|
ح . رياحي
|
|
در آخرين نمايشگاه بهروز حشمت كه به غير از يكي دو هنرمند ، روزنامه ها با آن به اختصار با آن برخورد كردند ، با نوع جديدي از نمايشگاه روبروئيم كه ويژگي هاي خاص خود را دارد . در اين نمايشگاه كه بر سطح دو اطاقٍ بزرگ نصب شده است، تماشاگر مجبور است در بدو ورود ، نه به روال معمول به روبروي خود و يا بر ديوار ، بلكه بايد به زمين نگاه كند . چون هر چه هست روي زمين است . تقسيماتي جغرافيايي و اتنزاعي . سرزميني سبز و آباد ، و كشوري شن زار و بي آب و علف ، مكعبي كه چون دريا ميماندو نماد آبادي است و دست و دلبازيٍ صبيعت . اگر كسي با كارهاي بهروز حشمت آشنا نباشد و جريان تحول فكري او را دنبال نكرده باشد ، برخوردش به اين نمايشگاه شبيه توضيحي است كه بر بالاي موزه ي شاپلوي پاريس نوشته شده: « به عابري كه از اين جا مي گذرد بستگي دارد كه من گورم يا گنج ، حرف ميزنم يا خاموشم . بستگي دارد كه چه برداشت مي كني». چنين عابري در اين نمايشگاه سرگردان مي شود ، چون يك گام كه برمي دارد وارد سبزه مي شود ، با گام بعدي وارد دريا و با گام سوم به شن زار و بازهم تكرارِ همان وضعيت منتهي نه هم شكل بلكه ، با زوايا و ابعاد متفاوت . پاره اي هم از اين قطعه هاي ثابت به سرعت عبور مي كنند تا به نمايشگاه اصلي برسند !! بر آن ها حرجي هم نيست . حشمت سال هاست ، بخصوص با رويكرد به سبكٍ مينيماليسم (كمينه باوري) قصد نداشته است به بيننده امتيازي بدهد و برايش حظ بصري فراهم آورد تا با بهْ بهْ و چه چهي از نمايشگاه خارج شود و همه چيز به خوبي و خوشي تمام و به بوته ي فراموشي سپرده شود . در اين خصوص اتفاقاً اين نمايشگاه اوجي بود از ابتكارِ بهروز حشمت در درگير كردن بيننده ، در قرار دادن او در موقعيتي مشخص ، گيرم براي چند دقيقه يا يكي دو ساعت . در عين حال كه تفسير هلموت آميز ندله * در اين مورد صادق است كه مي گويد : « آينده ي دانش ما در مورد بهروز حشمت به تجربه ي منظم و با برنامه ي ما از هنر بستگي دارد . » ولي همان درگيري از لحظه ي قدم گذاشتن به نمايشگاه و رو دررويي با قطعه زمين هايي با كيفيت ثابت و محدوده اي از آن كيفيت ثابت تر ، يعني حدّ و مرزي ساخته شده از فولاد ، بسياري از ديدار كنندگان را به نگاهي دقيق تر واميدارد و بسياري را به تأمل تشويق مي كند ؛ بخصوص كه مرزهاي فولادي ، هر قطعه اي را از قطعه ديگر به طوري جدا كرده است كه ايجاد رابطه بين اين دو غير ممكن است . بهروز حشمت قبلاً نيز پس از فروپاشي بلوك « سوسياليستي » سابق با حساسيتي كه داشت زود متوجه ديوارهاي جديدي شد كه به جاي ديوار برلين و ديوارهاي شرق و غرب سر بر كشيدند . او در همين زمينه مجسمه اي ساخت كه نماد باز شدن چهار گوشهي جهان و سپس بسته شدن دوباره ي درهاي باز شده بود ، آن هم سخت تر و سنگي تر از پيش . در نمايشگاه اخير ضرورت انتقال هنري اين پيام به بيننده ، حشمت را به هدف خود گام بزرگي نزديك تر كرده است . حشمت بيننده را با چند موقعيت متفاوت روبرو ميكند: اين نمايشگاه با همه ي نمايشگاههايي كه در آن يك ماه در همان ساختمان « گالري خانه » در مركز شهر وين برپا بود ، به لحاظ كمي و كيفي تفاوت داشت . استفاده از سبزه ، شن ، آب و آهن و فولاد در مجموع نمادي بود از نقشه ي جهانِ امروز كه مرزهاي صعب العبور ، سرزمين هاي آن را از يك ديگر جدا