header image
 
« شاميت » چاپ
مهدي اصلاني   
رفتن به
« شاميت »
صفحه 2
صفحه 3

    خاطره‌ي ديگه‌تو فقط براي من و ممد تعريف كردي. كاملا خصوصي بود و غيرقابل تشريح ـ براي اغيار ـ حالام كه نيستي، موندم كه تعريفش كنم يا نه. اما به قول خودت: «بي‌خيال، مي‌گيميش.» ماجراي شهرنو رفتن و زدن دخل يه مغازه، يه سال قبل از انقلاب: « اي صلوات به قبر پدر اين حسين سيا. آن‌قده گفت و گفت تا سياش شدم. گفت: با هشت تومن مي‌شه چه حالي كرد.
    «هشت تومنو، تو سه روز از دخل زدم و رفتيم جمشيد داخل دو سه تا خونه شديم. آخرش تو يكي از خونه‌ها، حسين يه ژتون واسه خودش گرفت و يكيم واسه من. يه يارو گندهِ هم اون‌جا وايساده بود. خانما كه از اتاقا مي‌اومدن بيرون، داد مي زد علافا وانستن، امروز همين 5 تان، دو نفر جلو من بودن. هر يكي مي‌رفت تو، چند دقه بعد مي‌اومد بيرون. تو فكر بودم. هشت تومن به همين راحتي چند دقيقه ديگه پِر مي‌شه.
    سريع رفتم مستراح، يه دست زدم تا تو اتاق بيشتر حال كنم. نوبتم كه شد خيلي طولش دادم. يعني نمي‌تونستم و نمي‌اومد. خانمه فهميد و خوابوند تو گوشم. هم هشت تومن پريد و هم نشد ديگه.» به اينجا كه مي‌رسيدي، دستي به سرت مي‌كشيدي و قرمز مي‌شدي.
     سوميش هم امام‌زاده داوود رفتنت با بچه محل‌هات بود. عكسي كه نمي‌دانم از كجا به دستت رسيده بود؟! تو بودي، با يك كلاه حصيري رو سر، سوار يه قاطر مردني ، رضا كابلي كه تو “رض كابلي” صداش مي‌كردي، و جعفر جني و حسين شكم پاره پوره، تو  كُتِل خاكي تو راه امام‌زاده داوود. هركس غير از تو تعريف مي‌كرد، بي‌مزه مي‌شد:   
    «نوبتي سوار قاطر مي‌شديم. دسته جمعي مي‌رفتيم امام‌زاده داوود. جعفر جني نذر داشت يه حيوون تو امام‌زاده سر ببره. قاطره كه جون نداشت. تو سربالايي كتل خاكي يه‌ريز مي‌گوزيد و “رض‌كابلي” شاكيِ شاكي شده بود. مام، آخ، نگو كه خنده ته بابا.»
    تابستان 67 كه از راه رسيد، يك‌سالي بود از تو بي‌خبر افتاده بودم. راهمون از هم كج افتاده بود. گرچه سرنوشت مشتركي رو  انتظار مي‌كشيديم. خبرها ضد و نقيض بود. مي‌گفتند ـ بعدها زنده مونده‌ها تعريف مي‌كردن ـ كه در اون طرف زندون كه جاي شما بود، تمام بند سرود “مريم مسعود” مي‌خوندن . اما تو كه اهل سروت مروت نبودي. بدمصب. لابد مي‌خواستي تو رفاقت كم نذاري. آخه خودت مي‌گفتي: «آدم نباهاس تو رفاقت كم بفروشه.» يادت هست مي‌گفتي: «من تا حالا هرچيزي رو فروختم و لايي كشيدم باهاش؛ بجز آدم. آدم فروشي تو مرامم نبوده.» اما تو كه با سروت مروت حال نمي‌كردي، چي شد كه آخرش سياه شدي و سرود خوندي؟! همونا كه بهت چشم‌غره مي‌رفتن . هرچند اگه سرودم نمي‌خوندي كسي جراٌت نداشت بگه “شاميت” تو رفاقت كم گذاشته. مگه اون موقع كه تو اعتصاب غذا، با لگد “ديگ”و بيرون پرت مي‌كردي، اون گنده گنده‌هاشون جلوت لنگ ننداختن؟!  