|
ادوارد سعيد / برگردان: نجمه موسوي
|
|
نقل از روزنامه لوموند ؛ پنجشنبه ۲۷سپتامبر ۲۰۰۱
در دنياي مهاجمين نامرئي و ناشناس، وحشت تماشايياي كه نيويورك – و در شكل سبكتري واشنگتن- را هدف قرار داد، اعلام ظهور مأموريت ترس و وحشت و خرابكاري بيمعني و بدون پيام سياسي بود. بي شك ساكنين اين شهرِ زخمي، تا مدتها احساس سرخوردگي، ترس و نيز احساس مداومي از طغيان و شوك را با خود خواهند داشت، مسلم است كه چنين درگيري خشني در بسياري از آنها ايجاد رنج و اندوه كرده است. در عين حال ساكنين نيويورك اين شانس را داشتند كه توانستند شهردار خود، رودي گيلياني Rudy Giuliani كه عموماٌ عبوس و به طرز نادلچسبي فعال است را ببينند، كه يك باره موقعيتي در سطح چرچيل پيدا كرد. او با خونسردي و حساسيتي فوقالعاده با پليس، آتش نشاني، سرويسهاي اورژانس همكاري كرد، اما متأسفانه همهي اين كوششها نتوانست مانع از دست رفتن جان بسياري در اين ميان شود. گيلياني اولين كسي بود كه به ساكنين نيويورك دربارهي بروز وحشت ، نگراني و نيز بروز احساسات وطنپرستانهي افراطي و ضديت با جمعيتهاي وسيع عرب و مسلمان ساكن اين شهر هشدار داد؛ او نيز اولين كسي بود كه احساس دلشوره ي عمومي را طرح كرد و از همگان خواست كه بعد از شوكي چنين ويرانگر، به زندگي روزمرهي خويش ادامه دهند. ولي افسوس كه مسائل به همينجا ختم نشد. رپرتاژهاي تلويزيون ملي آمريكا اين فاجعه را به تمام كانونهاي خانوادگي كشاندند، آن هم بي درنگ و با عجله و اصرار و به شيوه اي كه چندان هم سازنده نبود. اغلب رپرتاژها به جز تشديد احساساتي كه از طرف آمريكاييها قابل پيشبيني هم بود، كاري نكردند: احساس طرد وحشتناك، خشم، طغيان، احساس شكنندگي و مورد تجاوز قرار گرفتن، عطش انتقام، و پاسخگويي فوري و كنترل نشده . بزرگترين كانالهاي تلويزيون در واقع چيز زيادي نشان ندادند: آنها جز يادآوري مكرر عمليات 11 سپتامبر، و نشان دادن شيوه مورد استفاده در حمله به آمريكا ، و هم چنين آشكار كردن هويت تروريستها- اتهامات مكرر كه هر ساعت تكرار مي شد، - اگرچه تا امروز هيچ دليلي براي اثبات آن ارائه ندادهاند- كاري نكردند. شخصيتهاي سياسي ، متخصصين و دانشمندان معتبر همگي علاوه بر استفاده از جملات متداوِلِ درد و وطندوستي، فقط دائم تكرار كردند كه ما شكست نخواهيم خورد ، كه نااميد نخواهيم شد، كه تا نابودي تروريسم از پا نخواهيم نشست. «ما عليه تروريسم در جنگيم»، اين جملهاي است كه همه بر زبان دارند: كجا؟ در چه مرز و محدودهاي؟ با چه هدف مشخصي؟ هيچ كس پاسخي بر اين سؤالات ندارد. هيچ پاسخي نيست. تنها پيشنهادي كه موجود است به طرز نامحسوسي ميگويد: دشمنان ما خاور ميانه و اسلام تروريسم بايد معدوم گردد. وقت چنداني گذاشته نميشود تا نقشي كه آمريكا در دنيا بازي كرده و درگيري مستقيم او در واقعيتهاي پيچيدهي موجود ، ماوراي شرق و غرب را تجزيه تحليل كند: و اين است كه واقعاٌ باعث افسردگي و دلسردي ميشود. مدتهاست ايالات متحده آمريكا با بقيهي كشورهاي دنيا فاصله گرفته است- مردم عوام آمريكا حتا به اين مسئله فكر هم نميكنند و مسئلهشان هم نيست. به اين ترتيب «آمريكا» در حال حاضر بيشتر حالت غول خميدهاي را دارد تا اَبْر قدرتي كه راهبرندهي جنگ و يا هر درگيري ديگري ، به شيوهاي تقريباٌ دائمي در منطقهي اسلامي است . در حال حاضر، نام و چهرهي اوسامه بن لادن چنان مورد انزجار آمريكاييهاست كه حتا دانستن سرگذشت او و مريدانش كنجكاويشان را برنميانگيزد. با اين حال جالب است بدانند كه همين بن لادن 20 سال پيش در جهاد افغانستان به راحتي در مقابله با شوروي مورد استفادهي آمريكاييها قرار گرفت. امروز اين افراد در اذهان عمومي تبديل به سمبل كراهت شدهاند .