header image
 
« هديه » بنيادگرايان اسلامي به ميليتاريسم آمريكا چاپ
روزبه فراهاني   
حمله تروريستي ۱۱ سپتامبر به آمريكا ، چه به لحاظ شيوه ، چه به علت تلفاتي كه به بار آورد و چه از نظر تأثيري كه در فضاي ديپلماتيك و جغرافياي سياسي جهان به جاي گذاشت ، بي‌ترديد واقعه‌اي مهم و حساس مي‌باشد . اين اقدام كه با حمله هم زمان در دو شهر ، واشنگتن و نيويورك ، شروع شد ، دو سمبل مهم از سيستم سياسي – نظامي و اقتصاديِ آمريكا را هدف گرفت ؛ دو برج مركز تجارت جهاني و پنتاگون . يك ضلع پنتاگون و هر دو برج منهدم شدند‌.

استفاده از هواپيماهاي مسافري به مثابه بمب‌هاي هوايي نشان دهنده‌ي بي اعتنايي مطلقِ سازمان دهندگان اين اقدامات به جان انسان‌هايي است كه بي ارتباط با ماجرا ، تنها در مقام مسافر در آن لحظه در كنار تروريست‌ها بودند‌. اين «‌مسافر‌» هر كسي ، آمريكايي يا غير آمريكايي ، مي‌توانست باشد ، فقط مي‌بايستي كه قرعه‌ي مرگ به نام او اصابت كرده و در آن هنگام در هواپيماهاي مورد نظر حضور مي‌داشت‌. علاوه بر آن‌، اگر كاركنان پنتاگون كساني هستند كه از هزار كنترل امنيتي عبور كرده و «‌وفاداري‌» آن‌ها به ميليتاريسم آمريكا اثبات شده ، در ساختمان‌هاي مركز تجارت جهاني ، اكثريت قاطع قربانيان ، كارمندان و حقوق بگيراني هستند كه در بانك‌ها ، بيمه‌ها و يا كافه رستوران‌هاي متعدد مستقر در دو برج كار مي‌كردند‌. بايد خاطر نشان كرد كه هيچ يك از سلاطينِ مالي آمريكا‌، هيچ كدام از سهامداران بزرگي كه نبض تصميم گيري در مراكز اقتصادي سرمايه‌داريِ جهاني را در دست دارند جزو قربانيان اين اقدامات تروريستي نيستند‌.
تا كنون هيچ اقدام مسلحانه‌اي چنين بي تبعيض قرباني نگرفته بود‌. بدين لحاظ اين اقدام در تاريخ معاصر بكلي بي سابقه است و به تمامي ، عناصر يك اقدام تروريستي بي رحمانه و كور را در خود داشته و از اين رو بي هيچ ترديد و تزلزلي محكوم است‌.
عليرغم اين كه مسئوليت اين اقدام از جانب هيچ گروهي بر عهده گرفته نشد ، اولين واكنش دولت‌ها و مطبوعات غربي ، اين بود كه : گروه بنيادگرايان القائده‌يِ بن‌لادن را به عنوان فرمانده و سازمانده آن معرفي كنند. اول «‌دشمن‌» با انگشت نشان داده شد تا اين امر اثبات شود‌. آن چه در اين ميان حيرت آور است ، اين‌ است كه در روزهاي اول ، همه راديوها ، تلويزيون‌ها و مطبوعاتِ كشورهاي غربي ، يك دست و يك صدا به تكرار يك مطلب و ارائه «‌دليل و مدرك‌» براي آن پرداختند‌. انگار كه مركز خبر رساني و ويراستاري آن‌ها در يك جا مستقر بود ! به جز سخنگويان و مطبوعات نزديك به گروه‌هاي چپِ غير سوسيال دموكراتِ اروپا ، همه‌ي رسانه‌هاي عموميِ غربي با يك صدا و با تكرارِ مكررات به تبليغ و تأييد هر چيزي كه از جانب دولت آمريكا اعلان مي‌شد ، پرداختند‌. يك بار ديگر گفته‌ي صائبِ نوام چامسكي كه گفته است: « امروزه مسئله بر سر كنترل رسانه‌هاي عمومي از جانب سرمايه‌دارانِ بزرگ نيست بلكه اينان به تمامي صاحب و اختياردار اين رسانه‌ها هستند » به شكل خيره كننده‌اي در عمل تأييد شد (‌ر‌.‌ك «‌سگ‌هاي نگهبان جديد‌» نوشته سرژ حليمي ص 33) جوّ طرفداري بي قيد وشرط از آمريكا چنان بالا بود كه‌، به عنوان مثال ، سر دبير لوموند‌، در مقاله‌اي در تاريخ 13 سپتامبر چنين تيتر زد : « ما همه آمريكايي‌ هستيم ! » ( اين مقاله به گفته خود اين روزنامه مورد اعتراض شمار قابل توجهي از خوانندگان هميشگيِ لوموند قرار گرفت ). « تٍله ماگازين » در مسابقه با او نوشت « ما همه نيويوركي هستيم ! ». اوج اين بسيج افكار عمومي و احساسات طرفداري از آمريكا‌، 3 دقيقه سكوتي بود كه در روز 13 سپتامبر در اروپا اعلام شد‌.
