|
نادره افشاري
|
|
(نگاهي به نقش دين در حكومت) حروفچيني و امور فني: نويسنده طرح روي جلد: تيم ارنست چاپ اول: بهار 2001 (1380) ناشر: نشر ميثاق اين كار را به سه فرزندم تقديم ميكنم كه به عنوان نسل سوم، خود به نوعي، قرباني دين حكومتي، يا حكومت ديني هستند؛ چرا كه از ديدار تمام كساني كه دوست ميدارند و دوستشان ميدارند، محرومند.
به جاي مقدمه نيكوس كازانتزاكيس در كتاب “برادر كشي” و رومن رولان در كتاب “جان شيفته” از كساني سخن ميگويند كه به دليل داشتن شناخت زياد، و اطلاعات كافي، به روشنفكراني “ابتر” تبديل شده، “شناخت”را دكان بيعمليشان ساخته، و توانِ تحليل و آناليزِ اوضاع و احوال را، به وسيلهاي براي كنار كشيدن، از شركت در سرنوشت ملتي كه زير يوغ استحمار، همچون “بخاري كوچكي” فرو ميميرد، بدل كردهاند. به اين سوالِ ملت هم پاسخ نميدهند كه در تمام اين دوران “به چه كاري مشغول بودهاند؟!” عملي نيست. پلهاي براي گذار به “برج عاج” هم نيست. اتفاقا روشنفكري كه “شناخت” دارد، خود را، در هر مرحلهاي، موظف به شركت جدي، و همياري، در تعيين سرنوشت ملتش ميداند. اين كه ما ميدانيم چنين خواهد شد ـ چون تا بحال چنين بوده است ـ از بار سنگين مسئوليت روشنفكر، با هر پايگاه فكري، نميكاهد. از طرفي، روشنفكر، زماني به درستي روشنفكر است، كه نسبت به جرياناتي كه در حوزهي مسئوليتش ميگذرد، حساس باشد. به تعريفي، در كنار همانهايي بايستد، كه ممكن است، شناخت نداشته باشند، متوهم باشند، يا اصلا تفاوتها را نشناسند. حضور روشنفكر متعهد و مسئولي كه به زينت شناخت ـ نيز ـ مزين است، خود، امكاني است براي مردمي كه تمامي دردشان، درد بيخبري و ناآگاهي از تاريخ است. تاريخ را نمينويسند تا مردم را، از كوشش، براي تغيير سرنوشتشان ـ با هر بهانهاي ـ باز دارند. تاريخ را براي وقتگذراني نمينويسند، براي تعريف و تكذيب نمينويسند، براي لابيرنت تو در توي كتابخانهها هم نمينويسند. تاريخ را مينويسند تا با شناخت آن، از تكرارش جلوگيري كنند. و اين مهم، تنها به عهدهي روشنفكر مسئولي است كه بجز شجاعت، شناخت را هم وسيلهي دست دارد، و در شرايط ويژهاي كه خيليها، در هياهوي بسيار براي هيچ، “گيجو ويج” ميشوند، با نشان دادن نمونههاي تاريخي، به ياري مردم و ملتشان ميشتابد. به همين دليل، روشنفكري كه شناخت دارد، مسئوليتش در قبال مردمي كه در تنهايي و بيخبري، يك سيكل تكراري را دور ميزند، بيشتر است. وظيفهي روشنفكر مسئول، حضور جدي، عملي و اكتيو، در تمامي ميدانهايي است كه امكانِ حضور درآن، وجود دارد. اگر قرار بود روشنفكران، با كوله باري از شناخت، از صحنهي مبارزات مردم ـ براي دست يافتن به مردمسالاري، حقوق شهروندي، مدنيت، رفاه و… ـ غيبت كنند؛ اولين كساني كه بايد خانهنشين ميشدند، گاليلهها، ولترها، ژانژاك روسوها، منتسكيوها، برتولت برشتها و … سيل روشنفكراني هستند كه با حضورشان، در