|
تحول تغيير ايدئولوژي مجاهدين در زندانها
|
|
|
ابراهيم آوخ
|
|
در گفتو گو با تراب حقشناس، سؤالي داشتيم در مورد تغيير ايدئولوژي مجاهدين. بر آن شديم كه چگونگي اين تغيير را در درون زندانهاي رژيم شاه، پي بگيريم. از اين رو به رفيق ابراهيم آوخ مراجعه كرديم. او در مهر ماه سال ۱۳۵۰ دستگير و در دوم بهمن ۱۳۵۷ آزاد شد. آرش
تحولي كه در سازمان مجاهدين در سال ۵۴ صورت گرفته ، نه يك تغيير ناگهاني و يك شبه و نه تحت تاثير اين و يا آن فرد ماركسيست شده بود. ريشهي اين تغيير را بايد در بافت اجتماعي و چگونگي شكلگيري سازمان مجاهدين جستجو كرد. ما از همان ابتدا دو ديدگاه متضاد ماترياليسم و مذهب را در تمامي تار و پود اين سازمان ميبينيم. نگاهي به برنامه آموزشي و جزوات آن و تحليلها و بررسيهايي كه از جامعه دارد به خوبي اين حقيقت را نشان ميدهد . هر چند اين زايش متأسفانه به بدترين وجه ممكن صورت گرفت ولي از آن گريزي نبود . با نگاهي كوتاه به بحرانهاي پي در پي كه در سازمان مجاهدين پيش آمد ميتوانيم روند اين حركت را پي بگيريم. از زماني كه سازمان تصميم ميگيرد وارد مرحله ي ديگري بشود بحران آغاز ميشود . بحران دقيقا،ٌ بحران ايدئولوژيك است. بحراني كه منجر به خروج « عبدي » يكي از اعضا رهبري يا بهتر است بگوييم مغز متفكر آن زمان از سازمان ميشود. اين رفيق رسماً اعلام ميكند كه مذهب ديگر جوابگو نيست ، در آن موقع كسانِ ديگري هم بودند كه به نظرات او تمايل داشتند ، اما متأسفانه او به بنبست سياسي رسيد و همين امر باعث شد ، دامنهي تأثيراتش كم شود. او از يك طرف ديكتاتوري حاكم بر جامعه را ميديد و از طرف ديگر با تيزبيني خاصي كه داشت، سالهاي رونق اقتصاديِ جامعه را. او به همين خاطر نتيجه گرفت كه در چنين وضعيتي مبارزه ما بي اثر است و ره به جايي نخواهيم برد. اين بحران هم چنان ولي به طرزي آرام و در زمينههاي مختلف، هم چنان ادامه پيدا كرد. مثلاٌ سر عضوگيري: عدهاي بر سر عضوگيري بچههاي چپ تأكيد داشتند. عدهاي ديگر تحت عنوان اين كه سازمان هنوز آمادگي پاسخگويي به مسائل آنها را ندارد در مقابل اين پيشنهاد مقاومت ميكردند و پيشنهاد عضوگيري بچههايي را ميدادند كه در مدرسهي مذهبي علوي مشغول تحصيل بودند. اين بچهها كه بعدها رفقاي عزيزي از آب درآمدند – علي رضا زمرديان و عليرضا تشيد و… - يك سال پشت در ماندند . البته، بعد از آن ! هم بچههاي چپ را عضو گيري كردند و هم بچه هايِ مدرسهي علوي را! از طرفي عدهاي با اين دليل كه بازار هميشه مركز مبارزات ملي بوده توجه به سمت بازار