پس از گذشت بهت و غافلگيري اوليه‌، جورج بوش‌، با گفتن اين كه اين اقدام تروريستي «‌اعلان جنگ‌» به آمريكاست‌، برقراري شرايط فوق‌العاده را اعلام كرد‌. او نشان داد كه قصد دارد با اتخاذ امكانات فوق‌العاده‌ي ويژه‌ي زمان جنگ از جانب كنگره‌، از اين حركت تروريستي بيشترين استفاده را براي پيش برد سياست‌هاي تسليحاتي و ديپلماتيك خود ببرد و در اين راه قصد بسيج عمومي‌، چه در داخل و چه در خارج از آمريكا را دارد‌. در پاسخ‌، دولت‌هاي اروپايي‌، چه چپ‌ و چه راست‌، در ابراز همدردي و وفاداري با يك ديگر مسابقه گذاشتند‌ و البته توني‌ بلر‌ِ  « سوسياليست » با بدل شدن به سخنگوي سياست آمريكا جاي ويژه‌اي پيدا كرد‌. در واقع به جز عراق و كره شمالي همه كشورهاي جهان‌، از جمله آن‌هايي كه در ليست «‌دوستان‌» آمريكا قرار ندارند ( مثل كوبا‌، ليبي‌، سوريه‌، سودان و جمهوري اسلامي‌) اين حركت را محكوم و با آمريكا همدردي كردند‌. اما به جز كشورهاي عضو ناتو و نيز روسيه و اسرائيل‌، هيچ دولتي قول همكاري عملي براي تدارك حركت تلافي جويانه آتي را نداد‌. از جانب ديگر دولت آمريكا‌، بر خلاف مورد عراق‌، با عدم مراجعه به سازمان ملل نشان داد كه قصد دارد به تنهايي و صرفاً با همكاري انگلستان‌، هدايت «‌مبارزه با تروريسم‌» را بر عهده بگيرد‌. حتا مراجعه به ناتو براي استفاده از امكانات اين سازمان‌، بعد از مكث و با فاصله چند روز صورت گرفت‌، آن هم نه با درخواست اقدام در چهارچوب ناتو ، بلكه تنها به صورت يك سري درخواست لجستيكي و حاشيه‌اي‌. مسافرت رونالد رامس‌ فارلند وزير دفاع آمريكا و توني بلر‌، به كشورهاي عربي و پاكستان با توجه به همين سياست و در راستاي تلاش آن‌ها در جهت ايجاد ائتلافي هر چه بزرگتر‌، حول محور آمريكا‌- انگلستان‌، معنا پيدا مي‌كند‌. در اين جا بايد متذكر شد كه در انگلستان‌، استراتژي حفظ رابطه‌ي «‌ويژه‌» و «‌ارگانيك‌» با آمريكا‌، در رقابت با محور فرانسه - آلمان كه موتور اصلي اتحاديه اروپا را تشكيل مي‌دهند‌، مورد توافق همه ي محافل حاكمه است و درست مانند جنگ با عراق‌، آن‌ها از موضع « مبارزه با تروريسم‌» براي ايفاي نقش «‌متحد اصلي‌» استفاده كردند اما توني بلر چنان در اين امر اغراق كرد كه حتا از جانب برخي محافل ليبرال انگليسي چون روزنامه‌ي گاردين مورد نكوهش قرار گرفت‌.
در عرصه‌ي جهان‌، اگر محكوميت حمله تروريستي و اعلام همدردي با قربانيان‌، سراسري و همه جانبه بود‌، آن‌جا كه مسئله‌ي مشخصِ پاسخ به اين حركت مطرح مي‌شد‌، تفاوت‌ها خود را نشان مي‌دادند‌. اين تفاوت‌ها به روشني در مطبوعات كشورهاي مختلف آشكار شدند‌. مطبوعاتي كه كمابيش معرف  افكار عمومي اين كشورها هستند‌.
