|
گفتوگو با بهزاد كريمي و قربانعلي عبدالرحيمپور (مجيد) در باره ی کتاب «شورشيان آرمانخواه»
|
|
|
پرويز قليچخاني
|
|
صفحه 6 از 8 س : شما به عنوان كسي كه سالها در زندان با كادرهاي حزب توده بودهايد و شناختي از آنها داريد، و پس از انقلاب بعد از گذشت اندك زماني هم، در پروسهي وحدت با حزب توده ايران قرار داشتيد! آیا حزب توده که در خارج ارتباطاتي با حزب كمونيست شوروي داشت، آيا براي شناساندنِ استالينيسم و جناياتي كه در آن دوره صورت گرفته بود هيچ گاه در اين زمينه كاري كرده بود؟ حتا پس از كنگره بيست حزب كمونيست شوروي؟ بهزاد كريمي تا جايي كه من ميدانم حزب در كنگرهي 1956 در اتحاد جماهير شوروي ـ اگر اشتباه نكنم كنگرهي 19 ـ بطور مشخص با استالينيسم مرز كشيد. همانجا هم شكافي بين احزاب كمونيست به وجود آمد. حزب توده هم از جمله احزابي بوده كه در اين مرز كشي، استالينيسم را تقبيح و رد كرد. اما اين كه حزب، در اين رابطه ادبياتي هم توليد كرده، استالينيسم را شكافته، و دلايلي براي رد اين سيستم ارائه داده است ـ تا جايي كه من ميدانم ـ كار جدياي نكرده است. اين مساله، قطعاً يكي از نقاط منفي و تاريك حزب توده است. به هرحال چپ در مجموع شاهد چنين توليدي نبوده است. در ايران فقط آقاي هوشنگ وزيري كه حالا سردبيرِكيهان چاپ لندن است، در آن زمان، گويا روزنامه آيندگانِ دورهي شاه را اداره ميكرد، كتابي تحت عنوان لئو تروتسكي چاپ كرد كه در آن با استالين به شدت برخورد شده است و طبعاً از موضع تروتسكي. اما ما نسبت به تروتسكي و تروتسكيسم موضع داشتيم. ما در آن زمان و با درك همان زمان از موضع تداوم بلشويسم با تروتسكي مخالف بوديم.. ما تروتسكيسم را يك انحراف ميدانستيم. در عرصهي ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي آن را راستٍ انحرافي و نسبت به انقلاب جهاني انحراف چپ ارزيابي ميكرديم. به همين دليل فكر ميكرديم كه هر آنچه از طرف تروتسكي به استالين نسبت داده ميشود، مغرضانه است. همينجا من دو نكته را در رابطه با صحبتهاي رفيق مجيد تكميل كنم: همانطور كه رفيق مجيد اشاره كرد، رعايت دموكراسي در حد امكانات يك سازمان نظامي و با توجه به سطح رشد فكري و فرهنگي ما از يك سو. و تحت تأثير عوامل بازدارنده نظير باورهاي ايدئولوژيكيمان و هم چنين فرهنگ سياسيِ عمومي در تاريخ و كشورمان از سوي ديگر، يك روند كُند و متناقض را طي كرده، ولي هيچگاه كنار گذاشته نشده است. تاريخ نشان ميدهد كه به محض فراهم آمدن شرايط سياسيِ مساعد، تحولات در ساختار سازمان به سود دموكراسيِ درون سازماني و كاهش سانتراليسم مطلق صورت گرفته است. بعد از انقلاب به ابتكار مركزيت رسمي و ديگر رفقايي كه با اين مركزيت همكاري داشتند، بنا بر ضرورت زمان و در چارچوب امكانات سازمان، از اعضا و كادرهايي كه مستقيما در پيوند با سازمان بودند راي گيري شد، و با اين رايگيري يك مركزيت ايجاد شد كه در آن هشت نفر با راي پنجاه بعلاوهي يك عضو مركزيت شدند. چون قرار شد كه سقف اعضاي مركزيت، بيشتر از هشت نفر باشد، اين هشت نفر، چهار نفر ديگر را هم كه داراي راي نزديك به پنجاه درصد بودند، وارد مركزيت كردند. به همين دليل در اين زمان مركزيت با دوازده عضو اصلي تشكيل شد. هفت نفر هم عضو شوراي مشاور انتخاب شدند. س : نام اين دوازده نفر را به ياد داريد؟ بهزاد كريمي قربانعلي رحيمپور(مجيد)، حيدر، امير ممبيني، رضا غبرايي (شهيد شد) فرخ نگهدار، هادي مير مؤيد، خسرو فتاحپور، جواد (عليرضا اكبري شانديز كه شهيد شد) و چهارنفري هم كه اضافه شدند: علي توسلي، انوشيروان لطفي (شهيد شد) من و تقي حميديان بوديم. هفت نفر مشاور هم عبارت بودند از جمشيد طاهري پور، احمد غلاميان (هادي) كه شهيد شد، اكبر توكل، بهروز سليماني (كه شهيد شد)، حشمت رئيسي، اكبر دوستدار، كيومرث سلطان آبادي. س : در اين كتاب، براي اثبات استالينيست بودن سازمات مطرح شده كه در سازمان به خاطر اختلافاتِ ايدئولوژيك، تصفيههايي صورت گرفته است. منابع كتاب هم گفته هاي عليرضا محفوظي، مصطفي مدني، و حسن ماسالي است. من برايم اين سؤال مطرح است كه چرا دست اندركاران خود سازمان بعد از گذشت اين سالها ، اسناد و مدارك و مسايلي كه در سازمان جريان داشته و مربوطه به جنبش است - هر چند بخشي از آن به صورت جسته گريخته در مصاحبهها مطرح شده- طرح نكرده است ؟ كتاب به طور مشخص به مورد عبدالله پنجه شاهي اشاره دارد كه گويا آن هم به خاطر نظرات سياسي بوده است . در مورد برخورد سازمان با شعاعيان هم به طور مبهم مطرح ميكند كه به خاطر اختلافات ايدئولوژيك از سازمان اخراج شده است . در صورتي كه شعاعيان پس از نوشتن كتاب « شورش » آن را در اختيار سازمان قرار داده بود و از رابط خود خواسته بود كه سازمان جواب او را بدهد . حميد مؤمني كه در آن موقع جزو شوراي رهبري بود از طرف حميد اشرف مسؤل جواب دادن به او ميشود . ضمناُ شعاعيان در جزوهاي كه بعداً منتشر كرد به برخوردهاي علي اكبر جعفري و طرح عملياتي او كه منجر به دستگيري مادر شايگان شده بود! اعتراض داشت و مطرح كرد ، تا زماني كه سازمان جواباش را ندهد با سازمان كار نميكند . . به هر حال ، كتاب از زبان محفوظي و ماسالي مواردي را در مورد تصفيههاي سازمان مطرح كرده است. آقاي رحيمپور، شما حداقل يكي از متهمان اصلي - مورد قتل رفيق عبدالله پنجشاهي - در اين كتاب هستيد ! آيا بهتر نيست كه صحت و سْقم اين ماجرا را از زبان خود شما بشنويم ؟ عبدالرحيمپور كتاب به دو مورد اشاره كرده. مورد اول از زبان ماسالي است كه مطرح ميكند گويا در نامهي علي اكبر جعفري به حرمتي پور بوده كه چند نفر تصفيه شدهاند و ديگري مورد پنجهشاهي است . من در جريان دو مورد بودم و هيچ يك تصفيه سياسي نبوده. مورد اول زماني است كه تازه از زندان آزاد و به سازمان وصل شده بودم . رفيق علي اكبر جعفري عضو مركزيت مطرح كرد كه يكي از رفقا سازمان را ترك كرده و زندگي مخفي را كنار گذاشته بود. و چون او امكانات وسيعي - از جمله نارنجك سازي و… - را ميشناخت ، به خاطر حفظ امكانات او را از بين بردهايم . علي اكبر از ما نظر خواهي كرد كه با اين كار موافق هستيم يا مخالف . در تيم ما من و اسماعيل عابديني بر اين عقيده بوديم كه اين كار غلط است. دو نفر ديگر از اين كار دفاع ميكردند و البته به خاطر ترك سنگر. رفقا وقتي جنبش مسلحانه را شروع كردند ، به خصوص با گرايش مسلطي كه گرايش احمد زاده بود ، عمداتاً قضيه را نظامي ميديدند و سازمان حالت نظامي داشت و مجازات ترك سنگر هم در يك سازمان نظامي روشن است. همان طور كه گفتم ما مخالف بوديم بچههايي كه از زندان ها آمده بودند مخالف بودند . س : آيا اسم اين فرد مشخص شده؟ عبدالرحيمپور من اطلاعي ندارم و در آن زمان هم رفقا نام وي را مطرح نكردند. مورد بعدي رفيق عبدالله پنجه شاهي – حيدر – است. در اين مورد آقاي مازيار بهروز به نقل از يك منبع مينويسد : «رهبري اشرف كه به پايان رسيد، شاخه خراسان مدعي چيرگي در داخل كشور شد. سران شاخه خراسان، احمد غلاميان لنگرودي (معروف به هادي) و قربانعلي رحيمپور (معروف به مجيد) به اين باور رسيدند كه تعداد هواداران گروه منشعب در شاخه اصفهان به رياست عبدالله پنج شاهي زياد شده است. به گفته يك منبع، در سال 1355 گروه سه نفره از پنجه شاهي خواست به مشهد برود و به منظور جلوگيري از گسترش انشعاب، او را اعدام كرد. معلوم نيست كه آيا پنجه شاهي به گروه منشعبين گرايش داشت يا نه، اما ظاهراً بركناري او شاخه اصفهان را تحت رهبري نوظهور خراسان قرار داد.» حقيقتاً آدم وقتي كه چنين اطلاعات نادرست و بيپايه را از زبان يك پژوهشگر تحصيل كرده ميشنود، حيران ميشود!! اجازه بدهيد، كمي روي اطلاعاتي كه مبناي پژوهش آقاي مازيار قرار گرفته مكث كنيم. كاش آقاي مازيار، قبل از چاپ كتابش به كساني كه در بارهي آنها پژوهش ميكرد و موضوع پژوهش بودند، مراجعه ميكرد. تعدادي از آنها هنوز زندهاند و فرو نمردهاند!! وقتيكه منابع دست اول براي تحقيق و پژوهش وجود دارد و قابل دسترسي است، استفاده از منابع دست دوم بجاي آنها، ميتواند به كار پژوهش لطمه وارد كند. 1 - شاخه خراسان، تنها شاخهاي بود كه سالم مانده بود. بقيه شاخهها همه متلاشي شده بودند. 2 - شاخه خراسان، «سراني» نداشت كه مدعي چيرگي شود. تنها كادر سياسي كه داشت، رفيق حسن فرجودي (رحيم) بود. 3 - اين كه، من جزو شاخه مشهد نبودم و جزو «سران» شاخه مشهد نبودم. جزو مسئولين گيلان بودم كه متلاشي شده بود. من در لحظهي ضربات 8 تير ماه در خانه تيمي مشهد چشم بسته بودم. (هنوز مسئوليتم روشن نبود). و در لحظه انشعاب و در لحظهاي كه رفيق حيدر (عبدالله پنجه شاهي) كشته شد، من عضو مركزيت نبودم. 4 - اين كه، نه سران ناموجود مشهد، نه بقيه كادرهاي باقيمانده نظير صبا بيژن زاده، رفيق سنجري و هادي و حسن فرجودي و بنده و بقيه رفقا، ادعاي چيرگي بر داخل را نداشتيم. اولاً، نميدانستيم كه آيا چيزي مانده است كه تا بر آن چيره شويم؟! ثانياً، كسي در آن شرايطي كه پي در پي ضربه ميخورديم، نمي توانست به فكر چيرهگي باشد. سوم اين كه ما به فكر چيرگي نبوديم بلكه به فكر حفظ نيروهاي سازمان و حفظ خودمان و حفظ موجوديت سازمان بوديم. بكار بردن چنين واژههايي براستي دور از شأنِ يك پژوهشگر است. 5 – اين كه، من و هادي هيچ وقت در بارهي هواداران گروه منشعب در شاخه اصفهان صحبت نكرديم و من هيچ اطلاعي از تيم اصفهان نداشتم تا نگران شوم. 6 – اين كه، رفيق پنجه شاهي را من هيچ وقت نديدم ولي طبق گفته رفقا، كه خوشبختانه زنده هستند، او جزو طرفداران پر و پا قرص مشي مسلحانه بود و مخالف انشعابيون. 7 – اين كه، رفيق پنجه شاهي را به خاطر نظرات سياسي و به خاطر جلوگيري از انشعاب اعدام نكردند.
|