|
گفتوگو با عباس هاشمي (هاشم)
|
|
|
پرويز قليچخاني
|
|
صفحه 3 از 4 هاشمي ببينيد بعد از سال 55 ما كميتهي مركزي نداشتيم. رفقاي شاخهي مشهد كه ضربه نخورده بودند، عملاً مسئوليت كل تشكيلات را به عهده گرفتند و تازه در سال 56 هم چند رفيق ديگر ضربه خوردند. كه دو عضو اصلي از سه عضو جانشين كشته شدند ! يعني رفيق فرجودي (رحيم) و رفيق صبا بيژنزاده (سيمين ) كه به طور نسبي از سايرين توانايي بيشتري داشتند. رحيم، سياسي - تئوريكتر و صبا، تشكيلاتيتر بود. بعد از آنها هادي و مجيد و منصور شدند «مركزيت». از مجيد بپرسيد، ميداند. س:در مورد آقاي محفوظي كه منبع اطلاعاتي آقاي مازيار بهروز است ، شنيدم كه گويا شما معرف او به سازمان بودهايد ! آيا اين صحت دارد ؟ و در چه سالي بوده است ؟ هاشمي آقاي محفوظي از طرفداران سازمان بود كه در سال 56 از طريق خانوادهي پنجه شاهي با سازمان تماس گرفت و قرار او را «قاسم سيادتي» به من داد. يك محفل سه نفره بودند كه بنام «طرفداران سازمان» اعلاميههاي سازمان را باز تكثير ميكردند. ايشان تا انقلاب در همان محفل و طرفدار سازمان فعاليت ميكرد و من هم با او تماس داشتم و ادبيات سازمان را در اختيارش قرار ميدادم. آدم اهل مطالعه و علاقمند به كتاب و تحقيق بود. اطلاعات ايشان مربوط به دوره ي پس از انقلاب است كه از اين و آن شنيدهاند، ايشان از اعضاي اصلي «گرايش سوسياليزم انقلابي» بود و اكنون به كار تحقيق و مطالعه در گذشتههاي دورتر مشغول است. س:دوست داشتم كه در مورد تصفيهها و علل آن بيشتر ميگفتيد، زيرا در كتاب به گونهاي مطرح شده كه گويا اين چپيها به خاطر نفوذ استالينيزم در تار و پودشان، مثل استالين ديكتاتور و آدم كُش بودند و رفقاي همرزم خود را نيز ترور ميكردند. هاشمي ميدانيد كه در گذشته گرايشات مختلفي درون سازمان وجود داشت ولي اين مسئله «تصفيفه»ها همانطور كه قبلاً اشاره كردم الزاماً يك عمل «استالينيستي» نيست. «استالينيزم» خودش محصول شرايط و عوامليست كه آنها در مملكت ما به وفور پيدا ميشود. اساس آن هم استبداد زدگي و پدر سالاريست كه در ما به عنصري «خوني» بدل شده است. به روابط آدمها به طرر كلي نگاه كنيد ، به وقايع اتفاقيه نگاه كنيد اين خشونت در ما ريشههاي درازي دارد. به استالين ربطي ندارد. «استالينيزم» هم ترجماني از همين كثافاتيست كه قرنها در جوامع استبدادي ، نسل پشت نسل منتقل شده . اتفاقاً در مملكت ما اگر دنبال علتهاي ديگري به جز شرايط عيني ميگرديم بايد بيش از هر چيز «اسلام» را و آن هم نوع «شيعه»ي آن را بشناسيم. اين «اسلام عزيز» و حزباللهيها دست استالينيزم و استالين را از پشت بستهاند ! البته بين «استالينيزم» و «اسلام»ي كه ما ميشناسيم وجه اشتراك مهمي وجود دارد و آن ماكياوليزميست كه ارتكاب هر جنايتي را به خاطر اهداف (مقدس) مجاز ميداند. ماركس بر آن بود كه «اهداف مقدس با وسايل مقدس بدست ميآيند» . در «اسلام عزيز» اما كشتن (كه تصفيه هم شكلي از آن است) اَمري واجب است و كشتن كفّار بويژه موجب ثوابِ اخرويست . فقط انجاماش منوط به فتواي «عالم جامعالشرايط» است كه شرايط را ( توازن قوا را ) چگونه تشخيص بدهد . اين را براي اين مي گويم كه اين مسئلهي كًشتن هم ميتواند سوژهاي باشد مثل همان «اشتباه» كه «همه اشتباه كردهاند» . فردا ميگويند «چپيها هم كشتهاند» ، «همه ميكشند» پس حالا كه همه اشتباه كردهاند و «همه هم ميكشند» ، پس چه اختلاف و دعوايي در ميان است ؟! «سگ زرد برادر شغال است» . «اينها هم اگر به قدرت ميرسيدند همان مي كردند كه اسلاميها كردند» و اين همان خاك پاشيدن به چشمهاست كه گفتم . من بر اين باورم كه نزد ماركسيستها كُشتنِ انسان محكوم است و به همين خاطر لغو حكم اعدام از مطالبات فوري شان محسوب ميشود. در «اسلام عزيز» اما كشتن اصل است و در مقاطعي به يك « فريضه » تبديل مي شود ! س:شما يكي از باقيماندههاي شاخهي تهران پس از ضربات سال 55 هستيد ! اگر ممكن است در مورد خودتان و اين كه چگونه به سازمان پيوستيد؟ و چه كسي معرف شما به سازمان بود؟ و در آن موقع چه كساني مسئول سازمان بودند و در ضربات سال 55 شما كجا بوديد و بعد از ضربات چه ميكرديد ؟ هاشمي معرف من به سازمان رفيق مصطفي حسنپور است كه در سال 51 پس از آزادي از زندان از طريق او با سازمان تماس گرفتم اين تماس قطع شد . سال 52 در «پارس آباد مغان» بدليل كاري با رفيق بهروز ارمغاني آشنا شدم كه خود باعث وصل ارتباطام شد. يكي دو سال علني و نيمه علني بودم و بعد مخفي شدم. مسئولين من رفقا نسترن آلآقا و حسين حق نواز بودهاند . براي سازمان در دوران علني نيمه علني در «كشت و صنعت» كار ميكردم و رابطام رفيق حميد اشرف بود . نميدانست كه من هويت او را ميدانم . به رفيق حسين حقنواز مسئولم انتقاد كردم كه چرا «رفيق حميد اشرف» سر قرار يك «علني» ميآيد؟! اول نميپذيرفت كه او «حميد اشرف» است بعد كه رابط عوض شد، گفت رفيق گفته اشكالي ندارد. ما قرارها را چك ميكنيم و دائم از سلامت تو با خبريم ! در اين قرارها من نارنجكهاي دست ساز و جزوات چاپ سازمان را به رفيق تحويل ميدادم. من و قاسم سيادتي دو عضوي هستيم كه از شاخهي تهران باقيمانديم و البته باقي ماندن ما هم بسيار شانسي بوده است. س:خوشبختانه كه شما زنده ماندهايد و ما امروز مي توانيم وقايع را از زبان شما بشنويم. ولي چرا مطرح كرديد كه شانسي زنده ماندهايد ؟ هاشمي شانسي ميگويم براي اين كه در آن دوره من در بخش كارگريِ سازمان كار مي كردم و به خاطر اهميتي كه اين بخش داشت خيلي مقررات امنيتي شديدي داشتيم و تقريباً مستقل بود از ساير بخشها . س:اين سازمان دهي كه ميگوييد چگونه بود ؟ هاشمي سازماندهي اين بخش كه مسئوليت استقرار در واحدهاي كارگري و جمعآوري اطلاعات و تجربه كار در اين زمينه را به عهده داشت بسيار غير متمركز بود و رفقايي كه در اين بخش كار ميكردند از تيمها خارج ميشدند و تكي زندگي ميكردند و ارتباطشان مستقيماً با يكي از اعضاي كميتهي مركزي بود كه مقررات امنيتي را اكيداً رعايت ميكرد. من در آن مقطع در يك كارخانه بزرگ در سه راه آذري كار ميكردم و همان حوالي هم اتاقي داشتم. اما روز 7 تير با رفيق حميد اشرف قرار داشتم و ميبايست مرا هم به خانهي مهرآباد جنوبي ميبردو بخاطر تراكم جمعيت ، نبرد ! در مورد