در آمريكا واكنش مطبوعات و ديگر رسانه‌هاي جمعي بسيار جنگ طلبانه بود‌. جو «‌ميهن پرستانه‌»‌ي نوع آمريكايي كه با به آغوش كشيدن پرچم و افراشتن آن بر سر در خانه‌ها‌، و در مواردي‌، حمله به مساجد‌، مضروب كردن مسلمانان و حتا قتل يك سيك هندي در يك پمپ بنزين‌، خود را نشان داد‌‌، در مطبوعات نيز آشكارا حاكم بود‌. روزنامه‌اي چون واشنگتن پست‌، كه در رده‌ي روزنامه‌هاي «‌ليبرال‌» و «‌معتدل‌» قرار  دارد نوشت : «‌ملّت ما بايد با آرامش و عزم راسخ‌، خود را آماده پيكار در اولين جنگ خود در قرن جديد بنمايد و در اين راه بايد فداكاري‌هاي ناشي از وضعيت جنگي را پذيرا شده و حضور پليسي و نظاميِ گسترده را در اماكن عمومي‌، بپذيرد‌». نيويورك تايمز ضمن بررسي تغيير و تحولات ناشي از اين حركت‌، لحني به مراتب تندتر اتخاذ كرده و نوشت‌: «‌مبارزه عليه تروريسم نبايد تنها يك اولويت دولت باشد بلكه اين امر به مثابه اولين هدف در نظر آورده شود و هر كشوري كه خود را كاملاً با اين نبرد همراه نكند‌، مي‌بايستي هم چون كشوري متخاصم شناخته شده و همه‌ي عواقب اقتصادي و نظامي آن را نيز تحمل كند‌». به اين ترتيب يعني آن كه با ما نيست برماست‌! ميهن پرستي به حدي شدت گرفت كه «‌ليبرال‌ها‌»‌ي وزين نيز به بدترين نوع سياست ماكياولي در غلطيدند‌. اما ، « وال استريت ژورنال‌» كه بويژه با تعطيل طولاني و بي سابقه‌ي بورس نيويورك كف بر دهان آوره بود‌، چنين غرّيد‌: «‌ديگر وقت آن رسيده است كه سازمان سيا‌، سياست استخدامي خود را تغيير داده و از جلب پيشاهنگانِ فرشته‌خو دست بردارد‌… براي اين كار دولت بوش بايد محدوديت‌هايي را كه از سال 1995 در مورد استخدام مأموران سيا اعمال مي‌شوند‌، ملغي كند‌. به نام مبارزه با تروريسم‌، سيا بايد مجاز باشد تا با هر كس كه صلاح مي‌داند همكاري كند‌، هر چند كه اين مناسبات‌، مشكوك و ناپسند باشند‌. نمي‌شود عليه تروريسم مبارزه كرد مگر با جلب و همكاري با تروريست‌هاي ديگر.» بدين ترتيب مبارزه با تروريسم‌، راه را براي بازگشت به «‌شيوه‌هاي قديمي و آشنا‌»‌ي دوران مبارزه با اتحاد شوروي و كمونيسم‌، يعني همكاري و جلب «‌مبارزان راه آزادي‌» از نوع ساويمي در آنگولا‌، كنتراها در نيكاراگوئه‌، آدمخواران در موزامبيك ، نژاد پرستان در آفريقاي جنوبي و‌… همين آقاي بن‌لادن در افغانستان‌، مجدداً باز مي‌شود‌. اين موضع را كنار موضع واشنگتن پست و نيويورك تايمز بگذاريم تا بدترين نوع مك كارتيسم‌، براي سركوب هر گونه نغمه‌ي مخالف در هر زمينه (‌مثلاً محيط زيست و «‌جهاني شدن‌» ؟ ) و اتحاد با هر نوع باند فاشيست و تروريست را ببينيم‌. هيچ زمينه اي بهتر از اين براي ميليتاريسم و پيش برد سياست‌هاي نوع «‌جنگ سرد‌» وجود ندارد‌. بي جهت نيست‌، اطرافيان بوش‌، اين اقدام تروريستي را هم چون «‌شانسي معجزه آسا‌» تلقي مي‌كنند‌.
در آمريكا‌، طرفداران محيط زيست‌، اولين «‌تلفات جنبي‌» جنگ طلبان بودند و به گفته لوموند‌‌، امروز آن‌ها « به رژه منظم پشت سر پرچم پَر ستاره مشغول هستند‌ (28 سپتامبر‌).  «‌شوراي دفاع از منابع طبيعي‌» كه با 530 هزار عضو بزرگترين گروه طرفدار محيط زيست در آمريكا را تشكيل مي‌دهد و از هنگام انتخاب جورج بوش و سياست‌هاي مخربِ ضد محيط زيستي دولت او به جنگ و گريز دائمي و انتقاد شديد از او مشغول بود‌، اعلان آتش بس كرده و تمام انتقادات خود را از دولت بوش مسكوت گذاشته، به طوري كه روي « سايت‌» اين گروه ديگر كلمه اي از انتقاد نيست‌! «‌آلن متريك‌» Alain Metric سخنگوي اين گروه متذكر شد‌: «‌ملت امروز متحد است و ما نمي‌خواهيم در انظار عمومي به عنوان مخالف دولت مطرح شويم‌». و گور پدر حفاري نفتي در پارك‌هاي حفاظت شده ي آلاسكا، افزايش درصد سيانور در آب و ريختن فاضلاب صنعتي و هسته‌اي به رودخانه‌ها و درياچه‌ها و كنترل داروها و ژنتيك‌… ! «‌گرين پيس‌» نيز كليه اقدامات پيش بيني و برنامه ريزي شده در آمريكا را معلق كرد‌. تجربه‌ي جنگ با عراق و واكنش خشن افكار عموميِ آمريكا كه مثل امروز پرچم به تن به دنبال هيئت حاكمه سينه مي زد‌، در حافظه‌ي آن‌ها خوب نقش بسته است‌.
