|
اعتماد
اسماعيل نوريعلا- امريكا
به روزهائي كه از خون و شكنجه پر ميشوند به شبهائي كه تا گشايش سپيدهي نامفهوم ادامه دارند ما از طناب و مسلسل و چاقو ميگذريم از توپخانهاي كه افق را سوراخ سوراخ ميكند از تپهي ممنوع از گذرگاه سرب از عبور ميليونها مسلخ بر آسمان چشمان كودكي كه از تراخم سرخ است من اما از اعتماديِ كودكانه سرشارم
آسمان را بمبافكنهاي نامهربان خط ميزنند سينهها را گلولههاي نوازشگر هجا ميكنند لبها را سوزنهاي مفتش به هم ميدوزند من اما از اعتمادي باستاني سرشارم
از اتاق خون ميگذريم از تخت اقرار از سقف بي گذشت از سيگاري كه مثل بيهودگي آتش ميگيرد و خاكستر ميشود من اما از اعتمادي تراخم گرفته سرشارم
خيامي
محمود كوير- انگليس سبوئي ترانه از نيشابور آوردند در شرابِ كلمه جهان را خوشبو كرد
غمهاي شهريور رضا مقصدي- آلمان
انگار گويي آسمان امشب ترك خوردهست انگار امشب، ستاره آتشِ آهيست از رويشِ رنگينترين آواز مهتاب هم خاليست.
در روبروي آرزوي ديشبم، امشب در روبروي رنگِ رؤياهاي ديروزين در جستجوي آن درختاني كه در پائيز روييدند در جستجوي سايه ساراني كه با من مهربان بودند.
اما كجاي سينهي خورشيد را بايد بجويم من؟ وقتي كه نور نام هايم نيست.
ديريست نيمي اين دلِ غمناك همواره تاريك است روشنترين مهتاب هم چندي فراز جانِ بيتابم آبيِ شعرش را فرو ميبارد و ناگاه از بارشِ پيگير ميماند.
زخمِ تبر بر هر درختِ تر جانِ مرا، در ابتدا، آشفت و پرپر كرد چندان كه مهرِ سايه ساران نيز تاريك گشت و داستاني تيرهتر سركرد.
اينست اندوهِ دلم ابريست باراني بر هر كجا در هر نفس، خاموش ميبارد. وقتي كه زخمي در نهانجاي دلت پيوسته بيدارست
با من بگو آيا من با كدامين لحظهي سرشار شادابيِ چشم غزل افشانِ مستي را توانم زيست؟
با من پيامِ سبزِ باران بود با آن درختانم هوايِ صبحِ فروردين اما چه بايد كرد با غمهايِ شهريور؟
باور كن اي خورشيد! آن شب كه سقفِ آسمان، آنجا ترك خوردهست اينجا دلم مردهست.
اينجا
ساقي قهرمان- كانادا
ماها نشستهايم پشت ميز گرد ليوان چايمان روبرومان كنار كاغذ و قلم است ميان ابروهامان دو چين افتاده ماها نشستهايم پشت ميز گرد و سيگار ميكشيم
يكي از ماها دگمههاي كتش را مياندازد نگاه ميكند به يكي از ماها ميگويد: ميگويند آنجا...
و ما ميدانيم از كورهي كبود ميگويد چين ميان ابروهامان سه تا ميشود
يكي بر ميخيزد و هم چنان كه دكمههاي كتش را باز ميكند ميگويد: برادران...
ما ميدانيم از زمهرير زندان ميگويد چين ميان ابروهامان چارتا ميشود
يكي از ما كه خردههاي كاغذ را ميمالاند ميان انگشتان شست و سبابه دامنش را صاف ميكند ميگويد: آنجا ما...
ميدانيم از ماهاي تفته زير روبنده ميگويد ميان ابروهامان چين چين ميشود
دانههاي عرق جوشيده از پشت لبها و لاي موها كف دستهامان خيس
يكي از ما ميگويد... و پيش از آن كه بگويد سيگار پهلو دستيِمان را روشن ميكند ميدانيم كه پشت دست دوستان نه كه مال دشمنانمان هم داغ خورده
قطرههاي عرق از شقيقهها و گاه خط سياه دور چشمها و اين دود غليظ سيگار سرفه ميكنيم اما نه گريه نه
چين چين مچاله ميشويم و سرهامان ميان صداها تاب ميخورد
عصرانه در اتاق پهلويي سرو ميشود اما امروز به فكر شام نيستيم ما
چه گويم؟
مهدي فلاحتي- انگليس
و باري، چه گويم؟ كه رؤيا به پايان رسيدهست. پس از اين همه برگ و اين نو درختان كه بر خاكِ نفرت فتادند و هر كس به هر سو نظر ميكند، جان و انبوهِ جان جوان است كه هر بار له ميشود پُر صداتر.
در اين فصل هم سر فرو بُرده گوييم در گوش هم: بسا فصل ديگر صدايِ شكستن چه وحشتفزاتر.
ببينيد! باري، عرقخيسيِ شرم را از جبين بر بگيريد! ببينيد رؤيا همه چارفصلش گذشتهست و در چشمگستر فقط بارش برگ - آرام، چونان سكوتي كه تنها نشان دارد از مرگ. و خورشيد - كه قادر نبوديم بازش بياريم، با چشم سرخ از تبِ اشك و انبوه در راهِ رفتن پس كوه. اسفند 1380
مرگ من
مانا آقائي- سوئد
وقتي بميرم كسي خواهد آمد كسي شبيه جواني من كسي كه فكرهاي مرا فكر خواهد كرد در كفشهاي من راه خواهد رفت و در همين اتاق روي همين صندلي انتظار خواهد كشيد وقتي بميرم من خود در گور سرد زني ديگر خواهم خفت او نيز شهروندي گمنام كنيزكي بي شناسنامه آوارهاي اهل يكي از پايتختهاي جهان چه فرقي ميكند وقتي بميرم در آفريقا هنوز گلوله ميبارد در آسمان عراق ستارهاي تكه تكه خواهد شد در بيتاللحم كودكاني بدون سر دنيا خواهند آمد وقتي بميرم هيچ كس گريه نخواهد كرد از سنگ قبرم كه سفيد است عكسي در روزنامه نخواهد افتاد
... دستي ماه را از مدار ربود!
علي اصغر فرداد- سويس
ماه در مدار نبود وقتي كه مرد سوخته در قير شب تكه تكه نور به خانهها ميريخت.
آن چکه¬های شریف
مليحه تیره¬گل
هر بار، خودت بودی همان دخترک ترد که از موهایش شعر می¬چکید چکه پخش می¬شد و فردا معلم خط دعوایت می¬کرد: - گفته بودم توانا بود هر که دانا بود! نشنیدی یک وجبی؟ چکه پخش می¬شد و فردا معلم انشاء تنبیهت می¬کرد: - گفته بودم علم بهتر است یا ثروت! نشنیدی یک وجبی؟ می¬دانستم که شنیده¬ای و می¬دانستم که می¬دانی از یک وجب- یک کمی- کشیده¬تری
هر بار، خودت بودی و هر بار، فردا گفته بود: شعر؟ فکرِ نون کن که خربزه آبه!
دیروز تمام قد رو به آینه ایستاده بود دخترکِ ترد پیدا نبود غبار را از آینه روبید دخترک پیدا نشد اما یک چكه شعر از موهای تو چکید و رزومه¬اش را لک کرد
این بار هم خودت بودی یک کمی کشیده¬تر از یک وجبی با سراپائی خیس از آن چکه¬های شریف
سنت لوئیز سپتامبر 2003
|