|
گفت وگو با حيدر در باره ی کتابِ «شورشيان آرمانخواه»
|
|
|
پرويز قليچخاني
|
|
صفحه 2 از 14 س : از افرادي كه در آن زمان جزو محفل شما بودند و به سازمان پيوستند ميتوانيد كساني را نام ببريد؟ حيدر در دانشگاه صنعتي، محافل آذربايجانيها وسيع بود، سي نفري ميشد ولي تعداد محدودي به سازمان پيوستند. از اين رفقا بهروز عبدي، ابراهيم پوررضاي خليق شهيد شدند. نريمان رحيمي و اسماعيل خاكپور دستگير شدند. فريدون شافعي (پسرخاله نريمان) كه دانشجوي دانشگاه ما نبود و در همين زمان به سازمان پيوست و شهيد شد. در دانشكده فني برادرم بود كه با غزال آيتي در دانشكده حقوق ارتباط داشت و چند نفر در دانشكده فني كه نام آنها را برادرم با من مطرح نكرد، به جز يك نفر كه در سال 52 دستگير شد، برادرم و غزال آيتي هر دو شهيد شدند. س : البته خيلي مختصر گفتيد ولي من مجبورم سؤال كنم. در كتابٍ «شورشيان آرمانخواه» به گونهاي برخورد شده كه انگار شما سالها در خارج بودهايد ، قبل از آمدن به خارج در داخل چه مي كرديد ؟ در چه سالي به خارج آمديد و براي چه كاري بود ؟ و زمان بازگشت شما به ايران كي و چگونه بود ؟ حيدر من در اواخر سال 54 از طرف سازمان به خارج فرستاده شدم. س : چرا شما به خارج آوديد؟ آيا تصميم سازماني بود، يا خود تصميم به اين كار گرفتيد؟ حيدر وقتي گروه بيژن جزني-ظريفي ضربه خورد، رفقا صفايي فراهاني و صفاري آشتياني به خارج رفتند تا به جنبش فلسطين به پيوندند. پس از مدتي صفايي فراهاني به ايران برگشت و با بقاياي گروه كه خود را تجديد سازمان داده بودند ارتباط گرفت و دوباره براي تأمين نيازهاي تسليحاتي گروه به خارج رفت. و همراه آشتياني به ايران آمدند و سلاح و مهمات آوردند و نيازهاي گروه را تأمين كردند. مطمئن نيستم ولي فكر ميكنم در سال 50 نيز يك بار رفيق صفاري آشتياني براي تأمين سلاح به خارج رفته و برگشته بود. پس از شهادت رفيق آشتياني در تابستان 51، ديگر چنين امكاني براي تهييه سلاح وجود نداشت. ولي بعداَ رفيق ايرج سپهري كه خودش به خارج رفته و به جنبش فلسطين پيوسته بود به ايران برميگردد و با سازمان ارتباط ميگيرد، چنين امكاني فراهم ميشود و رفقا ايرج سپهري و حرمتيپور براي تأمين تداركات تسليحاتي به خارج فرستاده ميشوند. وقتي رفقا به خارج ميروند در عراق با بخش خاور ميانه جبهه ملي تماس ميگيرند. رفقاي جبهه آمادگي خود را براي همكاري با سازمان اعلام ميكنند. در اين ارتباط هم چنين مطرح ميشود كه هسته اصلي جبهه ملي خاور ميانه و اروپا، گروهي ماركسيستي است( گروه ستاره) و گروه آمادگي پيوستن به سازمان را دارد. رهبري سازمان ضمن پذيرش همكاري با گروه ستاره و در نتيجه جبهه ملي خاور ميانه و اروپا، پيوستن( يا وحدت) گروه ستاره به سازمان را منوط به پيشرفت پروسه تجانس ميكند. بحث هايي كه بين سازمان و گروه ستاره به طور دروني آغاز ميشود و بعدها در سطح جنبش منتشر شد، در رابطه با همين پروسه تجانس است. بعداَ زفقاي ديگري به خارج اعزام ميشوند. يكي از رفقاي گروه ستاره (رفيق منوچهر حامدي كه شهيد شد) نيز به ايران ميآيد. امكانات پشت جبههاي كه در منطقه و خارج از كشور(اروپا و آمريكا) به وجود آمده بود، حاصل همكاري رفقاي سازمان كه به خارج اعزام شده بودند و رفقاي گروه ستاره بود. در عمل پروسه تجانس به نحو مطلوبي پيش نميرفت، در عرصه نظري به جاي همگرايي بيشتر روند واگرايي پيش مي رفت. در عرصه عملي نيز مشكلاتي پديد آمد، به گونهاي كه در رهبري سازمان ترديدهاي جدي نسبت به امكان وحدت گروه با سازمان به وجود آمده بود. رفيق حميد مؤمني به اين نتيجه رسيده بود كه پروسه تجانس بايد متوقف شود. رفيق حميد اشرف نظر معتدلتري داشت ومعتقد بود نبايد به كل گروه برخورد يكدست كرد و اگر هم در نهايت پروسه تجانس متوقف شود، نبايد شتابزده برخورد نمود بلكه با آهنگي معقول بايد پروسه پيش برود و بايد تمام تلاش را كرد تا اگر نه با كل گروه بلكه حداقل با بخشي به توافق رسيد. رفيق حميد اشرف اين واقعيت را نيز مد نظر داشت كه امكانات پشت جبههاي در خارج متكي به همكاري رفقاي ما با رفقاي گروه ستاره است. و ميگفت بايد به نحوي عمل كنيم كه در صورت قطع پروسه تجانس كمترين آسيب به امكانات سازمان بخورد.
|