|
بيژن بيجاري
|
|
قصهاي كه در زير ميخوانيد، در آرش شمارهي ۷۵، ۷۶ چاپ شده بود، ولي به خاطر مشكلاتي كه در كامپيوتر و صفحه بندي و چاپ بوجود آمد، تا حدودي قابل خواندن نبود. با پوزش از آقاي بيجاري، در اين شماره اقدام به چاپ دوباره آن كرديم. آرش به منصور خاكسار و خسرو دواميٍ عزيزم تا آبِ قهوه جوش به قُل قُل بيايد ، اول بايد فنجانِ ناشسته مانده از شبِ پيش را مي شستم و بعد قاشقي قهوه ميريختم توي فنجان، و بعد ديگر ، سياهيِ هنوز خيسِ تهٍ فنجان ، آن دايرهي يك دست سفيد را تُند نوشيده بود. انگار شبي فراگير كه بخواهد يك دنيا برف را… بعد، دوحبه مكعبِ از برف سفيد تر ؛ دو حبه قند . آب هم كه داشت مي جوشيد- قُل قُل . بعدتر ، آمدم سُرم را هم زيرِ سرديِ آبِ شيرِ ظرفشويي گرفتم با آن كرختي و خوابزدگي هم شسته شود شايد كه باز زنگٍ تلفن ، از سرديِ آبِ بر پوست ، زودتر و عميقتر درونم را لرزاند با صداي كٍشدارش . اين بار فقط يك زنگ و قطع . قطع ؛ اما استمرار و انعكاسِ طنينِ -شايد- همان زنگهاي پيشين بود باز كه هٍي در گوشم و در فضاي خاليِ خانه ميپيچيد هٍي كه من همين طور مي شنيدمش صداي زنگ را زززز . قطع و بعد سكوت ؛ كي بود ؟ كي هست راستي ؟ كيان اند اين ها ؟ آيا باز هموست ؟ همان دختركِ باز … برف ؟ چه پرسيده بود دخترك راستي ، بعد از آن كه من گوشي را برداشته ، گفته بودمش : « بله ! » « زماني » ؟ بعد : « نمازي ؟ و يك بار هم : « آن ميز ! » و دفعهي بعد : « از مني ! » همانجا در آشپزخانه ، با حولهي آويخته از دستگيرهي يخچال – همان حولهاي كه چربيِ خشك شده جاي جاي بر پْرزهايش مثلِ لكههاي زنگزدگي و هم چون بْرادهايي خشگ، مثلِ تيغ صورتم را ميخراشيد همواره – آبِ چكانِ از صورتم را ميگيرم و باز به دخترك ميانديشم و صدايش : اما آخر دختر بچهاي به سن او ، آن هم صبح به اين زودي ؛ آن هم با اين همه برفي كه باريده از شبِ پيش باز ؟ و… كه : درست ست و هنوز هم برف ! بله ميبارد هنوز. آخر ، صبح به اين زودي ، راستي چه مي گفت ؟ چه ميخواست اين دختركِ با برف ؟ اين دختركِ برف ؟ ميشناسد حتماً مرا . نه ، اشتباه نگرفته شمارهها را . آخر چند بار پْشتٍ سر هم : « ميزاني » ؟ « نمازي »؟ بعد : « نياميز » و حتا يك بار انگار : « نيازمي! » يا اين تكه زنگها مثلاً . چه معني داريد ؟ بل، مثلاً همين تك زنگها كه هي ميانديشم اين ديگر آخريش است ؟ شايد اصلن بازيست همه اش ؟ هر بار كه تلفن كرده بود ، نامي را پرسيده ، صدا ميزد يا فقط عبارتي كوتاه را كه با همان چهار يا پنج حرف ساخته شده بود – حالا با يك حرف كم يا بيش . يا نكند از يك بازي ، جدّيتر باشد نقلِ اين دخترك هم- همين دختركِ… نقلِ… دختركِ همين برف ! شايد او صداي « ديگري »ايست ؟ ايست ؟ شايد كسي ميخواهد چيزي بگويد به من ؟ اما از سويِ كسيست آخر اين صدا ؟ درستست كه صدايش بفهمي نفهمي آشنا … با صدايش به صداي كس ديگري ميماند … نه ، « نسترن » نه ، « فريده » هم نه . آخر آنها از آن سرِ دنيا و با من اينجا بازي ؟ نه ، پس كي بود ؟ كي هست ، آن هم آن طور مهربان با من ؟ راستي شايد « ماهي » ؟ نكند شايد باز؟ بله : شايد « ماهك »؟ اما نه… آخر ماهي… چرا نه ماهي ؟ آخر او دل و دماغِ اين كارها را ندارد! دارد ؟ و مزاحمتٍ تلفني در اين سوز و برف و كبودي/ ابري آسمانِ دلگير و زمستاني، آن هم با اين خسته دلي ؟ و… با آن دل بيزاريِ ماهك در آن روزهاي آخر… نه او دل و دماغش را ندارد. هر چند « سيندرلا »يش نزد او باشد در اين صبح پنج شنبهي زمستاني، كه مدرسهها هم تعطيلست- با اين همه برفي كه از دو روز پيشتر بارشش آغاز شده نه ، او نه! ماهي نه- مگر آن كه فقط بازي، چه كه بچهگي را و بازي را دوست دارد- مثل بچهاش! ميآيم و هم زمانٍ مزه مزه كردنِ قهوه، سيگاري ميگيرانم و به حياط خيره ميشوم : «چه كاجِ عجيبي!» ماهي گفته بود- شايد همان شب آخري كه اينجا بود. ديروز عصر وقتي داشتم به برفهاي شگفته بر كاج و بارش برف بر شكوفههاي همين كاج مينگريستم و به گفتههاي آن شبِ ماهك فكر ميكردم، باز تلفن كرده بودند و آن هفتمين يا هشتمين يا هژدهمين باري بود كه از صبح تلفن كرده بودند. نه نميشناسمشان؛ و هنوز نميدانم دستم انداختهاند يا واقعاً تَهٍ اين حرفها آبشخورش از تهديد يا نوعي تحبيب سرچشمه ميگيرد: بازي فقط ؟ كين؟ يا مهر؟ اين برداشتٍ حسي هم، نه توضيح دادنيست و نه ميشود به آن فقط به مثابهي يك بازي نگاه كرد- بازي با حروف يا … پس، درستست و بازي با هرچه هست، وقتي آلودهاش شدي، بي كه بازي كني، يا بي كه ادامهاش دهي نميتواني رهايش كني- چه كه رهايت نميكند؛ چه كه ميداند آلودهاش شدهاي. بله درستست؛ دربست - آلوده اش شده اي. الودهي آلودهي بازي يا هرچه … اما به هر حال، تا ساعت نُه، نُه و نيم امشب معلوم ميشود سرانجام. ضاهراً پسربچهاند- شايد چهارده – پانزده ساله يا بيشتر. آخر مگر از صداي آدمها ميشود سن يا جنسيت آنها را تشخيص داد؟ آيا مگر تو ميتواني با قاطعيت بگويي صدايي كه با توِ خواب بيدار، دقايقي پيش سخن گفت صداي دختربچهاي بوده كه تا كنون هم تو آن صدا را نشنيده بودهاي… هان؟ هرچه بيشتر به تلفنهاي اين يكي دو روزه ي اخير فكر ميكنم ، بيشتر ترس بُرم ميدارد، همان قدر كه بازي به نظر مي رسد، همان قدر هم جديست. در اولين تلفنِ اينها، ديروز تا گوشي را برداشته بودم، يكي گفته بود: « اميد»م كونُگ هْنگ … هْنگ كونُگ! بعد آن ديگري : « كينگ گونگ! «نويد»م كونگ كينگ! و باز همان اولي : « پْونگ پينگ … پينگ پْنگ… پِتُك پتك يِتُك يِتُك… دار… دار! داري؟ داريم! داريم ميآ … داري؟ داريم ميآييم… دار! دار! تا فردا شب. دار! … و بعد باز صداي كوبِش سمِ اسب: يِتُك يِتُك، دار! دار! خبردار! دار! داريم ميآييم… اميدم! دار! دار!» و در تلفن بعدي: « كُونگ هْنگ…پْونگ پينگ، بازم ماييم جناب! دار! دار! نويدم… دار!