مي‌گفتن كه جزء اولين نفرات پيش “هيئت” رفته بودي. گزارشت از بند رفته بود به عنوان سر موضعي. نمي‌دونم “نيري” از تو چي پرسيده بود و تو چي گفته بودي! چه اهميتي داره؟ شايد خواسته بودن كه رفيق فروشي كني. توهم لابد گفته بودي كه: «حاجي برو جلو!» مي‌گفتن پيش هيئت رفتنتون تو روزهاي اول كه تو هم سهميه‌ي همون روزها بودي، به يك دقيقه هم نمي‌رسيد. رفتي و گفتي و گفت. بعد شبانه، تريلرهاي يخچال‌دار حمل گوشت، بارت زدن . يعني بارمان زدن و دارمان زدن. ديدي مُشتي، ما هم كه سروت نخونديم تاوان پس داديم؟ همو‌نجوري كه تو پهلوي بالا، روبروي آتلانتيك، با اتوبوس همه رو بار زدند. و يه راست آوُردن تو اوين. يادت مي ‌آد؟ همون‌جوري هم همه‌ رو بردن سرِ دار.
*****
     نمي‌دونم تو كدوم  قسمت  گلستانِ خاوران يا لعنت آباد دفن شده‌اي؟ بِزار بِگم لعنت‌آباد. راحت‌تره. مثل فحش خواهر و مادر، لعنتش نصيب مجريانِ فرمون خدا بِشه. اين‌ جوري راحت‌تر حال مي‌كنم. اصلن لعنت‌آباد باحال‌تر از گلستان خاورانه. تو چي مي‌گي؟ جون من باحال‌تر نيس؟ مي‌دونم تو سه روز اول دادگاه‌ها، نيري حْكمت رو مي‌ده . خبرتو دارم كه تو حسينيه‌ي گوهردشت، سر به دارت كردن . بعدم بارت زدن و تو لعنت‌آباد جمعي دفنت كردن. يعني دفنمان كردن. دو سه ماه بعدٍ از  اعدام‌ها ، كه عادي‌سازي شروع شده بود و هنوز خانواده‌ها بي‌خبر بودن ، تو  كميته‌هاي چندگانه‌ي تهران، از صبح‌كله‌ي سحر، وسائل بچه‌ها رو ، يكي يكي تحويل خانواده‌هاشون دادن. كميته‌ي ميدون خراسون، يه كيف كوچيك سبز، كه با ماژيك سياه بدخط، روش نوشته شده بود: «مهدي فريدوني (شاميت)» نصيب مادرت شد . پيره‌زن پس افتاد و چندماه بعد هم تموم كرد . تو كيفت، يه پيرهن چارخونه‌ي شسته شده‌ي ملاقات، شلوار كردي خاكستري رنگ، تسبيح شاه مقصود، و عكس يادگاري سفر به فرح‌زاد ـ سال 2536 ـ همراه با “رض كابلي” و جعفر جني و حسين شكم‌ پاره پوره.
                                                    *****
    ديگه از تو خبر ندارم، نه اين‌كه فكر كني يادم رفته. جون همه‌ي مردا ـ كه قسم هميشگي‌ات بود ـ هيچ‌وقت يادم نميره. فقط خيلي وقته خبرتو ندارم. مي‌دونم از ميان گورها، كانال فاضلاب رد كردن . روي قبرا سمنت ريختن . بعد از نسل‌كشي، به كشتن تاريخ كمر بستن و جغرافيا.
    شاميت، به جون همه‌ي مردا، يه روز برمي‌گرديم. اگر نه خودمون كه بچه‌هامون. قبراتونو پيدا مي‌كنيم و رو هر كدوم، به جاي سنگ، “سرو” مي‌كاريم.  بچه‌هاي نسل بعد، بايد زير اين سروا خنك بشن و قد بكشن. يادشون نره كه چه به سر ما، نسل خاكستري اومد. بعدشم همه با هم دم مي‌گيريم. به جون همه‌ي مردا راس مي‌گم. همه با هم دم مي‌گيريم:   يكي يه دونه‌ي عزيزم      يكي يه دونه‌ي عزيزم



« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.