|
گفتوگو با بهزاد كريمي و قربانعلي عبدالرحيمپور (مجيد) در باره ی کتاب «شورشيان آرمانخواه»
|
|
|
پرويز قليچخاني
|
|
صفحه 1 از 8
پرويز قليچخاني از اين كه دعوت ما را براي گفت و گو در بارهي كتاب «شورشيان آرمانخواه» يا «ناكامي چپ در ايران» پذيرفتيد، سپاسگزارم. اين كتاب نوشتهي مازيار بهروز است كه توسط مهدي پرتوي - عضو كميتهي مركزي و مسئول سازمان مخفي افسران نظامي حزب توده ايران – ترجمه و توسط انتشارات ققنوس در تهران منتشر شده است. چون كتاب مربوط به تاريخچه چپ و بويژه سازمان فدايي است، ما بر آن شديم تا نظرات شما - كه از رهبران سازمان فدائيان (اكثريت) هستيد – را در مورد اين كتاب جويا شويم. اولين سؤالم اين است كه نگاه عمومي شما به اين كتاب چيست؟ هم در زمينه ي اطلاعاتي كه كتاب عرضه ميكند و هم در مورد تحليلهايي كه ميدهد! آيا با اين اطلاعات و تحليلهايي كه كتاب ارائه داده، ميتوان ناكامي چپ را نتيجه گرفت؟ عبدالرحيمپور با تشكر از شما ، من وقتي اين كتاب را مطالعه كردم، به اين نتيجه رسيدم كه آقاي مازيار بهروز، براي تهيهي اين كتاب زحمت زيادي كشيده، به اسناد زيادي هم مراجعه كرده و در يك كلام، كار نسبتا وسيعي انجام داده است. خودش نوشته است كه جنبش چپ را از سال 1320 تا سال 1362 مورد بررسي قرار داده است و اين كار زحمت زيادي ميطلبد. با اين كه به گفتهي خودش در جستجوي عللي بوده تا فروپاشي چپ را از آن نتيجه بگيرد! متاسفانه در اين كار هم موفق نشده است. اما در يك نگاه عمومي ميتوانم بگويم كه نويسنده به رغم پژوهشهايش، از جايگاه فكري معيني كه از آن جايگاه بتوان جنبش چپ ايران را به لحاظ ذهني و عيني مورد بررسي قرار داد ، برخوردار نيست. به عنوان مثال در چند جاي كتاب از «سقوط»، «شكست قطعي»، و «فرو مردنِ» ماركسيسم سخن گفته است اما از اذعان به ضرورت بررسي و نقد ماركسيسم به عنوان بخشي از دلايل ، ابا دارد. نويسنده علل شكست ماركسيسم را يك بار در ناتواني خود ماركسيسم و بار ديگر در ناتواني ماركسيستها ميداند. وي يك بار مينويسد : «… شكست ماركسيسم در ايران نه بواسطهي بحران ايدئولوژيكي كه كمونيسم بينالمللي را در كام خود فرو برد، بلكه ناشي از ناتواني آن در درك و پذيرش پويه شناسي دروني انقلاب 1357 در ايران بود». بار ديگر مينويسد «شكست ماركسيسم در ايران بواسطه فروپاشي سرچشمهي ايدئولوژيك آن نبود. علل شكست را بايد در ناتواني ماركسيستها در درك و سازگاري با پويشهاي دروني جامعه ايران جستجو كرد». در عين حال در توضيح علل ناكامي چپ مينويسد «عامل انديشه ماركسيستي» در ناكامي چپ در رسيدن به قدرت، امري ثانوي است. موضوع ديگري كه مايلم اشاره كنم اين است كه پژوهشگر ما كوشش ميكند جنبش ايران را صرفاً با برجسته كردن نكات منفي آن، تفسير و تاويل كرده و آن را فرو مرده نشان دهد. غافل از اين كه جنبش چپ ايران، جنبشي زنده، سيال و پيچيدهاي است كه تا حد تفسيرها و تاويلهاي مطلقاً مثبت و يا مطلقاً منفي قابل تقليل نيست. پژوهشگر ما كوشش نميكند كه در برخي از احكام قاطع خود، جاي ترديدي بگذارد. گاهي به فاكتهايي متوسل ميشود كه آشكارا غير واقعي است. او در كار پژوهش خود، خود را بينياز از مراجعه به كساني ميداند كه موضوع پژوهش وي هستند. ترديدي به خود راه نميدهد كه مبادا خطايي در احكام خود داشته باشد. ايشان در ابتداي كتاب مينويسد : «اين كتاب كوششي است در راستاي ترسيم بخشي از تاريخ قرني كه گذشت. تاريخ و عمل كرد جنبش چپ در ايران بخش مهمي از تاريخ قرن بيستم كشور ما بود. بدون شك شناخت عيني و علمي از اين بخش از گذشته ايران در شناخت ما از تاريخ ايران در قرني كه گذشت، تأثير مهمي خواهد داشت». من وقتي كه اين مطلب را در آغاز كتاب خواندم، منتظر اين بودم كه كتاب واقعاً به شيوه علمي و عيني، نكات مثبت و منفي جنبش چپ ايران را نشان بدهد! ولي هر چه بيشتر خواندم متأسفانه به اين نتيجه رسيدم كه اين كتاب كوششي است يك سويه و مطلق گرايانه در بارهي تاريخ سه نسل از ايرانيان.
|