|
جمشيد برزگر
|
|
صفحه 1 از 2
روز جمعه، ۸ فوريه ۲۰۰۲، نشستي براي بزرگداشت سياوش كسرايي در ششمين سال درگذشت وي، در ”وين“، شهري كه سرآيندهي «آرش» را به امانت نزد خود دارد، برگزار شد. در اين نشست، همراه با خو.اندن آثاري از شاعر، صداي او نيز پخش شد و سپس جمشيد برزگر (شاعر و عضو پيشين هيئت دبيران كانون نويسندگان ايران) در سخني كوتاه، به شعر و سمت و جاي سياوش كسرايي در شعر امروز ايران پرداخت. آن چه ميخوانيد گفتههاي اوست در اين شب.
آي گلهايِ فراموشِ باغ! مرگ از باغچهي خلوت ما ميگذرد داس به دست و گلي چون لبخند ميبرد از برِ ما.
اين آغاز شعري است از سياوش كسرايي د رسوك فروغ فرخزاد. چند روز ديگر، 24 بهمن همزمان است با سالگرد مرگ فروغ در 1345. گذشته از فروغ فرخزاد و سياوش كسرايي در اين ماه سوگوار ديگراني هم بودهايم(1) ابولقاسم عارف 1312، خسرو گلسرخي 1352، عباس زرياب خويي 1373، بزرگ علوي 1375، شاپور بنياد و نادر نادرپور 1378. ياد همهي آنان كه هر يك بخشي از ياد ما هستند، در جانمان روشن باد. *****
و اما امشب، سخن از سياوش كسرايي است. شاعري كه در نيمهي دوم دههي 30 با انتشار منظومهي «آرش كمانگير» نام خود را بر ورقي از دفتر شعرهاي ماندگار معاصر ايران نگاشت. گرچه او كار خود را پيش از اين شروع كرده بود، اما انتشار دومين دفتر شعرش يعني «آرش كمانگير» بود كه نامش را در مقام شاعري نوپرداز، متوجه مسايل سياسي و اجتماعي و شوريده بر يأس و نااميديِ حاكم تثبيت و بلند آوازه كرد. پيش از آرش كمانگير اما او چه كرده بود و چه مؤلفههايي زير ساختهاي دنياي شعرياش را تشكيل داده بود؟ سكّوي پرشِ او به دنيايِ شعرِ معاصر چگونه و از چه فراهم آمده بود و او از كدامين دريچه به اين وادي نگريسته بود؟ «آوا» نخستين دفتر شعر سياوش كسرايي، كه خود را «كولي» ميخواند، در سال 1336 منتشر شد. يعني همان سالي كه «هواي تازه» چهارمين دفتر شعر احمد شاملو و يكي از مهمترين مجموعه شعرهاي معاصر ايران به چاپ رسيد. هر دو كتاب را نيز انتشارات نيل در تهران چاپ كرده است. با اين همه نبايد به دنبال اشتراكي بيش از اين بود. البته در آن روزگار، كسرايي براي خوانندگان نشريات مترقي و يا پيگيران جدي شعر نو، نامي ناآشنا نبود. دست كم، از حدود سال 1328 به بعد، شعرهاي وي در مجلات نوگرا و البته چپ پايتخت به چاپ رسيده بود. به عنوان مثال، در بهار 1331، شعري از كسرايي به نام «شعر نو» در صد مصرع در مجله «كبوتر صلح» كه ديدگاههاي حزب توده را در عرصههاي فرهنگي و ادبي بازتاب ميداد، چاپ شد كه به نوعي مانيفست شعري وي محسوب ميشود. مانيفستي كه البته متأثر يا برآمده از رهنمودهاي حزبي و همپاي اعتذار و طلب مغفرتي بود كه يار گرمابه و گلستاننش هوشنگ ابتهاج در همان زمان به عنوان مقدمه بر كتاب خود «سراب» نوشته بود. اين شعر چنين آغاز مي شود : (2) در زير پايِ شما فرش ميكنم/ شعرم را/ چون قاليِ وطنم/ با تار و پودِ رنج/ با گل بُتههايِ نيافتني، آن را/ پر نقش ميكنم/ اما با رنگهايِ اصل. و اين چنين ادامه مييابد: من وزنهاي بيهوده را ميدرم زهم/ در شعرِ خويش قافيه را چال ميكنم/ شعري كه هست اسلحهي گرمِ تودهها/ نه سوگليِ پرده نشين حرمسرا/ نه مايهي ستايشِ سلطانِ سخت سر/ نه رنگهايِ پوكِ فريبندهيِ خيال. در آخرين شمارهي همين مجله كه در شهريور 1331 منتشر شده، شعر ديگري از كسرايي به چشم ميخورد كه صراحتش ما را از هر توضيحي بي نياز ميكند: طبلها را بكوبيد/ دارها را بكاريد/ با شما هستم آي چكمه پوشان/ زنگِ مَهميزها را بگيريد/ سلطنت را در انيوهِ انگشتِ سرنيزهها پاس داريد/ اسمِ شب را به خاطر بسپاريد:/ «يك نفر تودهاي خشمگين است.» اين دو شعر كه به نمونه برگزيدهام، كليد ورود به دنياي شاعرانهي كسرايي از طرفي و ملاك و معيار لازم براي بازيابيِ جاي و سوي او در شعر معاصر ايران را از طرف ديگر به دست ميدهد. سياوش كسرايي از نسلِ اولِ شاعراني است كه به دنبالِ نيما راه ميپيمودند. او از جملهي چند جوانِ نوجويي بود كه در دههي 20 به حلقهي نيما راه يافتند و از مصاحبت او برخوردار شدند. اين آشنايي و مراوده، ذهن و زبانِ شاعر را طبعاً همسو با نيما و نظرياتش ميكرد. اما بر غالب اين گروندگان به نيما، دستِ كم در آن سالها، گرايشي رمانتيك غلبه داشت كه از بسياري جهات حتا از «افسانه»ي نيما ميانه روانهتر و با ذهنيت ادبي حاكم سازگارتر و همسوتر بود. گرايشي كه در عرصهي خيال و عبارت پردازي جانب احتياط را سخت رعايت ميكرد. و البته به همين علت هم بيش و كم در اذهان معتاد به شعر كلاسيك مقبول ميافتاد و هم چون شعر نيما موردِ طعن و عتاب قرار نميگرفت. اين گرايش كه بعدها به «كلاسيك جديد» يا «نو قدمايي» موسوم شد، از نظريات نيما، گاه تنها عدم تساوي طولي مصراعها را به ارث برده بود و به بسياري از آداب و ادب كلاسيك وفادار بود و نوآوريهاي بنيادين در آن جلوهاي گهگاهي داشت. با اين همه، همين ويژگيها بود كه توانست اين شعرها را چه در نزد شاعران كلاسيك و چه در نزد تودهي مردمي كه هنوز برپايهي اصول زيبايي شناسانهي ادب كلاسيك و به ويژه مكتب عراقي، شعر را ميسنجيدند، مقبول جلوه دهد. اين مقبوليت البته در تاريخ ادب معاصر به سودِ كلِ جريانِ شعرنو كارگر افتاد، چرا كه بسياري از خوانندگان تازه آشنا يا ناآشنا با نيما و دستاوردهاي وي، در واقع از رهگذر همين دسته از اشعار بود كه به نيما و ديگراني چون شاملو و حتا اخوان ثالث رسيدند. اين فرآيند، آن گاه اهميت خود را بيشتر مينماياند كه دريابيم نه تنها خوانندگان، بلكه بسياري از شاعران بنام امروز نيز از همين مسير توانستند به كشفِ نيما نايل آيند و اين چه در گفتههايِ آنان و چه در اشعارشان به خوبي هويداست. بنابراين، بايد پذيرفت كه اين جريان، كاركردي تاريخي نيز داشته و توانسته نقشي واسط و ميانجيگرايانه ايفا كند كه در فرجام خود به تقويت و رشد بيشتر نهالي به نام شعرنو منجر شده است. در عين حال، از اين جريان، فارغ از نقش تاريخي گفته شده، آثار در خور و با طراوتي، اگر چه اندك شمار، به يادگار ماندهاند. در آن روزگار اما، عامل ديگري نيز در كار بود كه بر بخشي از اين جريان كارگر افتاد و مُهر و نشان خود را بر شعر دستهاي از اين كوشندگان و جويندگان برجاي گذاشت. پرداختن به موضوعات سياسي و اجتماعي و مضامين انتقادي را به شعر راه دادن، سنتي بود كه در انقلاب مشروطه و سالها وشرايط پيش و پس از آن ريشه داشت. اما بيان و ابزار اين مسايل از منظري ايدئولوژيك و در چارچوبهاي حزبي يا از پيش تعيين شده، به ويژه از دههي 20 به بعد جلوه كرد.
|