داشتند و از بچههاي بازاريها ميخواستند عضوگيري كنند. و از طرفي ، در همين مقطع است جزوهي « خرده بورژوازي» با مسئوليت و به قلم علي باكري (بهروز) درميآيد كه خطر تسلط اين طبقه را بر جنبش مطرح مي كند . هم زمان جلسات متعددي تشكيل ميشود بعضي از جلسات دقيقاٌ بار مذهبي دارد و در آنها قرآن و نهجالبلاغه بررسي ميشود، و در برخي ديگر حرفي از اين مسايل زده نميشود و بيشتر مسائل ماركسيستي مورد مطالعه و بررسي قرار ميگيرد . يادم ميآيد در زماني كه پس از پايان دورهي آموزشي در پايگاههاي فلسطيني به بيروت آمده بوديم، قرار شد صبحها پس از برنامهي ورزش، جلسهي بحثٍ ايدئولوژي داشته باشيم. اختلافِ نظر آنقدر زياد بود كه نتوانستيم بيش از دو يا سه جلسه ادامه دهيم. عدهاي مثل رسول مشكينفام، محمود شامخي و… يك گرايش نشان ميدادنمد و اصغر بديعزادگان و موسي خياباني و… گرايشي ديگر. بحثها سريعاً قطب بندي شد و نتوانست ادامه پيدا كند. اين مسئلهاي بود كه تا جدايي دو گرايش همواره دامنگير سازمان نجاهدين بود. در سال 50 كه سازمان مجاهدين ضربه ميخورد در درون و بيرون زندان اين جريان ادامه دارد . پس از مراحل اوليه بازجويي وقتي به اتاقهاي عمومي آمديم و اشكالات سازمان مورد بحث و بررسي قرار گرفت عدهي زيادي از رفقا بودند كه مطرح ميكردند كه اين اشكالات را بايد به عمق ايدئولوژيك كشاند، و اين حرف معني داشت. زماني كه قرار بود براي سازمان نامي انتخاب شود بر سر اين انتخاب بحثهاي متعددي شد و سرانجام نام و آرمي كه انتخاب شد خود گوياي يك واقعيت جدي بود . كلمه «مجاهد»ي كه به كار برده شد بار مذهبي نداشت و بيشتر بار مبارزاتي داشت و بيان اين نكته بود كه ما نسلي از مبارزين از مشروطه تا حال هستيم. و «خلق» هم كه سمبل گرايش چپ بود . يا « سندان»، «خوشهي گندم» و يا «كتاب» كه گرايشي را عنوان ميكرد. گرايش مذهبي هم در آن آيه متجلي ميشد. اين دو گرايش را در همه جا و حتا در آرم سازمان ميشد مشاهده كرد. من و عليرضا تشيد، بعد از رفتن به دادگاه ، وقتي زير اعدامي در سلولهاي انفرادي بوديم با هم بحث ميكرديم و تنها كتابي كه در دسترس داشتيم قرآن بود ، چند بار آن را خوانده و بررسي كرديم و هر بار به تضادهاي آن و اشكالات جدياش بيشتر پي برديم. با هم تصمييم گرفتيم كه با سفارش به رفقا و يا اگر زنده مانديم! پس از ورود به بند عمومي ، اين مسئله را مطرح كنيم . بعد از مدتي وارد سلول چهار نفره شديم . من بودم ، عليرضا تشيد ، موسي خياباني و سعيد محسن كه با هم بر سر اين موضوع بحثهاي زيادي كرديم . البته موسي از جنبهي مذهبي دفاع ميكرد ولي سعيد محسن معتقد بود كه بايد بررسي و بحث شود. رسول مشكينفام و محمد حنيفنژاد در آن موقع در يك سلول مشترك بودند ، ماهها با هم بحث كردند ، سرانجام رسول در بهار 51 به ما اعلام كرد كه « من از اين به بعد مذهبي نيستم ، ماركسيسم را قبول دارم.» باقر عباسي قبل از اعدامش رسماٌ پيام ميدهد كه ماركسيست است. در سال 51 پس از ورود به زندان قصر، يكي از رفقاي مركزيت (بهمن بازرگاني) وضعيت خودش را مشخص كرد و رسماً غير مذهبي بودنش را علني كرد. اين روند در تمام زندانها ادامه داشت. از