|
تنها مرگ …
شمس لنگرودي مارمولك ترسان به سر آستينش نمٍ چشمانش را ميگيرد وقتي كه تو دور مي شوي
ستارهي شامگاه خاكستر سيگارش را پسٍ كوهها ميتكاند و تو را ياد ميكند
بهارِ خسته بر نيمكت پاركها نشسته پاهايش را تاب ميدهد وقتي كه تو نيستي پرندگان خزاني در برگهاي كتابت ميچرخند و سر به ميلههاي سطورش ميكوبند و تو را ميجويند تنها مرگ دست بر دست ميتكاند و سكههايش را ميشمرد تهران- ايران
ضد حمله
حميد رضا رحيمي
معماريِ مْدرنِ حنجره تكنولوژي پيشرفته ي عاطفه ابعادِ ناطقِ سكوت آسمان خراش هاي تنهايي پير چشميِ شعر و طرحِ تبديلِ زباله به لبخند ، و منِ اسب منِ درخت منِ پرنده كه در اين جهانِ اندك ، ميخواهيم شيهه اي بلند و سبز را به پرواز در آوريم … لس آنجلس آمريكا
در نقطهي انتخاب
منصور خاكسار از ورايِ نگاه و حاشيهي جويدهي لب و شباهتي كه ديگر كلامي به ياد نمي آورد ، نا بدلخواه فرو ريخته ام خفيف تر از آهي كوتاه . به ليوانِ قهوه ام و هر چه رويِ ميزِ نچيدهست دستي نزده ام چه صفي مي گذرد از مورچه و چه زماني به نگفتن با پلكي كه ناشيانه بالا گرفته ام . چون آن قطره – خوني كه ناگهان مي چكد به كامِ موج . اما هميشه گريسته ام با آن پاره آفتابِ تكيده بر لبهي آب در نقطه ي انتخاب .
پريشانگرد …
سرژ آراكلي اندوه خرد بر چهره چهره اي مغموم بر پيكر پيكري نحيف بر زمين زميني پريشان بر مدار پريشان گردي ابدي در كهكشان … سيدني استراليا ، جون 98
گمشده …
اسماعيل نوري علا تجسمِ آرزويِ گريز هنگام كه كوچهها شكل عبوس تحكّم دارند و تو نشانيِ فردا را از ياد برده اي .
همسفر چمدان هاي دقناك هواپيماهاي سرد و فرودگاه هايي بي خوش آمد و لبخند .
قايقي شناور بر آب هاي مرز پرنده اي كه پر مي كشد و ترا خوابزده و بي حواس بر ساحل ايمن بخود وا مي نهد .
راهنماي پريشاني بر نقشه هاي غافلگير كه جايِ دستٍ بازبينان اندام نازكش را زخمي كردهست . آبله گرفته خاك زده مغشوش كه چون بهاري ديگر را باد بر گلدسته ي درختان مي خواند تو نمي داني در كدام گنجينه گم اش كرده اي … دنور ۲۰۰۱/۸/۱۰ (آمريكا)
من نا باورم ژيلا مساعد در روده هاي شهر گم شده ام ماهيچه هاي كوچكٍ كم هوش به سويم خم مي شوند طعم بيگانگان را دارم كوه هايي كه آتش قي ميكنند خود را از درون ويران كرده اند و كودكاني كه چپ رَوَنده مي مكند از سفينه ي مادر بيرونند . در روده هاي پير شهر گم شده ام بارانِ اسيدي فقط رؤياهايم را سوراخ مي كند من زندانيِ كهنٍ اشتهايِ نابجاي زمينم خلقت ، افسانه ي مادران پير است من ناباورم و روزهاي زندگي ام را مغز نوابغِ خود فروش در ناسا پر از ترس كرده است من ناباورم و مي دانم كه زنانِ ناراضي بستر زميني خود را در بهشت گسترده اند تا با خدايان زمينيِ خود ساخته نرد عشق ببازند . ۲۰۰۱/۸/۱۶ سوئد
مي روم كه آب بياورم مجيد نفيسي مي روم كه آب بياورم با دبه اي در يك دست و سكه اي در دست ديگر
در كنار ديوار بلند «پي لس» مي ايستم پشت به جايگاه خالي ماشين ها سكه را در دستگاه آب مي اندازم و دبه را با لب لوله تراز مي كنم به زمزمه ي آب دل مي بندم و آواي گنجشگ ها كه از لابلاي شاخه ها مي خوانند و دختراني با جامه هاي خوشرنگ كه در كنار هم نشسته اند و كوزه هاي سفالين را از آب سرد چشمه پر مي كنند آيا در آن جا نبود كه براي نخستين بار « آناهيتا » ي خود را شناختم ؟ كه با قامتي كشيده و اندامي پر از سراشيبي راه چشمه پايين مي آمد و با ديدن من مژگان بلندش را پايين انداخت
دستگاه آب به من نگاه مي كند دبه را بر مي دارم و از كنار جايگاه خالي ماشين ها خود را به خانه مي رسانم آيا بانوي آب ها در را به روي من باز خواهد كرد ؟ ۱۵ اكتبر ۱۹۹۸
نه ! زيبا كرباسي و نيمه هاي من كه عاشق هم اند ، دلِ هم را مْدام مي برند و درهم گُماند ، آقا خانم ! شما را هم البته ، مي بينند آنجا ، آنجاها ، اما ، نمي بينند شما را ، آقا خانم ! بد جوري عاشق هم اند ، آقا خانم ! و هر شب نه ماه ماهِ تمام را به دل مي كشند و هر روز ماهي تمام مي زايند آقا خانم ! نه ! خانم شما را نمي بينند ، نه آقا ! و نه ميلي به آقاي شما دارند نه خانم ! بهار ۲۰۰۱ لندن
اتاقِ من آرش اخوت دخترك هايِ بازي گوش كه ميروند از اسباب بازيهايشان چيزهايي ميماند ماهيتابهيِ كوچكٍ پلاستيكي در قفسههاي كتاب تْنْكهيِ عروسكي ميان ملافههاي تخت النگويي آوَن گون از كليدٍ كمد تٍلٍ سُري رنگارنگ آينه و روژِ لب كيفْ ، دامنْ ، كفش چشمها و نگاه ها … از هر دختري چيزي مي ماند . اصفهان - ايران
|