دار! اميدم . فردا…دار…فرداشب… پِتُك پِتُك …نُه- نُه و نيم، ميكٍشيمٍت بالا ميكٍشيمٍت… ميكُشيمٍت كونگ كينگ! …» از صبحِ ديروز تا ديشب ساهع نُه ، ده-بيست بار تلفن كرده بودند. تلفنهاي اولي به شوخي ميمانست، اما بعدتر، هٍي لحنشان جدّيتر شد. همان وقت هم، حتا لحظاتي ترس بُرُم داشت ، به خصوص وقتي در آخرين تلفنِ ديشبشان، به ماهي، زندگيِ او ، دوستان و خانوادهاش اشاره كردند، و حتا به بعضي از خصوصي ترين حرف هايي كه ميان ما مطرح شده بود. و اينها بود كه من هم كه ديگر ذله شده بودم داد زدم: « دست برداريد بيپدر و مادرها از مسخره بازي، اگرنه به مخابرات…» نميدانم كدام يكيشان بود كه نگذاشت حتا جملهام را تمام كنم: « يعني مرديكه ي كَلهخر نفهميدي هنوز تا حالا ما خودمان يكپا مخابراتيم؟ خراباتيم. آره ما خبر… خبرانيم… ما ميخراباتيم!» و بعد، صداي قاهقاه خندهشان در گوشيِ تلفن، و بعد از چند لحظه سكوت ، من اول صداي ماهك در آخرين مكالمهامان را شنيدم در يك سال و شش شب پيش كه به من گفته بود: « چرا نميفهمي تمام شده. لطفاٌ كاري به كار من نداشته باش. به صلاحِ خودِ تو هم هست. قبلاٌ هم گفته بودم… آخر چرا نميفهمي نه تقصير توست و نه …» و بعد هم، صداي خودم را شنيدم كه ميگفت: « بسيار خوب هرطور…» و باز سكوت و بعد صداي « تلّقِ» گذاشتنِ گوشيِ تلفن، نميدانم خودم يا ماهي را شنيدم. بلافاصله هم نميدانم نويد بود يا اميد كه پرسيد: « خب هنوز هم نميخواهي بفهمي؟ پس مسخره بازي… هان ؟ هنوز هم فكر ميكني ما بيپدر و مادريم هان؟ ديگه نميخواي شكايتٍ ما را بنويسي؟ ما را هم بنويسي؟ هان؟ ميخواي بازم بنويسي؟» و آن ديگري: « برو خوش باش تا فردا شب …دار… دار!» پس شايد تلفن هاي اين دخترك هم، ادامهي همان تلفنهاي ديروز و ديشبست؟ ماهك، دو شبِ پيش از آن تلفنِ آخر، همان آخرين شبي كه آمده بود اينجا، بي كه به زبان بياورد، پس تصميمش را گرفته بوده حتماٌ كه به خانه طور ديگري نگاه ميكرد: شايد خداحافظي با اينجا؟ انگار بارِ اولش باشد كه اين كاج را ديده، يا آن ميز را كه هٍي گفت « عجيبست!» و وقتي ميز را گفته بود ، با انگشتٍ بلندٍ سبابهاش ، بر غبار ميز خط كشيده بود و باز: «عجيبست» گفته بود. بار اول كاج را گفته بود و بعد انگار با ميز سخن گفته باشد، كه مثلاً تو عجيبي ميز ! يا مثلاً تو عجيبي كاج، گفته بود… بله، ميز مربعست با پايههاي بلند و قابي از چوب انار- سرخ كه سطح مرمري و سنگيِ ميز را در آغوش گرفته باشد: مُرمُرِ در آغوشِ انار-سرخ! درستست: سطحِ ميز از سنگست- از مُرمُرِ شيريِ چركِ با بْتههاي خار. سبزِ چرك كه پْرِ تيغ پژمرده… مْرده باشد انگار و در دم عكس شده باشد؛ سنگي شده باشد زندگيِ جاري در رگِ تيغهاي بْته و عتيق بوده باشد از ازل انگار، آن عكسِ منعكسِ بر مُرمُر. ماهك، كنارم ايستاده بود- ماتِ ميز و همانطور كه لحظاتي پيشتر ماتِ كاج گفته بود « عجيبست »، باز تكرار كرده بود خطابِ به آن ميز. باز برگشته بوديم پْشت پنجره. آن شب نيز باريده بود برف. و سپيده داشت ميدميد كه بر حياط ميتابيد ماهتابِ سپيدش انگار. و بله، نوكِ كلاهِ كاج را آفتابِ كمرنگي- يا مهتابكي؟