|
گفتوگو با فرخ نگهدار در بارهی کتابِ «خانهي دائي يوسف»
|
|
|
یرویز قلیچ خانی
|
|
صفحه 3 از 5 س :آيا نمونههايي وجود دارد كه بعضي از افراد سازمان ، تشكيلات را ول كرده باشند و همكاري خود را با « كا گ ب » ادامه داده باشند ؟ آيا شما در اين مورد چيزي ميدانيد؟ نگهدار اين سؤالِ خيلي حساسي است كه شما از من ميكنيد ! س :چون در اين كتاب نه تنها از افرادي اسم ميبرد كه خود اقرار كردهاند كه با «كا گ ب» همكاري داشتهاند حتا به گونهاي از علي توسلي و بعضي از افراد رهبري صحبت ميكند كه براي اكثر خوانندگانِ كتاب شك برانگيز است ! البته سابقهي حزب تودهي ايران نيز در اين شك ، بيتأثير نبوده است. نگهدار من خيلي متأسفم و كتاب كار خيلي زشتي كرده است. حتا در مورد دستگيري دوست ما علي توسلي. زماني كه او را دزديدند و به ايران بردند، برخي از افراد نام برخي از افراد را منتشر كردند به عنوان مأمورين سازمان اطلاعاتي فلانجا. اين كار بسيار بسيار بي رحمانه و بسيار بسيار غير اخلاقي است. من از هيچ كس اسم نميبرم، از هيچ كس. مگر آن كه خود آن فرد اعتراف كند كه چنين سابقه، پرونده يا چنين كاري داشته است. به هيچ وجه اخلاقي نيست كه انگ جاسوسِ جمهوري اسلامي ، جاسوس « كا گ ب » ، جاسوس سيا و از اين قبيل را به كسي زد. اينها روشهاي كهنهي دوران گذشته است كه ما از آن مصيبت بسيار كشيدهايم. من بسيار متأسفم كه آدمي غير مسئول در كتاب خودش با سرنوشت آدمهايي كه نميداند و برايش هم مسلم نيست و يا لااقل از خود آنها نشنيده يا از جانب دادگاههاي صالحه در مورد جرايم آنها رسيدگي حقوقي و قضايي نشده، بازي ميكند وبرايشان حكم صادر ميكند و از آنها نام ميبرد. اينها فاجعه است و بسيار بسيار هم متأسفم كه عدهاي از دوستانِ ما هم اين كار را كردهاند. البته فضاي سازمان اكثريت طوري بوده كه بسياري از آن دوستان از اين نوع نگاه كه نگاه « مشكوك » ، «خائن » و از سلب حق زندگي و امنيت مخالفان و رقباي دروني برگشتهاند و ديگر اين نگاه را نسبت به دوستانِ خودشان ندارند. س :البته ، كساني كه اين كتاب را ميخوانند متفاوتاند و هر كس هم بسته به درك خود. برداشتهاي خود را از اين اطلاعات خواهد كرد. ولي در كتاب مواردي است كه بهتر است خوانندگان ما از زبان خود شما هم ماجراها را بشنوند و ان وقت بهتر قضاوت خواهند كرد. كتاب در مورد خانمي بنام طوبا مينويسد: كه سازمان -به طور مشخص ميگويد فرخ – به او كه يك دختر سيزده ساله هم داشته، مشكوك بوده، و بعد مطرح ميكند كه اين خانم با صليب سرخ هم درگيري پيدا ميكند و مأمورين شوروي او را به مرز ميبرند و ميخواستهاند او را تحويل ايران بدهند. ولي او را به شهري در ازبكستان ميبرند. پس از چندي يكي از بچههاي شما كه به او سر مي زند ميبيند كه اين مادر و دختر در وضع بدي هستند كه به آنها كمك ميكند. واين خانم يعدها به آلمان ميرود. آيا شما او را به ياد داريد؟ نگهدار تا آنجايي كه من يادم ميآيد ، اين خانم وابستگي به سازمان اعلام نكرده و سازمان نيز مسئوليتي در قبال او نداشت . تا آنجايي كه يادم ميآيد - البته به گفته من استناد نكنيد چون حافظهي من خوب نيست و شايد پانزده سال از اين واقعه گذشته و فقط الان با آن تصادف ميكنم. در مورد كسانِ ديگري كه وابستگيهاي ديگر داشتند و ما نميشناختيم شايد چنين اتفافاتي افتاده باشد. به هر حال من الان خاطرم نميآيد كه چه شد ولي يادم هست كه مسئله مشكوك شدن نبود چرا كه او جزو تشكيلات ما نبود . س :در كتاب مطرح شده كه در يك مهماني بزرگ، يك نوار ويدئويي كه متعلق به يكي از كادرها بنام مريم بوده و از تمام ميهمانان فيلم گرفته بوده گم مي شود ، براي همين به طور پنهاني در غياب طوبا خانم به عنوان اين كه دزد آمده ، منزل او توسط افراد كميتهي امنيت سازمان - بنا بر گفتهي يكي از افراد به نام (م) عضو شعبه ي امنيت كه بعداً اقرار كرده – براي يافتن فيلم ويدئويي بازرسي شده است. آيا چنين چيزي صحت دارد ؟ و اصولاً خارج از ارادهي سازمان ميتوانست چنين چيزهايي اتفاق بيفتد ؟ نگهدار به خاطرم ميآيد كه نوار ويدئويي نبود، حلقههاي فيلم عكاسيِ ظاهر نشده از مراسم ازدواج دوست گرامي فاطمه حريري با دكتر رضا جوشني بود كه دزديده شد. واقعه مربوط است به مهر ماه سال 63. همهي ما به شدّت مشكوك و نگران شديم. شخصاً به ياد نميآورم كه كسي را فرستاده باشيم كه مخفيانه منزل كسي را بازرسي كند. با اين حال الان نميتوانم تصور كنم كه اين كار در آن شرايط ميتوانست غير عادي، غير ضرور يا غير قابل انتظار تلقي شود. س :نويسنده مدعي است كه گويا عدهاي از كادرها و اعضاي سازمان تصميم ميگيرند كه در مورد كشتار زندانيان، تظاهراتي در مسكو داشته باشند. جلساتي براي تصميمگيري برگزار ميشود و كميتهاي از بين خودشان انتخاب ميكنند كه تظاهراتي را در ميدان سرخ در اعتراض به اين كشتارها سازمان دهد. مقامات شوروي به هيچ وجه به آنها اجازه نميدهند. نويسنده عنوان ميكند كه گويا رهبري سازمان هم – حتا جناح چپ – به اين تظاهرات رضايت ندادند. برنامه به هر ترتيبي بود در مقابل دفتر سازمان ملل كه جاي پرتي بوده برگزار شده است. در ضمن مطرح كرده است كه هيچ يك از اعضاي رهبري سازمان شركت نكردند. البته خود نويسنده هم حضور نداشته است! شما از اين برنامه اطلاع داشتيد و آيا با چنين برنامهاي موافق بودهايد يا نه ؟ نگهدار افرادي كه در تاشكند زندگي ميكردند و وابسته به سازمان هم بودند ، آمدند و عنوان كردند كه اگر بخواهيم عليه اين كشتارها و اعدامها اعتراض كنيم ، در اينجا چه كار ميتوانيم بكنيم؟ پاسخ من اين بود كه ما با اعتراض موافقيم اما بايد به شكل قانوني باشد. و سازمان پاسخگوي اعمالي كه مطابق قوانين شوروي – در آن زمان – نقض قانون و جرم محسوب ميشد، نخواهد بود بهتر است كه به مقامات قانوني شوروي مراجعه بكنيد و اجازه بگيريد. و اگر اجازه ندادند، آن وقت همين مسئله را منعكس كنيد. خبر بدهيد كه ما تقاضاي تظاهرات در فلان محل را براي اعتراض عليه اعدامها كرديم ولي مقامات شوروي متأسفانه اجازه ندادند ؛ من با آنها چنين بحثي داشتم و تا آنجايي كه به حافظهام رجوع ميكنم با اين تظاهرات مخالفتي وجود نداشته است. اما يادم ميآيد كه ارزيابياي از اين كار بود با توجه به شناختي كه از شرايط شوروي داريم! آيا اين كار انعكاسي خواهد داشت؟ گفتيم كه انعكاسي نخواهد داشت ولي شما ميتوانيد برويد و اين كار را تجربه كنيد و ارزيابي من اين بود كه تأثيري در غرب نخواهد داشتو تا آنجايي كه يادم ميآيد اين حركت انجام شد و بازتابي هم نداشت. س :نويسنده در كتاب مينويسد : وقتي فرخ و بقيه از شوروي رفته بودند، يكي از بچهها گاو صندوقي را در آنجا ميبيند كه درِ آن باز است و اسناد محرمانهي سازمان، خصوصاَ اسناد تشكيلات داخل در آن است / بعد هم مينويسد آن رفيق به رفيق (م) در آلمان تلفن مي زند و او ميگويد كه اسناد را آتش بزنيد. آيا شما در مورد اين اسناد چيزي ميدانيد؟ نگهدار اين خبر درست نيست! افرادي كه بدستور سازمان آمده بودند و كادرهاي حرفهاي محسوب ميشدند، از سال 89 شروع به مهاجرت به غرب ميكنند. موج خروج از شوروي به نيمه دوم 89 بر ميگردد. تا پائيز سال 89 هنوز جلسات هيئت سياسي در تاشكند برگزار ميشد و دفتر هم باز بود، از آخر سال 89 است كه ديگر اعضاي هيئت سياسي و كميته ي مركزي هم تصميم به خروج ميگيرند و به كشورهاي المان و سوئد و انگليس و غيره ميآيند، من همراه با چند نفر از رفقاي ديگر نه به تصميم سازماني به آن معني كه هيئتي وجود داشته باشد كه تصميم بگيرد بلكه بنا بر تصميم شخصي خودمان در آن منطقه و همين طور افغانستان مانديم تا همهي امور مربوط به سازمان را كه باقي مانده، به انجام برسانيم. از جمله چندين گام صندوق اسنادِ سازماني بود كه ميبايست تكليفاش روشن ميشد، از جمله راديو زحمنكشان بود كه آن زمان هنوز از افغانستان پخش ميشد، از جمله دفتر سازمان بود كه هنوز باز بود و عدهاي هم براي حل و فصل مسايل خودشان به آن مراجعه ميكردند يك نكتهي مهم اين بود كه هر كس كه ميخواست از شوروي خارج شود، احتياج به ويزا و پاسپورت داشت و حل و فصل مسايل مربوط به خانهاش و كلي كار اداري، و همه اينها هم از طرف سازمان انجام ميشد. يا عدهاي اصلاً مدارك نداشتند و بايستي به مقامات شوروي مراجعه ميشد كه براي آنها پاسپورت و مدارك سفر درست كنند كه آنها بتوانند سفر كنند. ما چند نفر خودمان تصميم گرفتيم بمانيم و همه اين كارها را سازمان بدهيم. اين درست در اوج شدت بحران درون سازمان در يك سالهي قبل از كنگره اول بود. اين داستان تا اكتبر سال 91 طول كشسيد. در عرض اين دو سال كارهايي كه مربوط به تصفيه بوده، چه از نظر آدم و چه از نظر نقل و انتقال اسناد و چه از نظر بستن دفاتر و تحويل خانهها و چه از نظر حل و فصل مشكلات افرادي كه جديد ميآمدند، انجام ميشد.
|