|
ژرار مودال
|
روايتي شگفت انگيز از تبعيد، به قلم رضا قاسمي در ماه سپتامبرِ امسال، رمان « همنوايي شبانهي اركستر چوبها » اثر رضا قاسمي، با ترجمهي ژان شارل فلورس و روبرت استريك، توسط انتشارات فبوس در پاريس منتشر شد. آن چه در زير ميخوانيد ترجمهي نقدي است بر اين كتاب به قلم ژرلر مودال كه در روزنامهي لوموند چاپ شده است. Harmonie nocturne De Reza Ghassemi Traduit du persan par jean Chrles Flores avec la collaboration de Robert Strick Edition Phebus 204 P, 127.95 F موسيقياي كه در « همنوايي شبانه » به آن اشاره ميشود هيچ ربطي ندارد به يك « سِره ناد » يا « سونات » در روشنايي مهتاب. بلكه منظور قطعه ايست نوشته شده براي اركستر چوب ها، يعني اره، چكش، مته ي برقي، اجاق برقي و صداهايي مثل غژغژِ تختخواب، صداي تنفس ( از هر نوعي ) و صداي سيفونِ توالت. همهي اينها عناصر تشكيل دهندهي موسيقي متنِ طبقهي ششم عمارتي پاريسي است واقع در محلهي « سن پل » كه اتاقهاي زير شيروانياش محل اقامت پناهندگاني ايراني است. در ميان اين سر و صداها، به زحمت ميتوان چند آكوردي هم شنيد كه اندكي هماهنگي دارند: سروصداي مهمانيهاي ميلوش، موسيقيدانِ چك ؛ يا صداي اپراي كارمن كه يكي از ساكنان طبقهي سوم ، وقتي ميخواهد با دوست پسرش عشق بازي كند ، آن را با صداي بلندي پخش ميكند. حاصل روايتي از اين زندگيهاي كوليوار زير بامهاي پاريس سالهاي 1990 ، ميتوانست اثري باشد كه فقط جذاب است و نه بيش ؛ البته اگر كه كمپوزيسيون اثر تا اين حد توأم با ظرافت نمي بود. در حقيقت ، راوي داستان كه نقاشِ ساختمان است و مواقع بيكاري پرتره ميكشد ، جايگاه شگفتي در اين روايت دارد. او كه بر اثر آسيبهاي ناشي از ماجراهاي عاطفي، و نيز به خاطر از دست دادن هويتش، كه پيامد طبيعي تبعيد است، لطمه ديده است ، علاوه بر اينها، از بيماريهايي رنج ميبرد كه هر كدام آنها كفايت ميكند تا حقانيت و بي طرفانه بودنِ حتا روايت خود او هم به زير سؤال رود. قبل از هر چيز او به بيماري « خود ويرانگري » مبتلاست. بعد هم، بيماري « وقفههاي زماني » كه مانع ميشود با توالي زماني وقايع ( كورونو لوژي ) سرسازگاري داشته باشد. آخر سر هم، « بيماري آينه » كه مانع ميشود تصوير خودش را ببيند. جهاني هم كه او را احاطه كرده است كمتر از اين عجيب نيست. در اين جهان هر كس ، براي بهبود زندگي، دستورالعملِ خودش را پيشنهاد ميكند. يكي راه عشق عرفاني را در پيش گرفته است. يكي، كه زمينيتر ميانديشد، حاضر است براي دو برابر كردن سطح مفيد اتاقها، براي ساكنان اين طبقه، مجاناً، نيم طبقهي چوبي ( مزانين ) بسازد ( چيزي كه نقش مهمي در كنسرت چوبها دارد ). پيغمبري رعدآسا كه مصمم به اجراي فرامين الهي است، گمان ميكند در محاصرهي توطئههايي شيطاني قرار گرفته است. همه همديگر را زير نظر گرفتهاند، و هر كس گمان ميكند كه همسايهاش جاسوسي است در خدمت آيتاللهها. از پارهاي جهات، اين خرده جهان (ميكرو كوسم) پاريسي، آدم را به ياد انقلاب اسلامي و ايران مياندازد؛ كشوري كه رضا قاسمي در 1986 از آن بيرون زد. او كه متولد 1950 است، پيش از ترك ايران، نمايشنامههاي درخشاني را به صحنه برد و اغلب هم با سانسور درگير بود. در پاريس، او به موازات كار نويسندگياش به موسيقي پرداخت و گروه مشتاق را بنا نهاد. ولي اين وجه سياسي داستان، چيزي نيست مگر يكي از قرائتهاي ممكن از اين اثر ؛ اثري كه نخستين رمان اوست و در 1996 در لس آنجلس منتشر شده است. در اين فضاي بسته كه گسترش دامنهي التهاب لجظهاي متوقف نميشود، قتلي صورت ميگيرد و در اين ماجرا، راوي كه تحت بازجويي پليس است، احتمالاً نه فقط مظنون اصلي، كه مقتول هم هست! در اين زمينهي وهم انگيز، هر چيز پيش پا افتاده و مبتذل ميتواند اهميتي غير منتظره پيدا كند. بدينسان، گابيك، سگ شاشو و بي نظمي كه صاحبخانه هر روز با خود به گردش ميبرد، نه فقط در ساختن فضاي عمومي داستان سهم دارد، بلكه در پايان هم متحمل تناسخي ميشود كه بهتر است لذت غافلگيرياش بماند براي خواننده!؟ اين درهم آميختن رآليسم اجتماعي با وهم و خيال (فانتاستيك)، اين هنرِ داستان گوييِ شگفت انگيز و جوشنده، از اين متن، كه تأملي است در بارهي تبعيد، غرابتي ترسناك ميسازد: ازدواج غير منتظرهي داستانهاي «هوفمان» و داستانهاي هزار و يكشب.
|