كرده است و هر ماه و هر سال صدها نفر براي عبور از آن ها و پشت سر گذاشتن بيابان فقر و بي قانونيٍ سرزمين خود و رسيدن به سرزمينٍ سبز و آباد و نجات از فلاكت زندگي ، يا در يخبندان زمستانٍ پشت مرزها يخ مي زنند يا در كاميون هاي زنجير پيچ شده از بي هوايي خفه مي شوند و يا براي اسير نشدن به دست ژامدارمه هاي مرزي ، خود را به رودخانه يا دريا مي اندازند و غرق مي شوند و يا شبكه ي مافيايي قاچاقٍ انسان آن ها را در ناكجا آبادي رها مي كند . اين تلاش انسان هاي در جستجوي نان و كار و آزادي به جايي نمي رسد و دوباره با ديوارِ خارجي ستيزيٍ برافراشته ي كنوني و معاملات پشت پرده ي كشورهاي به اصطلاح جهان اول با دولت هاي ديكتاتور و تماميت خواه روبرو مي شود . بنابراين مرزهاي فولاديِ بهروز حشمت وضع موجود اين جوامع را نشان مي دهد كه ظاهراً تغيير آن ها كاري ناممكن است و اما اگر انسان به قول سارتر « محكوم به آزادي است » نبايد تصوّر كرد كه هنرمند مي خواهد بيننده را به پشت ديوار ناممكن ها فراخواند و درماندگي آن ها را نشان دهد بلكه انتظار دارد تماشاگر حدّاقل ابعادِ وخامت چنين موقعيتي را درك كند و از تأثيري كه مي پذيرد واكنش نشان دهد . ديگر اين كه اگر بيننده وضع موجود را تنها تماشاگر باشد تقسيم بندي ها به شدّت ادامه خواهد يافت و ديوارهاي جديد و ناشناخته ي بس خطرناك تري را بايد شاهد باشيم . بهروز حشمت اين وضعيت را با گرفتن و پر كردن همه ي سطحي كه در اختيار داشته است نشان ميدهد . مكان ، حضور فعليّت هاي تلخٍ جامعه ي امروزي است و زمان ، فرصت ايستادن بيننده در پس هر ديوار و پشت هر مرز . اين فرصت كوتاه براي چيست ؟ اگر قصد حشمت اين بود كه توده ي تماشاگر آه حسرتي بكشد و صحنه را ترك كند ، آن چنان اصراري در استفاده از فولاد براي ساختن مرزها و تقابل بين سبزي و برهوت و آب و خشكي براي نشان دادن ابعاد مختلف نظم جهنميٍ حاكم نداشت . اين نظم كه با مرزهاي ناپيدا ولي چفت و بست شده با هزار و يك قانون ضد انساني بر پا شده است ، حاكميت و محكوميتي ببار آورده است كه بهروز حشمت سال هاست عليه آن مبارزه مي كند . پس در اين نمايشگاه ، مكان ، مرز ، فولاد و طبيعت چهار وسيله ي ارتباطيٍ بهروز حشمت اند با تماشاگر . اين كه هر يك از دو طرف تا چه اندازه به يك ديگر نزديك شوند ، مسؤليتي است كه سطح مشخّصي از جديت و علاقه تماشاگر به شناخت جهان هنريِ عصر حاضر را مي طلبد . بهروز حشمت به عنوان يك هنرمند مجسمه ساز و فردي وتعهُد در مقابل جامعه ي خود ، مسئوليت سنگيني را به عهده گرفته است و به سهم خود سال هاست با جديت ، در پيش برد اين مسئوليت تلاش مي كند و تأثير مثبت ان را حدُاقل در استقبال جامعه ي اطريش از كارهاي او به خوبي مي توان ديد ولي در درجه ي اين موفقيت هنوز نمي توان حرف آخر را زد . در عين حال يك چيز را مي توان گفت : موفقيتي كه بهروز حشمت در اين نمايشگاه به وجود آورده است كه بنا بر فلسفه هايدگر ، فرد در آن وجود خود را تجربه ميكند ، موقعيتي نيست كه حشمت بخواهد به همان نتايج اين فلاسفه برسد « مبارزه ، درد و رنج ، شكست و سرانجام مرگ » بلكه موقعيتي است براي شناخت وضعيت خود وديگران و مبارزه براي نابودي آن ، به اميد رسيدن به آزادي و رهايي از همهي مرزها و ديوارهايي كه وجود جهان نابرابر و خشونت باركنوني را ساخته است .
|