تمامي صحنهها، زمينهسازِ رشد، ترقي و دگرگوني جهان، از كهنه به نو، شدهاند. اگر فروغهاي عصر روشنگري، در صحنهي عمل مشخص اجتماعي، حضور نمييافتند، جهان غرب، نميتوانست اين گونه از قرون وسطا، فاصله گرفته، به شاهراه تمدن پاي بگذارد. اروپائيان، براي تصرف كاروان تمدن، نخست به شناخت نياز داشتند. اين شناخت هم، از همان دوران وحشتناك قرون وسطا و انكيزيسيون؛ از كوپرنيك، كپلر، جوردانو برونو، گاليله و ديگر روشنگران راه آزادي و آگاهي، آغاز شده است. ما نيز براي رسيدن به عصر روشنگري، به فروغهاي بسياري نياز داريم. متاسفانه فروغهاي ما، يا خيليهاشان در زنجير ترورهاي دولتي جان باختند، يا در تنهايي فرو مردند، يا در غربتٍ غريبِ غرب، دق كردند؛ اما آگاهانه، با نوشتن و شناساندن، به مسئوليتي كه براي خود ميشناختهاند، وفا كردهاند. پيام ايشان، بخصوص آناني كه اين روزها را هم تجربه كردهاند، ياري رساندن به ملتي است كه در زنجيرِ سانسور و بيخبريِ ناشي از “دين در برابر عقل” تحليل ميرود. هماينان هستند كه ما را ـ نيز ـ به شناخت بيشتر و ياري رساندن جديتر، به ملتمان فرا ميخوانند. شناخت، زمينهي حضور بيشتر و عمليتر، در تمام صحنههاي مبارزات ملي و مردمي است. كم نيستند كساني كه در “برج عاج” خودخواهيهاشان، شناخت را بهانهي بيعمليشان قرار دادهاند. از اين دسته نباشيم! نادره افشاري ـ بهار سال 2001
يادداشت اول يكي از بيماريهاي فرهنگي ما ايرانيان ـ شايد هم جوامع شرقي ـ اين است كه تعريف مشخصي از “نقد” نداريم. و نقد و بررسي را با واژههايي نظير نفي، متلك و ضايع كردن، برابر ميگيريم؛ بخصوص كه نقد، در رابطه با كساني باشد كه “ريشي سپيد” يا “گيسي خاكستري” دارند. و متاسفانه، تنها سن و سال است كه به يك حرف، يا يك شخصيت، اصالت ميبخشد، و تو ـ فقط براي اين كه خيال ميكنند جوان ماندهاي يا تازهكاري ـ اجازه نداري وارد بحث و گفتوگو با “پيران دير” شوي، كه “هواداران” قلمت را ميشكنند، و گاه حتا تا سانسور فيزيكيِ كارت، خيز برميدارند. موضوع مشخص نقد، انتقاد، بررسي، تحليل و تفسيرِ نظرات جاافتادگان دنياي سياست، ادب و فرهنگٍ ما هم، بر همين روال است. اما نقد به معني نفي نيست. به معني فهم بيشتر “من” هم نيست؛ كه تنها بررسي و شكافتن يك متن، كتاب، نوشته يا شعاري است كه اگر از زاويهاي مبهم مانده است، روشنتر شود، و اگر ديدگاهي، در گرد و خاك شرايط موجود، به ارزيابي ويژهاي رسيده است، مشخصتر شود. اين است كه اگر اثري نقد نشود، از نظر من اعتباري ندارد، و معني آن، اين نيست كه نويسنده، كارش را كامل و بيعيب، به پايان برده است؛ بلكه تنها به اين معنا است كه كسي، او و كارش را جدي نگرفته است، تا دربارهاش اظهار نظري بكند. يا تنها به “بهبه” و “چهچه”، بسنده كردهاند، يا بياعتنا از كنارش گذشتهاند. به همين دليل هم، اگر كساني، كاري از ما را خواندند، و نقد كردند ـ حتا اگر