اگر نمونه‌هاي ياد شده‌، در كل گرايش عمومي و غالب بر مطبوعات و افكار عمومي را به خوبي نشان مي‌دهند‌، در اين ميان بايد از نمونه‌ي «‌شيكاگو تريبون‌» به عنوان يك استثنا‌، ياد كرد كه با طرح يك سؤال‌، هم چون نتي ناهمخوان در سمفوني جنگ طلبي ، به گوش مي‌رسد : «‌آمريكايي‌ها به يك باره متوجه‌ي دشمني‌اي كه گاه در پهنه‌ي جهان بر مي‌انگيزند شدند‌، در تمام كلاس‌هاي درس‌، در تمام خانواده‌هاي آمريكايي‌، يك سؤال از اين سو تا آن سوي كشور تكرار شد : چرا ما تا اين حد مورد نفرت هستيم ؟ » اما اين سؤالي است كه هيچ اثري بر ذهن «‌جنگ طلبان‌» نگذاشت‌!
اگر در روزهاي اول‌، مطبوعات و رسانه‌هاي اروپايي در زمينه‌ي خبر رساني و دقيق‌تر بگوييم «‌جّو سازي‌» كما بيش در چهارچوب همين گرايش شديداً طرفدارانه و همدلانه قرار داشتند‌، پس از گذشت چند روز‌، تقريباً تمام روزنامه‌هاي جدي در كشورهاي مختلف نسبت به عواقب تندروي در مبارزه عليه تروريسم و گسترش دشمني با تروريسم به « درگيري با اسلام و جهان اسلام » هشدار دادند‌. در اسپانيا روزنامه «‌ال پائيس »  El pais نوشت‌: «‌همبستگيِ اروپا به معناي دادن چك سفيد به واشنگتن نيست‌. اروپا نبايد به دنيا {‌از ديدگاهي‌} سياه و سفيد نگاه كند‌» و « لارپو بليكا  La Republica»‌ي ايتاليايي چنين اظهار نظر كرد‌: «‌اقدامات تنبيهي را به سمت چه كسي بايد هدايت كرد ؟ براي جنگ كردن‌، حداقل دو طرف لازم است‌. دو ملّت‌، دو پايتخت‌، دو دولت‌، دو خلق‌، دو ارتش‌، دو پرچم‌، يك جبهه‌، اهداف دقيق‌ . فقط از طريق همكاري با اكثريت نيروهاي معتدل مسلمان و با اقدامات ديپلماتيك پر حوصله و در ارتباط با كمك‌هاي اقتصادي و گوشزدهاي قاطع به كشورهايي كه از خود بيش از حد سستي نشان مي دهند‌، است كه مي بايد پاسخ را تدارك ديد . اين يك استراتژي كُند است، زيادي كُند كه با وضعيت هيجاني فعلي جور در نمي‌آيد‌و اما يك جنگ مذهبي معنايي جز پيروزي تروريست‌ها ندارد‌». همين روحيه را در «‌فرانكفورتر آلگماينه‌ زايتونگ‌» مي شود ديد كه در پايان يك سرمقاله‌ي طولاني چنين نتيجه‌گيري كرد كه مي‌بايستي‌: «‌سياستٍ انتقام براساس قانون تاليون {‌چشم در برابر چشم‌} را كه در آمريكا طرفداران زيادي دارد‌، محكوم كرد‌.»
در ميان مطبوعات جهاني دو مورد ويژه از روزنامه هاي صاحب نام از ديگران متمايز هستند‌. يكي «‌ايزوستيا‌» ارگان سابق دولت شوروي است كه ضمن صحبت از «‌برخورد ميان تمدن‌ها‌» ميان فرهنگ اسلامي و مسيحيت به تبعيت از ساموئل هانتينگتون ( متخصص سابق جنگ ضد چريكي و نظريه پرداز امروزي‌) نوشت كه جنگ آتي « جنگ ميان الله و مسيح‌، فقرا عليه ثروتمندان و بربريت عليه تمدن خواهد بود‌». ما فقط توجه شما را در اين «‌تحليل درخشان‌» به تساوي ميان الله‌، فقرا و بربريت از يك طرف و از طرف ديگر ميان مسيح‌، ثروتمندان و تمدن‌، جلب كرده و با تبريك به «‌جامعه شناسان‌» دانشمند ايزوستيا به مورد ديگر يعني «‌اورشليم پست‌» اسرائيل مي پردازيم كه با صحبت از «‌امپراطوري شرّ جديد‌» مشاهده كرده كه «‌بربرها تا آستانه در ما رسيده‌اند‌… ماديگر از ديدن اين كه بار ديگر فلسطيني‌ها در خيابان برقصند و نفرت خود به ما و آمريكا‌يي‌ها را بيان كنند‌، حال تهوع گرفته‌ايم‌. بايد محكم كوبيد‌». حالا مي‌فهميد كه آريل شارون‌، اين جنايتكار جنگي را چه كساني روي كار آورده‌اند‌؟
اما در كشورهاي عربي‌، كه از زمان شروع «‌انتفاضه دوم‌» روحيه رو به رشد ضد آمريكايي‌- اسرائيلي و همبستگي فزاينده مردم با فلسطيني‌ها شاخص اصلي افكار عمومي است‌، شكاف ميان دولت‌هاي طرفدار غرب و مردمِ كوچه و خيابان به حدي رسيده است كه در چند دهه اخير بي‌سابقه است‌. اين وضعيت‌، اين دولت‌ها را بسيار متزلزل كرده است‌. اين امر خود را در موضع‌گيري «‌ملايم‌» دول عربي كه ضمن اعلام همبستگي با‌ آمريكا و محكوم كردن تروريسم‌، از همكاريِ عملي با او سرباز زدند‌، نشان مي‌دهد‌. اما در مطبوعات آن چه خود مي‌نماياند‌، توضيح بن بست و روحيه استيصال است‌.