زندان قصر به زندان شيراز كه آمديم ، باز اين بحث ها مطرح بود . در سال 52 در زماني كه كليه ارتباطات ما با بيرون زندان قطع شده بود ، بحث بين ما در اين رابطه به اوج رسيده بود . از فرصتي كه در زندان پيش آمده بود استفاده كرده با تمام اندوختههايي كه داشتيم با هم به بحث مينشستيم و وسيعاً مطالعه ميكرديم و سعي داشتيم از هر طريق ممكن، كتاب وارد زندان كنيم. براي شناخت بيشترمانم از طبيعت، حتا به مطالعهي كلاسيك فيزيك و رياضي دست زديم. در تمامي عرصههاي فلسفي، اقتصادي، در حد امكانات كار كرديم. در آن دوره داشتن كتابهايي مانند «آنتي دورينگ» نعمتي بود. از شهريور 50 تا فروردين 52 بيشترين ارتباط بين داخل و خارج زندان مجود داشت. از تمام مسايل بيرون آگاه بوديم و تمام دستآوردها و جمع بنديهاي درون زندان به بيرون منتقل ميشد. گروهي از رفقا « پوران بازرگان ، فاطمه اميني، حوري بازرگان، رفعت افراز، ليلا زمرديان» با شهامت و فداكاريِ تمام اين وظيفه را انجام ميدادند. مسئوليت اين گروه با پوران بازرگان بود كه با درايت خاصي كه داشت نه تنها ارتباط بين داخل و خارج زندان، بلكه، ارتباط بين زندانهاي مختلف را نيز ممكن كرده بود. از فروردين 52 به بعد و پس از فراري شدن اين رفقا، كليه ارتباطات ما با بيرون و زندانهاي ديگر قطع شد. در چنين شرايطي تحول ايدئولوژيك در بين كادرهاي مجاهدين در درون زندانها بوقوع پيوست. در همين سال52 ، سه نفر از رفقاي ما خودشان را ماركسيست يا به بيان آن روز « غيرمذهبي » اعلام ميكنند . در نيمهي دوم سال 53 تقريباً اكثريت كادرهاي زنداني در شيراز رسماٌ موضع غيرمذهبي خود را علني كردند (البته بودند رفقايي هم كه در سال 54 اعلام موضع كردند). تنها دغدغه ما سازمان در بيرون بود، و چون فكر ميكرديم كه ممكن است با اين كار به آنها ضربه بزنيم و بخشي از امكانات و پايگاهشان را از دست بدهند! تلاش كرديم به سازمان خبر دهيم كه هر كار كه صلاح ميدانند در اين رابطه بكنند و اين مسئله را حق آنها ميدانستيم. در سال 54 كمكم اولين خبرها آمد! وقتي كه خبردار شديك كه آيه بالاي آرم برداشته شده، برايمان خيلي خوشحال كننده بود، تا اين كه خبر تغيير ايدئولوژيِ سازمان رسيد و بعد از آن خبر درگيريهاي دروني. موضع ما در مورد درگيريها ابتدا تأييد حركتهاي بيرون بود، فقط اما و اگرهايي داشتيم. بتدريج كه خبرهاي تصفيههاي دروني رسيد، برايمان غير قابل قبول بود. اما نميتوانستيم قضاوت نهايي بكنيم، و ان را موكول به اطلاعات دقيقتري ميكرديم. البته اكثريتٍمان معتقد بوديم كه بخش م-ل مي بايد نام ديگري براي خود انتخاب ميكرد. بعد از مدتي خبر از زندانهاي ديگر رسيد. اكثر رفقا ماركسيست شده بودند. همانطور كه گفتم تحول در درون زندانها زماني اتفاق افتاد كه هيچ ارتباطي بين داخل و خارج زندان و هم چنين بين زندانهاي ديگر وجود نداشت.
|