با همان دريافت ناشيانهشان از نقد ـ به نفي و تهمت هم پرداختند، باز هم غنيمتي است، و ميتواند توجه آناني را، كه بياعتناء ـ از كل موضوع ـ رد شدهاند، جلب كند، و انديشههاي بيشتري را به بازار نقد و بررسي بكشاند. اگر “من” اشتباهي ميكنم، يا برداشت غلطي دارم، تنها در برخورد با افكار و آراي گوناگون است كه محك زده ميشوم؛ والا كه “من” در تنهاييِ خودم، هميشه درست ميگويم، و كسي هم نيست كه خطي ـ حتا به اشتباه ـ زير ادعاهايم بكشد. نقد و بررسي كتاب دكتر علي اصغر حاجسيدجوادي، براي من، تنها بهانهاي است، تا حرفهايم را بزنم، و از كليگويي و نظريهپردازي بپرهيزم. اين را هم بخوبي ميدانم كه كساني نظير دكتر علياصغر حاجسيدجوادي، كه اين همه سال، در مبارزه با استبداد، جنگيدهاند، اين “حق” را دارند كه نظراتشان به نقد كشيده شود؛ هم به دليل وجههاي كه دارند، و هم به دليل معدل خوبي كه براي سالها مبارزهي سياسي، ژورناليستي و قلميشان، در كارنامهشان، ثبت كردهاند. نسل ما و نسل قبل از ما، هيچگاه فراموش نميكند كه ايشان ـ در دوران استبداد پهلوي دوم ـ اين شهامت را داشت كه با همان “فرهنگ خجستهي تساهل و مدارا طلبي عاري از تعصب” نامهي سرگشادهاي به شاه بنويسد، و سرنوشت محتومش را ـ در صورت نشنيدن صداي اعتراض و انقلاب ملت ـ گوشزد كند؛ درست همان زماني كه خيليهاي ديگر، هنوز از نظاميه “ادرار” دريافت ميداشتند؛ بعد هم ـ با تغييرات جوي ـ ناگهان “انقلابي” دو آتشه از آب درآمدند. همينطور در زماني كه “همهي شاعران لال و كر بودند” و همگيشان، عكس امام خميني را در ماه ناآگاهيشان ميديدند، و براي مبارزات ضد امپرياليستي امامِ ضد استكبارشان، يقه ميدراندند، دكتر حاجسيدجوادي، صداي پاي فاشيسم را شنيد، و در نامهاي سرگشاده، به تمام سينهچاكان امام و ولايت مطلقهي فقيه، خطر فاشيسم را گوشزد كرد؛ آنهم نه در پاي منقل و در زيرزمينهاي خلوت و امن، كه در چهار راهي، كه يك ملت، با 35 ميليون نفر جمعيت، همچنان، در لهله “انقلاب ضدامپرياليستي امام خميني” در پيرامون سفارت اشغال شدهي امريكا، آش رشته ميپخت و هوار ميكشيد. من، به عنوان فردي از نسلي ديگر و با تجربههايي ديگر، از خودِ ايشان اجازه ميخواهم ـ كه بدور از افادهها و شخصيتپرستيهاي دوستدارانشان ـ اجازه بدهند كه باب اين گفتو گو باز شود، و نسل ما كه به واقع “نسل فرصتهاي سوخته” است، در بارهي نظرات ايشان و همفكرانشان، به يك بررسي دوستانه بنشيند. هيچ چيز از ارزش شخص ايشان و مبارزات ايشان كاسته نخواهد شد؛ شايد دريچهاي باشد به اين كه نسل ما ـ به جاي اين كه فقط شنونده و تائيد كننده باشد ـ تفحصي هم در كنهي نظريات “پيران دير” بكند! شايد گرههايي باز شود كه هنوز ناگشوده ماندهاند. و شايد هم بهانهاي شود براي باز كردن باب گفتوگو، ميان ايرانياني كه به واقع نميدانند چرا، ملت ما به چنين سرنوشت شومي دچار شده است. همين!
|