بر كف پايم زدند و دو ساعت بعد از آن مسئولم را هم كه بر موضعاش مانده بود، آوردند و گفتند كه حالا به دادگاه ميرويم و ما را يك طبقهي ديگر بالا بردند و به طبقهي سوم رسيديم. دادگاه پنج دقيقه بيشتر طول نكشيد و حاكم شرع براي خودش تند تند ميخواند و يكي از جرمهاي من شركت در كوهپيمايي بود و ديگر - از خودش خواند- اينكه مسئول دانشجويي بودهام و تبليغ ماركسيست ميكردم و بعدگفت بلند شو برو و حكم تو اعدام است. ما را كه در دادگاه هم با چشمبند بوديم، بيرون آوردند و به صف كردند و من ديگر مسئولم را نديدم و بعداً شنيدم كه او اعدام شد. در آن صف اعدام، تعدادي مجاهد بودند و تعدادي هم “از گروه فرقان” كه فرقانيها بلا استثناء اعدام ميشدند زيرا گروهي مسلح بودند و بعدها شنيدم كه اكثر زندانيان آن صف اعدام شدند. به هرحال خود من در آن صف بودم و منتظر اعدام و صف را به طرف آپارتمانهايي كه زمان شاه پرسنل زندان را جاي ميداد - هنوز بند 216 و 240 به وجود نيامده بود- بردند و جلوي در، بخشي از ما را جدا كردند كه اكثر بچههاي اين بخش اعدام شدند و تنها دو نفر از جدا شدهها را به داخل آپارتمانها بردند كه من جزو آن دو بودم. توي آپارتمانها اتاقهاي بيست متري بود كه در هركدام از آنها سيتا پنجاه زنداني را جاي داده بودند. آنموقع در روزنامهها اعدامها را اعلام ميكردند ولي ما از توي آن اتاقها ميتوانستيم تعداد اعداميها را بشريم، كه شبي هفتاد تا هشتاد و پنج نفر اعدام ميشدند. ابتدا صداي رگبار ميآمد كه مثل صداي خاليكردن تيرآهن به زمين بود و سپس صداي تير خلاص كه از روي تعداد آنها بچهها ميتوانستند تعداد اعداميها را بشمرند. بعد از يكماه آمدند و از ما سؤال كردند كه نماز ميخوانيد يا نه؟ كه ما گفتيم نميخوانيم و گفتند وسايلتان را جمع كنيد و ما را به بند 216 بالا –آنموقع بند 216 مخصوص زندانيان 30 خردادي بود كه اكثراً اعدامي بودند- بردند و در يك اتاق جاي دادند. در اين بند ما را به اتاق 6 -يعني اتاق كافرها- بردند كه در پنج اتاق ديگر آن بند بچههاي مجاهد سيخردادي زنداني بودند . يادم است كه در هر بندي ششصدنفر زنداني بود . در اتاق ما صد و ده نفر را جا داده بودند. تعدادي را هم كه تاكتيكي گفته بودند نماز ميخوانيم و در واقع مسائلشان لو نرفته بود به بند 216 پايين فرستادند و تعدادي را نيز روانه بند 240 كردند. از اين بند هم صداي رگبار و تير خلاص را ميشنيديم و هفتهيي دو بار نوبت اعدام بود كه يك روزش چهارشنبه بود و روز ديگرش را الان به خاطر ندارم. من فكر ميكنم اعدامهاي سال 60 به اين خاطر بود كه رژيم سعي در تثبيت خود داشت . در آن موقع هنوز رژيم متزلزل بود و تثبيت نشده بود و فقط با كشت و كشتار- مثل امروز كه صداي نويسندگان و روزنامهنگاران را خفه ميگند كه گويا از ثبات خود در ترديد است- ميخواست خودش را تثبيت كند. در واقع رژيم مي خواست با كشتار و خونريزي، رعب و وحشت و انداختن ترس در دل مردم - كه از اعدام ابائي ندارد- خود را تثبيت كند.
|