- تابيده بود. ماهك حوضِ سيمانيِ پْر ترك را هم نشان داده بود- درست؛ اما ديگر چرا نگفته بود عجيبست- وقتي بچه لاكپشت را ديده بود با آن گُله گُله برفهاي يخزده، كه بر لاكِ بچه لاكپشت انگار رسته باشند بر سنگفرشي كه راه ميرفت به آرامي. بچه لاكپشت، انگار كه ميسْريد بر سطح برف گرفته و يخينِ حوضِ خالي. راستي چرا ديگر نگفته بود ماهي « عجيبست اين بچه لاكپشت آنجا- آن طور سرگردان و بي پناه؟» بله، دارد در اين حياط بهاري ديگر از راه ميرسد. و باز اگر چه تنها و خسته، ترسيده و بيمار هم شايد؛ اما حالا سرخوشم ديگر از نوشتنِ دختركِ برف و لاك پْشت نسترن؛ «ميآييم…يِتُك يِتُك… ميكٍشيمت بالا… دار! دار! يِتُك يِتُك…» ديشب هم، ساعتها، همينجا ايستادم و حياط را نگاه كردم. چراغ حياط را هم روشن كرده بودم و برف هم تُند ميباريد. بعد رفتم براي خودم قهوه درست كردم و تا قهوه را بنوشم اينجا، چاي را هم كه دَم كشيده بود رفتم و در فلاسك ريختم. آمدم نشستم. چاي نوشيدم، باز قهوه و هٍي سيگار كشيدم پْشت سيگار. و همينجا تلفنها را هم گوش كردم. بعد نوشتم و نوشتم تا خوابم بْرد. بعد پيش از دميدنِ آفتاب بود كه با زنگ تلفن از خواب پريدم: «بله!» گفته بودم و به پنجره و كاج هم نگاه كرده بودم. «زماني؟» و شايد هم «آقاي زماني» پرسيده بود دخترك. «خير!» «عجيبست!» همو گفته بود و بعد قطع… خواب بيدار گوشيِ تلفن را گذاشتم. لحظهاي بعد، باز زنگٍ تلفن و باز: «ميزاني؟» همو بود. باز گفتم: «خير!» و باز: «عجيبست»ي كه دخترك گفت- همان طور مهربان و انگار كه حقيقتي را بر زبان مزهمزه كرده باشد. و بعد، آنقدر تلفنها هٍي پشت سرهم تكرار شد كه ديدم بايد برخيزم و بروم براي خودم قهوه بسازم تا بشود دستكم سيگاري گيراند و انديشيد به آن صدا و شايد… و شايد بالاخره فهميد اينها كياند؛ آخر چه ميخواهند اينها- چه اين دخترك و چه آن اميد و نويد. بر تُورِ سپيدٍ كاج، آفتاب گُله به گُله سْو سْو ميزند كه باز صدايِ زنگ… بله، خودش است- دختركِ برف. و باز من: «بله!» و اين بار: «بابايي؟ بابايي… بيا.» «چي؟» من پرسيدم. «بيا بابايي.» سكوت و در ادامه: «بيا… آبي. آبي!» درستست، نسترن مرا «بابايي» خطاب ميكرد؛ همو بود كه رنگٍ آبي را بيشتر از همه ي رنگها دوست ميداشت؛ نسترن بود كه يك شب وقتي تا صبح، در آغوش فريده در تب سوخت، وقتي من و مادرش كنار همين پنجره ايستاده بوديم تا بعد از روشن شدن هوا ببريمش دكتر، ناكهان مرا صدا زد «بابايي»؛ بعد سرش را به جستجوي من از سينهي فريده برداشت؛ پنجره را نشانمان داد و: «آبي بابايي! آبيِ آبي!» نه، نه، نسترن هذيان نميگفت. حتا ديگر تب نداشت: سپيده دميده بود و تورِ پردهيِ پنجره، يكسره آبي شده بود ديگر. انگار تب بهانهاي بود تا ما هم يكبار ديگر آبي را كشف كنيم. و لحظهاي بعدترش نسترن بهآرامي خوابيده بود و در خواب ميخنديد و خوابِ فرشتهها را ميديد. و من اينها را همه براي ماهك تعريف كرده بودم. اينجا، پشت همين پنجره- به زمزمه و همان شب آخر و آن طور آهسته كه حالا ديگر شك دارم او هم به گوش شنيده باشد همهاش را يا به خاطر سپرده باشدش. پس ديوار؟ پس شايد اين «بابايي»؟ اين «آبي!» آن «ميزاني؟»، «نمازي؟»، «نياميز؟»، «از مني!»، «اين ميز!»… راستي بار چندم بود كه ميپرسيد آن دخترك «زماني؟» راستي كياناند ايناني كه ميگويندم: دار! دار! تحريريه نخست: بهمن 1376-تهران اين تحرير: جولاي 2000-لوسآنجلس
|