به جز روزنامه فلسطيني «‌الحياة الجديده‌» كه برايش عاملين ترورها «‌ادامه دهندگان شريف ‌كاميكازهايي هستند كه پيش از آن‌ها آمده‌اند‌، آن‌ها نمك زمين و موتور تاريخ هستند‌»‌، ديگران‌، به گفته ي روزنامه‌ي «‌القدس‌» ضمن اعلان اين كه همه‌ي سازمان‌هاي فلسطيني شركت خود را تكذيب كرده‌اند‌، اظهارات عباس زكي‌، از اعضاي برجسته‌ي سازمان الفتح را چاپ كرد كه گفت‌: «‌با در نظر گرفتن حد افراطي و تروري كه اسرائيل اعمال مي‌كند‌، يك چنين سوء قصدي قابل پيش بيني بود‌، آمريكا آن چه را كه كاشته بود حالا درو مي كند‌. تروريسم نمي‌تواند تنها به يك نقطه دنيا محدود شود‌». روزنامه‌ي لبناني «‌النهار‌» به نوبه خود‌، از آسيب پذيري آمريكا اظهار شگفتي كرده و نوشت‌: «‌بوش اعلام كرد كه آزادي هدف قرار گرفته است‌، در واقع اين زور است كه هدف قرار گرفته‌، اما زور قادر به دفاع از خود نيست‌و البته زور مي‌تواند پاسخ گويد‌، انتقام بگيرد و همانند حمله به پرل هاربور به پيروزي برسد‌، اما چيزي در طبيعت زور قرار دارد كه آن را ناتوان مي‌سازد‌… خرج ميليون‌ها دلار براي سپر ضد موشكي فايده اي ندارد‌. خطر واقعي از كشورهاي صاحب بمب اتمي نمي‌آيد بلكه از مردم سركوب شده‌، گرسنه و عقب نگه داشته شده مي‌آيد‌. بهتر است كه آمريكايي‌ها به رفع اين بحران‌ها بپردازند‌».
روزنامه پان عربي «‌القدس العربي‌» نيز ضمن اظهار تأسف‌، انتقادات خود را عنوان كرد كه‌: «‌اوسامه بن‌لادن و طرفدارانش انگشت نما شده‌اند و صحبت از انتقام بزرگ آمريكايي‌هاست‌. ولي اين بار آمريكايي‌ها چه  خواهند كرد‌؟ افغانستان تا به حال يك بار بمباران عظيم آمريكايي‌ها را متحمل شده است و هفتاد و پنج موشك به روي اهدافي در هفت منطقه پرتاب شده‌اند‌، (‌منظور حمله موشكي آمريكا به افغانستان‌، پس از سوء قصد به سفارت آمريكا در كنيا است‌) ديگر چه چيزي در اين كشور وجود دارد تا بمباران شود‌‌؟». در اندونزي‌، پر جمعيت‌ترين كشور مسلمانِ جهان‌، نيز افكار عمومي جز اين نمي‌گفت‌. تمام مقالات‌، «‌جاكارتا پست‌» به پيروي از موضع دولت در هفته بعد از سوء قصدها‌، دعوت به مدارا و عدم التقاط تروريسم و اسلام‌گرايي و لزوم رعايت اعتدال بود‌. وجود يك فراكسيون نيرومند بنيادگرايان اسلامي كه به تشويق امريكا‌، درست مانند مصر‌، پاكستان‌ و‌… توسط رژيم كودتاييِ ژنرال سوهارتو در مقابله با نيروهاي چپ‌گراي طرفدار سوكارنو و كمونيست‌هاي اندونزي تقويت و از هر نظر حمايت شده بودند و حال به مثابه يك نيروي مذهبي‌- سياسيِ واپس‌گرا قد علم كرده‌اند‌‌، در اين «‌ميانه روي‌» بي تأثير نيست‌. سرمايه‌داران متحد آمريكا در همه كشورهاي اسلامي با هيولاي تقريباً خود ساخته بنيادگرايانِ اسلامي رو برو هستند‌.