پس ناچاراً بايد تمايلات جمعي در نياز به جنگي بلعيده شود كه بي شباهت به درگيري كاپيتان اشب در كتاب موبي ديك نيست. حوادث اخير باعث كشف قدرت بزرگي شدند كه براي اولين بار در خاك خود زخمي شد . اين قدرت به طور سيستماتيك براي منفعت خود عمل مي كند، و پيرو جغرافياي جنگياي است كه ناگهان تغيير كرده ، جغرافيايي كه در آن خط كشي واقعي وجود ندارد و حتا نيروهاي متضاد احتمالي در آن موجود نيستند. در اين فضاست كه از يك طرف سمبل هاي بسياري با مظاهري دوگانه و متضاد پيگيرانه تكان داده ميشوند، با سناريوهاي وحشتناكي كه نتايج آن براي دراز مدت در فضا به همراه تمام حرفهاي ناگفته باقي ميماند. بايد سعي در فهميدن اوضاع، آن هم به طرزي منطقي كرد. بايد جلوي صداي تام تامِ طبل اين جنگ را كه براي جورج بوش و اكيپاش چنين دلپذير است ، گرفت. دولت آمريكا براي اكثريت غريب به اتفاق ساكنين دنياي عرب مترادف با قدرتي پرخاشجويانه است. و از آن بدتر، اين كشور به حمايت بيدريغ از دولت اسراييل و هم چنين از دولتهاي مستبد عرب مشهور است. اين كشور به بيتوجهي به مذاكره با بعضي از جنبشهاي باسابقه، و يا خلق هايي كه خواسته ها و گلايههاي قانوني داشتند، نيز شهرت به سزايي دارد. پس بايد ديد ، در اين موقعيت و در اين مجموعه ، ضدآمريكايي بودن نه مبتني است بر نفرت از مدرنيته و نه بر احساس كمبود و يا نبود تكنولوژي - آن چنان كه دائم بعضي از علامه هاي دهر معتبر اعلام ميكنند- نه ، اينها همه ناشي از يك سري دخالتهاي مشخص تاريخي ، نتيجهي سياستهاي خشن و غيرانسانياي است كه با خونسردي تمام دولت آمريكا به اجرا درآورده است . از اين سري، ميتوان مورد عراق را نام برد كه همهي مردمش از بايكوت تحميل شده توسط آمريكا زجر ميكشند، يا حمايت آمريكا از اسراييل در اشغال سرزمينهاي فلسطين كه 34 سال است همچنان ادامه دارد. امروزه اسراييل از موقعيتي كه در آمريكا پيش آمده به طرز وقيحانهاي، به شكل فشردهتر كردن اشغال نظامياش در فلسطين سوء استفاده ميكند . از 11 سپتامبر، نيروهاي اسراييلي باعث مرگ بسياري از شهروندان فلسطيني شدهاند و هم چنين خرابكاريهايشان در اين مدت چند برابر گشته است. و البته همهي اينها به لطف سلاح هاي آمريكايي و در حمايت دروغگوييهاي متداول و مستمر مبارزه عليه تروريسم متحدان اسراييل در آمريكا به حالت هيستريك درآمدهاند و چنين ميگويند: « ما همگي اسراييلي هستيم» و به اين ترتيب آنها به دنبال پيدا كردن رابطهاي مطلق بين حمله به « وورد ترِيد سنتر World Trade Center» ، پنتاگون و حمله هاي مكرر به فلسطينيها توسط اسراييل ميباشند، تا بتوانند بگويند كه اين قضيه ناشي از « تروريسم بينالمللي» است كه در آن «بن لادن» و «عرفات» دو موجوديت قابل معاوضه ميباشند. كاش آمريكايي ها ميتوانستند به دلايل واقعي وقايع اخير در نيويورك فكر كنند، وقايعي كه از طرف فلسطينيهاي بيشماري، و هم چنين از جانب عرب ها و مسلمانان تقبيح شد، ولي وقايع 11 سپتامبر به تبليغ و پروپاگاند وسيع و پيروزمندانه براي آريل شارون تبديل شده است. اما فلسطينيها متأسفانه به اندازهي كافي امكانات ندارند كه همزمان عليه شرمآورترين و خشنترين شكل اشغال سرزمينشان توسط اسراييليها و در عين حال در مقابل ناسزاگويي رذيلانه عليه مقاومتشان براي آزادي ملي از خود دفاع كنند. سخنوريهاي سياسي آمريكايي اين اعمال را با كلماتي چون « تروريسم » يا « آزادي» دوباره پوشاند. با اين حال عملاً اين انحراف اذهان عمومي فقط منافع مادي كثيف آنها را ميپوشاند. از آن جملهاند منافع نفتي، دفاع از صهيونيستها كه پايگاه آنها را در تمام خاور ميانه با تغذيهي دشمني قديمي مذهبي آنها با «اسلام» –كه اكثريتشان آن را حتا نميشناسند- محكم ميكنند . با اين حال هر روز اسلام شكل تازهاي مي گيرد. بايد يادآوري كنيم كه مصرف نفت در چين، به زودي به حد مصرف نفت در ايالات متحده خواهد رسيد. پس براي ايالات متحده بسيار لازم است هر چه زودتر كنترل نفت خليج فارس و درياي خزر را در دست بگيرد. حمله به افغانستان با استفاده از بعضي جمهوريهاي شوروي سابق در آسياي مركزي، به مثابه پايگاه پشت جبهه اين امكان را به آمريكا ميدهد كه محور استراتژيك خود، كه از خليج تا مناطق نفتي شمالي ميروند را در منطقه تثبيت كند. نفوذ در اين محور بعدها بسيار كار مشكلي خواهد بود. از آنجا كه در حال حاضر فشار بر دولت پاكستان بسيار زياد است، بايد بعد از وقايع 11 سپتامبر منتظر تكانها و حوادث مهمي در اين منطقه نيز باشيم . هر مسئوليت روشنفكرانهاي، درك منقدانهاي از اوضاع كنوني را لازم ميكند. آن چه مسلم است اين است كه ترور وجود دارد: اما همهي جنبش هاي مدرن در برههاي از موجوديت خود به سوي ترور نظر داشته اند. از آن جملهاند: IN گروه وابسته به ماندلا، و بسياري گروه هاي ديگر از جمله گروههاي صهيونيست. بمباران شهروندان بيدفاع به كمك اف-16 و هليكوپترهاي گنشيپ كه همان ساخت را دارند، همان نتايجي را به بار ميآورند كه حركتهاي ترور ناسيوناليستهاي شناخته شده و قانوني. از طرف ديگر، هر عمل ترور، زماني خطرناكتر ميشود كه با انگيزه هاي مذهبي ، سياسي و اسطورههاي حقير كه دائم از تاريخ و از مسيرٍ درست دور ميشوند، همراه شود. هيچ هدفي، هيچ خدايي، هيچ ايدئولوژياي نميتواند قتل جماعتي بيگناه را تأييد كند ، بخصوص هنگامي كه مسئولان اين عمل تعداد اندكي هستند كه نه انتخاب شده و نه نماينده ي جمعي باشند و نه اجازهاي براي اين كار داشته باشند . از جانب ديگر ، اگرچه ممكن است بسياري از مسلمانان با اين نظريه مخالف باشند – اما اسلامهاي گوناگوني وجود دارد- همان طور كه آمريكاهاي متفاوتي وجود دارد . اين تنوع عمومي است: در تمام سنتها، در تمام ملتها ، در تمام مذاهب ، افرادي هميشه بودهاند كه به دنبال يافتن آيين خود - اگرچه بينتيجه - خود را در پشت ديوارها مخفي كرده و يك بار براي هميشه آيين خود را ثبت و ثابت كردهاند. تاريخ اما بسيار پيچيده تر و متناقضتر از اينهاست: تاريخ توسط حقهبازاني كه بسيار كمتر از آني هستند كه مريدان و دشمنانشان ادعا ميكنند ، ساخته نشده است . افراطيون مذهبي و اخلاقي امروز دركي ابتدايي از انقلاب و مقاومت دارند- از جمله پذيرش كشتن و كشته شدنشان- كه به راحتي با تكنولوژي پيشرفته براي انجام اعمال دهشتناك ، كه ظاهراٌ سزاوار پاداش ميباشد ، اما در عمل وحشيگرياي است سمبوليك ، جور درميآيد. در سال 1907، ژوزف كنراد، با روشنبيني ويژهاي در رماني به نام « مأمور مخفي » چهره ي يك تروريست را رسم كرد، و او را با آسودگي « پروفسور » ناميد. اين شخصيت ، تنها نگراني و مشغوليت ذهنياش ساختن يك چاشني بيعيب و كامل كه قادر به عمل كردن در هر شرايطي باشد، بود. تا بالاخره موفق به ساختن بمبي شد و به كمك پسر بيچارهاي كه در بيخبري كامل به اين عمل دست زد، اوبرزواتوار گرينويچ را به منظور حمله به «علوم نظري» منفجر كرد. كميكازهاي نيويورك ظاهراٌ افرادي تحصيلكرده، از طبقهي متوسط بودند و نه از پناهندگان بدبخت