header image
 
« شاميت » چاپ
مهدي اصلاني   
رفتن به
« شاميت »
صفحه 2
صفحه 3
اول بار، تو بند ۱۲ ديدمت. يادت هست؟! تا وارد بند جديد شدم، بچه‌ها دوره‌ام كردن . بحثٍ اين‌كه “توي كدوم اتاق جا بگيرم” گرم بود. از دور مي‌اومدي. از  تهٍ بند. چه بي‌خيال بودي. يه كتي راه مي‌رفتي. با شلوار كُرديِ خاكستر ، تسبيح شاه مقصود تو دستت، با موهايي يه دست كوتاه و قيصري. تو ذوق مي‌زدي. وصله‌ي ناجوري به نظر مي‌اومدي. شايد هم تو جور بودي و ما ناجور مي‌ديديم. نه اين‌كه بخواهي ادا و اطوار درآري. به قول خودت :  “ هر كي ، يه شكليه ديگه‌ ” و تو ، فابريكٍ اصل ، خودِ خودت بودي ؛ اما به هرحال ، جورِ آن جمع نبودي .

 مثلاً همين اسمت “شاميت” هركي  اول بار مي‌شنيد ، مي‌پرسيد : « شاميت يعني چي ؟ » دفعه‌ي اول كه از بچه‌ها پرسيدم اين سالار كيه ؟ گفتن : « اسمش مهديِ ، شهرتش فريدوني . اما همه‌ي بند، اونو “شاميت” صدا مي‌كنن (شاه مهدي) » . اين لقب تو ، توي محله تون بود . اُنجا كه همه‌كس رو با لقب‌هاي تاريخي و ماندگار صدا مي كنن .
    يادم مي‌آد همه‌چيز رو مخفف و با قافيه صرف مي‌كردي . اكثر مواقع هم يه “اينا” يا “تِ” آخر  كلمات و جملات كوتاهت مي‌چسبوندي. مثلاً زندان گوهردشت يا رجايي شهر را “گوهر” يا قزل‌حصار را “قزل” مي‌گفتي.
    «بچه محل علي پروين اينا هستم. خودمم “قرمزتهٍ” بابام صابِ (صاحب) يه قناتي تو عارفه. همه‌ي اونوري‌ها هم مي‌شناسن اينا. خيلي معروفه‌ِ . يه قناتيه، يه فريدونيه. يه محله‌ي عارف و غياثي. با اين‌همه نون خامه‌ايش…»
    به تعريف از اون نون خامه‌اي كه مي‌رسيدي، كف دستت را باز، درهوا سبك سنگين مي‌كردي: «به اين هوا نون خامه‌ايش.» گاهي اوقات علي آقا بعد تمرين مي‌آد اونجا، يه ليوان، پرِ آب هويج بستني مي‌زنه. بعدشم يه نون خامه‌اي روش. آره بابا پروينِ ته.» تو اولين فوتبال گل كوچيك هواخوريِ حياط گوهر دشت، كه هم تيم شديم، اينو تعريف كردي.
    نسبتا كوتاه قد بودي. گل كوچيك‌باز خوبي بودي. بهت نمي‌اومد  23 سال “روت” باشه. سوخته و حرام شده و آويزان، به تعبير خودت “غلطي” بودي. درواقع نمي‌شد زنداني به حسابت آوُرد. چرا كه تو، خودت بخشي از زندون شده بودي. مثل ديوارهاي بتوني و آفتاب نخورده‌ي گوهر دشت ، طشتٍ رخت و طنابِ لباس و دمپايي‌هاي مندرس هواخوري. نمي‌دونم اعتقادت، سر فوتبال و گل كوچك بازي زندون بود كه باهام قاطي شدي و خودتو ول كردي يا جنوب شهري بودنم، يا يه جورايي، در نگاهت ناجور بودم. چشات ريز بود و هروقت هضم مساله‌اي برات دشوار مي‌شد ـ كه اغلب اين‌ جوري بودي ـ دستي به موهاي كوتاهت مي‌كشيدي و خنده‌ات رو فرو مي‌خوردي: «هه هه‌ …»
 مجاهد بودي؛ يعني اتهامت اين بود. و من، فدايي پيرو كنگره و 16 آذري. و اين ، تو كتٍ تو نمي‌رفت. فارغ بودي از دوران و سمت‌گيري سوسياليستي و راه رشد و هژموني و هزار«زهرمارِ سر كاريِ ديگه» اما تو، خودِ خودت بودي.
    «دآش، ما قبلا تا اونجا كه يادمون مي‌آد يه مجاهد داشتيم و يه فدايي. يعني يه رقم فدايي مي‌شناختيم. حاليته؟ حالا شما رفتين شونصد شاخه شدين؟ گل سرخي يادته؟ با اون كاپشِ سربازيِ؟ خيلي مشتي بود. به مولا، يه خايه‌اش اندازه‌ي كره‌ي زمين بود. مهدي رضايي، دآش اصغر بديع يا ممد حنيف. آخ كه همه‌جا مسعودته»
    پرسپوليسي بودي. انگار داشتي تيم ملي ارنج مي‌كردي و دو تا قرمز، يه آبي مي‌كردي. بعضي وقت‌هام رج مي‌زدي و سه تا يكي، جا مي‌كردي. از اين وري‌ها جز جزني و گلسرخي و حميد اشرف، اسمي رو  به خاطر نمي آوُردي: «مشتي‌ياتون ، همينان ديگه. بقيه ام بي‌خيال!» هنوز مي‌بينمت. با همون چشماي نجيب و روشنت ، وقتي داستان دستگيري‌تو تعريف مي‌كردي .
    « خرداد 60 بود. واويلا. نگو و نپرس. گله گله آدم بار مي‌زدند تو اتوبوس و يه راست مي‌بردند اوين. تو خيابون پهلويِ بالا، روبروي آتلانتيك بساط داشتم. همه‌چي ميرفوختم. از نوارهاي غير مجاز هايده و پايده بگير تا ساعت مچي و باطري قلب و كاست “سر اومد زمستون” و نوار سخنراني مسعود، تو امجديه: “اي گلوله‌ها بگيريدم!” خيلي مشتي بود. خلاصه همه‌ي خلاف‌هاي زيرميزي را ميرفوختيم.
    «همون وقت‌ها خورديم به پست چندتا بچه‌هاي مشتي مجاهد… و زيرميزي، اعلانيه و روزنومه و نواراشونو لايي مي‌كشيدم. خلاصه واست بگم. آره و اينا . وقتي زلزله شد، “شاميتٍ” تو رو، همراهِ يه سري دختر و پسر، تو پهلوي بار زدن و با اتوبوس آوردن اينجا. و پونزده‌تايي گذاشتن تو كاسه‌مون» . اينو وقتي تعريف مي‌كردي كه هم‌چنان موهاي كوتاهت رو ، با يه دست، بر فرق سرت مي‌كشيدي، و خنده‌هاتو فرو مي‌خوردي: «هه هه» همان جور كه در اجراي احكام، وقتي حكمت رو جلوت گذاشتند و گفتند بنويس: «رؤيت شد.  امضاء كن!» با همان خنده‌ي هميشگي‌ات گفتي: «چي چي روي‌ات شد؟» و پاسداره فكر كرده بود سر به سرش گذاشتي و خوابونده بود بيخ گوش اِت. بعد هم بهت گفته بود ـ يعني خودت تعريف كردي ـ چي شد آقاي فريدوني؟ بعد با مسخره صدات كرده بود: «شاميت، 15 سالو كه ديدي، ريدي؟»


« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.