در واقع آمريكا در «‌مسئله افغانستان‌» با مشكلي جدي روبرو شده است‌. مشكل در اين است كه سياست روي كار آوردن طالبان به منظور تثبيت يك دولت مركزي پر قدرت براي حفاظت و تأمين امنيت لوله‌ي نفتي (‌كه قرار است نفت منابع سرشار قزاقستان‌، تركمنستان را كه همگي زير قرار داد با شركت‌هاي آمريكايي هستند‌، به درياي عمان برساند‌) با شكست كامل روبرو شده است‌. جنگ داخلي و ناآرامي در افغانستان با شدت در جريان است و عليرغم حمايت همه جانبه پاكستان و به ويژه سرويس‌هاي امنيتي اين كشور كه از دوران ضياءالحق تحت كنترل فراكسيون
مذهبيِ هيئت حاكمه اين كشور قرار دارد‌، «‌ثبات لازم‌» بر قرار نشد‌، امروز پاكستان كه با اولتيماتوم آمريكا‌، دست از حمايت طالبان برداشت به نوبه خود در وضعيت شكننده‌اي به سر مي‌برد‌. نه تنها ثبات افغانستان بلكه ثبات پاكستان نيز بعد از وقايع 11 سپتامبر به خطر افتاده است‌.
تلاش آمريكا براي تشكيل يك «‌ائتلاف بزرگ ضد تروريستي‌» كه مي‌خواست حداكثر نيروها را بسيج كند به چند دليل با اشكال روبرو شد‌. اولاً منافع بكلي ناهمگون كشورهايي كه مي بايستي در اين ائتلاف شركت كنند (‌و اين از حيطه‌ي «‌دوستان طبيعي‌» آمريكا فراتر مي رفت‌) پايه‌ي عيني لازم براي اين ائتلاف را تزلزل و بي ثبات كرده بود‌. ثانياً بدليل نقش برجسته اي كه قرار بود كشورهاي عربي در اين ائتلاف ايفا كنند‌،  اسرائيل و محافل صهيونيستيِ جهاني‌، بويژه در آمريكا‌، بشدت با آن به مخالفت برخاستند و اين در پيش برد ديپلماسي آمريكا اشكال جدي ايجاد كرد‌. ثالثاً عزم آمريكا به اقدامات انتقام جويانه ي نظامي عليه طالبان ناگزير در اين ائتلاف شكاف مي انداخت‌. در نتيجه از آغاز‌، اين «‌ائتلاف بزرگ‌» عقيم ماند و اين با آغاز بمباران‌ها بلافاصله خود را نشان داد‌.
شروع حملات نظامي آمريكا‌، واكنش احزاب و دستجات بنيادگرا را در سراسر كشورهاي عربي و مسلمان با خود به همراه آورد‌. دامنه‌ي تظاهرات ضد‌امريكايي از اندونزي تا نيجريه كشيده شد‌. در بسياري نقاط جهان‌، بويژه در پاكستان درگيري‌هاي متعددي با پليس پيش آمد‌. حتا در كشورهاي غربي عليرغم تبليغات سرسام آور‌، بلافاصله تظاهرات كوچك و بزرگ ضد جنگ برپا شدند‌.
معضلي كه آمريكايي‌ها با‌ آن روبرو هستند‌، اين است كه طولاني شدن بمباران‌ها‌، لزوم درگيري زميني و افزايش ناگزير «‌صدمات جاني‌» يعني كشته و زخمي شدن روز افزون مردم افغانستان‌، بي ترديد به تشديد احساسات ضد آمريكايي و ضد جنگ خواهد انجاميد‌. بويژه اين كه اين بار انحصار خبر و تصوير‌، بر خلاف جنگ عليه عراق و يوگسلاوي در دست پنتاگون و سي‌، ان‌، ان نيست و نقش خبر رسانيِ تلويزيون قطري الجزيره در نشان دادن واقعيت جنگ‌، اجازه كنترل تام و تمام افكار عمومي جهاني را نمي‌دهد‌. چنين بود كه بعد از يك هفته بمباران ، «‌ائتلاف بزرگ ضد تروريستي‌» عملاً از هم پاشيد و مجدداً صف طيف سنتي متحدان آمريكا از ديگران جدا شد‌. در اتحاديه عرب بر سر حمايت يا محكوم كردن اقدامات نظامي آمريكا و انگليس شكاف افتاد و در مقابل سوريه‌، عراق‌، ليبي كه آن را محكوم كردند‌، مصر و اردن طرفدار حمايت از آن بودند‌. در نتيجه اتحاديه عرب به گفتن يك سري كلي گويي اكتفا كرد‌. رژيم ولايت فقيه هم كه در ابتدا ابراز همدردي كرده بود مجدداً شعارهاي ضد آمريكايي خود را از سر گرفت (‌البته خاطر نشان شد كه برخي از محافل حكومتي جمهوري اسلامي كه اين سوء قصد‌ها را فرصتي براي نزديكي با‌ آمريكا مي دانند‌، و اين محدود به طرفداران خاتمي نشده بلكه به طيف رفسنجاني هم مي رسد‌، از تلاش‌هاي خود باز نايستاده‌اند‌. مجله‌ي «‌انتليژانس آن‌لين  Inteligence En Ligne» در شماره‌ي اخير خود (20 اكتبر‌) خبر از جلسه مشترك سرويس‌هاي جاسوسي تركيه (‌ميت‌)‌، آمريكا (‌سي‌) و ايران (‌ساواما‌) در روز 10 اكتبر در آنكارا مي‌دهد‌، بي آن كه از كم و كيف مذاكرات اين جلسه خبري بدهد‌. نتايج اين گفتگوهاي امنيتي‌ بزودي خود را نشان خواهد داد‌).
