|
حسين چشمناديد
|
|
صفحه 3 از 3 باري نويسندهي عزيز ما، زحمات بيشماري متحمل ميشود ولي حاصل كارش، در نهايت جملههاي بي معني، ملالانگيز و گاهي خنده دار است. نوآوري ايشان در فرم ”شكل“ هم، كم و بيش به چنين نتايجي ختم ميشود. داستان او -اگر بشود نامش را داستان گذاشتـ با اين جمله شروع ميشود: ”صداي مادر از دريچهي باد ميگذرد!“ تسلسل و ترتّب وقايع در اين كتاب بشكل تقويمي نيست و روي يك خط مستقيمِ زماني قرار ندارد. زمان و مكان در بادامهاي زميني از هيچ منطقي، جز “اراده و ميل” نويسنده تبعيّت نميكند و گاهي خواننده گمان ميبرد كه با يك اثر سوررآليستي سرو كار دارد. گيرم اين تصوّر چندان دوام نميآورد. نويسندهي عزيز ما، در اين اثر، گردن به هيچ قيد و بندي نميگذارد و از همهي سبكها و سياقها، آزاد است. در داستان او، عسس و مددكار اجتماعي گرچه چند قرن تفاوت و فاصلهي تاريخي دارند و بيش از پنجهزار فرسخ فاصلهي جغرافيايي، ولي، برغم همهي اين تفاوتها در تونل مترو، با كاتب برخورد ميكنند و عجبا كه عسس اسم شب را از كاتب ميپرسد! خب؟ وقتي صداي مادر از دريچهي باد ميآيد و عسس در تونلهاي مترو پرسهميزند و كاتب با هفت ساموراييسائل سرگرم است، خواننده به اين نتيجه ميرسد كه با يك ”داستان غير متعارف!“ و يك نويسندهي ”غير متعارف و استثنايي“ سر و كار دارد و بايد حواسش را شش دانگ جمع كند. نويسندهي تازه نفسي كه گويا سر آن دارد تا ”واقعيت“ را به شيوهي تازه و بكري بيان كند. نويسندهاي كه يوغ اقتدار زمان و مكان را از روي شانههايش برداشته و مانند سفينهاي در فضاي لايتناهي شناور است و لابد شگردهاي نويي در نقل داستان كشف كرده است. در آغاز گمان بردم كه نويسندهي عزيز ما، واقعيت و خيال را درهم ميآميزد و ما را به دنياي رنگين و سرشار از شگفتيها ميبرد تا ملال روايتهاي ساده از واقعيت را، از دل خواننده بزدايد، گيرم اين دلخوشي چندان دوام نياورد و مرغ خيال نويسندهي عزيز ما، روي بامهاي آشنا فرود آمد: ”گلدان داغه“، ”پير مرد خنزوپنزي«چاق»!“، ”برادر بزرگ!“، ”لكاته!“… باري! اگر ”در شبه قارهي هند روايتهاي بيشماري از واقعيت وجود دارد“ و سلمان رشدي در خلق آثارش از اين ويژگي فرهنگ هندي مدد ميجويد. اگر در كارائيب ”غرايب واقعيتها با غريبترين تخيل ممكن شباهت دارد“ و ماركز با جذب و هضم اين فرهنگ، صد سال تنهايي را خلق ميكند، در كشور ما ايران نيز، كلاهدوزان بيشماري وجود دارند كه از كلاهدوزي فقط آب پف كردنش را ياد گرفتهاند. مايلم به نويسندهي عزيزمان عرض كنم كه ”واقعيت“ در خلاء اتفاق نميافتد. ” واقعيت“ در زمان و مكانِ مشخص حادث ميشود و آدمهايي در پديد آوردن آن دخيلند! اگر روابط و مناسبات آدمها و جايگاه اجتماعي آنها را ناديده بگيريم و يا مغشوش بيان كنيم، به “واقعيت” خيانت كردهايم. در جامعهي ما، لمپنيزم يك واقعيت اجتماعي است، تجلي خلق و خوي لمپنها را ميتوان در ملاهاي ايران مشاهده