قاسم سيادتي هم بايد بگويم او يك «شهيد زنده» بود چرا كه در درگيري «خانه زيبا شهر» كه چند رفيق و تعدادي ساواكي و پليس كشته شدند، رفيق تصادفاً توانسته بود از بي نظمي ساواكيها و تاريكي و گردو خاك زير زمين استفاده كند و يكي از ساواكيها را خلع سلاح كرده و سلاح يوزياش را بردارد و فرار كند. به همين خاطر هم او را « حميد يوزي » صدا ميكرديم. س:گويا شما از كشته شدن رفيق قاسم سيادتي در جريان تصرف مركز راديو تهران در روز اول انقلاب اطلاع داريد ؟ هاشمي اتفاقاً در اين كتاب ( بخش گاه شمار ) گفته شده است «قاسم سيادتي در حالي كه سعي ميكرد ايستگاه اصلي راديو را در تهران به تصرف در آورد كشته شد » در حالي كه رفيق قاسم در عمليات راديو تنها نبود. يك اكيپ چهار نفره بوديم مركب از «قاسم سيادتي ، نظام ، هادي و من » . مگر ميشود يك چريك تنهايي به عمليات برود ؟! متأسفانه در اين گاه شمار بسياري از وقايع ذكر نشده كه مهم هم بودهاند مثل سلسله عملياتي كه در دورهي حكومت نظامي انجام گرفته و لاغير ! س:اين كتاب اشارهي بسيار كوتاهي به وقايع تركمن صحرا – كه در واقع يكي از مهمترين وقايع روزهاي بعد از انقلاب است – كرده و به سادگي از جناياتي كه رژيم طي دو جنگ بر مردم تركمن صحرا تحميل كرده گذشته است. شما اولين مسئول سازمان در آنجا بوديد كه مصادف است با اولين جنگ تركمن صحرا . ممكن است در مورد اين جنگ و نقشي كه سازمان در آن ايفا كرد ، توضيح بدهيد ؟ هاشمي (قبل از هر چيز ديگر ، باز اشتباهي در گاه شمار وجود دارد، در مورد طول و تاريخ جنگ اول كه آن را از 8 تا 10 فروردين اعلام كرده است در حالي كه از 5 تا 13 فروردين بوده است و جالب است كه دو سطر پايينتر مينويسد 13 فروردين آتش بس در تركمن صحرا !) البته به دشواري ميتوان آن تجربهي عظيم و مسائلي كه در آن دوره انقلابي گذشت را باختصار تعريف كرد چرا كه ان روزها «هر روزش سالها» بود. تركمن صحرا با انقلاب بهمن شكفت. رفقاي تركمن كه پيشگامان خلق تركمن بودند سريعاً با سازمان تماس گرفتند و مسايل خودشان را با ما در ميان گذاشتند سازمان ، من و نقي حميديان (بعداً عضو كميتهي مركزي اكثريت) را براي مسئوليت استان مازندران به منطقه فرستاد كه عملاً من مسئول گنبد و تركمن صحرا بوديم و ايشان بيشتر به شهر ساري و غيره ميپرداخت. تركمنها با آن كه سازمان را مثل چشم و گوش خود دوست داشتند و تقريباً همه خودشان را هوادار فدايي ميدانستند ، در عين حال پيش از ما كار مصادرهي اراضي مالكان را خودشان شروع كرده بودند و بخشي از كار ما در واقع «تصحيح» اين مصادرهها بود. به اين معني كه آنها را از مصادرهي زمينهاي كوچك و خرده مالكي ، منع ميكرديم و شوراها را سازمان ميداديم و اين روندي بود كه مثل برق و باد پيش مي رفت. مثلاً روزهايي بود كه دهها شورا شكل مي گرفت . براي همين ما در يك دورهي خيلي كوتاه شاهد منطقهاي بوديم كه تماماً زير پوشش شوراهاي واقعي بود و اين شوراها بطور زندهاي با «ستاد مركزي شوراهاي تركمن صحرا» كه يك كميته ي هماهنگي بود ، وصل بودند و تمام مسايل و مشكلاتشان را با «ستاد» در ميان ميگذاشتند.
|