در واقع در مقايسه با جنگ عليه عراق و يوگسلاوي‌، تنها استثناء موضع روسيه است‌. روس‌ها كه در آن هنگام‌، همراه و همصدا با چيني‌ها‌، با طرح مسئله «‌تماميت ارضي و حاكميت ملي‌» به اين جنگ‌ها اعتراض مي كردند‌، اين بار نه تنها اعتراض نكردند بلكه ولاديمير پوتين گفت‌: «‌من مطمئن هستم كه پرزيدنت بوش نهايت سعي خود را خواهد كرد تا به مردم غير نظامي كمترين آسيب وارد شود‌» (‌لوموند 11 اكتبر‌) در جواب‌، در جلسه‌ي ماهانه‌ي «‌كميته سياسي‌- امنيتي اروپا‌»‌، كه ارگان رهبري كننده سياست اتحاديه اروپا در مورد سياست امنيتي و دفاعي است‌، مسئله زير پا گذاشته شدن حقوق بشر در چچن از صورت جلسه بكلي حذف شد ! بدين ترتيب روس‌ها كه متحد مجاهدين «‌اتحاديه شمال‌» در افغانستان هستند‌، مسئله چچن را هم «‌ماست مالي‌» كردند و با ظاهري آراسته در جبهه‌ي ضد طالبان كنار آمريكا ايستادند‌.
در چنين شرايطي‌، مردان كهنه كار جنگ سرد‌، استراتژي خود را از زبان رامس فلد اعلان كردند‌. او گفت كه آن‌ها خود را براي يك جنگ طولاني و در دو فاز آماده مي‌كنند‌. فاز اول بر عليه بن‌لادن و حاميان طالبانش و فاز دوم تسويه حساب با كشورهاي تروريست پروري چون عراق‌، ليبي‌، سودان‌، ايران و سوريه‌. (‌لوموند 17 اكتبر‌) اين استراتژي البته در مقطع فعلي پايه‌ي عيني هر ائتلافي را باز هم كوچك‌تر كرده و حلقه متحدان آمريكا را بيش از پيش تنگ مي كند‌. اما در دراز مدت‌، پايه و اساس يك حضور دائمي نظامي آمريكا در منطقه را فراهم مي‌آورد‌. به نظر مي‌رسد كه ميليتاريست‌هاي آمريكا‌، كه امروز در اتحاد ارگانيك با محافل نفتي آمريكا استخوان بندي دولت بوش را مي‌سازند‌، مي‌خواهند تأمين امنيت منابع نفتي عظيم جمهوري‌هاي آسياي ميانه و خط لوله انتقال آن به درياي عمان را خود راساً برعهده بگيرند‌، تا اين كه اوضاع در منطقه و بويژه افغانستان ثبات كافي پيدا كرده و «‌دوستان آمريكا‌» در موقعيت مناسبي باشند‌و درست با چنين چشم‌اندازي بود كه آنان سياست رهبري انحصاري «‌مبارزه با تروريسم‌» را در دست گرفتند‌.
با اين وجود‌، در مقطع فعلي‌، تلاش بوش و بلر‌، در عين پيش برد سياست ضربات نظامي هر چه سنگين‌تر در افغانستان‌، جلب هر چه گسترده‌تر كشورهاي عربي و مسلمان است تا حد اقل اتحاد لازم براي پيش برد جنگ كه روز به روز خونين‌تر خواهد شد‌، حفظ شود‌. در همين رابطه است كه هر دوي آن‌ها از حق فلسطينيان در برخورداري از يك «‌دولت مستقل پايدار‌» دفاع كرده‌اند‌. اما همان طور كه ليلا شهيد‌، نماينده فلسطين در فرانسه‌، در مصاحبه با راديوي «‌فرانس انتر‌» ابراز كرد‌، جورج بوشِ پدر هم هنگام جنگ با عراق‌، همين مطلب را عنوان كرده و بعد به كلي به فراموشي سپرد‌! البته ناگفته نماند كه همين اظهارات براي «‌رماندن‌» شارون نژاد پرست كافي بود تا آمريكا و اروپا را به تكرار «‌فاجعه قرارداد مونيخ با نازي‌ها‌» متهم كند‌!