بفرماييد. در جامعهي ما، محروميتهاي اجتماعي- سياسي مدني زن نيز يك واقعيت اجتماعي است. مرد سالاري فرهنگ و ادبيات گذشتهي ما نيز يك ”واقعيت“ است. اگر نويسندهي عزيز ما، با چسباندن «كُلاژ» مطالبي كه از اينجا و آنجا گرد آورده، قصد نُك زدن به اين واقعيات را داشته، بايد عرض كنم كه در بيان داستاني آن اصلاً موفق نبوده است. گيرم در جاي خودش ميتوانست يك مقالهي تحقيقيِ متوسطي باشد! در داستان معمولاً ”لومپن“ خلق ميشود و بعد خواننده مفهوم لومپن را از آن استنباط ميكند. چسباندن زن ”معاصر“ به زن ”تاريخي“، شراب خوردن در گلدان داغهي آن مرحوم… در واقع جز مغشوش كردن اذهان هيچ ثمري ندارد. بعد از اين كه هدايت لكاته و زن اثيرياش را ساخت، نويسندگان ما، هر از گاهي هوس ميكنند گريزي به صحراي كربلا بزنند. باري، نويسندهي عزيز ما، همهي سبكهاي ادبي را در اين كتاب «كُلاژ» كرده. از رمانتيسم بگير تا سوررآليسم و فرماليسم! در زمينهي معاني نيز به همين شيوه متوسل شده است: ”از رهگذران پرسيدند خانهي دوست كجاست!“، ”شولاي شماتت“، ”دايرهي مينا !“، ”كاتب جام شوكران نوشيد!.“، ”تا دعاي پيش از شام غريبان را قرائت كنيم!“. گاهي خطاهاي فاحش مرتكب ميشود! ”فروشگاه معظم“ ما تيمسار معظم داريم و فروشگاه عظيم و يا بزرگ! ”تالار مجلل جنت مكان!“ . آدميزاد ممكن است جنت مكان بشود، ولي تالار در جنّت و يا بهشت چكار دارد؟ مينويسد ”كاتب از ترس قالب تهي كرد!“ نويسندهي ما انگار هنوز نميداند قالب تهي كردن به معني مردن است! ايشان كه در به كارگيري زبان ”مردم!“ گويا يد طولاني دارد، چركترين و پلشتترين گويش آن را انتخاب ميكند و قهرمانهايش!!! به جا و بيجا ليچار ميگويند و به هم ديگر فحش و ناسزا ميدهند. در اين حيطه نيز اشتباه ميفرمايند: ”با كف گرگي تو ملاجت ميكوبم“ خدمت ايشان عرض ميكنم ” يه كف گرگي بش زدم!“… و اشتباهات املايي: نوشتهاند نشعه! درستٍ آن نشئه ميباشد نوشتهاند: مقني! مقني يا چاقو؟ در حاليكه منظورشان ”مغنّي!“ يا رامشكر بوده… و يا مينويسند بدرهاي از جيبش درآورد! قربانش گردم، بدره توي جيب جا نميگيرد. بدرهي زر… دلوزر… سطل زر!! آخر چطور ممكن است نويسندهاي كه در تراشيدن و چسباندن كلمهها آن همه عرق ميريزد، به اين بديهيات توجه نكند؟! ببينيد: نويسندهي ما با دقت بيسار مينويسد : ”دردناك بود، گاهي خبر مرگ چندان خوشحال كننده نيست!“. حالا كه به اينجا رسيدم از خود ميپرسم… نه بگذريم… اميدوارم نويسندهي عزيز ما، كمي بيشتر به خوانندههايش احترام بگذارد. در روايت آمده است كه روزي يك رانندهي تاكسي در اثر بي احتياطي با سپر ماشين به پاي سرتيپ نصيري كوبيد. نصيري رئيس ساواك شاه ! تيمسار برگشت و به شوفر تاكسي گفت: ”حالا من هيچ، بلكه يك آدم بود!“ حالا حكايت ماست آقاي بيشتاب! * Collage يك نوع هنر نقاشيست كه از چسباندن تكههاي مختلف روزنامهها و يا چيزهاي ديگر اثري هنري بوجود ميآورند!
|