|
گزينهي سي سال ترانههاي اردلان سرفراز
|
|
|
نجمه موسوي
|
|
به بهانهي انتشار كتاب« از ريشه تا هميشه»
پوران و الهه با زمزمههاي مادر به هنگام خياطي ، هنگام غروب به خانه راه يافتند. صداي دلكش و ايرج را گرامافون تُپاز قرمز روي ايوان، شبها در خانه پخش ميكرد كه به پدر حظي هميشگي ميداد. ساعت ده شب صداي ويگن با لالايي، داستانهاي شب را همراهي ميكرد و مادر را براي نيمساعتي از كار باز ميداشت تا چون سِحر زدهها به كنار راديو كشيده شود و داستان شب را دنبال كند. و ما كه بچه بوديم- كسي از ما نميپرسيد چه خوانندهاي را دوست داريم- و ما چون بچه بوديم و هيچ خوانندهاي براي بچهها نميخواند ، در دنياي خودمان بوديم و صداها به درونمان راه مي يافتند و آنجا هر يك در نهانخانهي جانمان سهمي را به خود اختصاص ميدادند ، بيآن كه ما بر آن آگاه بوده باشيم . و همان صداها هستند كه هنور مرا كه ديگر از كودكي بسيار فاصله گرفتهام با شنيدن صداي پوران و يا الهه به ريختن اشكي بي اختيار و بيصدا واميدارد. اما هنوز داريوش و گوگوش، گوشِ جواني ام را پر نكرده بودند كه صداي سياوش با گرماي خانهي خانم جاهد – مادر شوهر خواهرم – همراه شد . سياوش كه بعدها شجريان شد. از آنجا كه خانم جاهد از نوادگان قاجار بود ، گمانم بر اين انديشه شكل گرفت كه سياوش با آن آوازهاي خستهكننده اش فقط به درد دربار قاجار مي خورده و خوانندهاي است مربوط به عصري ديگر و خوشحال بودم كه من در آن عصر زندگي نكرده بودم. اما خانم جاهد خانهاي پر از كتاب داشت و من هميشه دوست داشتم آنجا بيشتر بمانيم حتا اگر مجبور باشيم صداي سياوش را كه خوانندهي محبوب او بود، دائم گوش كنيم. بعد دبيرستان شروع شد و داريوش كه از مغازهي صفحهفروشي سر چهارراه دبيرستان بيرون ميآمد و قلب همهي دختران عاشق را فتح ميكرد. با لرزشي كه در صدايش بود وقتي ميخواند : اي كه بي تو خودمو تك و تنها ميبينم هر جا كه پا ميذارم تو رو اونجا ميبينم … كلام موسيقي دو چندان معني مييافت و هر عاشقي خود را در مقام محبوب آن شعر عاشقانه تصور ميكرد. آن دخترها نميدانستند كه سرايندهاي اين شعر اردلان سرفراز است و آن موقع چه فرقي ميكرد ؟ حالاست كه همه چيز فرق كرده . باري ، اين خوانندگانِ جواني زمان اندكي همراهيام كردند و در عين ناباوري سياوش از خانهي خانم جاهد بيرون شد ، عصر قاجار را پشت سر نهاد و به عصر من رسيد و مرا يك سر ، تا ساليانِ سال در خود گرفت . و اين در سالهايي بود كه به دردِ انديشيدن گرفتار آمده بودم و ديگر هر آن چه همسالانم را خرسند ميكرد مرا مستي نميداد و برنميانگيخت. پس هر چه بيشتر از موسيقيِ پاپ ، چون ديگر علايق همكلاسانم، فاصله گرفتم و بيشتر و بيشتر به موسيقي سنتي ، به بنان، به شجريان ، جوهري و تعريف گوش سپردم . اما موسيقي پاپ با من و يا بي من به راه خود ادامه ميداد و هر از گاهي يكي از ساخته هاي اين دوره از صف، خارج ميشد و از محدودهي طرفداران اين نوع موسيقي درميگذشت و به غيرخوديها ميرسيد. و من نيز در ميان اين غيرخوديها بودم و آنچه از اين موسيقي ميشناسم همين ساختههاي ويژهتر ، زيباتر و نافذتر و به يادماندنيتر است. چند روز پيش كتاب اردلان سرفراز به دستم رسيد. ورق زدم. و با حيرت متوجه شدم و دانستم كه تقريباً شعر همهي آهنگهاي به ياد ماندنيِ دوران بلندي از موسيقي پاپ در ايران ، ساختهي اين شاعر پراحساس است. شاعري كه به اعتبار اشعارش، از جامعه جدا نبوده و با سير تحولات آن متحول شده. سرفراز شاعري است كه از فرورفتن در مرداب موسيقي لوس آنجلسي تا حد ممكن اجتناب ورزيده و از عشق، همان قدر گفته كه از زندگي . و از كوچ با همان درد ، كه از غربت و سنگسار. انگيزه ي انتشار اين كتاب چنان چه خود او در ابتداي كتاب مينويسد رجعت به ريشه ، بازگشت به خويشتنِ خويش است كه از نظر شاعر امري است ناگزير و همانا كور سوي فانوسك اميدي كه او را به ادامهي راه دشوار و ناهموار در شبِ خوف و خطر، دلگرم ميكند. با اميد بر اين كه سرفراز را هنوز با پايان راه فاصله بسيار و سرماي غربت را گرماي قلم و دلش ، هماوردي پرتوان باشد!
|