مسئله اين‌جاست كه دولت آمريكا نيك مي‌داند كه راه حل نهايي در افغانستان تنها يك راه حل سياسي است و بعد از يك دوره ي ويرانگر‌ ، ناگزير مي بايستي «‌صلح را از طريق افغان‌ها‌» برقرار كرد‌. اما در اين‌جا هم منافع بكلي ناهمگون در صف «‌متحدان‌» آمريكا وجود دارد‌. از يك طرف آمريكايي‌ها مي دانند كه بدون همكاري «‌اتحاد شمال‌» يعني گروه‌هاي مسلح تاجيك‌، ازبك و هزاره‌اي تحت رهبري شاه مسعود فقيد‌، امكان شكست دادن طالبان وجود ندارد و اين به معناي به رسميت شناختن و همكاري عملي سياسي‌- نظامي با‌ آن‌هاست و از جانب ديگر متحد كليدي آمريكا يعني پاكستان با هرگونه‌ ايده‌ي دولت متشكل از اين گروه‌ها يا با اكثريت اين گروه‌ها مخالف است‌. ايران را هم كه نمي‌توان فراموش كرد‌. پاسخ اين معضل را اروپايي‌ها از زبان هوبر وردين‌، وزير امور خارجه فرانسه‌، چنين فرموله كردند‌: «‌روند فعلي بايد منافع مشروع كشورهاي همسايه ي افغانستان را نيز در نظر بگيرد بي آن كه اين امر بدل به يك عامل بن‌بست يا بحران بشود‌». (‌لوموند 17 اكتبر‌) يك مسئول فرانسوي در ادامه مي‌گويد‌: «‌افغانستان احتياج به يك نماد متحد كننده دارد و براي اينفاي اين نقش فعلاً كسي جز ظاهر شاه را نداريم‌». (همانجا‌) اما اين معما به اين راحتي حل نمي‌شود‌: نيوزويك (‌به تاريخ 15- 22 اكتبر‌) مي نويسد‌: «83 در صد پاكستاني‌ها به طالبان سمپاتي دارند و در همان حال 51 درصد از سياست فعلي ژنرال مشرف حمايت مي كنند‌». امين مجددي رهبر صوفيان «‌نقش بندي‌» كه متحد طالبان هستند در مصاحبه‌اي با لوموند به عنوان يك نيروي «‌غير طالبان‌» مي‌گويد‌: «‌ظاهر شاه بايد از روي جسد ما بگذرد تا به دولت برسد‌». حالا چگونه مي توان ظاهر شاه را به عنوان يك «‌نماد وحدت عمومي‌» در افغانستان تلقي كرد‌؟ به نظر مي رسد كه آمريكايي‌ها و متحدان اروپايي‌شان بيش از آن كه اين «‌نماد وحدت‌» را از واقعيت جامعه افغانستان نتيجه بگيرند‌، مي‌خواهند آن را به اين جامعه تحميل كنند‌. از اين‌جاست كه در طرح «‌بعد از طالبان‌» آن‌ها آرام آرام لزوم شركت دادن «‌طالبان معتدل‌» در دولت آتي افغانستان را مطرح كرده‌اند‌. اما اين «‌معتدل‌ها‌» را در كجاي طالبان سراغ كرده‌اند؟ به نظر مي‌رسد كه منظور آن‌ها زمينه سازي براي جلب دسته‌هاي مسلح پشتوني است كه در حال حاضر متحد طالبان هستند ولي به لحاظ ايوئولوژيك كاملاً با آن‌ها خوانايي ندارند‌. نيوزويك در همان شماره ي خود خبر از اعزام مأموران ويژه سازمان سيا براي مذاكره با‌ آنان را داده است‌. آيا آن‌ها در اين امر موفق خواهند شد‌؟ آن هم در جامعه‌اي با ساختار قبيله‌اي‌، با قبائلي كه توسط خود آنان و روس‌ها تا دندان مسلح شده‌اند‌؟ تاريخ معاصر افغانستان نشان مي‌دهد كه هر «‌راه حلي » كه بخواهد يكي از اقليت‌هاي ملي‌-‌مذهبي اين كشور را بر ديگران مسلط كند‌، نطفه ي جنگ داخليِ خونيني را در خود دارد‌. راه حل‌هاي تاكنوني‌، چه زير پرچم مستقيم‌آمريكا و انگلستان‌، چه تحت لواي سازمان ملل نيز از اين قائده مستثني نيستند‌. از همين رو حضور نظامي آمريكا و متحدانش تا آينده قابل پيش بيني‌، در منطقه ضروري است و اين با وجود رژيم اسلامي در ايران و «‌مشكل‌» عراق‌، بيش از پيش تناسب قوا و ثبات منطقه را دستخوش تغييرات و تزلزلات گوناگون مي كند‌.
ضربات 11 سپتامبر 2001 در آمريكا‌، از يك طرف فصل جديدي از بحران و درگيري‌هاي منطقه‌اي در خاورميانه را باز كرده و از طرف ديگر بهترين «‌بهانه‌» را براي پيش برد توجيه شده سياست‌هاي ميليتاريستي از جانب محافل جمهوري خواه در آمريكا را به دست آن‌ها داده است‌. آنان با موج سواري به روي روحيه «‌ميهن پرستانه‌ي افراطي كه در ميان مردم آمريكا جورج بوش را كه با رأي كمتر از نصف رأي دهندگان به رياست جمهوري رسيد بدل به محبوب‌ترين رئيس جمهور تاريخ آمريكا كرده است‌، قصد آن دارند كه پردامنه‌ترين سياست‌هاي تجديد تسليحات‌، تقويت نيروهاي نظامي و «‌ديپلماسي ناو هواپيمابر‌» را به پيش ببرند‌. بدين ترتيب تروريسم بنيادگرايان اسلامي‌، جاده صاف كن راست‌ترين جناح امپرياليسم آمريكا شده است‌.

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.