ساكن اين كشورها. به ندرت پيش ميآيد كه فقرا و نااميدان از نصايح عاقلانه بهرهمند شوند. فقرا اغلب گول ميخورند، و به دنبال راه حل هايي سريع و سحرآميز و خونين از نوع راه حل 11 سپتامبر كشيده مي شوند، كه در هالهاي مذهبي هم پوشانده شده باشند. و اين موضوع به همان اندازه كه در خاورميانه صحت دارد ، در آمريكا نيز كه بدون شك يكي از مذهبيترين كشورهاي كرهي خاكي است ، صحت دارد. يكي از بزرگترين شكست هاي طبقهي روشنفكر اين است كه هيچ گاه كوشش خود را در جهت تجزيه و تحليل چرايي و ايجاد مدلهايي نوين براي جايگزيني رنج حاصل از جهاني شدن و نظامي شدن بيرحمانهي جهان براي مردم بيشماري كه از اين جهاني شدن ، فقير گشته و زجر ميكشند، اضافه نكرده است. در مقابل خلاء موجود، چطور امكان دارد گرايش به سمت خشونت كور و قولهاي بزرگ براي آزادي آينده شدت نيابد؟ در عين حال قدرت اقتصادي عظيمي چون ايالات متحده آمريكا ، هيچ گونه تضميني در زمينههاي عقل و اخلاقيات را نمايندگي نميكند: بخصوص هنگامي كه عدم انعطاف مثل يك خصوصيت مثبت و فضيلت محسوب مي شود و استثنايي جلوه دادن خود، مثل سرنوشتي ملي و محتوم. بحران فعلي جز شك ، جاي هيچ گونه عكسالعمل انساني را باقي نگذاشته است. « آمريكا» در صدد ايجاد جنگي در يك جاي دنياست تا با آن به متحدين خود ، كه براي اهدافي ناروشن وادار به فعاليت در شرايطي كاملاٌ نامشخص شدهاند، ضربه بزند. سعي كنيم از اين مرز و محدودهي خيالي كه بنا بر ادعاي مدعيان آن، ملتها را از يكديگر جدا ميكند و باعث درگيري تمدن ها ميشود، فاصله بگيريم. دوباره برچسب هايي را كه به هر ملتي زدهاند بررسي كنيم، يك بار ديگر منابع اندكي كه هنوز در اختيار داريم را بازبيني كنيم، و تصميم بگيريم به هر ترتيبي كه ميتوانيم در سرنوشتمان با يكديگر شريك شويم، و تاريخ فرهنگها را دنبال كنيم بي آن كه به اين فريادها و تئوريهاي « جنگ – جنگ» گوش بسپاريم. « اسلام» و « غرب» دو بيرق نامتناسبند:كوركورانه دنبال هيچ كدام نرويم. بي شك، عدهاي از آنها پيروي خواهند كرد، اما اگر نسل هاي آينده خود را محكوم به جنگي دراز مدت و رنج هايي كنند بي انديشه دربارهي آن، بي آن كه به تاريخ وابسته ي نابرابريها و بيعدالتيها و فشارها نگاه كنند، و بي آن كه در پي رها كردن خود از هرگونه قيمومت مشترك و دركي متقابل باشند اين بيشتر شبيه به لجاجت و خودسري است تا سرنوشتي محتوم. شيطاني جلوه دادن رقيب هيچ گاه سنگ بناي سياستي شايسته نخواهد بود . امروزه ، ريشه هاي ترور ، نابرابري و بدبختي و فقر مرئي و قابل درمانند. تروريستها، خودشان به راحتي ميتوانند خود را ايزوله كنند، يا خود را كنترل كرده و انگيزه هاي خود را تغيير دهند. براي رسيدن به اين مرحله نياز به تحمل و صبر بسيار ، تعليم و تربيت در اين سمت، سرمايهگذاري براي آيندهاي عليه شدت يابيخشونت ، و عليه رنج جمعيت وسيع جهان از فقر است . در حال حاضر احتمال خرابي و فقر شدت يابنده در جهان ميرود : تصميمگيرندگان آمريكايي از اين ترس و نگراني رأي دهندگان خود بهره برده و حداكثر استفاده را از آن ميكنند و به طرز نگران كنندهاي معتقدند كه اين وطن پرستي افراطي به ضد خود تبديل نشده و اين كوششهاي تشديد شده براي جنگ قادر به مخفي كردن و پوشاندن هرگونه انديشه و حتا نظرهاي مثبت ميباشد. به همين دليل است كه تمام كساني كه امكان بيان نظرات خود را دارند- كه تعداد آنها در آمريكا، اروپا و خاورميانه كم هم نيست- با هر قدر منطق و صبر و تحملي كه برايشان امكان دارد، بايستي به بيان انديشههاي خود همت بگمارند
|